.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

556

انصافه؟ با خمِ ابروی کجت هم دیوانه شدیم تو حتی نمیدونی لُپِ ما چال داره یا نه ! نگرانم صنما! سیر زِ جانم نکنی ما هم حوصله مون یه کاسه داره ازون آبی سفالیا با دوتا ماهی گلی توش که هی بالا پایین میپرن ! کاسه آبش کمتر و کمتر میشه حالا اینکه کاسه ی صبر ما لبریز میشه به درک .. این ماهیا چه گناهی کردن؟نگرانم صنما! فدایِ دگرانم نکنی؟ همون پسره بود که پول زیاد داشت مریض نبود انقدر گرم و با محبت نبود سردیش جذبت کرده بود همون که گفتی چقدر پیرهن چارخونه بهش میاد .. ما که همش یه دکمه باز میذاشتیم و یقه مون کج و کوله بود منتظر بودیم که بگی مگه تو خونه تون آینه نداری پسر ؟نگرانم صنما ! تو رسوای جهانم نکنی والا ! نیاد روزی که بیام‌ببینمت چشمم زوم بشه روی گلِ روی تاجت و لباس عروست بعد بخوام پا پا کنم بیام؟ نیام ؟

عقب عقب برم دنبال زندگیم تموم زندگیم با نگرانی داره میگذره انصافه؟ حالا مثلا من خیلی مغرورم نیستم مثل مردای دیگه و بیس چهاری دنبالتم تو باید همینطوری وَرِ دلِ اطرافیانت بنشینی و اصلا نگی هی فُلانی ! خَرِت به چند ؟و باد غبغبت بندازی که خیلی مغروری که منت نمیکشی که هیچ به روی خودت نمیاری که دلبرِ اسبق خیلی وقت است که داره تو نبودم جون میکنه !؟حالا گیریم که تو اینقدر سرت در لاکت فرو رفته که نگاهت سمت ما نیست اما صحبتِ دل که باشه ! مگه دل نداری ؟ تنگ نمیشه ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

555

دور نیست شاید دور نیست زمانی که شیفته ی مردی شوی که زیر لب می خواند « وَ مِن آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِن أَنْفُسِکُم أَزواجاً لِتَسکُنوا اِلیها وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً » و زیر چشمی از آینه ی رو به رو تو را می پاید و آرام و نرم "بله" می گویی به شریک تو شدن ، به هم سر و هم بستر و هم راه و هم راز ِ تو شدن، به تمام "هم" و غم ِ تو شدن ؛ دور نیست شاید که دست هایش را می گیری و خیابان های انقلاب را با چشمهایش می دوی و برایش روپیراهن آبی چهارخانه یقه سه سانتی می خری؛ دور نیست شاید که مساحت تنت مأمن ترس های شبانه اش می شود، که عمیق ِ دست هایت قاب لبخند های روزانه اش می شود؛ دور نیست شاید روزی که کفش هایتان روی یک پله جا می ماند و کلید هایتان قفل ِ یک در را باز می کند؛ دور نیست شاید که خانه یتان بوی شاتوت و بابونه خواهد داد و هر دو آرامش ِ یاسی یک خانه را عاشق می شوید ؛ دور نیست شاید مادرشدنت برای دختری که رنگ چشم های مادرش را به ارث برده و تو او را دقیقه ای هزار بار می میری... اما یک چیز را می دانی؟ دور است حتماً به اندازه ی قرن ها دور است دست نیافتنی ست روزی که مردی تو را به اندازه من دوستت داشته باشد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

554

دستمو زده بودم زیر چونه ام و داشتم نگاه میکردم یهو گفتم ببینم انگشترتو .. گفت اینو ؟  گفتم آره ؛ یک انگشتر اسپرت با عقیق مشکی که توی انگشت حلقه اش جا خوش کرده بود از دستش درآورد داد بهم ؛ کردم تو انگشت کوچیکم و گفتم میاد بهم ؟ گفت خیلی ؛ خانومی شدی واسه خودت ؛ چیزی نگفتم سرگرم قدم زدن شدیم ؛ یادم رفت انگشترش رو بهش پس بدم موند دستم ؛ تموم شد ؛ قرار شد بار بعد کافه پیانو همو ببینیم رفتم دنبالش نشست کنارم ؛ راه افتادم ؛ با دست چپ فرمون رو گرفته بودم و با دست راست روی صندلی عقب دنبال چیزی میگشتم گفت مراقب باش! خب چیزی میخوای بگو من بیارم گفتم رو صندلی عقب یه پاکته بدش بمن بی زحمت برگشت سمتِ صندلیِ عقب ... تو چشمام زل زد ماشین رو از دنده دراورد گفت بزن بغل ؛ گفت به چه مناسبت ؟ گفتم مناسبتش اینجاست ! دست چپم رو نشون دادم حلقه بود! مثل یخ آب شد نمیدونست چی بگه ؛ اشک تو چشماش جمع شد ؛گفت مبارکه ! تشکر کردم ؛ رابطه ما تموم شده بود بهش گفتم تو هم این روز برات میاد زیاد فکرشو نکن اشکش روونه شد گفت باشه مرسی من خودم از اینجا میرم ؛ در رو باز کرد ؛ گفتم : فقط ...
جمله ام رو ناقص گذاشتم که بپرسه ؛ گفت فقط چی ؟ گفتم پاکتو باز کن  نگاش نکردم تو پاکت ی جعبه بود گفت حتما اینم کارت عروسیته ؟ بازش کرد! گفت نــــــــه !گفتم بـــــله ، چرا که نه ! کی بهتر از تو! البته بماند با انگشتر برنجیِ شما من خانوم میشم ولی خب باید میدونستم حلقه رو چه سایزی بخرم که به دستت بخوره ! حالا دوسش داری دخترکِ انگشت کوچیک ؟ 
هنوز داشت بارون میومد و مثل نقل میپاشید روی شیشه ی ماشین و زیر برف پاک کن خورد میشد !
با اشک خندید ...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

553

یادداشتی برای لیلا 

این شب ها سریال پدر سروصدای زیادی به پا کرده به صورتی که از محالاته صفحه اکسپلوره رو باز کنید و به عکس یا ویدیویی از این سریال برخورد نکنید ؛ زیر هر پستی هم میتوانید سخنان منتقدان مطرح جامعه رو ببینید که نسبت به نقش لیلا و حامد گارد گرفته و این فیلم رو خرافات و تخیلی میخوانند اما خودمون هم میدونیم این قصه اگر تخیلی باشه که نیست فقط به دلیل دور شدن از روابط عاطفی درست و شیوه زندگی درست بوده ؛ که اگر انسان درست زندگی کنه صد در صد به قشنگی همین سریال یا حتی بهتر رو تجربه خواهد کرد ؛ ما حامد و لیلا نیستیم که قصه مون حامد و لیلاگونه نیست ؛ مشکل از ماست ؛ واما برای لیلا!

لیلا 

پسران و دختران سرزمین من دیر زمانیست که جنگیدن را فراموش کردند ؛ دیر زمانیست که به محض برخورد با مشکلی و تناقضی به راحتی قید طرف مقابل رو زده و در پی شخصی دیگر میگردند و اگرکسی هم بجنگد و رها نکند برچسب کمبود عاطفی و بی عرضه بودن میخورد که نمیتواند کسی دیگر را پیدا کند پس مانده ؛ که کمبود محبت دارد و محبتش در رابطه ارضا شده پس مانده ! لیلا ؛ با اینکه آخر قصه ات را میدانیم اما دیدن جنگیدن هایت لذت بخش ست ؛ دیدن جسارتت دل به دریا زدنت پی همه چیز را به تن مالیدنت لذت بخش است ؛ دلمان تنگ شده بود برای خواستن هایی که پشتش یک مرد یا زن عاشق باشد و برای رسیدن به معشوقش تلاش کند ؛ دلمان تنگ شده بود برای حالت هایت وقتی شب موقع خواب یاد حامد میکنی و در تنهایی ات گریه دیگر نیست مثل نقش لیلا که برای عشقش راضی باشد هر کاری بکند بلاخره یکجا ترمزدستی را میکشد اما دیدن تخته گاز رفتنت در خواستن بدجور حالمان را جا میاورد ؛ اینجا سرزمینیست که روابط متعدد عادت شده و داشتن عشق های زیاد و نشده و بهم خورده جزو افتخارات ؛ حامد اینجا سرزمینیست که وقتی میخواهنت اگر نه بگویی جزو افتخاراتت میشود که فلان کسک به من پیشنهاد داده و من رد کردم و غرور میگیردمان که چقدرما عزت نفس داریم ! قطعا برای چند شب حالمان خوب میشود با دیدنتان ؛ ای کاش که به جای پیوستن به جرگه منتقدان کمی یاد بگیریم ؛ همین جوان ها یاد بگیرند که باید عاشق چه بشوند ؟ چگونه عاشق بمانند که خطر کنند ریسک کنند ؛ بدانند عشق بچه بازی نیست 

که بمانند ؛ خطر کنند ...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور