.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۰ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

522

وقت وقت اعتراف ست ؛ وقت آن است که بگویم که اگر این همه وقت نگاهت نمی‌کردم به خاطر ادب یا تقوا نبود. راستش نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم. میترسیدم بیشتر از این دلم بلرزد ؛ 
من هیچ‌وقت توقعی نداشتم؛ نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم ببازم دینم را ؛ دنیایم را ؛ آخرتم را ، نگاهت نمی‌کردم چون نمی‌شد آن حد از دوست‌داشتنی بودن را تحمل کرد به جایش این روز ها حسابی نگاهت میکنم حالا که رفته ای دیگر چه فرقی مبکند خودم را باخته باشم یا نه ؛ من یک باخته ام : کسی که کل دنیایش را پای چشمانت باخته است باهم خوشحال بودیم زیر باران سیگار کشیده بودیم ولیعصر تا تجریش را پیاده گَز کرده بودیم در میدان تجریش آش رشته خورده بودیم و خندیده بودیم
در خیابان غیرتی شده بودم موهای پریشانش را بافته بود و غیرت ام غلغلک کرده بود من خواسته بودم که همه جوره باهم باشیم من در عرض شانه هایش زندگی کرده بودم رگ نازک زیر گردنش را بوسیده بودم و به صدای آرام نفس هایش آرام گرفته بودم...صبح باهم از خواب بیدار شده بودیمباهم برای صبحانه خیار و گوجه خُرد کرده بودیممن طعم چای را تووی چشم های قهوه ای اش متفاوت مزه کرده بودم من به امنیت دستان ظریفش در کافه، در سینما، در مهمانی عادت کرده بودم
من به همین سادگی ، به همین شوریدگی عاشق شده بودم...
روزهای منطقی تری رسیده بود...یک روز به سرامیک های کف کافه ویونا زل زده بود و با صدایی که از ته چاه بیرون میامد گفته بود که علاقه روز به روز بیشتر شده برای رابطه ای که آینده ندارد مثل بمب ساعتی ست من سردم شده بودده ها انفجار در ده ها نقطه بدنم رخ داده بود و بدترینش به قلبم زده بود اسپرسو اش را لب نزده بود برایم آرزوی خوشبختی کرده بود و جمله ای شبیه به اینکه من لیاقت بهتر از او را دارم این مسخره ترین جمله ست که تو خوبی من لیاقت تو را ندارم ؛ اصلا به تو چه لیاقت داری یا نه من تو را میخواهم دیگر چرا فلسفه میبافی که لیاقتت را ندارم و فلان ؟ تصویر درِ کافه در قاب چشم های من مواج شده بود...
نفهمیده بودم چرا اما چیزی به میل او شروع و به میل او تمام شده بود...و سهم من در این رابطه؟ بیخیال...! مهم نبود هیچوقت سهم من مهم نبوده چون همیشه دیگران مهم بودند نه من چون همیشه من دوست داشته ام نه دوست داشته شده !
موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

551

چیه چرا اینجا نشستی ؟ هوم ؟ آهان حوصلت سر رفته ؛ همیشه حوصلت سر میره میای میشینی تو پارک رو همون نیمکتی که اولین بار همو‌دیدیم ؟ اعصابم از دستت خورده ؛ پاشو اون لعنتی رو نکش ؛ آرومت میکنه ؟ حتما باید با این زهرماری آروم شی ؟! نمیشد با من آروم شی ؟ آره ما جفتمون مشکل داشتیم ؛ هم تو هم من ؛ من مشکلم این بود که بیشتر از هر بنی بشری دوستت داشتم تو مشکلت این بود این دوست داشتن و نمیفهمیدی من مشکلم این بود که روز و شب بهت محبت میکردم تو مشکلت این بود که این محبت کردن و کمبود محبت میدیدی ؛ چرا تو این سن درکی از عشق نداری ؟  درک کردن عشق کار سختی نبود من عاشقت بودم و‌ این تمام ماجرا بود ؛ از همون اول معلوم بود کی عاشقه و کی ادای عشق و در میاره ؛ الان آرومتری ؟ خوبه میشه باهات حرف زد ؛ میدونی ؟ عشق لازمه اش فهم عشقه باید عشق و بفهمی ؛ تو نمیفهمیدی نمیفهمی عشق پیدا شدنی نیست ساختنیه ؛ هیچ دو نفری مثل هم نیستن ؛ هیچ دونفری حتی پدر و فرزند ؛ چه برسه به من با تو ؛ آره عزیزم عشق ساختینه ؛ دو نفر آدم باید کنار هم باشن تا هم از هم رنگ بگیرن و شبیه هم شن ؛ تو اینو نمیفهمی ؛ تو فکر میکنی باید یکنفر از آسمون بیوفته وسط زندگیت که دقیقا شبیه تو باشه ؛ اینجوری نیست دختر عشق ساختنیه نه یافتنی ؛ نکش دیگه اون زهرماری رو بلند شو بریم ؛ درسته تو از عشق چیزی نمیفهمی اما من میفهمم من هنوز عاشقتم ؛ پاشو بریم دست و صورتت و‌بشور پاشو عشق سخت تر این حرفاست که تو از پسش بر بیای دختر 
می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.به سلامتی چشمانت!چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.به سلامتی چشمانت!نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!به سلامتی چشمانت!من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان  فتح چشمانت من بودم.به سلامتی چشمانت!می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت

موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

550

چیه چرا اینجا نشستی ؟ هوم ؟ آهان حوصلت سر رفته ؛ همیشه حوصلت سر میره میای میشینی تو پارک رو همون نیمکتی که اولین بار همو‌دیدیم ؟ اعصابم از دستت خورده ؛ پاشو اون لعنتی رو نکش ؛ آرومت میکنه ؟ حتما باید با این زهرماری آروم شی ؟! نمیشد با من آروم شی ؟ آره ما جفتمون مشکل داشتیم ؛ هم تو هم من ؛ من مشکلم این بود که بیشتر از هر بنی بشری دوستت داشتم تو مشکلت این بود این دوست داشتن و نمیفهمیدی من مشکلم این بود که روز و شب بهت محبت میکردم تو مشکلت این بود که این محبت کردن و کمبود محبت میدیدی ؛ چرا تو این سن درکی از عشق نداری ؟  درک کردن عشق کار سختی نبود من عاشقت بودم و‌ این تمام ماجرا بود ؛ از همون اول معلوم بود کی عاشقه و کی ادای عشق و در میاره ؛ الان آرومتری ؟ خوبه میشه باهات حرف زد ؛ میدونی ؟ عشق لازمه اش فهم عشقه باید عشق و بفهمی ؛ تو نمیفهمیدی نمیفهمی عشق پیدا شدنی نیست ساختنیه ؛ هیچ دو نفری مثل هم نیستن ؛ هیچ دونفری حتی پدر و فرزند ؛ چه برسه به من با تو ؛ آره عزیزم عشق ساختینه ؛ دو نفر آدم باید کنار هم باشن تا هم از هم رنگ بگیرن و شبیه هم شن ؛ تو اینو نمیفهمی ؛ تو فکر میکنی باید یکنفر از آسمون بیوفته وسط زندگیت که دقیقا شبیه تو باشه ؛ اینجوری نیست دختر عشق ساختنیه نه یافتنی ؛ نکش دیگه اون زهرماری رو بلند شو بریم ؛ درسته تو از عشق چیزی نمیفهمی اما من میفهمم من هنوز عاشقتم ؛ پاشو بریم دست و صورتت و‌بشور پاشو عشق سخت تر این حرفاست که تو از پسش بر بیای دختر 
می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.به سلامتی چشمانت!چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.به سلامتی چشمانت!نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!به سلامتی چشمانت!من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان  فتح چشمانت من بودم.به سلامتی چشمانت!می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

549

 شب باشد ، نه زیاد نصف ها! همان اولای شب باشد، ولی تاریک باشد، صدای جیرجیرک بیاید و نور اتاق زیاد نباشد، نشسته باشم و سرت روی پاهایم باشد ، از آن آهنگ های که حرفی زده نمی شود پخش باشد، ترجیحا ویولن! بخار از لیوان های قهوه ی کنارمان بلند شود، کیک کوچکی هم پخته باشی ، ترجیحا شکلاتی !! در دستم رمانی باشد که هر دویمان دوست داریم ، برایت بخوانم ، و بعد از هر صفحه بگویی صدایم را دوست داری و من قند در دلم آب شود و لبخند روی لبهایم بماند و  تاکمرنگ نشده برسم صفحه ی بعدی تا باز بگویی و من باز ذوق کنم. عاشقانه ها که تکراری نمی شوند، مگر نه ؟ بعد به سرمان بزند قدم بزنیم، راستی باران هم باشد! خودمان را بسپاریم به سیاهی شب و شب با هجومش ما را خیس کند و بخندیم و بدویم و دنیا کوچک شود به اندازه ی همان ساعت و بزرگ شود به اندازه ی عشقمان . رعد و برق بزند، آسمان بغرد دستانم را بگیری و داد بزنیم و تا ابدها بدویم . دیوانه بازی هم جز عاشقیست، مگر نه؟راستش من صدای خنده هایم را میشنوم، صدای باران، صدای قهوه خوردنت وقتی که کتاب میخوانم، حتی صدای بازی کردنمان وقتی که برای بردن کل کل میکنیم، خیالاتی نشده ام، دلم گواه میدهد به آمدنت.  من بوی عشق را میشنوم، بوی بهار را. میدانم پاییز است و این را هم میدانم که پاییز هیچگاه بهار را ندیده است حتی شده از دور . ولی ما فصل ها را بهم میریزیم، ما بهار را در دل پاییز رقم میزنیم، و فصل پاییزِ بهاری را خلق می کنیم. بوی بهار می آید، بوی سبز شدن و ریشه زدن درختان، بوی شکوفه های صورتی و گنجشک. بوی بهار می آید بوی بهار از قلبم می آید. اما نیستی و تمام این ها در خیالاتم رژه میروند ؛ حیف نیست دوست داشتنم روز به روز هدر برود ?! 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

548

عشق سرمایه ست ؛ محبت سرمایه ست ؛ ابراز علاقه سرمایه ست ؛ گاهی حواست نیست که هر روز از این سرمایه برداشت با کارمزد داری ؛ برداشت میکنی و میدی و هدیه میکنی به کسی که موندگار نیست ؛ تا ابد کنارت نیست ؛ ابدیت برای انسان یعنی تا زمان مرگ ؛ برداشت و هدیه دادن به کسی که تا ابد کنارت نیست چرا ؟! هر ادمی باید اول در زندگیش کاسب باشه راه و رسم کاسب بودن رو بلد باشه ؛ یک کاسب خوب هیچوقت سرمایه اش رو جایی خرج نمیکنه که برنگرده ؛ همیشه دو میده که چهار بگیره ؛ توی عشق هم باید کاسب بود اما کاسب بودن عشق فرق داره ؛ توی عشق دو نمیدی که چهار بگیری اما از اونطرف هم نباید دو بدی که هیچ نگیری باید دو بدی که دو بمونه ؛ کسی که میره یعنی دو تو رو برداشته و رفته و رفتن اون میشه کارمزد ؛ تو هم از سرمایه ات خرج کردی هم دیگه بر نمیگرده این یعنی ضرر ؛ توی عشق نباید ضرر داد ؛ یک آن کسی خواهد امد که خواهد ماند ؛ و تو تمام سرمایه دوست داشتنت رو خرج کسانی کردی که نموندند و رفتند ؛ و دیگه سرمایه ای نداری که خرج فردی که میخواد بمونه کنی ؛ این یعنی ضرر به توان دو ؛ هم خرج کردی هم نموند هم اونموقع سرمایه ای ازت نمونده که خرج فردی که میخواد بمونه کنی ! توی زندگی هر آدمی باید اول راه و رسم کاسبی بلد باشه ؛ قبل از راه و رسم کاسبی باید آدم شناسی بلد باشه که این آدم آیا خواهد موند که بخوای روش سرمایه گذاری کنی یا نه ! نکنه اون روز که به موندگارت برسی دستت خالی باشه از سرمایه ی عشق ! نکنه ! که کلاهت پس معرکه ست ؛ مراقب باش سرمایه دوست داشتنت رو خرج چه کسی داری میکنی
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

547

نمیدونم از نفهمی شان است  یا خودشان رو زدن به نفهمی ؟! دختر است دیگر و ... کار نر ها شده مسخره کردن ماده ها و کار ماده ها مسخره کردن نر ها ؛ و این وسط چه مرد و‌زنهای واقعی ای که در اصالت خویش باقی موندند و گندیدند اما تن به ذلت و خواری و هم رنگی با جماعت ندادند ؛ امروز سالگرد روز دختر است ؛ به دختر هایی تبریک میگویم که ماده نیستند دخترند ؛ اصالت دارند ؛ کارشان مسخره کردن مرد ها و الواتی نیست به دختر هایی که در واقع به معنای کامل دخترند و اما تبریک به دختری که هنوز نیافتمش ؛ همان دختری که ... همان دختر بنام یکی که باید باشد ؛ میدانی ؟ همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ سورمه ای بهت میادها»یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «جون جونـــــــــــم؟!» و بگوید:باز چی میخوای ؟! 

روزت مبارک دخترک 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

546

مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پولدار بشن، باز هم مثل بچه‌ها هستند زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع میکنن به بغض کردن به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمیبینه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند، حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند میدانی!
‎غمگین ترین نوع دوست داشتن این است‎که بگویی سلام؛‎خوبی؟
من هم خوبم اما نگویی دوستت دارم.نتوانی که بگویی!نباید که بگویی این بغض مرد را کسی نمیفهمد جز خود همان مرد ؛گفت تمام می‌شود این روزهای تلخ رفت و روزهای تلخ، دائمی شدند...
دوسش دارم امافهمیدم که فقط دوس داشتنِ من چیزی رو عوض نمیکنه،عشق باید دو طرفه باشه نمیشه همیشه عقلانى فکر کرد، یا همیشه احساسى تصمیم گرفت. شرایط همه چیز رو تغییر میده. یه موقع حاضر نیستی کوچیک ترین اشتباهى ازت سر بزنه؛ یه وقت هایى هم هست که حاضری بیوفتی تو چاه کسى که همیشه در حقت اشتباه کرده. میدونى؟ علاقه خیلى مهمه. من بهت حق میدم اگه آخرش، برگردى به آغوش کسى که لیاقتت رو نداره ‎مردها که میروند ‎واقعا میروند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست دیر میروند اما چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند‎حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، محض دلخوشی.‎اما..اما هیچ زنی، قسم میخورم هیچ زنی واقعا نمیرود ‎اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند.‎هیچ زنی واقعا نمیرود ‎فقط ترکت میکند تا دنبالش بروی اما تو چگونه هستی که رفتی و نمیخواهی کسی دنبالت باشد ؟! چگونه بگویم دوستت دارم ؟ امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم سیگار کشیدن مردانه تر است ، ازهای هایِ گریه ی شما دخترها از صدتا قدم زدناشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار  بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟
! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

545

حسادت میکنم خب ؛ به بالشت زیر سرت حسادت میکنم که هر شب سرتو بغل میکنه و باهم میخوابین ؛ به تختت حسادت میکنم که هر شب از پشت بغلت میکنه و باهم بخواب میرین و صبح تو اغوش هم بیدار میشین ؛ حتی به پتویی که میپیچی بخودت هم حسادت میکنم هرشب قفل میشین تو اغوش هم و‌ باهم صبح قفل شده بیدار میشین من هرگز نیاسودم من همون حسودی ام که هیچ وقت نیاسود و نمیآساید تا یک شب تو را میان اغوشش قفل کند و صبح با بوسه صبح گاهی این قفل را باز کنی ؛ من تو عشق زیاده خواه هستم اما حسود بیشتر ؛ تو که از وسعت دیوانگی هایم خبر داری بگو کی بی تو چشم خسته ام را خواب میگیرد ؟ پس کی این شب هایی که بزور میخوابم تمام میشود ؟ شب هایی که دراز میکشم به سقف نگاه میکنم صبر میکنم صبر صبر صبر تا خواب چشم هایم را در بر بگیرد ؛ صد در صذ خوابیدن راه دیگری هم جز اینکه دراز بکشی و منتظر باشی بخوتب میروی هم دارد ؛ مثلا یک راهش این باشد که تنم تختت باشد و سینه ام بالشتت و دست هایم پتویت روی من بخوابی و سرت را روی سینه ام بگذاری و دست هایم را دور کمرت قفل کنی ؛ مطمئنا زودتر ؛ عمیق تر ؛ ارام تر ؛ امن تر ...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

544

بیا گریه کنیم ؛ اونجوری نگاهم نکن بیا بغل ات کنم گریه کنیم ؛ آره منم گریه کرده ام من امتحان کرده ام وقتی گونه هایت زیر قطره های اشک می سوزند درد هایت دیگر درد ندارند من گریه کرده ام خیلی شب ها آنقدر گریه کرده ام که خوابم برده از گریه کردن خجالت نکش من از آن روز که در چشمانت زل زدم و  زدم زیر گریه دیگر خجالت نمی کشم گریه کنم حالا همه جا و جلوی هر کسی می توانم گریه کنم

چندبار جلوی مشاور ام‌و‌چند باری هم نزد دیگران من شعیف نیستم ضعیف کسی ست که نمیتواند گریه کند من نمیدانم

درد های تو بزرگ تر از درد های من بود؟ تو که من را داشتی من چه ؟ تو که رفتی چشم هایم را روی هم فشار می دادم

دعا میکردم به خدا میگفتم یک کاری کن من وقتی چشم هایم را باز میکنم اینجا نباشم یک جای خوب تر یک خانواده بهتر

یک زندگی که بشود دوستش داشت من هر روز همین کار را می کردم و خدا به نظرم خیلی بی رحم بود که التماس هایم را نادیده می گرفت باور کن من بیشتر قلبم فشرده شد وقتی تو خودت را در قلبم کشتی وقتی با خودم فکر کردم مگر می شود چاه تنهایی دنیا اینقدر عمیق باشد احساس نمیکنی که واقعا ناعادلانه است؟قهرمان های داستان می میرند بقیه پای فیلم اشک می ریزند و هیچ کس فکر نمی کند ما که با یک بغض عمیق باقی می مانیم پس از این را باید چگونه زندگی کنیم آن چاه بزرگ تنهایی ات برای شوری درد های من جا دارد؟ چشم هایت برای بار دیگر زل زدن من جا دارند ؟ نا عادلانه نیست که تو انقدر دوری و من پوچم ؟ خالی ام ؛ هیچ ام ؟ اگر بگویی نه ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

543

تا شروع میکنم به فکر کردن انگار یک رگ مستقیما از مغزم به قلبم وصل است و میزند  خون را به سرعت به دیواره قلبم میکوبد و برای همین است بد بودن من فکر ها حبس شده اند درون قلبم و مغزم مضر شده ام .. خطرناک شده ام .

این روزها کمی حسود شده ام  ! حسوده شده ام و این دلیل همه این تنهایی هاست دلیل تمام این بی حوصلگی ها .. مصیبت ها من به تو حسودی میکنم .. به زمینی که رویش قدم میگذاری حسادت میکنم به دستی که تو را نوازش میکند حسادت میکنم .. من به لاک روی ناخن هایت حسادت میکنم

به کتاب های فلسفه ای که میخوانی حسادت میکنم به لوازم آرایش ات که بی مصرف ترین و بی ربط ترین چیز ها در دنیایت هستند حسادت میکنم چرا که تو بدون آنها هم زیباترین زیبای دنیایی من به تو حسادت میکنم .. چون تو یک توی خوب داری .. اما من ... من نه .. برای همین است بد بودن من .. من برای اینکه بد بودم تنها نشده ام .. برای اینکه اینقدر تنها بوده ام بد شده ام .. آخرین باری که گفتی دوستت دارم کی بود ؟ تو گفتی .. من هم خوشحال شدم .. از آن خوشحال بودن های مردانه که به همه چیز قانع میشود .. حتی به کم بودن تو ولی پررنگ بودنت به زور بازویش قانع میشود .. همانقدر که بتواند برای تو در یک مربا را باز کند کافیست به فنی بودنش قانع میشود .. همانقدر که بتواند ماشین لباسشویی را تعمیر کند کافیست به همه چیز قانع میشود .. شاد میشود .. میخندد .. زندگی را نفس میکشد ..

میدانی من همیشه چنین چیزی در دنیایم کم داشتم

این من نفرت انگیز .. این من چرک آلود .. یک غده سرطان .. یک منزوی تاریک .. یک شیطان همیشه منتظر عکس العملت بودم .. اما تو بیشتر اوقات ساکت بودی .. سر کار خودت .. ساکت هستی .. یکی از دلایل خوب پشت کنکور بودن من تو بودی .. خواستم به تو نزدیک شوم .. خواستم بیشتر داشته باشمت این من نفرت انگیز دنبال یک بهانه برای خوب کردن خودش بود .. شاید بگویی چقدر به فکر خودم هستم اما نه ... من همیشه به فکر خودم نیستم .. من همیشه به فکر تو ام .. مثل همین الان که دارم از تو مینویسم .. کاش کسی بود از تو خبر می آورد .. کاش میشد ببینمت .. کاش می آمدم سر کوچه تان .. اهان نه .. کوچه ندارید .. کاش میشد بیایم به آدرس نصف و نیمه ایی که گفتی و در سه ثانیه حفظ شدم و یک سنگ ریزه کوچک پرتاب کنم سمت پنجره اتاقت

تا شاید بیایی .. تا شاید ببینمت .. اما صبر کن .. اتاق تو که پنجره ندارد ..گوش هایم نمیشنود .. چشم هایم نمیبینند .. دهانم تکان نمیخورد .. صدایی از من بلند نمیشود 

من ظرفیت پایینی دارم .. وقتی به تو فکر میکنم تمام اعضای بدنم فکر میکند .. چون ظرفیت فکر تو بالاست 

خواستم آنطور که تو میبینی ببینم .. فهمیدنش سخت بود .. 

ساکت بمانم.بی عکس العمل .. هوشمند .. اما هیچوقت نتوانستم .. قلبم را گرفتم گفتم خفه شو .. اما هیچوقت خفه نشد .. هیچوقت خفه نشد .. حرف هایم زیاد شده .. نیستی .. شاید به خاطر همین است که خط هایم را طولانی تر مینویسماین من نفرت انگیز .. آنقدر نفرت انگیز بوده که تو صلاح نمیدانی جواب سلامش را بدهی ! من به قلبم قبل تو قول داده بودم هیچکس را درونش راه ندهم اما حالا که قولم را شکستم و قلبم راضیست .. قول داده ام به قلبم تا قیامت در قلبم بمانی.شده نصفه نیمه .. شده یک تصویر .. یک صدا .. یک حرف .. یک اسم..

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور