.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۰ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

522

وقت وقت اعتراف ست ؛ وقت آن است که بگویم که اگر این همه وقت نگاهت نمی‌کردم به خاطر ادب یا تقوا نبود. راستش نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم. میترسیدم بیشتر از این دلم بلرزد ؛ 
من هیچ‌وقت توقعی نداشتم؛ نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم ببازم دینم را ؛ دنیایم را ؛ آخرتم را ، نگاهت نمی‌کردم چون نمی‌شد آن حد از دوست‌داشتنی بودن را تحمل کرد به جایش این روز ها حسابی نگاهت میکنم حالا که رفته ای دیگر چه فرقی مبکند خودم را باخته باشم یا نه ؛ من یک باخته ام : کسی که کل دنیایش را پای چشمانت باخته است باهم خوشحال بودیم زیر باران سیگار کشیده بودیم ولیعصر تا تجریش را پیاده گَز کرده بودیم در میدان تجریش آش رشته خورده بودیم و خندیده بودیم
در خیابان غیرتی شده بودم موهای پریشانش را بافته بود و غیرت ام غلغلک کرده بود من خواسته بودم که همه جوره باهم باشیم من در عرض شانه هایش زندگی کرده بودم رگ نازک زیر گردنش را بوسیده بودم و به صدای آرام نفس هایش آرام گرفته بودم...صبح باهم از خواب بیدار شده بودیمباهم برای صبحانه خیار و گوجه خُرد کرده بودیممن طعم چای را تووی چشم های قهوه ای اش متفاوت مزه کرده بودم من به امنیت دستان ظریفش در کافه، در سینما، در مهمانی عادت کرده بودم
من به همین سادگی ، به همین شوریدگی عاشق شده بودم...
روزهای منطقی تری رسیده بود...یک روز به سرامیک های کف کافه ویونا زل زده بود و با صدایی که از ته چاه بیرون میامد گفته بود که علاقه روز به روز بیشتر شده برای رابطه ای که آینده ندارد مثل بمب ساعتی ست من سردم شده بودده ها انفجار در ده ها نقطه بدنم رخ داده بود و بدترینش به قلبم زده بود اسپرسو اش را لب نزده بود برایم آرزوی خوشبختی کرده بود و جمله ای شبیه به اینکه من لیاقت بهتر از او را دارم این مسخره ترین جمله ست که تو خوبی من لیاقت تو را ندارم ؛ اصلا به تو چه لیاقت داری یا نه من تو را میخواهم دیگر چرا فلسفه میبافی که لیاقتت را ندارم و فلان ؟ تصویر درِ کافه در قاب چشم های من مواج شده بود...
نفهمیده بودم چرا اما چیزی به میل او شروع و به میل او تمام شده بود...و سهم من در این رابطه؟ بیخیال...! مهم نبود هیچوقت سهم من مهم نبوده چون همیشه دیگران مهم بودند نه من چون همیشه من دوست داشته ام نه دوست داشته شده !
موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

551

چیه چرا اینجا نشستی ؟ هوم ؟ آهان حوصلت سر رفته ؛ همیشه حوصلت سر میره میای میشینی تو پارک رو همون نیمکتی که اولین بار همو‌دیدیم ؟ اعصابم از دستت خورده ؛ پاشو اون لعنتی رو نکش ؛ آرومت میکنه ؟ حتما باید با این زهرماری آروم شی ؟! نمیشد با من آروم شی ؟ آره ما جفتمون مشکل داشتیم ؛ هم تو هم من ؛ من مشکلم این بود که بیشتر از هر بنی بشری دوستت داشتم تو مشکلت این بود این دوست داشتن و نمیفهمیدی من مشکلم این بود که روز و شب بهت محبت میکردم تو مشکلت این بود که این محبت کردن و کمبود محبت میدیدی ؛ چرا تو این سن درکی از عشق نداری ؟  درک کردن عشق کار سختی نبود من عاشقت بودم و‌ این تمام ماجرا بود ؛ از همون اول معلوم بود کی عاشقه و کی ادای عشق و در میاره ؛ الان آرومتری ؟ خوبه میشه باهات حرف زد ؛ میدونی ؟ عشق لازمه اش فهم عشقه باید عشق و بفهمی ؛ تو نمیفهمیدی نمیفهمی عشق پیدا شدنی نیست ساختنیه ؛ هیچ دو نفری مثل هم نیستن ؛ هیچ دونفری حتی پدر و فرزند ؛ چه برسه به من با تو ؛ آره عزیزم عشق ساختینه ؛ دو نفر آدم باید کنار هم باشن تا هم از هم رنگ بگیرن و شبیه هم شن ؛ تو اینو نمیفهمی ؛ تو فکر میکنی باید یکنفر از آسمون بیوفته وسط زندگیت که دقیقا شبیه تو باشه ؛ اینجوری نیست دختر عشق ساختنیه نه یافتنی ؛ نکش دیگه اون زهرماری رو بلند شو بریم ؛ درسته تو از عشق چیزی نمیفهمی اما من میفهمم من هنوز عاشقتم ؛ پاشو بریم دست و صورتت و‌بشور پاشو عشق سخت تر این حرفاست که تو از پسش بر بیای دختر 
می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.به سلامتی چشمانت!چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.به سلامتی چشمانت!نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!به سلامتی چشمانت!من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان  فتح چشمانت من بودم.به سلامتی چشمانت!می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت

موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

550

چیه چرا اینجا نشستی ؟ هوم ؟ آهان حوصلت سر رفته ؛ همیشه حوصلت سر میره میای میشینی تو پارک رو همون نیمکتی که اولین بار همو‌دیدیم ؟ اعصابم از دستت خورده ؛ پاشو اون لعنتی رو نکش ؛ آرومت میکنه ؟ حتما باید با این زهرماری آروم شی ؟! نمیشد با من آروم شی ؟ آره ما جفتمون مشکل داشتیم ؛ هم تو هم من ؛ من مشکلم این بود که بیشتر از هر بنی بشری دوستت داشتم تو مشکلت این بود این دوست داشتن و نمیفهمیدی من مشکلم این بود که روز و شب بهت محبت میکردم تو مشکلت این بود که این محبت کردن و کمبود محبت میدیدی ؛ چرا تو این سن درکی از عشق نداری ؟  درک کردن عشق کار سختی نبود من عاشقت بودم و‌ این تمام ماجرا بود ؛ از همون اول معلوم بود کی عاشقه و کی ادای عشق و در میاره ؛ الان آرومتری ؟ خوبه میشه باهات حرف زد ؛ میدونی ؟ عشق لازمه اش فهم عشقه باید عشق و بفهمی ؛ تو نمیفهمیدی نمیفهمی عشق پیدا شدنی نیست ساختنیه ؛ هیچ دو نفری مثل هم نیستن ؛ هیچ دونفری حتی پدر و فرزند ؛ چه برسه به من با تو ؛ آره عزیزم عشق ساختینه ؛ دو نفر آدم باید کنار هم باشن تا هم از هم رنگ بگیرن و شبیه هم شن ؛ تو اینو نمیفهمی ؛ تو فکر میکنی باید یکنفر از آسمون بیوفته وسط زندگیت که دقیقا شبیه تو باشه ؛ اینجوری نیست دختر عشق ساختنیه نه یافتنی ؛ نکش دیگه اون زهرماری رو بلند شو بریم ؛ درسته تو از عشق چیزی نمیفهمی اما من میفهمم من هنوز عاشقتم ؛ پاشو بریم دست و صورتت و‌بشور پاشو عشق سخت تر این حرفاست که تو از پسش بر بیای دختر 
می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.به سلامتی چشمانت!چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.به سلامتی چشمانت!نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!به سلامتی چشمانت!من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان  فتح چشمانت من بودم.به سلامتی چشمانت!می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

549

 شب باشد ، نه زیاد نصف ها! همان اولای شب باشد، ولی تاریک باشد، صدای جیرجیرک بیاید و نور اتاق زیاد نباشد، نشسته باشم و سرت روی پاهایم باشد ، از آن آهنگ های که حرفی زده نمی شود پخش باشد، ترجیحا ویولن! بخار از لیوان های قهوه ی کنارمان بلند شود، کیک کوچکی هم پخته باشی ، ترجیحا شکلاتی !! در دستم رمانی باشد که هر دویمان دوست داریم ، برایت بخوانم ، و بعد از هر صفحه بگویی صدایم را دوست داری و من قند در دلم آب شود و لبخند روی لبهایم بماند و  تاکمرنگ نشده برسم صفحه ی بعدی تا باز بگویی و من باز ذوق کنم. عاشقانه ها که تکراری نمی شوند، مگر نه ؟ بعد به سرمان بزند قدم بزنیم، راستی باران هم باشد! خودمان را بسپاریم به سیاهی شب و شب با هجومش ما را خیس کند و بخندیم و بدویم و دنیا کوچک شود به اندازه ی همان ساعت و بزرگ شود به اندازه ی عشقمان . رعد و برق بزند، آسمان بغرد دستانم را بگیری و داد بزنیم و تا ابدها بدویم . دیوانه بازی هم جز عاشقیست، مگر نه؟راستش من صدای خنده هایم را میشنوم، صدای باران، صدای قهوه خوردنت وقتی که کتاب میخوانم، حتی صدای بازی کردنمان وقتی که برای بردن کل کل میکنیم، خیالاتی نشده ام، دلم گواه میدهد به آمدنت.  من بوی عشق را میشنوم، بوی بهار را. میدانم پاییز است و این را هم میدانم که پاییز هیچگاه بهار را ندیده است حتی شده از دور . ولی ما فصل ها را بهم میریزیم، ما بهار را در دل پاییز رقم میزنیم، و فصل پاییزِ بهاری را خلق می کنیم. بوی بهار می آید، بوی سبز شدن و ریشه زدن درختان، بوی شکوفه های صورتی و گنجشک. بوی بهار می آید بوی بهار از قلبم می آید. اما نیستی و تمام این ها در خیالاتم رژه میروند ؛ حیف نیست دوست داشتنم روز به روز هدر برود ?! 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

548

عشق سرمایه ست ؛ محبت سرمایه ست ؛ ابراز علاقه سرمایه ست ؛ گاهی حواست نیست که هر روز از این سرمایه برداشت با کارمزد داری ؛ برداشت میکنی و میدی و هدیه میکنی به کسی که موندگار نیست ؛ تا ابد کنارت نیست ؛ ابدیت برای انسان یعنی تا زمان مرگ ؛ برداشت و هدیه دادن به کسی که تا ابد کنارت نیست چرا ؟! هر ادمی باید اول در زندگیش کاسب باشه راه و رسم کاسب بودن رو بلد باشه ؛ یک کاسب خوب هیچوقت سرمایه اش رو جایی خرج نمیکنه که برنگرده ؛ همیشه دو میده که چهار بگیره ؛ توی عشق هم باید کاسب بود اما کاسب بودن عشق فرق داره ؛ توی عشق دو نمیدی که چهار بگیری اما از اونطرف هم نباید دو بدی که هیچ نگیری باید دو بدی که دو بمونه ؛ کسی که میره یعنی دو تو رو برداشته و رفته و رفتن اون میشه کارمزد ؛ تو هم از سرمایه ات خرج کردی هم دیگه بر نمیگرده این یعنی ضرر ؛ توی عشق نباید ضرر داد ؛ یک آن کسی خواهد امد که خواهد ماند ؛ و تو تمام سرمایه دوست داشتنت رو خرج کسانی کردی که نموندند و رفتند ؛ و دیگه سرمایه ای نداری که خرج فردی که میخواد بمونه کنی ؛ این یعنی ضرر به توان دو ؛ هم خرج کردی هم نموند هم اونموقع سرمایه ای ازت نمونده که خرج فردی که میخواد بمونه کنی ! توی زندگی هر آدمی باید اول راه و رسم کاسبی بلد باشه ؛ قبل از راه و رسم کاسبی باید آدم شناسی بلد باشه که این آدم آیا خواهد موند که بخوای روش سرمایه گذاری کنی یا نه ! نکنه اون روز که به موندگارت برسی دستت خالی باشه از سرمایه ی عشق ! نکنه ! که کلاهت پس معرکه ست ؛ مراقب باش سرمایه دوست داشتنت رو خرج چه کسی داری میکنی
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

547

نمیدونم از نفهمی شان است  یا خودشان رو زدن به نفهمی ؟! دختر است دیگر و ... کار نر ها شده مسخره کردن ماده ها و کار ماده ها مسخره کردن نر ها ؛ و این وسط چه مرد و‌زنهای واقعی ای که در اصالت خویش باقی موندند و گندیدند اما تن به ذلت و خواری و هم رنگی با جماعت ندادند ؛ امروز سالگرد روز دختر است ؛ به دختر هایی تبریک میگویم که ماده نیستند دخترند ؛ اصالت دارند ؛ کارشان مسخره کردن مرد ها و الواتی نیست به دختر هایی که در واقع به معنای کامل دخترند و اما تبریک به دختری که هنوز نیافتمش ؛ همان دختری که ... همان دختر بنام یکی که باید باشد ؛ میدانی ؟ همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ سورمه ای بهت میادها»یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «جون جونـــــــــــم؟!» و بگوید:باز چی میخوای ؟! 

روزت مبارک دخترک 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

546

مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پولدار بشن، باز هم مثل بچه‌ها هستند زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع میکنن به بغض کردن به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمیبینه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند، حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند میدانی!
‎غمگین ترین نوع دوست داشتن این است‎که بگویی سلام؛‎خوبی؟
من هم خوبم اما نگویی دوستت دارم.نتوانی که بگویی!نباید که بگویی این بغض مرد را کسی نمیفهمد جز خود همان مرد ؛گفت تمام می‌شود این روزهای تلخ رفت و روزهای تلخ، دائمی شدند...
دوسش دارم امافهمیدم که فقط دوس داشتنِ من چیزی رو عوض نمیکنه،عشق باید دو طرفه باشه نمیشه همیشه عقلانى فکر کرد، یا همیشه احساسى تصمیم گرفت. شرایط همه چیز رو تغییر میده. یه موقع حاضر نیستی کوچیک ترین اشتباهى ازت سر بزنه؛ یه وقت هایى هم هست که حاضری بیوفتی تو چاه کسى که همیشه در حقت اشتباه کرده. میدونى؟ علاقه خیلى مهمه. من بهت حق میدم اگه آخرش، برگردى به آغوش کسى که لیاقتت رو نداره ‎مردها که میروند ‎واقعا میروند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست دیر میروند اما چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند‎حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، محض دلخوشی.‎اما..اما هیچ زنی، قسم میخورم هیچ زنی واقعا نمیرود ‎اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند.‎هیچ زنی واقعا نمیرود ‎فقط ترکت میکند تا دنبالش بروی اما تو چگونه هستی که رفتی و نمیخواهی کسی دنبالت باشد ؟! چگونه بگویم دوستت دارم ؟ امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم سیگار کشیدن مردانه تر است ، ازهای هایِ گریه ی شما دخترها از صدتا قدم زدناشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار  بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟
! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

545

حسادت میکنم خب ؛ به بالشت زیر سرت حسادت میکنم که هر شب سرتو بغل میکنه و باهم میخوابین ؛ به تختت حسادت میکنم که هر شب از پشت بغلت میکنه و باهم بخواب میرین و صبح تو اغوش هم بیدار میشین ؛ حتی به پتویی که میپیچی بخودت هم حسادت میکنم هرشب قفل میشین تو اغوش هم و‌ باهم صبح قفل شده بیدار میشین من هرگز نیاسودم من همون حسودی ام که هیچ وقت نیاسود و نمیآساید تا یک شب تو را میان اغوشش قفل کند و صبح با بوسه صبح گاهی این قفل را باز کنی ؛ من تو عشق زیاده خواه هستم اما حسود بیشتر ؛ تو که از وسعت دیوانگی هایم خبر داری بگو کی بی تو چشم خسته ام را خواب میگیرد ؟ پس کی این شب هایی که بزور میخوابم تمام میشود ؟ شب هایی که دراز میکشم به سقف نگاه میکنم صبر میکنم صبر صبر صبر تا خواب چشم هایم را در بر بگیرد ؛ صد در صذ خوابیدن راه دیگری هم جز اینکه دراز بکشی و منتظر باشی بخوتب میروی هم دارد ؛ مثلا یک راهش این باشد که تنم تختت باشد و سینه ام بالشتت و دست هایم پتویت روی من بخوابی و سرت را روی سینه ام بگذاری و دست هایم را دور کمرت قفل کنی ؛ مطمئنا زودتر ؛ عمیق تر ؛ ارام تر ؛ امن تر ...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

544

بیا گریه کنیم ؛ اونجوری نگاهم نکن بیا بغل ات کنم گریه کنیم ؛ آره منم گریه کرده ام من امتحان کرده ام وقتی گونه هایت زیر قطره های اشک می سوزند درد هایت دیگر درد ندارند من گریه کرده ام خیلی شب ها آنقدر گریه کرده ام که خوابم برده از گریه کردن خجالت نکش من از آن روز که در چشمانت زل زدم و  زدم زیر گریه دیگر خجالت نمی کشم گریه کنم حالا همه جا و جلوی هر کسی می توانم گریه کنم

چندبار جلوی مشاور ام‌و‌چند باری هم نزد دیگران من شعیف نیستم ضعیف کسی ست که نمیتواند گریه کند من نمیدانم

درد های تو بزرگ تر از درد های من بود؟ تو که من را داشتی من چه ؟ تو که رفتی چشم هایم را روی هم فشار می دادم

دعا میکردم به خدا میگفتم یک کاری کن من وقتی چشم هایم را باز میکنم اینجا نباشم یک جای خوب تر یک خانواده بهتر

یک زندگی که بشود دوستش داشت من هر روز همین کار را می کردم و خدا به نظرم خیلی بی رحم بود که التماس هایم را نادیده می گرفت باور کن من بیشتر قلبم فشرده شد وقتی تو خودت را در قلبم کشتی وقتی با خودم فکر کردم مگر می شود چاه تنهایی دنیا اینقدر عمیق باشد احساس نمیکنی که واقعا ناعادلانه است؟قهرمان های داستان می میرند بقیه پای فیلم اشک می ریزند و هیچ کس فکر نمی کند ما که با یک بغض عمیق باقی می مانیم پس از این را باید چگونه زندگی کنیم آن چاه بزرگ تنهایی ات برای شوری درد های من جا دارد؟ چشم هایت برای بار دیگر زل زدن من جا دارند ؟ نا عادلانه نیست که تو انقدر دوری و من پوچم ؟ خالی ام ؛ هیچ ام ؟ اگر بگویی نه ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

543

تا شروع میکنم به فکر کردن انگار یک رگ مستقیما از مغزم به قلبم وصل است و میزند  خون را به سرعت به دیواره قلبم میکوبد و برای همین است بد بودن من فکر ها حبس شده اند درون قلبم و مغزم مضر شده ام .. خطرناک شده ام .

این روزها کمی حسود شده ام  ! حسوده شده ام و این دلیل همه این تنهایی هاست دلیل تمام این بی حوصلگی ها .. مصیبت ها من به تو حسودی میکنم .. به زمینی که رویش قدم میگذاری حسادت میکنم به دستی که تو را نوازش میکند حسادت میکنم .. من به لاک روی ناخن هایت حسادت میکنم

به کتاب های فلسفه ای که میخوانی حسادت میکنم به لوازم آرایش ات که بی مصرف ترین و بی ربط ترین چیز ها در دنیایت هستند حسادت میکنم چرا که تو بدون آنها هم زیباترین زیبای دنیایی من به تو حسادت میکنم .. چون تو یک توی خوب داری .. اما من ... من نه .. برای همین است بد بودن من .. من برای اینکه بد بودم تنها نشده ام .. برای اینکه اینقدر تنها بوده ام بد شده ام .. آخرین باری که گفتی دوستت دارم کی بود ؟ تو گفتی .. من هم خوشحال شدم .. از آن خوشحال بودن های مردانه که به همه چیز قانع میشود .. حتی به کم بودن تو ولی پررنگ بودنت به زور بازویش قانع میشود .. همانقدر که بتواند برای تو در یک مربا را باز کند کافیست به فنی بودنش قانع میشود .. همانقدر که بتواند ماشین لباسشویی را تعمیر کند کافیست به همه چیز قانع میشود .. شاد میشود .. میخندد .. زندگی را نفس میکشد ..

میدانی من همیشه چنین چیزی در دنیایم کم داشتم

این من نفرت انگیز .. این من چرک آلود .. یک غده سرطان .. یک منزوی تاریک .. یک شیطان همیشه منتظر عکس العملت بودم .. اما تو بیشتر اوقات ساکت بودی .. سر کار خودت .. ساکت هستی .. یکی از دلایل خوب پشت کنکور بودن من تو بودی .. خواستم به تو نزدیک شوم .. خواستم بیشتر داشته باشمت این من نفرت انگیز دنبال یک بهانه برای خوب کردن خودش بود .. شاید بگویی چقدر به فکر خودم هستم اما نه ... من همیشه به فکر خودم نیستم .. من همیشه به فکر تو ام .. مثل همین الان که دارم از تو مینویسم .. کاش کسی بود از تو خبر می آورد .. کاش میشد ببینمت .. کاش می آمدم سر کوچه تان .. اهان نه .. کوچه ندارید .. کاش میشد بیایم به آدرس نصف و نیمه ایی که گفتی و در سه ثانیه حفظ شدم و یک سنگ ریزه کوچک پرتاب کنم سمت پنجره اتاقت

تا شاید بیایی .. تا شاید ببینمت .. اما صبر کن .. اتاق تو که پنجره ندارد ..گوش هایم نمیشنود .. چشم هایم نمیبینند .. دهانم تکان نمیخورد .. صدایی از من بلند نمیشود 

من ظرفیت پایینی دارم .. وقتی به تو فکر میکنم تمام اعضای بدنم فکر میکند .. چون ظرفیت فکر تو بالاست 

خواستم آنطور که تو میبینی ببینم .. فهمیدنش سخت بود .. 

ساکت بمانم.بی عکس العمل .. هوشمند .. اما هیچوقت نتوانستم .. قلبم را گرفتم گفتم خفه شو .. اما هیچوقت خفه نشد .. هیچوقت خفه نشد .. حرف هایم زیاد شده .. نیستی .. شاید به خاطر همین است که خط هایم را طولانی تر مینویسماین من نفرت انگیز .. آنقدر نفرت انگیز بوده که تو صلاح نمیدانی جواب سلامش را بدهی ! من به قلبم قبل تو قول داده بودم هیچکس را درونش راه ندهم اما حالا که قولم را شکستم و قلبم راضیست .. قول داده ام به قلبم تا قیامت در قلبم بمانی.شده نصفه نیمه .. شده یک تصویر .. یک صدا .. یک حرف .. یک اسم..

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

542

پرسید تا حالا چقدر تنها شدی؟ حاضری پول بگیری تنها باشی؟ اصلاً به تنهایی فکر کردی؟ و من در جواب همه سوالاتش گفتم از کجا می‌دونی نیستم ؟ قبلا اینطوری نبودم اما جدیدا من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم‌های تنها رو دوست دارم. یه مدل تنهاییِ خاص، یه مدل تنهایی که نیاز نیست هوارش بزنی! یه مدل تنهایی که از ظاهر بگو بخندی و کلی دوست و آشنا و روابط اجتماعی وسیعی که داری بیرون نمی پاشه و توی ذوق نمی‌زنه. یه مدل تنهاییِ خاصِ درونی فقط برای خودت و خودت. از این مدل تنهایی که کلی حرف واسه خودت داری، یه عالمه دلیل برای خودت داری، فقط و فقط برای خودت. فقط و فقط برای خودت چون توضیحش به بقیه سخت که نه؛ خیلی سخته، که توضیح و توجیه کردنش واسه کسی ممکن نیست، که کسی درک نمی‌کنه، که به واژه کشیدنش ازت کم می‌کنه. توی این مدل تنهایی خودت می‌دونی که درست‌ترین راه و روش رو انتخاب کردی، اونقدر که هزار بار هم برگردی عقب؛ باز هم همین راه رو میری، آخه خودت خوب می‌دونی داری در جهت آرامش خودت حرکت می‌کنی و همه اینها توضیح دادنش به بقیه خیلی درد و رنج داره ... توی این جنس تنهایی؛ فداکاری‌ها و گذشت‌ها و از خود گذشتگی‌هات دیده نمیشه و به چشم نمیاد، خیلی وقت‌ها هیچ کس حتی متوجه نمیشه که چقدر براش گذاشتی، که چقدر برات می ارزیده، که چقدر برای خودت سخت بوده و راه سختی رو تا اینجا بودن یه تنه گز کردی. همه‌ی ارزش و جذابیت این مدل تنهاییِ خاص به اینه که تنهایی‌ات رو با احد الناسی شریک نشی، که از این با خودت بودن لذت ببری، که انقدری خودت رو دوست داشته باشی و به قدری حریص ِ خودت باشی که حاضر نباشی از حال خوبت خرج کنی، که با حرف زدن و بروز دادنش ازش کم نکنی ... اصلاً ته تهش همون که اول گفتم، من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم های تنها رو دوست دارم

ولی تو باور نکن منم دوست دارم معشوق داشته باشم ... عشق تو وجودم گندیده ... کدر شده از بس مونده و راکده

چقدر باید زمان بدم لب پنجره نشسته باشم خوابیده باشی رو تخت ازم عکس بگیری پست کنم تگت کنم !؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

541

هر کسی حالمو میپرسه میگم مرسی ! بهتر از این نمیشم

اونم خوشحال میشه و یه لبخند میزنه .. و تموم میشه .. 

خیلی خوبهحوصله بحث کردن در مورد اینکه چرا حالم خوب نیست ندارم حالم خوب نیستدروغ نگفتم بهش ...

بهتر از این نمیشم ... مثل این میمونه که من مثلا عدد منفی 5 باشمخیلی زور بزنم بشم منفی 3 ! مثبت تر از این نمیشماما مثبت تر هم نیستم برای دوستی از تو چه انتظاری داشته باشم ؟ وقتی بهترین دوستم منو زمین زد ؟؟برای موندن از تو چه انتظاری داشته باشم ؟  وقتی موندنی ترین تو زندگیم رفت ؟چرا من حرفاتو باور کنم ؟چرا چت های مسخره و تکرار شدنیتو باور کنم ؟اولین نفری نیستی که از این چیزا فرستادی  فاصله بگیر لطفا فاصله بگیر که من متنفرم از آدمهایی که دو رو دارندکه زود قضاوت میکنند و میبرند و میدوزند من متنفرم از قول بودن ها و بی دلیل رفتن ها  دیگر زندگی تکراری شده  اینی هم که میبینی نفس میکشد  که میبینی الکی لبخند چاپ کرده روی صورتش فقط به خاطر هیچکس مانده هنوز ..وگرنه این زندگی و این چرخه مسخره خیلی وقت هاست که تکراری شده پس نمان .. زوووود برو .. و دوور شو  نه به انتظار کسی  نه انتظار از کسی

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

540

زندگی یعنی به چیزی فکر کنی که با اینی که هستی خیلی فرق داشته باشه

این بدترین حس ممکنه

زندگی یعنی بدترین حس ممکن

یعنی دلت بگیره از این فاصله

فاصله چیزی که هستی و چیزی که میخای باشی 

قطعا خدا ما رو برای فقط برای حسرت خوردن نیافریده دیگه ... 

پس کی قراره بشه اونی که میخوایم ؟؟ 

چرا نشد اونی باشم که یه بار .. یه بار به سرش نزنه که پسر تو چقدر تنهایی

چرا نشد یه بار اونی باشم که کمبود روحی نداشت تو زندگیش

چرا نشد یه بار به آینده فکر کنم و بغض گلوم رو فشار نده

چرا نشد ؟؟؟

چرا نشد بچگی بکنم ؟؟

جوانی بکنم ؟ 

چرا نشد یک ساعت ! یک ساعت تو زندگیم از ته دلی خوشحال باشم

چرا هیچ چیزی پایدار نبود ؟

پس کِی قراره بشه ؟ 

وقتی که دیر شد ؟؟

این زندگیه ؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

539

میشود بمانی ؟ میشود بیایی و نروی ؟ کمی بمان بگذار دمی نفس بکشم در تو ترس نداشته باش .. جنون و دیوانگی من با نفس منتقل نخواهد شد حرمت نگه دار...گلمحرمت روزهایی که مرا عزیزم خطاب میکردی حرکت دوستت دارم هایی که گفتی را لااقل ...خاطره ها را با لحن تندت نخراش..

روزی تو هم مثل من دلتنگ میشوی .. شاید لحظه ای.. شاید هفته ای .. اما دلتنگ میشوی مطمئن باش آنقدر طول خواهد کشید تا اسمم را به یاد بیاوری .. و در یک چشم بر هم زدن .. مثل یک صاعقه .. تمام روزهای با من را مرور خواهی کرد لحظه ای با من باش کنار داستان زندگی من بنشین میخواهم بگویم چگونه رفت عمر من چشمان من قلب من کمی سکوت کن .. در چشمانم خیره شو .. آنقدر که مثل قدیم ها یک آن هر دو بزنیم زیر خنده حالا نخند و کی بخندبخند .. به دیوانگی هایم .. به دیوان نوشتن هایم برای چشمانت 

بخند که خنده بر صورتت می آید .. مثل قطره باران روی برگ عبور کن در خاطره ها .. به یادت بیاور که چقدر خوب بودی که چقدر خوب بودم که چقدر خوب بودیمکه چقدر خدا خوشحال بود .. آسمان میرقصید و میچرخید تو میخندیدی و من زندگی میکردم چشمانت را ببندحس کن مردی به قامت من را  که از پشت به تو نزدیک میشود

دست در جیب و در جیب کادویی ناقابل به اندازه یک گردنبندآبی فیروزه ایی یک نشان آبی .. به نشانه دوستی آبیمان !زمزمه کن زیر لبت همان شعر را زمزمه میکردی درِ گوشم دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت بهم ...یک آدم پوچ شده ام بی مصرف بی انگیزه دور آینده را خط کشیدم مانده ام تا بیایی اما نمیایی بیهوده نشسته ام .. 

شده ام یک آدم بیهوده بعضی وقت ها حوصله ام سر میرود 

تو را کنارم تجسم میکنم که آمده ای  دستانم را گرفته ای

با همان لحن همیشگی میگویی دیوانه ! من که جایی نرفتم !راست میگویی خب  تو که نرفتی .. تو فقط غیب شدی 

ناگهانی همانطور که ناگهانی خودت مرا عاشق خودت کردی بعد تو من دیوانه شدم بعد تو بودنم بیهوده بود نبودنم چیز عجیبی نبود بعد تو همه از من ترسیدند من هم از همه ترسیدم دور شدم از خودم همانطور که تو دور شدی از من

بی دلیل و ناگهانی بعضی وقت ها دلم به شدت یک قتل میخواهد قصه قتل خودم یک شب هر چه قرص دارم را حل کنم درون یک لیوان و سر بکشم وصیت نامه ام را با سرگیجه های احتمالی و حال بدم بنویسم وصیت نامه ایی که شاید روزی تو خواندی .. که اگر نخوانی هیچوقت کسی آن را نمیخواند ساعت را کوک کنم و بعد آرام و ساده بخوابم

اما حیف .. حیف که تو  هستی .. حیف که میگویی خودخواه بود .. ضعیف بود .. بعد تو من از دنیا بیدار شدم .. اما لبخند زدم تا تو نفهمیبعد تو من هر شب راس ساعت یازده و نیم ، تو را آرزو کردم و هر صبح در جای خالی تو ، مرده بودم بعد تو هیچ چیز سر جایش نبود هیچ چیز ..لعنت به زندگی بی تو

موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

538

اولین باری که دیدمت یادت هست ؟ توی باغ نگارستان بود که برای عکاسی رفته بودیم نگاه گیرات دلمو لرزوند ؛ دلی که با هیچ نگاهی نمیلرزسد با نگاهت لرزید ؛ باهات آشنا شدم قرار گذاشتیم رو به روی تئاتر شهر ؛ با چادر رو به روی تئاتر ایستاده بودی و داشتی با تلفن با من حرف میزدی که پیدام کنی دیدمت از پشت بهت نزدیک شدم سرمو انداختم پایین گفتم سلام باز چشمم تو چشمت افتاد هری دلم ریخت ؛ روی نیمکت نشستیم و گفتم خیلی ام هوا خوبه و ما ام که نشستیم زیر افتاب خندیدی ؛ خندیدی و دلم رفت ؛ قدم زدیم کل پارک کنار تئاتر رو ؛ بعد از نیم ساعت چرخیدن دور چهار راه ولیعصر تو همون کافه خلوت اول صبح نشستیم و بستنی خوردیم ؛ یادته بغض کردی ؟! خاستم دستتو بگیرم دستتو کشیدی بزور دستتو گرفتم میون دوتا دستم گفتم من هستم بغض نکن ؛ اشکاتو کنترل کردی ؛ تمام مدت تا رسیدن به مترو دستت تو دستم بود و دنیا تو اغوشم بود ؛ همون لحظه فهمیدم عاشق شدم ؛ عاشق شدم هی محبت کردم هی محبت کردم هی محبت کردم نمیدونم شاید بقول اون دکتر محبت زیادی و بیش از حد دختر ها رو میترسونه ؛ شاید مشکل از من بود ؛ نمیدونم چیشد که پشت پا زدی به رابطه ای که اون همه حسود داشت و رفتی ؛ نمیفهمم چرا پشت پا زدی ؛اصلاً مگه می‌شه نباشی؟!یادت یک جورِ عنکبوت‌واری بر تمام وجودیتم تار بسته و خودت نمی‌دونی این چسبنده‌ترین جاذبه‌ی دنیا چقدر دوست داشتنیه وقتی صیاد تو باشی من هر دام و تله‌ای را عاشقم. اصلاً مگه می‌شه نباشی؟!حالا مونده‌ام لبخند 4×3 ـت را کجا قاب بگیرم؟! وقتی عکس 4×3 ت با احترام در جیب سمت چپ پیراهن چهارخانه‌ی مردانه‌ام ، یعنی درست نزدیک قلبت نگه می‌داری و تو یواشکی زنانه‌ترین حسادت‌هایت را نثار آن عکس می‌کنی! جیب های کیف پولم بی‌انصافی‌ست ، بی‌انصافی‌ست لبخند 4×3 ـت را میان پول‌ های مچاله شده و کارت‌های خسته بچپونم. اصلاً می‌دونی؟!حتی جیب ِ قلبی شکل ِ قرمز رنگی درست روی قلبم برای قاب گرفتن لبخند 4×3 ـت کـــم است. این لبخند را باید آویزِ زنجیری کرد که تو با دستان خودت به گردنم ببندی، یک جوری که هیچ وقت باز نشود ، نیفتد ، گم نشود ، من اسارت به دستان تو را عاشقم . اصلاً مگر می‌شود نباشی؟!به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: "کسی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" به چشمام خیره شد و گفت: "نه." گفتم: "چشمای خیلی قشنگی داری :) امیدوارم چشمای دخترمون شبیه چشمای تو بشه!" خندید. می دونست بچه ها رو دوست ندارم و دلم نمی خواد هیچوقت بچه دار بشم؛ اما نمی دونست که به خاطرش حاضرم از خیلی چیزایی که می خوام بگذرم. گفتم: "ولی براش خیلی نگران میشم." اخم کرد و پرسید: "چطور؟" گفتم: "از کجا معلوم اونقدر مثل مادرش خوش شانس باشه تا یکی مثل تو رو پیدا کنه که بتونه بهت اعتماد کنه؟!" دوباره خندید. گفت: "پیدا میکنه. همونطور که من تو رو پیدا کردم" و من مثل دختر بچه ها قند توی دلم آب میشد و زندگی آینده امون رو با تمام سختی ها و شیرینی هاش تصور می کردم.از اون به بعد. هر بار نگاهمون تو نگاه هم گره می خورد؛ ازش میپرسیدم: "کسی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" میخندید و میگفت: "آره. تو بهم گفتی" چشماش؛ جام جهان نمای من بود. آرامش دنیا رو تو چشماش میدیدم و تمام هیجانِ مستطیلِ سبزِ جام جهانی فوتبال تو دلم به پا میشد، از ذوقِ دونستنِ این که اون چشمها مالِ منن! درست مثل تمام روزایی که بعد از چندین سال دوری از نتایج مسابقه ها به خاطر شرط هایی که بینمون بود؛ برای بردن تیم محبوبمون ثانیه شماری میکردم. هر گلی که می زدن به نفع من بود و هر گلی که می خوردن به ضرر اون!!! نه که اعتراضی نکنه اما خودش هم می دونست که گلای خورده رو نادیده میگیرم به خاطرش!چند ماه بعد... تو چشمام خیره شد و بی بهونه گفت: "چشمات چقدر قشنگه!" با تعجب و شاید یه کم دلخوری گفتم:"تازه دیدیشون؟" گفت: "نه! اما تا حالا با این دقت به چشمات نگاه نکرده بودم" لبخند زدم و باز مثل دختر بچه ای که تو آرزوهاش غرق میشه فقط به دختری فکر کردم که چشماش شبیه پدرش میشه.

گاهی وقتها فکر میکنم؛ باید ماه ها میگذشت تا بفهمم شاید اونقدری که من دوستش داشتم؛ دوستم نداشت یا... شاید فقط دو تا مربی خوب بودیم که آخرِ بازیِ دوستانه، بدون برنده و بازنده به مسابقه های بعدی زندگیمون فکر کردیم! هر چی که بود... جام جهان نمای چشماش؛ سهم من نبود

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

537

قبل ها قبل ها قبل ها ... قبلاًتر‌ها که دلت زود به زود برایم تنگ میشد همه چیز بهتر بود، دوست داشتنت پُر رنگ بود، دیده میشد. همین که سر می‌چرخاندم لبخندت گیرم می‌انداخت. آخ که هی ساعت‌ها جفت می‌شدند و من مدام تو را به رخ دنیا می‌کشیدم. اصلاً همه جا بودی، در بودن و نبودنت هم بودی، داشتمت! حالا اما مدت‌هاست که نیستی، که ندارمت، گم شدی یا گمت کردم؟ شاید دوست داشتن نسبی باشد. باید طوری که طرفت دوست داشتن را می‌بیند، دوست داشتن را ببینی و آنگونه که می‌خواهد دوستش داشته باشی. بیخود که اینهمه آدم بعد از اولین جرقه‌های دوست داشته شدن تغییر ذائقه ندادند. می‌بینی طرف از شدت تیسان فیسان بودن پلو خورشت هم با چاقو و چنگال می‌خورده حالا اما غذای مورد علاقه‌اش کلپچ است با یه پرس سیرابی اضافه! یا مثلاً طرف در عمرش سمت کتاب خواندن نرفته بعد یکباره برای دوست داشتن و متقابلاً دوست داشته شدن بین آل‌احمد و شاملو و حافظ و مولانا و فروغ می‌لولد! همین است دیگر، آدم‌ها بلد ِ راهی می‌شوند که رفته‌اند، بعد از این همه وقت تو بلد ِ راهِ دوست داشتنم نشدی بی‌انصاف ؟زن راهش نبودی لابد...تو همیشه دیر رسیدی، اونقدر دیر که‌ حرفام از دهن افتاده، اونقدر دیر که همه چی سپری شده و ازش یه ماضی بعید به درد نخور به جا مونده، اونقدر دیر که حالا حرف زدنِ منو گوش دادن تو مضحکانه‌ترین کار دنیا شده، تو انقدر دیر کردی که همه چی تموم شده،منم تموم شدم... بعد تو هی پرسیدی چرا ساکتم؟ چرا حرف نمی‌زنم؟ خودت بهم بگو، شخم زدن اون حجم اتفاقاتی که نبودی و افتاد، نبودی که برات بگم حالا چه فایده‌ای داره؟ همیشه فکر کردی از سر غرورمه‌ که بهت چیزی نمیگم، هی فکر کردی باهات رو راست نیستم و دلخور شدی ولی هیچ حواست نبود که حرفها هم تاریخ انقضا دارن، که اگه به وقتش گفته نشن کپک می‌زنن، بو می‌گیرن، می‌گندن. خودت بهم بگو قراره با این همه حرف منقضی شده چیکار کنی؟ چیکار کنم؟ خواستم بگم دوستت دارم خواستم بگم ...

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا میرساندم ... کاش قبل تر ها من رو باور کرده بودی ...

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

536

نامه ای به دخترم:

یه جوری بزرگت میکنم که هیچوقت تو دلت نگی کاش پسر بودم ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

535

شبُ روزت همه بیدار که آید شاید،

کور شد دیده بر این کوره ره ِ شاید ها!

شاید -اِی دل- که مسیحا نفست آمد ُ رفت!

باختی هستی خود بر سر می‌آیدها ...

حسین پناهی




موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

534

شاید یکروز برات بنویسم یعنی شاید یک روز بعده ها بخونی که چقدر خوشحالم که پارامتر های زندگی هامون بهم شبیه هست، که چقدر تمام حساسیت هات رو می‌فهمم و تمام جزئی نگری‌هام رو می‌فهمی و درک میکنی که تا کجا از جهان بینی‌ات به کائنات باخبرم و تو خوب میدونی از نگاه من دنیا چه شکلیه، تو میدونی تا چه اندازه میتونم عمیق درکت کنم، آخه تو ذاتاً بلدی تا ته هر راه نرفته هم درکم کنی، تو حتی وقتی به جون خودت می‌افتی و دچار خود درگیری مزمن میشی هم به همون چیزهایی فکر میکنی که من توی خود درگیری هام بهشون فکر میکنم. تو حرمت واژه‌ها رو می‌شناسی، من بلد نگفته هاتم و تو خوب بلدی نگاهمو تفسیر کنی و من خوب میدونم وقتی یکی بلدت باشه چه حظ انگیزه. تو باورت نمیشه که من چقدر میتونم بهت شبیه باشم و من باورم نمیشه یکی با این همه شباهت به من توی این دنیا وجود داشته باشه. من و تو، حجم این شباهت رو انقدر باور نکردیم تا افتادیم به محک زدن همدیگه، به یه دستی زدن، به غیر مستقیم حرف زدن، به کنکاش، به جست و جو، به کشف و جز خودت کی میدونه همه‌ی اینا چه حال خوبیه ... ذره ذره کشف کردنت، فهمیدنت، ذره ذره کشف کردنم، فهمیدنم ... آشنا شدن با تو توی این مقطع از زندگی‌ام ، منو نسبت به همه‌ی آدم‌ها و همه ی دنیا متوقع میکنه، که الان یادت میکنم و با خودم میگم اگه بودی، خوب منو می‌فهمیدی. اونقدر که نیاز به این همه توضیح نبود، که این حجم توضیح دادن‌ به اونهایی که درکم نمیکنن، یه روزی منو از پا درمیاره. من مؤمنم به جنس دل تنگی‌ات، مؤمنم به ساعت هایی که فقط میشه با تو حرف زد و حرف زد و حرف زد، من مؤمنم به همه چی و هیچی ... پس آدم خوبه‌ی زندگی‌ام دلم برام تنگه، تنگِ تنگِ تنگ ... نــه اینکه فقط وقتِ غـم و غصه و بدبختی و مشکل و ناراحتی و حالِ بـد و خراب و داغون یکی باشه که بَلدم باشه، حالم رو خوب کنه و بی‌منت شارژم کنه و بلعکس من هم همینطور. یه وقتا وسط یه حالِ خوب و یه حسِ خوب و یه اتفاقِ خوب هم دلم می‌خواد یکی باشه که همه‌ی ذوق و شوقم رو توی واژه‌ها بچپونم و با یه لبخند پت و پهن و چشم‌هایی که از نهایت شادی برق می‌زنن، بلند بلند براش بگم که متنک توی مجله چاپ شده و بابتش اونقدری خوشحالی که می‌تونی به صرف شیر قهوه و کیک شکلاتی توی همون کافه دنج همیشگی دعوتم کنی. باید یکی باشه که بهت افتخار کنه و دلگرمت کنه که پشت تریبون سخنور بدی نیست. باید یکی باشه که بی‌محابا جلویش اعتراف کنی یکی از پارامترهایی که باعث شد این منه خراب رو انتخاب کنی بوی خوبِ توتون همیشگی اتاقم بود و آخ که امان از اون پیپ که خودم دیوونشم ! با اینکه خودت می‌دونی اولین تجربه‌های کیفِ چرم دوختنت رسماً شبیه خورجین شده باید یکی باشه که باهات به کیفِ خورجینی شکلِ دست‌دوز بخنده! باید یکی باشه که به جای اینکه هر شب گوشواره و گردنبند جدیدت رو توی جعبه‌اش نگاه کنی و توی دلت ذوق کنی، اونها رو نشونش بدی و بلند بلند ذوق کنی و ازش بپرسی خوشگله؟ کسی باید باشه باید که حالِ خوبت هم باهاش شریک بشی تا دوبل بهت‌ بچسبه... 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

533

خانوم شما دیگه گندشو دراوردی ! این دوتا چشم که شما داری زندگی برای ما نذاشته ؛ امکان داره از همون نقاب جنوبی ها باز بزنی که چشم هات معلوم نباشه ؟ چشمات همیشه واسه من عجیبه با اون طیف رنگی عجیب که به قهوه ای تیره میزنه ، با اون مژه های صاف و دلبر ، خودش به تنهایی جهانی از شگفتی رو واسه گفتن داره من چی بگم آخه از تو ؟ چجوری ازت تعریف کنم که چشم نخوری ؟ هر موقع یادت میوفتم باید صدقه بدم ؛ میترسم انقدری که خودم قربون صدقت میرم چشم بخوری اخر ! هیچ وقت نفهمیدم چه خاصیتی توی چشمات هست که هر وقت نگاهت میکنم مثل چی مسخ میشم و ده بار میزنم عکس بعدی باز بر میگردم رو عکست زوم میکنم رو چشمات ؟ عکست ؟ از پیج اینستاگرامت اسکرین شات گرفتم !میدونی تمام اون مدت که من محو چشمات بودم و توی سکوت خودم با لبخند نگاهت میکردم به این فکر میکردم اگه دنیا بهمون این اجازه رو میداد که همیشه حرفامون رو وقتی داریم توی چشم های هم نگاه می کنیم بزنیم ، هیچ وقت دعوامون نمیشد ، هیچ وقت من نمیتونستم در مقابل چشمایی که اون جوری با محبت نگاهم میکنه بداخلاقی کنم و حتی حرفی بزنم که غصه بیارم توی اون چشم ها ، من در مقابل چشمات همیشه تسلیم بودم۰

میدونی وقتایی که میگفتی چشمات واسه خودت معمولی به نظر میان من توی دلم میگفتم : ولی نمیدونی دیدن این چشم ها همیشه آرزوی منه و آرزو میکنم همیشه چشمات بخنده تو اینو نمیدونی که من بعضی وقتا قبل از هر تصمیم و حرفی ، اول به عکس هات نگاه میکردم ، به چشمات و بعدش با تو حرف میزدم به قول شادمهر حتی تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور