.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۶ مطلب با موضوع «| .: یوحنا» ثبت شده است

385

.: یوحنا

.: قسمت شانزدهم 

••••••••••••••••
چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 
محسن بود . نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره ؟ منکه کاری نداشتم باهاش . با تنه محکمی که بهم زد من رو زد کنار و وارد خونه شد . میدونی ؟ بدترین اتفاق ممکن توی دنیا چیه ؟ داعش ؟ نه ! تروریست ؟ نه . نه نه نه اصلا همه اینها رو ول کن . بدترین اتفاق ممکن توی دنیا اینه که یه زن بی پشت و پناه باشه . یه زن هیچ مردی رو نداشته باشه بهش تکیه کنه اونوقت هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار اون زن تو دنیا نیست . از زمین و آسمون میباره واسش هیچکسم نمیتونه بگه چرا ؟ فقط خود اون زنه که تصمیم میگیره جلو همه این بارش ها وایسه و دووم بیاره ؟ یا نه ببازه خیال خودش و مابقی رو راحت کنه من تصمیم گرفته بودم وایسم . میترسیدم اما تصمیم گرفتم وایسم . بدون هیچ حرفی ایستادم به نگاه کردنش . برای خودش تو خونه دور هاشو زد نشست لب پله حیاط به آشپزخونه . مقدمه نچید . گفت

- کی بودن ؟ 

+ کی کی بود ؟ 

- همونایی که غذا آوردن برات این همه خرت و پرت گرفتن برات 

+چرا دست از سرم برنمیداری ؟ مگه منو طلاق ندادی ؟ چرا نمیزاری زندگیمو بکنم ؟

-پرسیدم کی بودن ؟ 

+چه میدونم ! یه ادم خیر

-دوتا زن با یه مرد جوون خیر ؟ یا امر خیر ؟

باز برگشت ؛ این سرنوشت شوم درست از سرم برنمیداشت ؛ هنوز هم مثل اون روزها دوستش داشتم ؛ هنوز هم مثل الان تنفرم روازش حس میکنم ؛ نمیفهمم ؛ تکلیف این دل من هم معلوم نیست ؛ معلـــوم نیست عاشقه یا فارغ ؟ درست همون شب که روز بعدش قرار بودسر وسامون بگیرم ؛ تازه همون شب که بعد از چندین سال نور امیدتوی دلم داشت سوسو میزد ؛ درست همون شب باید گذشته ام رهام نکنه انگار اصلا خوش بودن بما حرام شده ؛ نگاهش میکردم ؛ اگر تــرس از دستِ سنگینش نداشتم تنفرم رو با زبون ام میکوبیدم تو صورتش اماحیف ؛ حیف که دستش سنگین بود نامرد ؛ متنفر بودم اما ازکنارم که رد شد مثل همیشه رد بوی ادکلن گرون قیمتش بجا موند ؛ چشمام دور درجایی زد ؛ هنوز هم بوی ادکلنش رو دوست داشتم ؛ دنبال چی داشت میگشت واسه خودش ؟ چرا اجازه داده بخودش که توی خونـــه و زندگی زنی که طلاق داده تجسس کنه ؟ ازش متنفر بودم اما ایـــــن غرورلعنتیش رو دوست داشتم ؛ تصمیم به انجام کاری میگرفت هیــــچ چیزی جلودارش نبود ؛به اون چه ربط داشت که کی الان اینجا بوده ؟ به اون چه مربوط چی میخورم چی میپوشم چیکار میکنم ؟ چیکاره من بود ؟ هیچ کاره ؛ متنفرم ازش ؛از این پیگیری ها و فضولی هاش تنفر دارم ؛ چقدر لذت داشت برای یکنفر مهم بودن ؛ دلیلش رو نمیدونم من آزار و اذیت ؟ غیرت نداشته ؟ نمیدونم هرچیزی که بود بیشرف چـقـدر جذاب اهمیت میداد ؛ چقدر جذاب پیگیر بود ؛ من دیوونه نبودم دیوونه نیستم ؛ من فقط یک زن بودم که یک روز عاشق بوده و حالا از عــــشق روزهای جوونیش متنفر شده من فقط یک زن بودم که از عشق روزهای جوونیش متنفر بود اما هنوز عاشقش بود ؛ دوست داشتم زور داشتـم از خونه ام بیرونش کنم ؛ دوست داشتم واسه همیشه تو همین خونـــــه کنارم میموند ؛ دور دورهاش رو که زد ؛ اومد از کنارم رد شد خیالــــٰم راحت شد که شَرّش داره از سرم کم میشه ؛ گوشه چادرم رو گرفـــــت باصدای بم و مردونه اش گفت ؛ تنِ لَشِتُ جمع کن بلند شو بیا ؛ نبایـد میرفتم نباید میذاشتم من رو ببره ؛دلم میخواست زندگی جدیدم شروع کنم ؛ نباید دلم میلرزید ؛ لرزید ؛کاش علاقه ام از بین میرفت ؛ مشکل اصلی اینجاست که عشق و علاقه هیچوقت بطور کامل از بین نرفته ؛ درون چاه ریخته نشده ؛ فقط در انتهای تلاش و کوشش برای از بین بردن بشر تونست اون رو ته نشین کنه که با اشاره ای باز در وجودش حل میشد ؛ عشقم که به صدا و جذبه لعنتیش ته نشین شده بود باز هم خورد ؛ حـــل شد توی وجودم ؛ برگشت ام به خاطرات ام ؛ برگشتم به شخصیت قبل ؛ قاتل همیشه به صحنه جرم برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتش نیز ...

|#مهدی_اقتدار

| بُرشی کوتاه از  .: یوحنا :. |

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

384

.: یوحنا

.: قسمت پانزدهم 

یک )

رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . با دوباره سیروس باید باشه ول کن نیست این مرد بهش گفته بودم که خالی میکنم جمعه دیگه! بلند شدم چادرم رو سر کردم رفتم دم در و در و باز کردم اماده بودم صدامو ببرم بالا بفهمه که دیگه پشت سرم مرد هست . اما دوتا خانوم بودن . بهتر که نگاه کردم اون پسره هم بود . همونکه صبح اومده بود واسه کمک . دهنم قرص شد . بسته شد . زندگیم راکد بود اما حالا هر روز داره اتفاقات جدیدی میوفته نمیفهمیدم . سلام کردم بهمراه یک تعارف نصفه و نیمه اونهام نه نگفتن و اومدن تو . از ترحم بیزار بودم اما نمیدونم چرا نگاهشون ترحم آمیز نبود ؟ چرا حس میکردم از خودم منن ؟ اومدن نشستن خواستم چایی بیارم خانوم مسن تر گفت پاشو چایی بیار از مادر مادر خواهر خواهر گفتن پسرک فهمیدم خواهر و مادرشن و اما این رو نفهمیدم چرا باید اینجا باشن ؟ چرا آدما تا یه زن مطلقه یا شوهر مرده میبینن یهو میشن مهربون عالم ؟ گفتم الان چهارتا افسوس میخورن بلند میشن میرن . تحمل کردم اما بعد از چند تا پرسش مادرشون از شوهرم پرسید . چندین ساله سکوت کردم هیچکس رو نداشتم براش حرف بزنم . نه شوهر نه خواهر نه مادر نه دوست . همه هم صحبت ام شده این بچه تو شکمم . شروع کردم ماجرا رو گفتم براشون . همه شون میخکوب شده بودن . انگار زندگی نبود زندگی من ! بود دیگه با همه کم و زیادش بود ! بعد اینم که براش تعریف کردم یکم قربون صدقه ام رفت اما برام گریه نکرد . فرق داشت . حرف هاش که تموم شد اذان دادند همه باهم رفتند مسجد موقع مسجد رفتن ام گفتن غذا میگیریم میاریم . من تارف کردم اما نمیدونی چقدر دلم غذا میخواست . یه غذای گرم و خوشمزه . درسته لوازم گرفته بودن برام اما هنوز وقت درست کردن نداشتم . تا رفتند مسجد بلند شدم لباسای مریم رو عوض کردم لباسای خودمم عوض کردم . نمازم رو خوندم با همه کمر دردم جارو رو خیس کردم موکت هارو جارو کشیدم از خاکش کم بشه تمیز تر شه . منتظر موندم تا بیان . بعد از نیم ساعت که کارم تموم شده بود اومدن ...... چه بویی ......... گوشت ......نون.........دوغ ! قابلیت اینکه همه شو بخورم داشتم اما کنترل کردم خودم رو و به اندازه خوردم . سیر شدم . هنوز مست بوی کباب بودم و مزه ریحون و نون سنگک که حرف میزدن . من اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن اینا ؟ مست بودم که رفتند . شکمم سیر شده بود . شکم مریم سیر شده بود . بعد از چندین ماه خواب حمله کرده بود به چشم هام . مریم رو گرفتم تو بغل ام و خوابیدم ... چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

383

.:یوحنا

.: قسمت چهاردهم

خواهرم هیچ حرفی نمیزد . رفتیم مسجد برای نماز اما همه حال هامون گرفته بود مادرم هیچی نمیگفت ! از مادر بعید بود من جوون بودم قول الکی دادم مادر چرا دیگه قول الکی میداد ؟ مادر جلو نشسته بود من و خواهرمم عقب بودیم . توقع داشتم حرف بزنه اما هیچی نمیگفت سرمو بردنم کنار گوشش گفتم من خامش شدم شما چرا خام شدی ؟ نگاهشم برنگردوند سمتم همونطور که رو به روش رو نگاه میکرد گفت نه مادر ! حق داشتی این زن فرق داره انگار دختر خودمه فاطمه گفت : عه مامااااااااان ؟ مادر صداش هم بلند نکرد با همون تن صدای اروم ادامه داد . راست میگم دیگه مادرجون . نمیبینی دنیاداره چیکار میکنه باهاش ؟ تو غیرتت قبول میکنه هم جنست اینجوری تو این وضعیت باشه ؟ اگه تو خودت بودی دوس داشتی کسی باورت نکنه ؟ نه ! به مادر گفتم حالا فردا میخوایم بریم اسباب کشی کجا ببریم اسبابش رو ؟ گفت دارم فکر میکنم صبر کن !

کل راه تا خونه با سکوت طی شد . رسیدیم خونه هرکدوم رفتیم یک سمت من اتاق خودم فاطمه اتاق خودش مادر هم تو حال نشست روی راحتی . داشتم شلوارم رو عوض میکردم مادر  صدا زد 

+بچه ها؟ بچه ها بیاین 

من در حالی که داشتم شلوارم رو میکشیدم بالا رفتم بیرون فاطمه ام موهاش رو محکم گرفته بود و کش موهاش بین لب هاش بود که اومدیم نشستیم دور هم گفتم بفرمایید مادر در خدمتیم . 

+ببین هم تو هم تو دختر و پسر خود منید . هم خون منید من تا الان براتون کم نذاشتم اما الان میبیبنم واقعا یه فردی نیاز داره میخوام بهش کمک کنم میخوام از شما ها اجازه بگیرم

فاطمه : وا ! مامان چه حرفیه ما خودمونم کمک میکنیم

من : مادر من که خودم پیشنهاد دادم چرا اجازه ؟ همه باهم صبح میریم دیگه

مادر : نه ببینید یه جورایی کمک کردن یا بخشیدن از کیسه خلیفه ست . من معذرت میخوام ازتون ولی میخوام طبقه بالا رو بدم به نفیسه و بچه هاش بشینن 

من : طبقه بالا همینجا رو ؟

مادر : اره میخوام کنار خودم باشن

من : ولی مادر اون واحد که مال کسی بود که زودتر ازدواج کنه بین من و فاطمه 

فاطمه : مامان راست میگه خب خودمون چی ؟

مادر : شما بمن این اجازه رو بدین من قول میدم هر کدومتون ازدواج کرد خودم میرم پیش خاله تون اینجا رو میدم بهش ولی بچه ها یادتون رفت ؟ اون زن جوونه . از اون خونه بره دیگه سقف بالا سرش نیست . رو به من کرد و گفت :

همین تو مادر جون . نفیسه هم سن زنته و اگر زنت که طلاقش دادی الان سقف بالا سرش نداشت راضی بودی ؟

سرمو تکون دادم که نمیدونم . فاطمه هم سکوت کرد . مادر ادامه داد : ببینید شیش ساله شما دوتا میخواین ازدواج کنید نمیشه ! بزارین این بخت برگشته بیاد اینجا بشینه بلکه زندگی شماهام یه تکونی بخوره . مجددا سکوت شد 

مادر پرسید : مبارکه ؟ 

فاطمه گقت مال خودته مامان به هرکس میخوای بده . واقعا بیشتر نیاز داشت و زن جوون نباید بی سرپناه باشه از طرفی ازدواج منم که معلوم نبود منم راضی بودم بلند شدم پیشونیش رو بوسیدم گفتم مبارکه مادر با وجدان . . . 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

379

.: یوحنا

.: قسمت سیزدهم 

گفت اسباب اساسیه تو جمع کن هررری . اینجا چه غلطی میکنی با این تیر تخته ؟ نگاهش کردم . شرارت و تکبر از چشماش داشت میپاچید بیرون . چند ثانیه سکوت کردم نگاهش کردم توقع داشت التماسش کنم بگم تورو خدا بهم کمک کن و این حرفا ولی فقط نگاش کردم خسته شد گفت :

- خب ؟

+ شرطت قبوله . . . 

-عه ؟ نه بابا ! گفتم که برمیگردی ولی فکر نمیکردم انقدر زود باشه !

+حالا میبینی که برگشتم 

مطمئن بودم واسم نقشه داشت ! آخه اونو مهربونی ؟ به کارگر ها گفت لوازم رو ببرن توی خونه . گفت سوار شو بریم محضر! واقعا که بهش حاجی حاجی میگفتن اما این حاجاقا هنوز نمیدونست زن باید چهار ماه عده نگهداره !  گفتم حاجاقا چهل روزش تازه گذشته چه برسه به چهار ماه تا قبل از چهار ماه که عقد درست نیست ! یکه ای خورد گفت راست میگی من اصلا حواسم نبود حالا برو تو فعلا تا منم بیام

سرتون رو درد نیارم قبل از تموم شدن چهار ماه متوجه شدم از علی باردارم . این مطلب رو به خانوادش گفتم اما واکنش خاصی نشون ندادن . محسن اما آدم خوبی بود غیر از باباش بود یه چیزایی تو مایه های خود علی بود . بهم گفت نگهش دار هر چیزی ام لازم بود بخودم بگو . حیف مردونگی نداشت جلو باباش وایسه . بعد از گذشت هشت ماه و نیم بچه رو بدنیا اوردم که همین مریم باشه . بعد از اون با محسن ازدواج کردم . با اون اما ...

مادر گفت با اون چی مادر ؟

نفیسه ادامه داد : با اون نتونستم ادامه بدم یعنی در واقع نشد که ادامه بدم پدر شوهرم نخواست . 

بعد از یکسال زندگی با هم از محسن هم باردار شدم . همین بچه ای که الان توی شکممه . نمیدونم چرا . شاید میخاست ضربه بزنه بهم شاید میخواست انتقام بگیره تا متوجه شد که باردارم از محسن گفت باید بندازیش ! نمیفهمیدم چرا ؟ خب اینم نوه اش بود . وایسادم تو روش گفتم نمیندازم گفت تو محسن امم میخوای بگیری ؟ نمیزارم ! من چی میخاستم جز یه زندگی آروم ؟ به هر زوری بود باآشنا بازی و . . . منو طلاق داد محسن ام فرستاد امریکا . قبل اینکه محسن بره خودش برام خونه گرفت ولی وقتی رفت همون خونه رو هم پدر شوهرم ازم گرفت . اینجا هم که میبینین نشستم مال من نیست . یه خرابه ست . متروکه بود اومدم نشستم توش فقط بخاطر اینکه زیر باد و باون و افتاب نباشم . همین 

مامان رو نگاه کردم چشم هاش قرمز بود . خواهرم . خواهرم که مخالف سرسخت بود گیج و منگ داشت نگاه میکرد . صدای اذان مغرب بلند شد از مسجد مادر گفت نفیسه جان من و بچه ها میریم مسجد نماز . شب شام چیزی نزار ما میایم خودمون هم شام میگیریم . نفیسه گفت نه حاچ خانوم زحمت نکشید من خودم یه چیزی درست میکنم مادر گفت از الان نه بیاری رو حرف من نه من نه تو  ! ضمنا شنیدی پسرم چی گفت که ؟  نفیسه رو به من گفت : شما چیزی گفتی مگه ؟ گفتم نه به مادر نگاه کردم مادر ادامه داد . الان و نمیگم طرف صبح اومد خونتون گفت برات جا میگیرم . اماده اسباب کشی باش در و باز نگهداشت بمن گفت بفرمایید آقا . بفرمایید نماز دیر شد خودش هم آخرین نفر اومد بیرون و در و بست و من هنوز تو شوک بودم ! خونه مون کجا بود حالا تو این وضعیت ؟ تو راه مسجد گفتم مادر خوبی ؟ شمام که حرف منو زدی . حالش خوش نبود انگار خودش رو جلوی نفیسه به زور خوب وخوش نشون میداد . نگام کرد گفت حالا میفهمم چرا بی هوا گفتی جا میگیریم برات . هرکس باشه همینو میگه . آخه یعنی چی انقدر سختی کشیده ؟ عجیب بود . خواهرم هیچ حرفی نمیزد . رفتیم مسجد برای نماز اما همه حال هامون گرفته بود .. .

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

378


.: یوحنا
.: قسمت دوازدهم
•••••••••••••••
دانشجوی مشهد بود اما تهرانی بودن خونشون نیاوران بود خانواده هامون راضی نبودن خانواده اون میگفتن ما در حدشون نیستیم خانواده منم میگفتن ما در حدشون نیستیم ! اما جوون بودیم گوش ندادیم . علی بعد از ازدواج مون فقط خونه رو از پدرش قبول کرد و خودش وایساد به کار کردن . انتقالی رفت تهران . هم درس میخوند هم کار میکرد . یه موتور داشت که وقت اضافه اش رو با موتور کار میکرد . هربارم میگفتم علی زشته اخه با موتور ! دانشجوی این مملکت با موتور ؟ میگفت کارکه عار نیست خانوم . دوسش داشتم . با جنم بود . ولی اون روز آرزو کردم کاش همیشه کار با موتور عار بود . . .

مادر گفت ": چرا اخه ؟ مگه کار عاره ؟ خب کاره دیگه

نفیسه جواب داد : نه حاچ خانوم عار نیست خودم مشوقش بودم

مادر گفت : بوی ؟ الان دیگه نیستی ؟

نفیسه ادامه داد : چرا من که هستم اما اون دیگه نیست اون تموم شد

-یعنی چی تموم شد ؟

+ شبای دی بود مثل همیشه منتظرش بودم بیاد شام رو کشیده بودم . دقیقا یادمه زنگ زدم بهش گفت بارون زده دارم میام حوله آماده کن . حوله رو هم انداختم رو شوفاژ که گرم باشه میاد سرشو خشک کنه . یکربع شد نیومد . نیم ساعت شد نیومد دلم شور افتاد . هر چقدر به موبایلش زنگ زدم جواب نمیداد گفتم شاید رو موتوره نمیشنوه . باز صبر کردم یکساعت شد نیمد باز خطشو گرفتم جواب نمیداد . بار آخر که جواب نداد گوشی رو خاستم قطع کنم یه نفر برداشت . داد میزد الو الو .... هول شدم قطع کردم . باز زنگ زدم یه مردی گوشی رو برداشت گفتم ببخشید شما ؟ گفت شما ؟ گفتم این موبایل شوهر منه دست شما چیکار میکنه ؟ فکر کردم خفتش کردن گوشیشو ازش زدن . اما صدای اون مرد شبیه دزد ها نبود . داشت آدرس میداد اینجا رو بپیچ چپ . برو بالا ... گفتم آقای محترم شما کی هستی ؟ حرف بزن . گفت خانوم هیچی نگو فقط بلند شو بیا بیمارستان فیروزآبادی و قطع کرد . انگار که یه سطل آب یخ ریختن روم . من این صحنه هارو همیشه تو فیلم ها دیده بودم انگار فیلم بود ؛ نفهمیدم چطوری رفتم بیمارستان ؛ اونموقع هنوز وضعم اینطوری نبود ؛ با آژانس خودمو رسوندم بیمارستان ؛ تصادف کرده بود .....
-آخ .... بمیرم الهی ، با موتور ؟
+بله ؛ ظاهرا بارون که میزنه زمین خیس میشه ؛ از توی اتوبان بسیج داشته میومده خونه که کامیون جلوییش حامل گازوئیل بوده از منبعش نشتی داشته ، اینم پشت کامیون میرفته که بارون نخوره بهش زیاد که کامیون میزنه رو ترمز اینم میزنم رو ترمز ناگهانی گازوئیل هایی که نشتی داشتن زیر چرخش باعث میشن لیز بخوره و با سرعت هشتاد تا از پشت بخوره به کامیون
-وای مادر
مقصر هم خودش بود چون از پشت زده بود؛ البته کامیون هم جریمه شد واسه نشتی اما مقصراصلی خودش بود ؛ اونقدری یادمه که چیزی از سر و صورتش نمونده بود ؛ توکما بود قبلش کار میکرد اما مغزش نه .... هر چقدر نذر و نیاز کردیم خبری نشد . خانوادش منو مقصر میدونستن میگفتن نیاز به کار کردن پسرمون نبود تو وادارش کردی ولی من ... من نگفتم با موتور کار کن . خودش رفت سراغ کار با موتور . خانوادش باهام بد شدن . بعد از یماهی که تو کما بود متاسفانه فوت کرد

- ای وای . مادر بمیره براش جوون بی گناه . خب ؟ 

+خبری از رفتار بد و ... نبود . توی مجالسشون عروسشون بودم و خوب باهام برخورد میکردن بعد از چهلم پدر شوهرم مهریه امم نداد گفت مهریه ات رو نمیدم چون پسرمو ازم گرفتی . مگه چقدر بود مهریه ام ؟ صد و ده تا سکه . گفت نمیدم بهت اما یه راه برات میزارم و اونم اینکه زن پسر کوچیکم شی!یعنی برادر علی که یکسال از خودمم کوچیک تر بود . همون موقع گفتم برو بابا دلت خوشه ها . خداحافظ . بعد از مراسم چهلم از اون خونه رفتم موقع بیرون رفتن با نیش خند بهم گفت برمیگردی گفتم چرا فکر کردی برمیگردم ؟ گفت خواهیم دید خندیدم بهش اما خیلی زود به حرفش رسیدم 

بعد اینکه از خونشون رفتم برگشتم خونه خودمون اما راهم ندادن . بابا با بیرحمی تموم گفت خودت رفتی خودتم بمون نمیخوامت دختری به نام نفیسه ندارم . هرچقدر اصرار کردم قبولم نکردن  .  برگشتم خونه خودمون چند روزی بودم . بعد از یکهفته پدر شوهرم اومد وسایلمو جمع کرد ریخت تو وانت گفت کرایه شم حساب کردم هر جا بگی خالی میکنن خونه رو میخوام بفروشم چاره ای نداشتم . یه زن جوون و بیوه کجا میرفتم ؟ چیکار میکردم ؟ سوار شدم آدرس خونه خوشون رو دادم بردم همونجا جلو در خالی کردم منتظر موندم تا بیان . نیم ساعت بعد از رسیدن من رسیدن . از دور که تو ماشین داشت میومد قهقهه هاشو با پسرش میدیدم .  حالم بهم میخورد ازشون تصمیم داشتم یه مدت بمونم کار کنم خونه بگیرم برم از اونجا . رسید جلو پام ترمز زد . پسرش پشت فرمون بود  . خودش کنار نشسته بود ترمز کرد جلوم اومد پایین با غرور حال بهم زنش گفت و علیکم ! که مثلا چرا سلام نمیکنی؟ گفتم سلام گفت یادم نمیاد بهت گفته باشم برو خونه تا بیام . گفت اسباب اساسیه تو جمع کن هررری . اینجا چه غلطی میکنی با این تیر تخته ؟ نگاهش کردم . شرارت و تکبر از چشماش داشت میپاچید بیرون . چند ثانیه سکوت کردم نگاهش کردم توقع داشت التماسش کنم بگم تورو خدا بهم کمک کن و این حرفا ولی فقط نگاش کردم خسته شد گفت :

- خب ؟

+ شرطت قبوله . . . 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

372

.: یوحنا
.: قسمت یازدهم
••••••••••••••••••••
نفیسه با سرفه ای سینه اش رو صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن ؛
سال نود بود ؛ از طرف دانشگاه واسه سفر دانشجویی مشهد نام نویسی میکردند من هم اسمم رو نوشتم که کاش نمینوشتم ؛ من تک فرزند بودم یه پدر و مارد میون سال داشتم که باهم زندگی میکردیم ساکن همین شهرری بودیم اولش پدرم مخالفت کرد پدرم از همون قدیمی ها بود که فکرش بسته بود نمیذاشت تنها جایی برم اونقدر اصرار کردم و مادرمم اصرار کرد تا تونستم رضایتش رو بگیرم . سفر خوبی بود . تا شب آخر ! شب آخر به دوستام گفتم برای زیارت وداع میخوام برم حرم کسی میاد ؟ اما هیچکس حاضر نشد بیاد و من تنها راه افتادم سمت حرم . از کوچه پس کوچه ها میرفتم دلهره داشتم اما همینکه  رسیدم به خیابون اصلی و چراغ های حرم و دیدم دلم گرم شد .رفتم سر شب نشستم تو حرم تو حال خودم بودم بعد از نماز صبح موقع بیرون رفتن تصمیم گرفتم برم بست شیخ حر عاملی ! بست شیخ حر عاملی جاییه که گنبد آقا تمام قد پیداست نشسته بودم نگاهش میکردم که یه آقای جوونی اومد سمت ام خودم رو جم و جور کردم رفت پشت سرم نشست بدون هیچ حرفی ..... بعد از نماز صبح هنوز حرم شلوغ بود هنوز اونهایی که نماز جماعت خوندن رفته بودن . کمی که گذشت و خلوت تر شد اومد کنارم نشست سلام کرد جواب ندادم ! چه معنی داشت کسی رو نمیشناسم بهش سلام کنم ؟ باز سلام کرد و گفت جواب سلام واجبه ها ! سلام سرسنگینی گفتم و بلند شدم چادرم رو بتکونم که برم گفت زشته تو حرم دنبالت بیام بشین به حرفام گوش کن بعد برو ...... همه چپ چپ نگاه میکردن کافی بود یکی از مربی هامون هم میدید هیچی دیگه ! نمیدونم شاید ترسیدم شایدم ...... 

مادر پرسید شاید چی ؟

نفیسه گفت : شاید 

فاطمه (خواهرم ) با یه سینی چایی اومد توی اتاق نفیسه با خنده و آرامشی که انگار تازه به روح و جونش نشسته بود گفت ممنونم عزیزجان بیا بشین اینجا . مادر گفت : خب میگفتی . شاید چی ؟

نفیسه ادامه داد :

شاید خسته بودم . از زندگی کنار خانوادم خسته بودم من هیچوقت دلم نمیخواست کار کنم هیچوقت دلم نمیخواست و نمیخواد . علایق من اصلا اون کاری که میکردم نبود . 

مادر پرسید : چه کاری ؟

- سبزی پاک میکردم سرخ میکردم بسته بندی شده میدادم اونایی که میخواستن

+ خب 

-علاقه من به رشته روانشناسی بود دوست داشتم روانشناسی بخونم وقت آزادم رو عکاسی کنم زندگی کنم اما زندگی ای که داشتم اصلا شبیه به چیزی که میخاستم نبود

+چرا کار میکردی ؟

-بابام درامد چندانی نداشت بعلاوه شهریه دانشگاه و خرید های شخصی و .... حسابی بار روی دوشش رو سنگین میکرد من کار میکردم از همون کار لااقل خرج خودمو کمی درمیاوردم اگر اونم نبود که هیچی . درس که نمیتونستم بخونم پول جهیزیه ام نداشتم باید میشستم کنار مادرم تو خونه تا موهام مثل دندونام سفید شه

+خب

- شاید از اون وضع خسته شده بودم خاستگار تابحال راه نداده بودم دلم میخاست ببینم چه جوریه ! شاید یکی ام پیدا شدکه جهیزیه نخاست ! و دقیقا همین هم بود نشستم صحبت کرد صحبت کرد صحبت کرد گفتم خب ! گفت برای دوستی نمیخامت برای همیشه میخوامت شماره موبایلت هم نمیخوام شماره خونتون رو  بده بدم مادرم تماس بگیره ! ای که چقدر زبون باز بود ! تونست اعتمادم رو جلب کنه و شماره خونمون رو بگیره ازم . اون روز از هم جدا شدیم و من توی فکر حرف هاش بودم ! رویا بود رویا ! پولدار مایه دار خانواده دار و .... به همه حرف هاش . البته هنوز نمیدونستم راست میگفت یا نه ته دلم هم گرم بود هم سرد . به هیچکس چیزی نگفتم تا اومدیم تهران . 

+عزیز دلم حالا با تمام جزئیات هم نگفتی نگفتی !

-ببخشید سرتون رو درد آوردم . خیلی وقته کسی پای درد و دلام ننشسته بود . بفرمایید چایی تون سرد نشه 

همه مون چایی برداشتیم مشغول خوردن شدیم کسی حرف نمیزد سکوت بود . نفیسه با تن صدای کم شروع کرد : 

عاقبت باهمون آقا ازدواج کردم بماند که چه سختی ها و موانعی داشتم اما ازدواج کردم . دانشجوی مشهد بود اما تهرانی بودن خونشون نیاوران بود خانواده هامون راضی نبودن خانواده اون میگفتن ما در  حدشون نیستیم خانواده منم میگفتن ما در حدشون نیستیم ! اما جوون بودیم گوش ندادیم . علی بعد از ازدواج مون فقط خونه رو از پدرش قبول کرد و خودش وایساد به کار کردن . انتقالی رفت تهران . هم درس میخوند هم کار میکرد . یه موتور داشت که وقت اضافه اش رو با موتور کار میکرد . هربارم میگفتم علی زشته اخه با موتور ! دانشجوی این مملکت با موتور ؟ میگفت کارکه عار نیست خانوم . دوسش داشتم . با جنم بود . ولی اون روز آرزو کردم کاش همیشه کار با موتور عار بود .....

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

369

.: یوحنا
.: قسمت دهم
•••••••••••••
خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم اما دیگه نترسیدم . حالا یه مرد پشت ام بود حالا اگه سیروس بود میتونستم هلش بدم بیرون بگم آخر هفته بیا خونتو بگیر حالا اگه همسایه بود نمیترسیدم که آبروم بره یا ... پسره بهم قول داد که منو میبره . هی امون از وقتی که دلت به تن صدای بم مردی گرم میشه . همه جونم گرم شده بود . بلند شم تا قبل از اینکه مریم بیدار شه در رو باز کردم . . .
دو)
حاجی که منو رسوند خونه کلید انداختم رفتم تو ؛ طبق معمول خواهرخونه بود و با مامان داشتن میگفتن میخندیدن ؛ وارد خونه شدم خواهرم گفت ؛ به ! آق داداش گل گلاب ! این وقت روز ؛ شما کجا خونه کجا ؟ اخراج شدن اقا ؟ گفتم ول کن تورو قران حوصله ندارم بیخیال شو نبود ؛ باز ادامه داد ؛ آهان ؛ دیگه عشق و عاشقیه و این صحبتا بی حوصله مو اعصاب ندارم و .... عصبی شدم رفتم تو اتاق در و محکم بستم ؛ سکوت شد ساعت و دستبندمو دراوردم گذاشتم رو میز چشم بندم رو گذاشتم رو چشمم با لباس رو خوابیدم رو تخت ؛ صدای در اومد ؛ نخیر این ابجی ما بیخیال شو نبود ؛ گفتم ارواح خاک اقاجون بیخیال صدای مادر اومد
+چیشده مادر ؟؟ چرا انقد پریشونی ؟ بلند شدم احترام مادر فرق داشت ؛ چشم بندم رو برداشتم
-هیچی مادر میخوام تنها باشم
باز خواهر اومد تو ؛ مادر من ؛ این داداش ما عاشق شده ! مادر باز با متنانتش هیس کشیده ای گفت ؛ رو بمن کرد گفت چیشده مادرحرف میزنی ؟
+هیچی مامان ؛ یه خانومی هست .... کل ماجرا رو براشون تعریف کردم ؛ خواهر دیگه لحن شوخی نداشت ؛ جدی شد گفت
-داداش تو که ساده نبودی اینا همش نقشه ست واسه سرکیسه کردن
+نه این یکی اینجوری نیست ؛ حامله ست یه بچه صغیر ام داره رفتم خونشون ؛ خونش و میخاد صاحب خونه پس بگیره منم ......
مادر جواب داد ؛ توام چی ؟؟
-منم قمپوز در کردم گفتم جامیگیریم برات
باز خواهر اضافه کرد ؛
+برادرشما از بیخ خری یا خودتو زدی به خریت ؟
مامان ویشگونی از رون خواهرم گرفت رو بمن گفت ؛ چرا وقتی نمیتونی کاری کنی میگی پسرم ؟ سرمو به نشونه شرمندگی انداختم پایین ؛ گفت حالا نرو تو خودت ؛ پاشو جمع کن بریم خونشون من ببینمش ؛ گفتم بریم که چی بشه ؟ که شرمنده شه ؟
گفت شما دخالت نکن ؛ قمپوز در کردی حالا میخوای نوش بمونی یا کمکت کنم ؟ گفتم کمکم کن ؛ گفت پس پاشو اماده شو بریم خواهرم باز گفت ؛ مادر من شمام که از این داداش ما ساده تری ؛ کجا بری؟ مادر با ارامش همیشگیش گفت ؛ شما دخالت نکن میای با ما یا نه ؟ سکوتی کرد گفت میخوام ببینم چه حور زنیه که این داداش ما رواسیر خودش کرده ؛ خنده شیطونی کرد بلند شدم بزنمش فرار کرد.... اذیت میکنه ولی عاشق این دیوونه بازیاشم ؛
اسنپ گرفتیم رفتیم دم خونشون رسیدیم دم خونه مادر گفت
-مادر اینجا زندگی میکنه ؟ اینجا که خرابه ست
گفتم مادر یه چیزدیدم که انقدر بهم ریختم در زدیم ؛ خودش اومد جلو در چشماش باد داشت معلوم بود خواب بوده با عذرخواهی وارد خونه شدیم ؛ شرمنده بود همش سرش پایین بود ؛ چادر سرش بود امابزرگی شکمش مشخص بود ؛ دعوت شدیم تو ؛ نشستیم دور هم سکوت حاکم بود ؛ نفیسه گفت خوش اومدین بزارین من برم یه سینی چایی بیارم مادر بلافاصله با اقتدار خودش گفت شما نه ؛ شمابشین به خواهر اشاره کرد پاشو برو یه سینی چایی بیار ؛ خواهر چپ چپ نگاه کرد مادر گفت پاشو دیگه مادر ؛ همونجوری که داشت میرفت نفیسه گفت عزیز جان ؛ آب کتری جوشه تازه برداشتم از رو آتیش استکان و چایی هم تو اون کابینت اخری ست ؛ خواهر که رفت مادر گفت اسم این دخترمون چیه مادر ؟ گفتم نفیسه خانم هستن ؛ مادر ادامه داد ؛ به به نفیسه خانم گل ؛ نفیسه جان چند ماهته ؟ نفیسه شروع کرد به حرف زدن با صدای اروم گفت شیش ماهمه ؛ مادرگفت شوهرت کجاست عزیز دلم ؟ نفیسه سرش رو انداخت پایین ؛ مادر ادامه داد ؛ لازم به خجالت نیست عزیزم ؛ منم مثل مادرت پسرمم جای برادرت ما اینجاییم که کمکت کنیم ؛ بگو بهم قضیه چیه ؟ نفیسه با سرفه ای سینه اش رو صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن ؛
سال نود بود ؛ از طرف دانشگاه واسه سفر دانشجویی مشهد نام نویسی میکردند من هم اسمم رو نوشتم که کاش نمینوشتم ؛ ......

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

366

.: یوحنا
.: قسمت نهم
•••••••••••••
در و زدم بهم و اومدم بیرون ؛ عجب قپی ای اومدم ! جام کجا بود حالا ؟ پولم کجا بود که جا بگیرم من اخه ؟ نشستم تو ماشین ؛ حاجی گفت چیشد ؟ سکوت کردم ؛ بدجوری حالم بد بود ؛ خندید ؛ گفت تازه شدی مثل خودم ؛ گفتم حاجی میشه برم خونه ؟ حالم خوش نیست ؛ باز خندید ؛ دوباره نپرسید فقط رفت باز منو جو گرفت ! د اخه پسر خوب بابات خوب ننت خوب قول الکی دادن به زن بدبختت چی بود دیگه ؟ اون زن الان دیگه خواب و خوراک نداره که کاش هیچوقت از آشپزخونه بیرون نمیومدم ... نمیفهمیدم هم پشیمون بودم از قول الکی ای که دادم هم نمیتونستم بیخیال شم .تا خونه تونستم خودخوری کنم فقط رسیدم خونه بدون سلام و علیک رفتم تو اتاق در هم بستم . . . 

یک ) دم دمای اول صبح در زدن ! کسی نمیومد دم در خونه من ! حتما سیروسه اومده باز غر بزنه که کی خونه رو خالی میکنی ؟ چادرم و سر کردم رفتم دم در . در رو که باز کردم همون جوونی که اون روز هلم داد  با کلی خرت و پرت پشت در بود اول فکر کردم واسه صدقه ست و جبران با خودم گفتم حتما حاجی رفته بهش گفته گفتم کی داده ؟ اشاره کرد سمت ماشین نگاهش کردم خودحجی بود ! دست از پا نمیشناختم کلی گوشت و مرغ و خوراکی و لباس تمیز ... بدم اومد یه لحظه از خودم . من فقیر نبودم من بد آورده بودم فقط اگر اون اتفاق نمیوفتاد ... نشستم نگاش میکردم ازم میپرسید هرچیزی رو کجا بزاره ؟ جوون چشم پاکی بود ازش دلگیر بودم اما خوشم اومد نجیب بود همه جابجایی ها رو کرد و اومد بیرون مشغول تکوندن لباساش شد که بازدر زدن رفت سمت در که بازش کنه من نذاشتم .  امروز آخرماه بود حتما باز سروکله سیروس باید پیدا میشد فرستادمش تو آشپزخونه . همینجوریش پشت سر ما حرف هست چه برسه به اینکه یه مرد هم باهام ببینن . سیروس بود خود نامردش باز اومد شروع کرد داد و بیداد کردن ! نمیدونم چرا انقدر چشمش ب این خرابه ست ؟ دردش نمیفهمیدم یه بار میگفت تخلیه ! گمشو بیرون ! یه بار میگفت زنم شو ! آدم چطور میتونه با ناموسش اونطور صحبت کنه ؟ لحن اینبارش فرق داشت از یکسال پیش هم گفته بود هرکار میکنم تا اخر همین ماهه . اما من پول یه شیشه شیر ام نداشتم چه برسه به خونه!باید انتخاب میکردم . بین بدبخت شدن این بچه تو شکمم و مریم یا اینکه بشم زن دوم یه سیبیبل کلفت ! حداقل اون موقع غصه سرپناه نداشتم تصمیمم رو گرفتم اما نمیخاستم اون روز بگم پررو میشد من ضعیف تر میشدم بنا رو گذاشتم به همون جمعه روز اخر مهلت . یکم آروم شده بود داد و بیداد هاش ته کشیده بود . کم کم حرفاش بوی رفتن میداد داشتم تحمل میکردم که یک آن اون پسره احمق اومد بیرون ! همه چی خراب شد با قولدوری واساد جلو سیروس اولش ناراحت شدم میخاستم بگم به تو چه آخه پسرک نفهم اما دهنم رو بست . تا اومدم بگم شما دخالت نکن من خودم حلش میکنم سیروس پرسید آقا کی باشن ؟ سینه های ورزشکاری و تختش رو داد بالا با اخم مردونه اش گفت شوهرشم !!!! دهنم بسته شد ! چه حسی ! حس میکردم خوشبخت ترین زن دنیام . سکوت کردم . مرد بود مثل من نبود منه الان حسابی داغون بودم کوچکترین دادی که سرم میکشیدن بهم میریختم اما اون مرد بود وایساد تو روی سیروس . یک لحظه پشت ام گرم شد . لذت بردم از عمق وجود لذت بردم . با حاضرجوابی سیروس و پیچید بهم در حدی که موقع رفتن فقط لبخند زد . دلم میخاست برم بغلش کنم انقدر فشارش بدم فشارم بده که تموم خستگی هام مشت مشت بزنه بیرون . اما خوشیم دوامی نداشت . دو تا نره غول . دعوا . داد و بیداد . همسایه های فضول ! فاتحه ی آبروی داشته و نداشته ام رو خوندم . کاش از اول قبول نمیکردم کمک کردنشو . کاری از دستم برنمیومد نشستم سرجام . همون گوشه ی پله دومی شروع کردم به غرزدن . چرا اومدی بیر ون و .... منتظر بودم واکنشی نشون بده چیزی بگه اما هیچی . فقط گفت ابجی اشکات و پاک کن یه جا میگیرم برات دست خودم نبود نمیدونستم این لحظات واقعیه یا نه ؟ همه چیز یادم رفت در یک ثانیه . اشکام و پاک کردم رفتم جلوش گفتم چی میگی ؟ جدی جدی راست میگی ؟ منو میبری از اینجا ؟ کفت اره بابا غصت چیه ؛ جمع و جور کن اماده شو واسه اسباب کشی ؛ در وزد بهم و رفت ! رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . . . 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

364

.: یوحنا 

.: قسمت هشتم

•••••••••••••

 بهش گفتم سرکوچه منتظرت میمونم برو تو کمکش کن وسایلش رو جا به جا کنه ; خودم موندم بیرون منتظر ...

دو) صبح حاجی اومد دنبال ام ؛ تانشستم تو ماشین گفت هرچی میگم میگی چشم صداتم در نمیاد ؛ نمیفهمیدم چی شده بود ؟ یه سری خرید کرد رفتیم دنبال دخترش به اسم خواهر من لباس زنونه گرفت چند دست هم لباس بچه گانه گرفت رفتیم پایین شهر تو کوچه پس کوچه ها جلوی یه خونه پارک کرد گفت ببر تو ؛ براش جابجا کن من منتظرتم بیرون ؛ در خونه رو زدم یه خانومی اومد جلودر سرمو انداختم پایین ندیدمش گفتم این ها رو حاجی داده گفته بیارم براتون زیر چشمی نگاهش کردم نگام کرد گفت حاجی ؟ کدوم حاجی ؟ اشاره کردم به ماشین اومد بیرون از خونه نگاهی انداخت ؛ با سرسلامی کرد ؛ همون بود ؛ همون زن دیروزی ؛ حدسم درست بود حاجی رفته بود تو نخ زنه ؛ چیزی نگفتم لوازم رو بردم تو ؛ نشسته بود لب پله در ورودی ؛ گفتم اینها رو کجا بزارم ؟ گفت تو آشپزخونه بردم تو اشپزخونه ؛ تاریک بود تاریک بود ؛ هر کدوم از کلید ها رو زدم برق روشن نشد پرسیدم برق آشپزخونه کجاست ؟ گفت برق نداریم بزارین همونجا ؛ در یخچالش رو باز کردم بوی یخچالش خورد تو صورتم ؛ چه بوی گندی ؛ گرم بود مشخص بود خیلی وقته که یخچالش خاموشه ؛ لوازم و جا به جا کردم لباسام حسابی خاکی شده بود ؛ اومدم بیرون توی حیاط شیر لب حوض روباز کردم دستام رو شستم با خیسی دستام لباسام رو تکوندم با لحن مسخره ای گفتم چطوری اینجا زندگی میکنین شما ؟ جواب نداد لبخند تلخی زد خودم خجالت کشیدم ؛ در خونه رو زدن ؛ رفتم سمت دربا صدای اروم گفت شما نه ؛ خودم باز میکنم ؛ شما برو تو آشپزخونه ؛ گفتم شاید حاجی باشه ؛ انگشتش رو گذاشت رو بینیش گفت هیس ! شایدم نباشه ؛ اینجا تو محل همینجوری رو من زوم هست اگه همسایه باشه یه مرد هم با من ببینه که دیگه هیچی ؛ اگه حاجی بود میگم بیاین بیرون با شرمندگی عذر خواهی کرد و رفتم توی آشپز خونه اما از پنجره نگاه میکردم ؛ چادرش رو کشید بالا در رو بازکرد ؛ یه مرد چارشونه سیبیل کلفت با کلاه شاپو به زور اومد تو با خودم گفتم به به ! حاجی رو چه فاحشه ای ام دست گذاشته ؛ سیبیل و ببین ! مرد با تنه ای به تن زن به زور وارد خونه شد ؛ زن بعد از ورود نگاهی به بیرون از خونه انداخت که کسی ندیده باشه زود در رو بست ؛ دنبال مرد وارد حیاط شد مرده پاشو گذاشت لب حوض باد انداخت تو غبغبش و گفت : جم و جور کردی ؟ معمار از جمعه میخاد کارشو شروع کنه ؛ زن جواب داد ؛ آقا سیروس تورو خدا ؛ بابا من بچه دارم همین خرابه ام نداشته باشم که هیچی ؛ غیرت نداری شما؟ بابا منم مثل ناموست نکن ؛ مرد عصبی شد داد زد بسه دیگه ناموس ناموس بهت گفتم ناموسم شو صیغم شو حواسم بهت هست خونه میگیرم برات خانوم خودت بشی زن گفت ارومتر تورو خدا ؛ من دلم گیر کسی دیگه ست چجوری زن ادمی بشم که دلم باهاش نیست ؟ مرد که از ضعیف بودن زن لذت میبرد باز داد زد پس برو گوشه خیابون بکپ ؛ چقد سیریشی تو ؛ برق و آب و گازت و قطع کردم بازم نمیری ؟ هی روتو برم والا ؛ طاقت نیوردم ؛ چقدر ظلم ؟ از آشپزخونه اومدم بیرون گفتم ؛ هوی یارو؛ چه خبرته مگه نمیبینی میگه اروم ؟ پشتش بمن بود برگشت سمت من گفت به به جناب رابین هود ! اقا کی باشن  ؟ زن اومد حرف بزنه بدون فکر قبلی گفتم شوهرشم درست صحبت کن با ناموس من ؛ برگشت سمت زن گفت خانوم ازدواج کردن ؟ مرحبا ؛ باز برگشت سمت من گفت جناب شوهر ؛ این ملکی که زنت توش نشسته مال منه زنتو جمع کن میخوام بکوبم خونمو ؛ گفتم خیل خب داد نزن خونه ات پنج شنبه تحویلته ؛ هررری ؛ خندید گفت ؛ نه ! خوشم اومد ؛ جناب شوهر از اون جنم داراست رفت سمت در گفت تا جمعه رفتین که رفتین نرفتین این خونه رو روی سر اهلش خراب میکنم بلافاصله گفتم مرد این غلطا نیستی زحمت و کم کن ؛ نیش خندی زد گفت واسه غسل جنابت ام میری مسجد جناب همسر ؟ خاستم برم سمتش که زن جلومو گرفت گفت بسه تورو خدا بسه ؛ مرد با صدای قهقهه در رو بست ورفت ؛ زنه بدبخت نشست لب پله با صدای درمونده گفت مگه نگفتم بیرون نیا ؟ چرا خونه خرابم کردی؟ مگه من صدقه خاستم ازت ؟ من یه شیشه شیرخشک خاستم فقط نه اینکه ...گفتم نمیومدم که چی ؟ که زن این الدنگ بشی یا آواره کوچه خیابون ؟ گفت هرچی میشدم به خودم مربوط بود الان چی ؟ الان باید تا جمعه اواره شم کجا برم ؟ گوشیم زنگ خورد حاجی بود ؛ برداشتم گفتم الان میام حاجی ؛ صبر نکردم جواب بده گوشی رو قطع کردم؛ به زنه گفت بیخود غصه نخور تا جمعه یه جا برات پیدا میکنیم از این خراب شده میبرمت ؛ فکر میکردم از اون زن خراب هاست خراب بود ؛ خودش نه زندگیش خراب بود ؛ به غیرت ام برخورد ؛ گفتم ابجی اشکات و پاک کن یه جا میگیرم برات ؛ اشکاش و پاک کرد اومد جلوم گفت چی میگی ؟ جدی جدی راست میگی ؟ منو میبری از اینجا ؟ کفت اره بابا غصت چیه ؛ جمع و جور کن اماده شو واسه اسباب کشی ؛ در وزدم بهم و اومدم بیرون ؛ عجب قپی ای اومدم ! جام کجا بود حالا ؟ پولم کجا بود که جا بگیرم من اخه ؟ نشستم تو ماشین ؛ حاجی گفت چیشد ؟ سکوت کردم ؛ بدجوری حالم بد بود ؛ خندید ؛ گفت تازه شدی مثل خودم ؛ گفتم حاجی میشه برم خونه ؟ حالم خوش نیست ؛ باز خندید ؛ دوباره نپرسید فقط رفت ......

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

361

.: یوحنا 

.: قسمت هفتم

•••••••••••••

یعنی چی؟آخه چطورمیشه؟انقدرگرفتارهم تواین شهرهست؟فکرمیکردم گرفتاری هابرای توفیلمهاست؛جلویبغض ام روسخت میتونستم بگیرم؛چای روبه زورخوردم؛کفشام روپوشیدم وازخونه زدم بیرون؛ازبوی ناوکثیفی داشت حالم بهم میخورد؛فریباباززنگ زد اعصابم خورد بود دیگه چی میخواست من نمیدونم جوابش رو ندادم چند دقیقه فقط سرم رو گذاشتم روی فرمون و فقط فکر کردم به اینکه فرش زیر پای بچه های من باید ابریشم باشه فرش زیر پای یه مادر و بچه موکت کر کثیف ؟ به اینکه دغدغه دختر من باید لنز دوربینش باشه و دغدغه یه زن بچه دار اینکه شب چی بده بچه اش بخوره اینکه زن و بچه من باید از چاقی بیش از حد رژیم بگیرن و یکی هم پایین شهر دنبال یه لقمه نون که یه لایه گوشت زیر پوستش جمع شه از ریخت و قیافه نیوفته .... حالم بد بود ماشین و استارت زدم رفتم سمت خونه . فردا باید فکری به حال این زن و بچه کنم نمیشه اینطوری ....

یک ) در رو براش باز گذاشتم اومد تو جوری نگاه میکرد که انگار اومده کجا ! اینجا هم محل زندگی بود دیگه حالا نه مثل قصر شما اما بود سقف داشت کتری کوچیک یکم آب داشت گذاشتم رو پیک نیک اومد نشست تو اتاق نور آسمون دم غروب هنوز اجازه میداد حرکاتش رو ببینم با تعجب به در و دیوار نگاه میکرد زیاد منتظرش نذاشتم رفتم با دوتاچایی سراغش چاییش رو خورد و بدون خداحافظی رفت کفشش رو پوشید و از خونه خارج شد چند باری گفته بودم که برای امشب چیزی ندارم نمیدونم شاید رفته بود چیزی بیاره برام از تو ماشین خداحافظی نکرد چون ! با چادر نشستم لب پله نگاهم به در بود آخ چقدر میچسبید اگه یه کم خوراکی میاورد برام خودمم گرسنه بودم سینه هام شیر نداشت بدم مریم نشستم نیومد نشستم نیومد نشستم نیومد کم کم روشنایی غروب تاریک شد خونه برق نداشت اما چراغ داخل کوچه از لای در میتابید تو ردش رو گرفتم رفتم دم در . نبود . ماشینش سرجاش نبود حتما فرار کرده کی تو این خراب شده میمونه آخه ؟ خاک قند های ته قندوق رو خالی کردم تو کتری آب قندآب درست کردم رفتم سراغ مریم که بخوابونمش نماز مغرب و عشا هم هنوز نخونده بودم ساعت نداشتم اما یکساعت پیش بود که صدای اذون اومد گمون نکنم قضا شده باشه تصمیم گرفتم مریم رو بخوابونم نماز بخونم خودمم بخوابم تا فردا برم سراغ یه مقدار پول . . . 

دو ) بعد از اینکه بابای حاجی با زن غربتیه رفتند من هم در مغازه رو بستم و رفتم سمت خونه قرار که کنسل شده بود و منم حوصله نداشتم باباهم که نبود رفتم خونه لخت شدم سرمو گذاشتم رو بالشت تا اومد چش م گرم شه گوشیم زنگ خورد . یه جوری که خواب از سرم نپره یکم لای چشم هامو باز کردم از خط حاج عبدالله ( بابای حاج اصغر ) بود چی میخواست بگه ؟ حتما چرا زود رفتی ؟ در و خوب قفل کردی یا نه ؟ همین شروورادیگه سایلنت کردم سعی کردم بخوابم باز زنگ زنگ زنگ خواب ام بهم خورد سرم درد گرفت بلند شدم جوابشو دادم اما هیچ چیزی از اونها که توفعش رو داشتم نگفت فقط گفت فردا میام دنبالت نیا مغازه ! اونقدری خوابم میومد که به این فکر نکردم چرا ؟ یا حتی بخوام ازش بپرسم چیزی شده ؟ 

صبح روز بعد

سه ) با محمد ( کارمند اصغر ) شب پیش هماهنگ کردم صبح رفتم دنبالش رفتیم سمت مولوی یه بسته دوازده تایی پوشک بچه گوشت مرغ شیر آب معدنی تخم مرغ روغن برنج و ... هرچیزی که فکرم میرسید براش خریدیم بعد از اون رفتیم سراغ فریبا ( دخترم ) رفتیم بازار به بهونه خرید برای خواهرمحمد برای تولدش بردیمش و چند دست لباس زنونه راحتی و مجلسی هم گرفتیم برای لباس بچه فریبا رو نبردیم شک میکرد رسیدیم جلوی در خونشون نرفتم تو به محمد گفتم لوازم رو ببره تو نخواستم نگاهش بمن بیوفته ممکن بود شرمنده شه منتظر موندم آخرین پلاستیک مواد غذایی رو که داشت میبرد از ماشین بیرون بهش گغتم سرکوچه منتظرت میمونم برو تو کمکش کن وسایلش رو جا به جا کنه

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

358

.: یوحنا 

.: قسمت ششم 

•••••••••••••

خودم رفتم بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کردم نشستم کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکردم نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم به صورتش چه صورت ماهی داشت رنگ و روش رفته بود اما خیلی ماه بود گفتم یاد دختر خودم افتادم نگاهش کردم نمیدونم چطور این پسر نادون دلش اومده همچین کاری کنه ازش معذرت خواهی کردم گفتم دخترم پاشو من میرسونمت گفت نه نمیتونستم همونجوری رهاش کنم خورده بود زمین بچه کوچیک داشت به خانمی که بالای سرش بود گفتم مراقبش باشید من برم ماشین بیارم 

یک )

بلاخره به خجالت خودم غلبه کردم راه افتادم سمت بازار ؛ مغازه به مغازه نگاه میکردم ؛ توی مغازه هایی که جوون بودن نمیرفتم ممکن بود راجبم هر فکری بکنـن ؛ خسته بودم ؛ هیچی ؛ حتی پونصد تومن واسه خرید یه نون هم نداشتم قیدش رو زدم اومدم برگردم یه مرد تقریبا مُسن دیدم تو مغازه نشسته پشت میز سرش رو میز بود از سفیدی موهاش فهمیدم جوون نیست حاجیه ؛ این آخرین مغازه ست میرم رو میندازم بعدش هم میرم خونه ؛ رفتم تو مغازه فکر کنم خواب بود اصلا حرف بدی نزدم ؛ یه نوجون که فکر کنم پسرحاجی بودنشسته بود تو مغازه ازش کمک خاستم کاش مثل بقیه توجه نمیکرد اما توهین کرد گفت برو بیرون و ... بدم اومد ؛ یه چیزی تو وجودم گفت نرو ؛ وایسا ؛ وایسادم حاجی رو صدا کردم اما بیدار نشدپسره ی بیشعور بلند شد اومد هٌلم داد بیرون کفش ام به سنگ ریزه های اسفالت گیر کرد خوردم زمین ؛ ضعف داشتم نمیتونستم تعادلمو آنچنان حفظ کنم ؛ چشمام باز داشت سیاهی میرفت تو همون حالت نشستم چند دقیقه حالم جا بیاد ؛ یوقت دیدم از در مغازه همون حاجی که خواب بود اومد بیرون با چشمای پف کرده مدام منو نگاه میکرد برانداز میکرد میگفت چیزیت نشده ؟ ازم عذرخواهی کرد ؛ چه پیرمرد خوبی بود ؛ گفتم نه چیزیم نیست خواستم بلند شم برم گفت میرسونمت ! از خدا چی میخواستم ؟ بدنم درد میکرد هیچ خسته ام بودم منتظر شدم اومد سوارم کرد توی راه هیچ حرفی نزدم پشت چراغ قرمز ایستاد داروخانه اونور خیابون باز بود زیر لب گفتم پچه ام گرسنه ست کاش پول داشتم براش شیر خشک میخریدم توقع داشتم ماشین رو بزنه کنار اندازه یه قوطی شیر خشک بهم کمک کنه اما هیچ واکنشی نشون نداد ؛ منم پی ش رو نگرفتم ؛ ماشینش از این خارجی ها بود از اینا که انگار توی کشتی نشستی ؛ شیشه ها بالا بود کمترین صدایی نمیومد تو ؛ چقدر آرامش داشت بعد از اون همه شلوغی روز ؛ کم کم آدرس رو میگفتم و بدون حرف اضافه ای به خونه نزدیک شدیم ...

همین جاست ؛ نگهدارید ؛ سرکوچه گفتم نگهداره ؛ همینطوری تومحل حرف بود پشت سرم چه برسه با یه پیرمرد هم بخوام برم تو خونه ؛ گفت بزار من بچه ات رو میارم ؛ گفتم مگه میخواین بیاین تو ؟ نگاهی کرد گفت ایرادی  داره ؟ روم نشد بگم آره ! گفتم نه ایراد نداره فقط من میرم مریمم میبرم در و باز کردم میرم تو باز میزارم شما حواست باشه کسی نیاد بیاین تو باشه ای گفت و پیاده شدم و مشغول پارک کردن ماشینش شد ...

سه

شاید پسره راست میگفت اینا همه شون مثل همن اما نتونستم ازش بگذرم ؛حتی اگرمثل دیگران بود و پولدار بود وازهمین راه امرار معاش میکرد ؛ درست نبود تو همون حال ولش کنم برم سوارش کردم ادرس میداد میرفتیم پشت چراغ وایسادیم گفت شیرخشک میخاستم کاش پول داشتم میخریدم براش ؛ میخواست بگه برام شیر خشک بخر منم اصلا توجه نکردم بهش ؛ سکوت کردم تا ببینم این زن راست میگه یا نه ؛ همینطوری محله ها رو میرفتیم پایین تر تا اخر سر یه کوچه کفت وایسا ؛ میخواست دست به سرم کنه ؛ گفتم من هم میام ؛  جا خورد رفت در و باز کنه ؛ مشغول پارک ماشین شدم امانگاهم بهش بود ؛ در خونشون رو باز کرد اما نه با کلید ؛ نخ شیرینی از لای در کشیده بود بیرون اون رو کشید در باز شد ؛ ته دلم ترس داشتم نکنه برم تو کسی تو باشه خفت کنن ..... چند دقیقه ای گذشت ؛ نمیدونم ؛ نیرویی بود که نمیذاشت رها کنم هر کار کردم نرم نبینم از فکرش بیام بیرون نتونستم عجیب بود ؛ دلم رو زدم به دریا ؛ پشت سرش وارد خونه شدم ... خونه که نبود بیشتر به خرابه میخورد ؛ یه حیاط پرازآشغال و آهن پاره ؛ حوض آبی ای وسطش داشت که اونقدر لجن بسته بود آبش رو نگاه میکردم فکر کردم سبزه وارد خونه شدم یاالله گفتم صدایی از توی آشپزخونه اومد بفرمایید ؛ خونه اش برق نداشت گوشیم رو دراوردم با چراغ قوه گوشی نگاهی به سر و روی خونه انداختم ؛ دیوار ها نم زده ؛ سقف نم زده ترک خورده ؛ بوی نا تموم فضای خونه رو پرکرده بود ؛ چطور میتونست با دوتا بچه اونجا زندگی کنه ؟ کف زمین هم که تیکه تیکه موکت های کهنه بود ؛ حتی چیزی نداشت شب بندازه زیرش یا روش که بخوابه ؛ داشتم به در و دیوار نگاه میکردم با یه سینی پلاستیکی و دوتا لیوان چایی و قندون وارد اتاق شد نشست رو به روم ؛ تموم افکارم درهم شکست فکر میکردم .....اما با پوشش کامل و چادر رنگ و رو رفته نشست جلوم گفتم شوهرت کجاست ؟ سکوت کرد ؛ نمیدونم حتما معتادی دزدی چیزی بود که نمیگفت ؛ فریبا زنگ میزد رد کردم ؛ در قندون رو باز کردم پر از قندهای ریزه میزه ؛ از بوی چای مشخص بود چای خشک نبود ؛ چای اماده بود ؛ طاقت نداشتم ؛ چقدر سخت ؟ فریبا اگر جای این زن بود تا الان مُرده بود ؛ گفتم دخترم برق لازمه برات الان آب داری که چای درست کردی قبض برقت رو بده من بدم ؛ گفت اینجا نه آب داره نه برق داره نه گاز  ؛ برای آب میرم از آب سرد کن مسجد محل آب میارم ؛ واسه گاز همسایه مون کمک کرد یه پیک نیک بهم داده که برای آب قند و چای آب گرم داشته باشم هر دوهفته یکبارم شوهرش که میره میرم خونه شون حموم ؛ که الان حدود دو هفته ست نیستند نمیدونم کجان ؛ برق هم که خب نیست ؛ با نور آسمون زندگی میکنیم شما خودتون رو ناراحت نکنید ممنونم که منو رسوندین ؛ یعنی چی ؟ آخه چطور میشه ؟ انقدر گرفتار هم تو این شهر هست ؟ فکر میکردم گرفتاری ها برای تو فیلم هاست ؛ جلوی بغض ام رو سخت میتونستم بگیرم ؛ چای رو به زور خوردم ؛ کفش ام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ؛ از بوی نا و کثیفی داشت حالم بهم میخورد ؛ فریبا باز زنگ زد ....

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

357

| .: یوحنّا

| .: قسمت پنجم

•••••••••••••••

! هرچقدر منتظر شدم بیدار نشد بره قید این دختره رو زدم بهش اسمس دادم که نمیام اعصاب ام داغون بود دوساعت بود شد هنوز خواب بود کفرم بالا اومده بود آماده بودم بپرم به کسی مشتری بیاد غر بزنه بپرم بهش اما هیچ خبری نبود ساعت شش شد شش عصر هنوزم بابای اصغر خواب بود قشنگ دیگه کفرم دراومده بود یه زن غربتی اومد تو مغازه اینم مثل بقیه این گداها بود یه بچه بغل گرفته یه بالشتک ام زیر پیرهنش قایم کرده که بگه مثلا من حامله ام یکی نیست بگه من خودم ختم این کارام من خودم بازاری ام دیگه مارو نمیتونی سیاه کنی که ! اومد تو مغازه این یکی خیلی پررو بود معمولا اینا که میان یه اسفندی چیزی دود میکن آدم یه کمکی ام میکنه ولی این هیچی دستش نبود اومد تو راست راست تو چشمای من نگاه کرد دروغ گفت میشه واسه بچه ام یه چیزی بدین بخوره ؟ دلم که نسوخت هیچ بدتر عصبی شدم گفتم بیا برو بیرون خواهر من ما خودمون نیازمندیم پول دستی داشتی وام بده به ما ام خیلی پررو بود نمیرفت باز حاجی رو صدا کرد : حاجاقا شما یه کمکی بمن بکن بخدا بچه ام گرسنه ست گفتم میری یا بیام بندازمت بیرون ؟ بوی گند عرقت حالمو بهم میزنه برو بیرون نگاهم کرد چیزی نگفت بازم نرفت منتظر بود حاجی بیدار شه باز صدا زد حاجی کمک نمیکنی ؟ دیگه بریدم بلند شدم رفتم از جلو در هلش دادم اونطرف تعادلش بهم خورد - خورد زمین اما کمکش میکردم بلند شه پررومیشد اومدم تو در و بستم با صدای در حاجی بیدار شددورش جمع شدند مردم جلوی حاجی وایسادم که نبینه اما یکی از زن هایی که دور گدا جمع شده بود در مغازه رو باز کرد و با اعتراض اومد تو داد زد تو غیرت داری ؟ تو مردی ؟ تو نامردم نیستی این زنه بدبخت اخه زدن داره ؟ کلمه زدن رو که به زبون آورد حاجی یهو بلند شد با همون صدای خواب آلود گفت زدی ؟ کی رو زدی ؟ خانمه اشاره کرد بیرون گفت این بدبخت اومده بود از مغازه تون کمک بگیره که آقاپسرتون هلش داده بیرون حاجی نگاهی بمن کرد پرسید آره ؟ بهش گفتم میخواستم بیدار نشین ول کن نبود اما اصلا گوش نمیداد نه گذاشت نه برداشت گفت تو غلط کردی دست رو زن جماعت بلند میکنی تکلیف تو یکی رو من با اصغر روشن میکنم گفت و خودش رفت بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کرد نشست کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکرد خودمونیم حاجی ام که پیر بود خانومشم که پیربود پولدار هم بود زنه چی میخواست دیگه ؟ حاجی ام که بلاخره دل داره دیگه ..... هعی خدا به یکی اینجوری میرسونی خودت یک ام مثل ما میخواد به یکی برسه باید دست و پا بزنه آخرشم ایینجوری بهم بخوره ! نفرت ام ازش بیشتر شد نمیفهمیدم اونقدر توجه به یه زن چه معنی داره ؟ فکر کنم تو فکر صیغه و این حرفاست 

سه ) اصغر براش کار پیش اومد رفت شهرستان حال نداشتم سرم درد میکرد ولی چیکار کنم یه پسر بیشتر ندارم بلند شدم صبح با سردرد رفتم بازار اما مغازه بسته بود از این بی حواسی هاش حرص میخورم ! یک هزار بار گفتم اصغربابا یک کلید بساز برام از کلید مغازه بلاخره نیاز میشه حرف گوش نمیده اصلا ! معلوم نیست این پسره کارمندش کجا بود منتظر شدم نیومد نمیخاستم شکایتش رو به اصغر بکنم بچه بنده خدا رو اذیت میکنه بعدا اما دیگه نمیتونستم سرپا وایسم زنگ زدم به اصغر سر درد داشتم اما کنترل کردم خودم رو و خیلی آروم گفتم یه زنگ بزن به کارمندت ببین کجاست بچه نکنه تو راه اتفاقی براش افتاده باشه . اون اصغر ام نه گذاشته نه برداشته زنگ زده بهش خواب مونده . جوون های این دوره ان دیگه حتما شب جایی مهمونی بوده دیر خوابیده بعد از مدتی رسید موهاش بهم ریخته برافروخته هنوز خواب بود انگار . در رو باز کرد چپ چپ نگاه میکرد سر درد داشتم اما چیزی بهش نگفتم هم حوصله جر و بحث نداشتم هم نمیخاستم غرورش بشکنه . تا سرظهر یک جز قرآن ام رو خوندم زیارت عاشورا هم خوندم که انگار اشتباه کردم نباید چشم میدوختم به صفحه کتاب دعا سر دردم بیشتر شد سر ظهر بود خونه میرفتم تنهایی چه کنم ؟ اصغر که مادرش رو برده بود پیش مادرجونش حداقل کنار این جوون بودم اختلاط میکردم . اذان ظهر بود مسجد رفتن و دیدار همکارهای قدیمی بازار هم نتونست این سر درد لعنتی رو آروم کنه تو راه برگشت هرچقدر فکرکردم دلیلش چیه نفهمیدم ! پیریه و هزار درد سر . یک لحظه از رو به روی مغازه های بازار رد شدم چه بوی غذایی میومد !! با خودم گفتم نکنه گشنه ام سر درد دارم ! صبحانه ام که نخورده بودم برگشتم مغازه معمولا کارمند اصغر باید غذا بیاره واسه خودش ولی بوش میخورد به دماغش هوس میکرد بلاخره کباب بو داره البته صبح ام ندیدم غذا دستش باشه ولی براش گرفتم . بعد غذا حس کردم سرم گیج میرفت صبح زود اصغر زنگ زد از خواب پریدم تا اون موقع نخوابیده بودم سرم رو گذاشتم یه چرت بزنم که خوابم برد یک لحظه حس کردم صدای داد و بیداد میداد سعی کردم بخوابم اما صدا نزدیک تر شد یک متر فاصله داشت سرمو آوردم بالا یه زن چادری داشت با این پسره دعوا میکرد هنوز ذهن ام آماده نبود داشت میگفت تو غیرت داری ؟ تو مردی ؟ تو نامردم نیستی این زنه بدبخت اخه زدن داره ؟ کلمه زدن رو که به زبون آورد خون ام به جوش اومد . انگار هر چقدر از صبح اعصابم خورد بود همه رو جمع کردم بزنم تو صورتش ولی باز نزدمش ازش پرسیدم زدی ؟ کیو زدی ؟ خانمه اشاره کرد بیرون گفت این بدبخت اومده بود از مغازه تون کمک بگیره که آقاپسرتون هلش داده بیرون نگاهی بهش کردم پرسیدم آره ؟ خواست توجیح کنه زدم تو پرش هرکاری میکرد صبور بودم اما دست بلند کردن و ظلم به زن برام قابل هضم نیست جاش بود یه کشیده میزدم تو صورتش بازار بود ابرو داشتیم کل اعتبار و آبرومون رفت زیر سوال ولی به گفتن یه جمله بسنده کردم گفتم تو غلط کردی دست رو زن جماعت بلند میکنی تکلیف تو یکی رو من با اصغر روشن میکنم گفتم و خودم رفتم بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کردم نشستم کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکردم نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم به صورتش ..... چه صورت ماهی داشت رنگ و روش رفته بود اما خیلی ماه بود گفتم . . . . . 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

356

| .: یوحنّا

| .: قسمت چهارم

•••••••••••••••

از بیمارستان خارج شدم پیاده راه افتادم سمت خونه قند هام اخراش بود شاید تا آخر هفته شاید بیشتر نمیکشید کاش میشد مریم همیشه اینجوری بمونه چقدر خوش آب و رنگ شده بود با خودم گفتم سرراه برم مغازه حاج حسین یکم قند بگیرم حاج حسین از همسایه هامون بود از وضعم خبرداشت همیشه میگفت گیرکردی بیا پیشم راه افتادم سمت بازار ای کاش مریم رو نداشتم اگه مریم نبود خودم میرفتم جایی کار میکردم با این بچه جایی قبول نمیکنن نمیدونم اما فکر میکنم توی زندگی کم و کاستی که داشته باشی شکاک میشی بدبین میشی بد دل نیستم اما توی خیابون راه میرفتم همه یه جوری نگاهم میکردن یه جوری ترحم آمیز کاش هیچوقت هیچکس بیکس و کار نشه پاهام جون نداشتبه زور خودمو کشوندم تا بازار اما به گمونم دلباخته من شده نه حاجی رو نمیگم بد شانسی رو میگم بسته بود در مغازش بسته بود چاره ای نبود فعلا تا فردا باید صبر میکردم و با همون چیزی که داشتم ادامه میدادم میدونی ؟ شکم آدم که سیر نباشه آدم خوابش هم نمیبره بچه ام نمیدونم چطوری خوابیده باشکم گرسنه ... از بارار رفتم خونه بین خونه و بازار فاصله زیادی نبود خداروشکر وارد کوچه مون شدم ..... پرچم سیاه ..... خونه حاجی ..... احساس کردم از درون دارم میلرزم بخودم گفتم ارتباطی به تو نداره که کمکت میکرده ..... محکم باش برو خونت ..... اما نشد بی اختیار رفتم سمت خونه اش پسرش اومد بیرون سلام کردم نگاهم به اعلامیه افتاد ..... اسم حاجی نبود ..... خوشحال شدم اما کنترل کردم خودمو به پسرش گفتم خوبین امیرآقا ؟ خدا رحمت کنه تشکری کرد و بدون اینکه بپرسم خودش ادامه داد حاجی یتیم شد دعاش کنید ..... شروع کرد گریه کردن و همزمان در خونه رو چفت و بند میکرد پرسیدم جایی میرین ؟ گفت بله میریم شهرستان حاجی با مادر رفت من هم الان میرم باز پرسیدم کی میاین اونوقت ؟ یهو جدی شد گفت کاری دارین ؟ من هم خیلی طبیعی گفتم نه میخواستم اگه بدونم نمیاین مراقب خونه باشم خونه خالیه یوقت اتفاقی نیوفته خیلی شیک و مجلسی دروغ گفتم و اون هم فهمید و گفت بله تا هفت بابا حاجی هستیم شهرستان و بدون خداحافظی رفت ! چرا ؟ چرا فکر میکرد من گدا ام ؟ امیر که ماجرای منو خوب میدونست چرا انقدر بد رفتار میکنه ؟ احترام نمیزاره ؟ درک نمیکنه! دور از این حرف ها تا هفت روز دیگه حاجی بی حاجی ! نمیدونم چیکار کنم رفتم خونه خونه که نه همون سقف مخروبه که از سرمم زیادیه همین که قاطی آت و آشغالا نمیخوابم خیلیه مریم رو گذاشتم رو فرش یه چادر لوله کردم زیر سرش کتری رو گذاشتم رو گاز باید فکری میکردم نمیشد اینطوری مریم خواب بود میدونستم اگه کاری بخوابم بکنم وقتش همون موقعه ست آب جوش اومد قندآب درست کردم مریم و برداشتم راه افتادم تو خیابون ....

دو ) تو هر خانواده ای یکی از فرزند ها به پدر و مادر بیشتر از بقیه نزدیک اند و توی خانواده ماهم بابا مرتضی از همه بیشتر به پدربزرگ نزدیک بود امروز پرستارش سر صبحی زنگ زد که آره حال آقاجونتون بده بیاین امشب اینجابابای من هم که یه آدم متعصب حساس رو خانواده نه گذاشت نه برداشت گفت میرم بیرون کار بانکی دارم انجام میدم میام ساعت ده بریم شهرستان پیش بابابزرگ من هم خوشحال شدم باز یه روز هم مغازه نرفتن واسه خودش خوب بود بعد از نماز راحت خوابیدم که ساعت نه صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم دوازده تا میس کال ! یادم رفته بود به اصغرآقا بگم نمیرم در مغازه گوشی رو برداشتم گرفتمش صدامو که شنید شروع کرد داد بیداد کردن که چرا نرفتی مغازه ؟ من شهرستان ام پدرم رو فرستادم بشینه اونجا توام کارای خودتو انجام بدی اونوقت گرفتی خوابیدی ؟ بهتر از این نمیشد ! هر چقدر براش توضیح دادم که اصغر آقا من دارم میرم شهرستان حال پدربزرگم بده مگه میفهمید ؟ الا و بلا گفت باید بیای مغازه بابامم پشت در وایساده تا یک ساعت دیگه مغازه بودی بودی نبودی دیگه نمیخام بیای دلم میخواست بگم به درک ! هر کار دلم بخواد میکنم اما اصغر رفیق اقام بود حوصله هچی رو داشتم حوصله اون پیرمرد خرفت و  نداشتم از طرفی امروز عصر هم قرار داشتم اونقد داد  و بیداد کرد که فکرم از کار افتاد پاشدم لباس پوشیدم رفتم مغازه هنوز نرسیده به مغازه بابا زنگ زد که کجایی ؟ براش توضیح دادم گفتم الان شیر میشه میره زنگ میزنه به اصغر منو میبره با خودش دیدم گفت اره بهتره تو بمون خونه من و مادرت میریم اعصابم از همون که بود هم خورد تر شد سعی کردم به اعصابم مسلط باشم معمولا روزایی که بابای اصغرآقا میومد مغازه سرظهر میرفت خونه پیر بود نمیتونست بمونه زیاد دیگه برنامه ریختم سر ظهر که رفت تلفن مغازه رو دایورت میکنم رو گوشیم ساعت دو و سه میبندم میرم قهوه خونه و بعدشم میرم خونه لباس عوض میکنم که شیش برسم سر قرار ساعت دوازده شد نرفت دو شد نرفت گفتم الان گشنه ش میشه میره دیگه رفت نماز اومد گفت برو دوتا غذا بگیر بخوریم کفرم داشت بالا میومد حالا هر روز ساعت دوازده موشو اتیش میزدن میرفت ها اما امروز  ..... گفتم بعد ناهار خوابش میگیره میره فوقش قهوه خونه نمیرم مستقیم میرم خونه لباس عوض کنم برم ناهار گرفتم آوردم ناهار و خورد نشست پشت میز شروع کرد از قدیم ها گفتن ای خدا لعنتت کنه شانس ! همونطور که به حرف هاش گوش میدادم جنس ها و هم مرتب میکردم که کم کم صداش کم شد و قطع شد اومدم جلو دیدم بله ! آقا خوابش برده ! هرچقدر منتظر شدم بیدار نشد بره قید این دختره رو زدم بهش اسمس دادم که نمیام اعصاب ام داغون بود دوساعت بود شد هنوز خواب بود کفرم بالا اومده بود آماده بودم بپرم به کسی مشتری بیاد غر بزنه بپرم بهش اما هیچ خبری نبود ساعت شش شد شش عصر هنوزم بابای اصغر خواب بود قشنگ دیگه کفرم دراومده بود یه زن غربتی اومد تو مغازه  . . . 

۲ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

354


| .: یوحنّا

| .: قسمت سوم

•••••••••••••••
دقیقا یادمه تو پاگرد خونه اش خم بودم داشتم جارو میزدم که شوهر میون سالش در واحدش رو باز کرد دید منو بیچاره چقدر هم مهربون بود گفت بچه ت رو بده من برات نگهدارم ها من غدگری دراوردم ندادم کمرمم سر همون درد گرفته چهارطبقه با یه بچه تو شیکم و یه بچه تو بغل آدم میبره خب ! خدابگم چیکارت کنه سرمم تموم شد همون پرستار مهربونه اومد از دستم کشید رفت سرم مریمم کشید بچه م رو آورد گذاشت تو بغلم رنگ و وروش باز شده بود نمیدونم شایدم خیر بوده بخورم زمین این بچه یه سرم بزنه حال بیاد آب قند هم شد غذا ؟ پرستار پرسید میخای کمکت کنم گفتم نه که بره وقتی دور شد مریم رو بردم زیر چادرم گوشواره هاشو باز کردم گرفتم تو دستم میترسیدم نکنه خرج مون از قیمت این گوشواره ها بیشتر شده باشه ؟ نشد برای یک ساعت ممتد من بتونم بدون استرس و نگرانی نفس بکشم مریم و گذاشتم رو تخت خودم اومدم پایین کفش هامو پوشیدم لباسمو مرتب کردم چادرموسر کردم رفتم سمت صندوق برای حساب کتاب از جلو پذیرش آزمایشگاه رد شدم اما اون زنه نبود خداروشکر کردم اگر بود و باز میدید که دارم جای پول گوشواره میدم هیچی دیگه جلو همه خوشگل ابم میکشید پهن ام میکرد پشت صندوق صف بود فکر میکنم چهارنفر جلوی من بودند چقدر سخت بود یک تنه مجبور بودم هم زن باشم هم مرد نگاهی به مریم کردم خواب بود اما یهویی دلم خاست با یکی حرف بزنم شیکمم رو نگاه کردم گفتم میبینی ؟نمیدونم دختری یا پسر اما حال خواهر و مادرت رو میبینی ؟ توکه هنوز خطایی نکردی پاکی دعامون کن مادر .... داشتم با بچه ام صحبت میکردم که مسئول صندوق بفرمایید خانوم نوبت شماست رفتم جلو گفت نام و نام خانوادگی؟ گفتم نفیسه جمالی چند تا از این کلیدهای کیبوردشو زد نگاهی بمن کرد گفت شما با خانوم احمدی فامیلید ؟ احمدی کی بود دیگه ؟ گفتم نه نمیشناسم تلفنش رو برداشت شروع کرد شماره گرفتن رو به شیکمم گفتم ننه دستت درد نکنه سعی کن بخوابی چی چی دعا کردی این الان داره زنگ میزنه ؟ به حرفاش گوش دادم ..... آره راجب حساب خانوم جمالی.....احمدی خودمونه؟ ......اوهوع چه کارا ....... خب ؟ ......... کشو اول ...... وایسا ببینم ...... آره اره اینجاست ....فدایت شوم نوشته ؟......هه دیوانه ......کاری نداری ؟ ......... فعلا ! نمیتونستم بفهمم تو اون حال اضطراب و نگرانی من چه طور اونقدر راحت با تلفن حرف میزد و بگو بخند میکرد ؟ خسته شدم دوباره پرسیدم خانوم حساب من چقدر شده ؟ جون ندارم وایسم بخدا ... یه پاکت نامه گذاشت روی میز گفت حساب شده خانوم جمالی این پاکت هم از طرف همون شخص حساب کننده ست وا رفتم !!! کی منو میشناسه تو این شهر آخه ؟گفتم اشتباه میکنی یه بار دیگه چک کن نفیسه جمالی دخترمم همراهم بود گفت درسته خانوم جمالی گفتم آخه من کسشی رو ندارم که واسم حساب کنه اشتباه شده حق الناس میوفته گردنم اما باز حرف خودشو زد : گفتم که خانوم جمالی حساب شده بفرمایید نفر پشتیم زد رو شونم گفت خانوم کار داریما ! یکی پیدا شده حساب کرده برو حال کن دیگه هی وایسادی میگی واسه من نیست واسه من نیست خجالت کشیدم اومدم کنار روی صندلی های انتظار نشستم مریم رو گذاشتم رو پام پاکت رو باز کردم ....
سلام : نمیخوام بدونی اسمم چیه و کی هستم و چرا این کار رو کردم فقط میخوام بگم اشتباه کردم خودم میدونم بمن چه ربطی داره که کی میخواد بچه دار بشه کی نمیخواد بشه وقتی داشتم با نامزدم حرف میزدم و واسه تیکه انداختن و جلب توجهش به تو تیکه انداختم برگشتی نگاه کردی اون نگاهت تا مغزاستخونم رو سوزوند از صدتا فحش بدتر بود اومدم بیام عذرخواهی کنم که دیدم خوردی زمین زنگ زدم اومدن بردنت واسه استراحت خودم هم کل حسابت رو حساب کردم برات یه مقدار پول هم گذاشتم ته پاکت نامه باور کن من تو حالت عادی نبودم امیدوارم حلالم کرده باشی رونداشتم چشم تو چشم شم باهات پست رو تحویل دادم و رفتم حلالم کن خانم جمالی خداحافظ
من وضع ام بد بود درست اما هنوز غرور داشتم خورد بود اما غرور بود رفتم پشت صندوق از مسئول صندوق خودکار گرفتم زیر نامه اش براش نوشتم:
من این که میبینی نبودم این شدم به صدقه هم احتیاجی ندارم بخشش هم مال خداست نه بنده خدا من هم همون گربه سیاهی ام که به حرفم بارون نمیاد پس نگران نباش پولت رو برنداشتم این گوشواره هایی که میزارم تو پاکت هم مال مریممه همون بچه ای که غرزدنش باعث شد عصبی بشی و اونطور با منه زمین خورده رفتار کنی این گوشواره ها هم به پولی که دادی سر به سر اگر هم بیشتر خرج کردی حلال کن ندارم که بدم اگر داشتم مطمئن باش مدیونت نمیموندم نه عذرخواهی لازمه نه پول عزیز دلم فقط یوقتایی جای عقل با دلت رفتار کن من که بخشیدم میدونم بچه هامم بخشیدن برات دعا میکنیم پول نداریم اما دل داریم ! گوشواره ها رو گذاشتم داخلش و دادم مسئول صندوق گفتم از هرکی گرفتی به همون بده .....

از بیمارستان خارج شدم پیاده راه افتادم سمت خونه قند هام اخراش بود شاید تا آخر هفته شاید بیشتر نمیکشید کاش میشد مریم همیشه اینجوری بمونه چقدر خوش آب و رنگ شده بود با خودم گفتم سرراه برم مغازه حاج حسین یکم قند بگیرم حاج حسین از همسایه هامون بود از وضعم خبرداشت همیشه میگفت گیرکردی بیا پیشم راه افتادم سمت بازار ...

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

353

| .: یوحنّا 

| .: قسمت دوم

•••••••••••••••

چشمام سیاهی میرفت سنگنیم روانداختم رودرب؛درب برقی بود از شانس بد من همون موقع یکنفر میخواست واردشه درب بازشد من هم تکیه داده بودم به درب که درب باز شد و آخر سر آمد به سرم از آنچه میترسیدم ... چشم باز کردم دیدم یه سوزن کردن تو دستم خوابیدم رو تخت یه نفس راحت کشیدم اانگار که یه سطل آب یخ خالی کرده باشن رو سرم سریع بلند شدم کمرم درد میکرد پریود بودم حامله ام بودم تا نشستم انگار آژیر کشیدن یه مشت پرستار دوییدن سمتن گفتن بخواب بخواب ... نگران مریمم بودم اون بچه گشنه ست باید الان بهش یه لیوان آب قند میدادم صبح یه لیوان خورده بود ظهر هم یه لیوان خورد الان ساعت چنده ؟ بزار ببینم .... عه عه عه ساعت پنج عصره !مریم کنارم نبود ! کمرم درد میکرد جون نداشتم بلند شم پرستار و صدا کردم بعد چند دقیقه اشاره ها و سر تکون دادن ها اومد بهش گفتم ببین خانوم جونم من عادت ماهانه شدم کمرم درد میکنه ... یهو پوقی زد زیر خنده ! نفهمیدم برای چی تو اون حال میخنده ؟ بی توجه ادامه دادم من عادت ماهانه ام تو رو قرآن بهم بگو مریمم کجاست چیزیش شده ؟ خنده اش رو به زور تبدیل به لبخند کرد و لبخندش رو با دست کشیدن رو لبش جمع و جور کرد و گفت نترسین مریم تون سالمه خوشحال شدم گفتم میشه بیارینش ببینمش ؟ با انگشت اشاره کرد اوناهاش اونجاست سرمو برگردوندم چشمام هنوز تار بود دقت کردم مثل عروس شده بود قربونش برم من آخه خوابونده بودنش رو تخت با ملافه سفید روش فکر کردم خوابه اومدم سرمو برگردونم از پرستار تشکر کنم نگاهم به شلنگ سرم بالاسرش افتاد با چشمم سرم رو دنبال کردم تو دست بچه ام بود..... میخواستم از جا بپرم برم بغلش کنم اما این کمردرد لعنتی نمیذاشت بی اراده گفتم یاابالفضل العباس خانوم پرستار بپه ام چش شده ؟ چرا سوزن زدین بهش ؟ برام توضیح داد که بعد زمین خوردن واسه مطمئن شدن از همه چیز یه چکاپ گرفتن که توش فشار مریم و خودم کم بوده و این سرم ها هم سرم های نمکی واسه تنظیم فشار خونه باز خیالم راحت شد تا اومدم یه نفس راحت بکشم یاد هزینه این مدت خوابیدن و سرم ها و تزریق ها شدم من پول نداشتم نمیدونستم چی میشه گفتم آخرسرش اینه که مریم و میزارم یا اصلا گوشواره مریم و باز میکنم میدم دلم به گوشواره مریم گرم شد دیدم همون پرستاری که داشت بهم میخندید با همکارهاش دور هم جمع شدن دارن میخندن حس بدیه ! حس بدیه تو شرایط عادی ناشی اونوقت چند نفر هرهر کرکر بخندن نمیدونم چرا اما یه حسی میگفت به من میخندن دستم رو آوردم بالا خودش دید منو اومد پیشم بهش گفتم : خیلی لذت بخشه منو تو این حالت میبینی ؟ یکی هم سن و سال خودت با این وضع ! حتماالان کلی ام به زندگیت علاقمند شدی و خداروشکر میکنی که مثل من نیستی چی گفتم انقدر بهم میخندین ؟ جدی شد گفت عزیز دلم اصلا اینطور نیست من به تو نمیخندیدم من به حرفت میخندیدم خب هرکسی ممکمنه حواسش نباشه مهم نیست با تعجب ازش پرسیدم حرفم ؟ کدوم حرفم ؟ بهم گفت آخه قربون سادگیت برم زن حامله مگه پریود میشه ؟ تازه دوزاریم افتاد که اوه اوه چه گافی دادم !!! دروغ چرا خودمم از سوتی خودم خندم گرفته بود صحبت مون با خنده تموم شد و پرستار رفت نگاهی به سرم انداختم آخراش بود داشتم فکر میکردم به اینکه راست میگفت کمر دردم پریود نیست پس واسه پی بود ؟ هرچی فکر کردم به هیچی نرسیدم سعی کردم بخوابم یاد اون لحظه افتادم که پشت در خوردم زمین یادم که نبود اما سعی کردم تصور کنم ! بمیرم بچه ام چقدر گریه کرده حتما ....... گریه ؟ گریه ! یادم اومد دلیل کمردردم یادم اومد . ای خدا لعنتت کنه آره دیروز که پری خانوم گفت بیا خونمون واسه تمیز کاری خودش نبود پله ها رو داشتم تمیز میکردم تنها بودم با مریم داشت نق میزد میترسیدم تنهایی یه زن بی کس و کار وسط این شهر بزرگ هرکسی ام بود همین فکر و میکرد دقیقا یادمه تو پاگرد خونه اش خم بودم داشتم جارو میزدم که شوهر میون سالش در واحدش رو باز کرد و ...

| .: نویسنده : مهـدی اقــتــدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

351

| .: یوحنّا 

| .: قسمت اول 

•••••••••••••••

+خانومِ جمالی ؟  ؛ با شمام ؛ خانوم محترم ...

رو به روش نشسته بودم صداش هم میشنُفتم اما انگار اونجا نبودم اصلا ؛ چه حرکت چیپ ای ؛ اما باور کنین دست خودم نبود که هرجا میشِستم پرت میشدم تو دره افکارم ؛ آخر سر با ضربه دست پشت سریم روی شونه ام از جا پریدم برگشتم عقب ؛ ابروهاشو انداخت بالا به جلو اشاره کرد گفت باشماست خانومم ؛ برگشتم سمت جلو گفتم   ؛ جانم ؟ مریم و گرفتم تو بغل ام چادرم رو کشیدم بالاتر گذاشتم لای دندون ام جلوی پیشخون وایسادم خیلی ها منتظر جواب آزمایش بودن ؛ اما من با اون سرووضع با همه فرق داشتم ؛ اه اه حالم بهم میخورد اخه زن بیست و شیش ساله با این سر و وضع ؟ منتظر بودم توی کامپیوترش ثبت کنـه برگشتم عقب رو نگاه کنم طبیعی باشم استرس و اضطراب ام کمتر معلوم باشه جز چندنفری که سرشون تو گوشیشون بود ؛ چند نفر لبخند ماسیده ای به لب داشتند و اونهایی ام که دونفری اومده بودند سرشون توهم داشتن جیک جیک میکردن ؛ چه قشنگ ؛ فکر کن جواب آزمایشت رو با شوهرت بیای بگیری ؛ تو نوبت باشوهرت بشینی ؛ باز محو دیدن اون دونفر شدم که یه دفترچه سه چهار برگی گذاشت روی سنگ پیشخون هیچی نگفت ؛ معمولا هرکس جواب میگرفت ؛ یه جمله ای میگفت اون فرد تحویل دهنده اما هیچی بمن نگفت ؛ مریم شروع کرد به نِق زدن یکم بالا پایینش کردم ؛ اما نق زدنش به گریه تبدیل شد ؛ با دست دیگه ام صفحه اول و باز کردم ؛ توش خارجکی نوشته بود نمیفهمیدم قید اینکه آبروم بخواد بره و چه فکری میکنن رو زدم ؛ سرش پایین بود سرم و آوردم جلو آروم اومدم حرف بزنم که : خانو.... صدای مریم عصبیش کرد ؛ با پرخاشگری داد زد ؛ خانوم اینجا آزمایشگاهه بفرمایید بیرون ؛ بفرمایید لطفا ؛ یه قدم برداشتم ؛ بچه ام پستونک نداشت ؛ انگشت ام رو گذاشتم تو دهنش شروع کرد میک زدن ؛ باز سعی کردم برگه آزمایش و گذاشتم جلوش گفتم ؛ خانوم جون قربون شکل ماهت من نمیفهمم چی نوشته اینجا برام میخونیش ؟ باز باعصبانیت گفت ؛ من دکترم مگه آزمایش تفسیر کنم ؟ چرا وقت مردمو میگیری ؟! نگاهم ملتمسانه تر شد ؛ بخدا پول ویزیت دکترندارم بهم بگو ؛ گوشی تلفن که بین شونه و گوشش بود و با دست گرفت تو گوشی گفت: ببین بزار من بعدا بهت زنگ میزنم ؛ زل زد تو چشمام ؛ غرورم خورد شد ؛ خیلی بد نگاه میکرد ؛ کاش هیچوقت هیچکس کسی رو مغرورانه نگاه نکنه ؛ گفت جانم چی میخوای خانومم ؟ بازتکرار کردم ؛ جوابمو بخونی برام ؛ نفس عمیقی کشید ؛ آزمایش رو برداشت با بی حوصلگی نگاه کرد ؛ خوبه دیگه ؛ قدم نو رسیده مبارک برگه ها روکوبید رو سنگ پیشخون گفت خواهش میکنم برو خانومم من کلی کار دارم این مردم همه منتظرن جوابشون و بدم دنیا آوار شد رو سرم ؛ مثبت ؟! بچه دوم ؟ مریم که هنوز سنی نداره آخه ؛ زیرلب با خودم داشتم حرف میزدم و میرفتم سمت درب خروج که باز با تلفن مشغول حرف زدن شد ؛ کمرم درد میکرد ؛ همه چیز با هم دست به دست هم داده بود ؛ کمرم درد میکرد بی صاحاب شده این عادت ماهانه واسه بعضی ها یعنی چند روز تعطیلات ؛ یعنی بخور بخواب پادشاهی کن اما واسه من یعنی قوز بالا قوز ؛ یعنی فلاکت ؛ شوهر مردم موقع پریود شدن کمک زنشون میکنن اونوقت من ... دست خودم نبود ؛ نمیخواستم بشنوم فال گوش واینستادم بخدا ؛ ولی فقط یک جمله شنیدم ؛ من نمیدونم مردم پول دکتر رفتن ندارن چرا بچه دار میشن ؛ مجبوری مگه ؟ برگشتم سمتش داشت چپ چپ نگاه میکرد از اون نگاه های متکبرانه ؛ هم سن و سال خودم بود ؛ اون چه میفهمید حال زن هم سن خودش  که . . . از وسط افکارم به بعد و نفهمیدم ؛ فقط فهمیدم سرم داره گیج میره ؛ تعادل ندارم نگران خودم نبودم نگران مریم بودم نکنه بخوره زمین : چشمام سیاهی میرفت سنگنیم رو انداختم رو در ؛ در برقی بود یکی میخواست وارد شه درب باز شد من هم تکیه به در داده بودم که ...

| .: نویسنده : مهـدی اقــتــدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور