.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

532

یادت هست ؟! قول و قرار هایمان هم با بقیه فرق داشت ؛ جلوتر بودیم ؛ گفتم به هیچ چیز کاری نداشتی جز چیدمان خانه ؛ بیرون نرو جز برای خوش گذرانی و ورزش ؛ تو خانومی کن من آقایی : آنقدر برایم مهم بود که حتی کمی دیرتر به سرکار بروم ولی همه چیز درست بر اساس اوصول چیده شده باشد و در کارها کمکت کنم که خسته نشوی ؛ میدانم میدانم از پسش بر میایی اما توقع نداشتی بدون کمک رهایت کنم همه کار ها را خودت کنی و خسته شوی که ؟ تو ضعیفه نیستی ظریفه ای ؛ ظرافتت دا قدر دان بودم نباید ظرافتت خدشه دار میشد پس وظیفه ام بود کمک کردن در کار خانه از متر کردن خیابان ها برای خرید بیزار بودی و معتقد بودی وقتی میشود همان اول کار خرید چرا باید کشش بدهی! اما من میخواستم طول بکشد قدم زدنمان دوست داشتم همه را ببینی و بهترین را انتخاب کنی و بهترین باشیاما همین توی دور از بازار، چندین روز پیاپی هم قدم من شدی تا راحت ترین مبل ممکن را برای قرار دادن رو به رو تلویزیون بگیریحتی چندین ساعت تو سایت های دیجیتال وقت تلف کردی تا تلویزیونی بخری که فوتبال را برایت بهتر نمایش دهدتا روی مبل مورد علاقه ات بشینی و فوتبال ببینی! تو که میدانستی من اهل فوتبال نبودم و نیستم و چند بازی مثل رئال و بارسا و تیم ملی را فقط میدیدم اما چون تو دوست داشتی من هم دوست دارم من تو را دوست دارم و هر چیزی که تو دوست داشته باشی حول و هوش جام جهانی شده که بود غرق در دنیا فوتبال سراسیمه در پی فراهم کردن امکانات لازم بودی اما غافل از من بودی و خودت. غافل از تویی که یک تنه مثلث bbc بودی و خط دفاع مرا رو به انحطاط کشاندی!تویی که نوک حمله بودی و با یک ضربه ی کات دار دلم را فتح کرده بودی.تو غرق در جام جهانی شدی و یادت رفت جام جهانی ای که در چشمان من به پا کرده بودی....هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی‌توانم؛ نمی‌توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه‌ی فاصله‌ها گذشتی و حالا در مرکزی‌ترین نقطه‌ی آغوشم به خواب رفته‌ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه‌ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می‌پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب‌ترین دعای من؛ که از دورترین‌ فاصله‌ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"های من باشی، که شناسنامه‌هایمان مزین به ناممان باشد، که تو زن من باشی و من مرد تو... . راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم‌زدن‌های تنهایی در هوای عاشقانه‌ی بهار دارد مرا از پا در می‌آورد؟ که چای‌نبات‌های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می‌افتد؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چگونه ضرب‌آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی‌ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه‌ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته‌ای و با هر نفس‌کشیدنت بودنت را در من "باور" می‌کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود ؛ شاید یکروز که آمدی این را با صدای خودم در گوشت برایت زمزمه کنم ... کاش بیایی ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

531

ببین چی دارم بهت میگم ؛ یه دقیقه بمن گوش کن ؛ داری ظلم میکنی که نیستی ؛ داری ظلم میکنی که نیستی ؛ توخیلی خودخواهی ؛ نمیبینی با بودنت چقدر همه چیز جذاب تر میشه ؟! ایستگاه مترو بوی عرق نمیدن ؛ بوی عطرت پر میشه تو‌مشامم ؛ انتظاز واسه رسیدن قطار دیگه انتظار آزار دهنده ای نیست ؛ دیگه دستفروش ها روی مخ نیستند ؛ باهم بچه ها رو نکاه میکنیم و قربون صدقه ی موهای از پشت بسته دخترم آدامس فروش میریم ؛ اول تست کن بعد ببر سوهان روحمون نیست حتی دست فروش های ایستگاه دروازه دولت ؛ قبل بودنت گفته بودم چقدر سوهان روحمن و‌ میخ خفه شون کنم الان که هستی دوست دارم دستشون و بگیرم بگم چقدر پول میخای دیگه کار نکنی که خون بدلم میکنی ببین بودنت چقدر تاثیر داره ؛ وقتی هستی تک تک سنگفرش های خیابون ولیعصر دیگه شکل قدیم نیست بزور متر نمیکنم باهم راه میریم و از تک تک سنگفرش هایی که جوری قدم برمیداریم که پامون از سنگ فرش ها بیرون نزنه عاشقانه تره ؛همین بلوار ساده ی کشاورز  بعد از آن روز گرم خرداد که تا تهش را پیاده گز کردیم، برای من شده بهترین بلوار دنیا.امروز با تو پارک طالقانی سبزتر بود و دیگر پارکی مسخره که مسیری پر پیچ و بی انتها دارد و هیج وقت تو را درست به پل طبیعت نمیرساند، نبود!تهران برای من با تو تهران شده است و گرنه بدون تو که شهری پر دود و ضمخت است. بدون تو تهران معنایی ندارد ؛ باتو همه چیز بهتره ؛ راستی درخت باغچه گیلاس داده ؛ گیلاس های ترش و شیرین و قرمز ؛ یادم نرفته ؛ اون شب هایی که باهم مینشستیم لب باغچه گبلاس میخوردیم هسته هاتو میریختی تو باغچه و من غر میزدم بشقاب که هست چرا میریزی تو باغچه گفتی دوست دارم درخت گیلاس داشته باشیم ؛ گیلاس ها قرمزن چون از زبون و لب های قرمزت بهش آغشته شده ؛ گیلاس ها قرمزن چون گیلاس میخوردی و خون دل تنهایی ؛ حالا که من هستم چرا خون دل میخوری ؟! از اونوقت هرروقت گیلاس میخورم یاد تو میوفتم ؛ یک روز با یک سبد گیلاس رفتی و نشستی لب باغچه. به‌جای هرکدام از غصه‌هات یک گیلاس خوردی و هسته‌اش را توی باغچه تف کردی هسته‌ها جوانه زدند و سر از خاک درآوردند. هرکدام درختی شدند با هزار شاخه و شکوفه و هزار دانه‌ی گیلاس بار دادند؛ درشت، آبدار، رنگ خون دل.خون دل نخور ؛ من هستم ؛ بخودت و بمن ظلم نکن خواهش میکنم

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

530

یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشته‌باشم که فردا دستش را بگیرم ببرمش پارک جنگلی و هی جنگل را متر کنیم و هی جاهای جدید و زیبا کشف کنیم و خوش بگذرانیم؟ یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشته‌باشم که بین‌مان تعارف‌های مسخره و حال‌به‌هم‌زن نباشد و بشود به دور از "کلاس‌گذاشتن‌ها" و "وای لباسم کثیف میشه‌ها" بنشینیم روی کنده‌ی درخت و چای داغ بخوریم با قند؟ یعنی من نباید یک رفیق داشته باشم که بدون اینکه نگران ناراحت شدنش باشم با فحش های مخصوص خودم فحش کشش کنم پ ابراز علاقه ام را با فحش به او برسانم ؟! یعنی من نباید یک رفیق داشته باشم کخ دستش را بگیرم و بزنم به دل این چالوس لعنتی جاده را من و رفیق و حمیرا باهم متر کنیم ؟ یعنی نیست رفیقی که بنشینم و‌نگاهش کنم و نگاهم کند هی بزنیم زیر خنده  لذت ببریم ؟! یک رفیق که انگشت هایم رامیان انگشت هایش قفل کنم و دستانش را بو کنم و جان بگیرم ؟ یک رفیق که بتوانم از نوک انگشت شصت پایش تا پشت گردنش را بوسه باران کنم که هم من ارام شوم هم او ؟ یعنی باید را تنها در خانه بگذرانم و سرم گرم از سر تکلیف باشد؟ و هی به همه بگویم که چرا گرافیک و عکاسی را انتخاب کردم؟ روزی از همین روزهای بارانی شال و کلاه می‌کنم، کاغذ و دفتر برمی‌دارم، کوله‌ام را به دوش می‌کشم، در خانه را می‌بندم و با قدم‌هایی بلند می‌روم. گاهی برای اینکه خودت را گم نکنی، باید بروی؛ باید بروی که انسان‌ها بفهمند جاودانگی وجود ندارد و همه روزی رفتنی هستند؛ باید بروی و نباشی تا بودنت ارزش و اهمیت پیدا کند؛ باید بروی تا گرفتار چرخه‌ی تکرار نشوی چرا که آدم‌ها از تکرر متنفر هستند، آدم‌ها تنوع‌طلب هستند و چیزهای کهنه را دور می‌ریزند، گاهی باید بروی تا کهنه نشوی. روزی از همین روزهای بارانی، بوی نمِ باران را نفس می‌کشم، ابرها آسمان را می‌گیرند، قطرات ردپاهایم را می‌شویند و زمان فراموشم می‌کند و افقِ دور من را می‌بلعد. گاهی برای به‌خاطر ماندن، باید فراموش شد؛ گاهی برای ماندن، باید رفت؛ گاهی باید رفت، بی‌توجه به مبدا، بی‌توجه به مسیر، بی‌توجه به مقصد.اگر با رفیق بود چه بهتر اگر نبود هم تنها ! شاید هم با معشوق

خدایا لطفا یکی از این رفیق‌هایی که گفتم را صاف بینداز وسط زندگی‌ام که بشود باهم بزنیم به دل طبیعت و عمرمان میان این دیوارهای سرد هدر نرود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

529

در آغوشت می‌گیرم؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و مردانه می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستممی‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا نداردمی‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ایمی‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» داردسرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست بانوی منو ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشودمی‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانیمی‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام

| از وبلاگ حریر |

http://abaan.blog.ir/post/307

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

528

قبول دارم این من بودم که اول نپذیرفتم که بری ؛ اما بعد این خودم بودم که به قتل رسوندمت و کشتمت ؛ من با کشتمت به خودت کمک کردم ؛ تو نمیفهمیدی و من باید بهت کمک میکردم که بمیری ؛ من از تو بت ساختم ؛ یک بت شیرین که با نگاهم میپرستیدمت ؛ میپرستیدم گونه های برجسته ت رو میپرستیدم لب های زیبات رو میپرستیدم بازوی های دخترونه و سفید رنگت رو ؛ کم کم بهت از روحم دمیدم و جون دادم غیر از اندامت خودت هم میپرسیدم ؛ اخلاقت ؛ خنده هات ؛ گریه هات ؛ غم و‌غصه هات ؛ مهم تر از همه دوست داشتنت رو میپرستیدم ؛ بعد از دمیدن روح و پرستیدن روح و جسمت خدای خودم کردمت و مثل خدا پرستیدمت ؛ ندار بودم باهات هر حرفی رو بهت میزدم : من تکیه گاه سرت بودم سرت روی شونه ام بود اما سرم رو به سرت تکیه دادم هم تکیه گاهت بودم هم تکیه کننده ؛ کم کم که خیالت راحت شد شدی خدای دلم شدی معشوقه ام عوض شدی ؛ تقصیر تو نیست ذات  آدم ها همینه ؛ خیالشون که راحت شد شدند خدات عوض میشن من عوض نشدم چون بندت بودم و خدای عشقم رو عاشق بودم اما تو خدایی بودی که وقتی خیالت راحت شد بندت غرق در وجودت شد غرق در عشقت شده عوض شد ؛ دیدنت رو ازم منع کردی ؛ پرستیدن جسمت رو ازم منع کردی ؛ کم کم سرت رو از روی شونم برداشتی و سرم تکیه گاهی نداشت : فقط تکیه گاه بودم ؛ خیالت راحت شد که این تکیه گاه تکیه گاهی جز برای خودت نیست تکیه ات رو از روی من برداشتی و مردونگیم زیر سوال رفت وقتی بهم تکیه نکردی روحت ام ازم دریغ کردی ؛ کم کم رفتارت هم عوض شد نذاشتی خودت هم بپرستم چون مطمئن بودی باشی و نباشی تک خدای عشقم خودت هستی و بس : عوض شدی عوض شدی عوض شدی ؛ تا جایی که تصمیم گرفتم کافر شم ؛ کافر شدم و کشتمت ؛ قبل از اینکه بیشتر خودت رو ازم دریغ کنی ؛ کشتمت ؛ چون خدایی که من میشناختم خدایی که من ساخته بودم این خدا نبود ؛ احساس حماقت کزدم ؛ کشتمت که نفهمم خدایی که ساختم خدا نبود شیطان بود ؛ کافر شدم تا بیشتر از این نبینم ؛ کشتمت که همون خدای خوبم بمونی و بیام سر مزار خاطراتت رو به خوبی یادت کنم نه با بدی ؛ اشتباه نکردم تو اشتباه کردی ؛ هر دو مون اشتباه کردیم من کسی رو خدا کردم که جنبه خدا بودن نداشت و تو بنده ای رو از خودت دور کردی که عاشقانه خداس رو دوست داشت ؛ جنبه خدایی نداشتی ؛ کشتمت دستمم درد نکنه لااقل اینطوری از خدای خودم خاطره بد کمتری دارم ؛ شاید هم کار خدای اصلی بود ؛ حسود بود ؛ نمیتونست ببینه اندازه خودش یکی از بنده هاش رو دوست دارم ؛ اشتباه کردی خدای من ؛ اگر اشتباه نمیکردی فنا شدن در ذات خودت رو میدیدی و جهانیان غبطه میخوردند به حال این خدا و بنده ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

527

آخرش یک روز میآیی ؛ میآیی اشک هایت را کنار میزنم پاک میکنم ؛ مینشینم روبه رویت ؛ فضای بین مان را مجمعه میکنیم ؛ غصه هایت را میریزی وسط ؛ نصف نصف ؛ نه اصلا همه اش برای من ؛ بعد برمیگردی ؛ شروع میکنیم به بافتن ؛ من موهایت تو قصه عاشقی مان را ؛ موهایت را که بافتم ؛ برمیگردی ؛ رو به من ؛ باهم به پنجره ای که قطرات باران رویش از هم در سر خوردن سیقت میگیرند ؛ شروع میکنیم به هم اغوشی ؛ من لبخندت را تو شانه هایم را ؛ خسته که شدیم ؛ میخوابیم ؛ من روی بالشت سر میگذارم تو روی سینه ی من ؛ آرام شروع میکنیم باهم خواندن ؛ من چاوشی ؛ تو هم صدایی با من با صداهای گلویت ؛ خوابمان میبرد در زیباترین خواب تاریخ بشریت ؛ بیدار که شدیم اما ؛ قول بده ؛ قول بده همان آش نباشد و همان کاسه ؛ جفت مان گوشه تنهایی مان دوباره کز نکنیم ؛ نقل مکان نکنیم گوشه تنهایی مان دوباره ؛ تو در یک گوشه زانوی تنهایی بغل نگیر که آسمانم بگیرد و بنشینم از ماهی که دلت باشد که گرفته بنویسم در تنهایی ام ؛ قول بده صبح که شد زودتر از من بیدار نشوی ؛ بگذار من زودتر بیدار شوم و موهایت که از عرق حاصل از ماندن صورتت روی بالشت مانده را کنار بزنم و چشم هایت را ببوسم تا بیدار شوی تا صبح مان هم بشود زیبا ترین صبح تاریخ بشریت ؛ تا عشق مان بشود زیباترین عشق تاریخ بشریت ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

526

-چاییت و نمیخوری ؟ 

+نه فعلا داغه 

-چرا ؟ 

+اذیتم میکرد درکم نمیکرد

-خیلی خوشگل بود که 

+خوشگل بودن خانوم بودن کفویت داشتن و .... همه یه طرف درک یه طرف درکم نمیکرد 

-از قدیم گفتن ازدواج کنی کم کم درست میشه درکتم میکنه 

+کسی که الان درک نمیکنه بعد ازدواج ام درک نمیکنه 

-بازم نمیفهمم بازم میپرسم چرا خطش زدی ؟ 

+خط خط خط؛ ساده خط خوردم که ساده خط می زنم؛ ساده خط خوردم که برای موندن کسی سادگی نمی کنم؛ ساده خط خوردم که به سادگی از همه چیز و همه کس رد می شم و پلی پشت سرم نمی زارم؛ ساده خط خوردم که... وقتی بهم رسید با تیکه بهم گفت: علیک سلام! با تموم خستگی که توی وجودم بود، سرم و بلند کردم و گفتم: همون! یه نگاه اندر سفیه ای بهم کرد و گفت: مثلا کی چی؟ می خوای چی رو ثابت کنی با این کارت؟ بهش گفتم خوشم نمیاد؛ نه از سلامش، نه از خداحافظیش! وقتی به یکی سلام می کنی یعنی یه رابطه ای رو شروع کردی؛ مسلما بعد هر شروعی پایانی هست؛ ولی وقتی نه سلامی هست نه علیکی، یعنی این رابطه نه شروعی داره نه پایانی، پس همیشه شناوره؛ پس هیچ وقت دغدغه ی اینو نداری که یه روزی قراره به همه چی پایان بدی! می دونی از خیلی چیزا متنفرم؛ از اینکه نقطه سر خط شم، از اینکه مجبور شم دوباره از نو بسازم، از اینکه بی خود و بی جهت بازیچه شم، بازیچه دست سرنوشت که اونم می دونم آخر سر، قراره سرمو بکنه زیر آب! وقتی به این استدلال برسی که آدما همشون رهگذرن، دیگه نه شروعی برات معنا پیدا می کنه، نه پایانی؛ اجازه می دی همه چیز همونجوری ادامه پیدا کنه که هست؛ منم دیگه هیچ چیزی واسم مهم نیست؛ اینکه به خاطر سلام نکردنم بهم پشت کنی یا نه، یا هر چیز دیگه ای؛ ساده بگم؛ ساده بشنو؛ خطم بزنی، خطت می زنم؛ به همین سادگی، به همین خوشمزگی...

-چاییتو بخور سرد شد ...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

525

قدرنمیدانید دیگر قدر نمیدانید ؛ نه تنها شما زن ها که بلکه ماهم همینطور ؛ ذات انسان قدر نشناس است ؛ تا زمانی که کسی راندارید ؛ یا کسی را دارید و آنکه میخواهید نیست به عالم و آدم بد و بیراه میگویید که ای وای و ای داد که آنکس که میخواهم را ندارم ؛ مدتی که میگذرد و آدم هایی که نباید وارد زندگیتان میکردید را کردید و باورهایتان را خراب کردند و جان عاشقی را ازتان گرفتند میروند و آمدنشان را میاندازید گردن خدا و رفتنشان را گردن خودشان ؛ آنوقت یکنفر میآید که همانی که میخواهید ؛ خودش چهره اش اخلاقش اعتقاداتش سلایقش علایقش همه چیزش ؛ خودش میاید لازم نیست شما بروید دنبالش ؛ خودش میاید اما این شمائید که اینبار میگویید نه ! حوصله اش را ندارم! تردید دارم ! شک دارم ! نیاز به زمان دارم ! نمیتوانم بپذیرم ! دلم با دیگری ست ! همینطور دلیل میچینید و طرف هم برایتان بال بال میزند و خودتان هم میدانید این است آنکه وجودتان را کامل میکند اما باز میگویید نه ! همین که خسته شد و رفت یک درد روی درد هایتان اضافه میکنید که آنکسی که دوستم داشت هم دروغ میگفت و رفت ! چکار میکنید با خودتان ؟! معلوم است ؟! جای گریه و شیون و ناله یکمقدار واقع بین بود؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

524

هوای دلگیر و زمین خاکی و پاتوق همیشگی؛ گیتارمو گرفتم دستم دست کرد توی جیبشو یه پاکت سیگار در آورد و گرفت سمتم؛ با یه لحن خسته ای گفت: نمی کشی؟ نگاه خستمو گرفتم سمتشو آروم زدم پشت دستش؛ بهش گفتم: من از سیگار نمی کشم رفیق، من از زندگی می کشم! یه پوزخند مسخره ای بهم زد و بی توجه به حرفم یه سیگار درآورد و گذاشت گوشه لبش و آتیش فندکشو گرفت زیرش؛ یه نفس عمیق همراه با یه پوک وحشی، همش دود شد تو هوا؛ بهم گفت نمی خوای عوض شی؟ عوض؟ چرا باس عوض شم؟ چی رو باس عوض کنم آخه؟ منم مثل بقیه آدما دارم زندگیمو می کنم؛ بهم گفت کاری که تو داری می کنی زندگی نیست، خودکشی محضه؛ داری دستی دستی خودتو نابود می کنی؛ از مردم فاصله گرفتی و با هیچ کسی رفاقت نمی کنی، شاید به خیال خودت این تنها گزینه ی روی میزه که باس بهش عمل کنی! بهش گفتم یه نگاه به این مردم بنداز؛ درسته مثل یویو می مونن؛ میرن و میان و هر روز اینکار رو تکرار می کنن و به خیال خودشون هدف خاصی رو دنبال می کنن، اما خودشونم خوب میدونن هدفی در کار نیست و همش بهانه است؛ اینها حتی خودشونم نمی دونن چی می خوان؛ یه مشت آدم بدبختن که توی افکار خودشون اسیر شدن و تنها حکمی برای خودشون بریدن سکوت محضه! حرفاشونو توی ذهن و روحشون مدفون کردن و به کسی چیزی نمی گن، چون احساس می کنن شنواتر از گوش خودشون وجود نداره؛ جالبم اینجاست از هر کدومشونم بپرسی دقیقا همین نظر رو در مورد خودشون و اطرافیانشون دارن! اونوقت تو از من انتظار داری با همچین موجوداتی رفاقت کنم؟ دوباره یه پوزخند مسخره زد و پاکت سیگار رو گرفت سمتم؛ گفت نمی کشی؟ جواب پوزخندشو با پوزخند دادم و دستم دراز کردم و گفتم:"اینبار شاید..."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

523

دو لیوان چای داغ؛ یکی برای خودم، یکی برای دیگری؛ سینی رو بلند کردم و گذاشتمش رو میز گرده، همون که آدمو یاد قمار و قماربازی میندازه؛ رو بهش کردم و گفتم: "بشین؛ دو کلام باهات حرف حساب دارم"؛ با بی حوصلگی تمام نشست، اینگار که اصلا حوصله ی شنیدن حرفامو نداره؛ برام اصلا مهم نبود که چه حسی داره، یه سری حرفا بود که باس می شنید، حتی شده به زور! قبل اینکه بخوام حرفامو شروع کردم رو بهش کردم و با انگشت تهدید بهش گفتم: ببین، اصلا واسم مهم نیست که الان چه حسی داری؛ خوب یا بد؛ این چایی رو برای تو درست کردم؛ می خوریش؛ چون اگر نخوریش به زور می کنم تو حلقت!بهش گفتم: یادمه چند روز پیشا دم از دوست داشتن یه نفر می زدی؛ یکم لازم دونستم یه سری توضیحات تکمیلی در این باب بهت بدم که یکم روشن شی و بفهمی با خودت چند چندی که خدایی نکردی یه نفر دیگه رو بی خود و بی جهت با خودت نندازی تو هچل! ببین، زمانی که تو به یک نفر می گی دوستت دارم، کلمه ای که اون وسط رد و بدل می شه خب مشخصه چیه، ولی منظوری که اون پشت اتفاق می افته، خیلی وقتا نادیده گرفته میشه! حالا؛ زمانی که تو به یک نفر می گی دوستت دارم این منظور می تونه چندین حالت داشته باشه که الآن با هم بررسیش می کنیم:حالت اول زمانی هستش که تو به شدت تنهایی و از درون نیاز داری که یه نفر واقعا بهت اهمیت بده، حالا اصلا برات مهم نیست اون یه نفر کی باشه، هر کسی، فقط باشه! در این موقع یه نفر از آسمون نازل می شه و دقیقا همون چیزی میشه که مد نظرته؛ کسی که براش مهمی، بهت اهمیت میده، نمی زاره آب تو دلت تکون بخوره، نمی زاره ناراحت باشی، نمی زاره اشکات سرازیر بشه، نمی زاره... و خیلی چیزای دیگه؛ در این حالت یک فعل و انفعالات شیمیایی درت رخ میده که احساس می کنی اگر اون فرد نباشه تو می میری، اگر نباشه نمی تونی زندگی کنی، اگر نباشه نمی تونی نفس بکشی و خیلی اگرهای دیگه که گفتنش زیاد اهمیتی نداره! [ حس نیاز: وابستگی ]حالت دوم زمانی هستش که شما با یه شخصیتی به اصطلاح داف، طرف می شی و احساس می کنی اون فرد کسی هستش که همیشه توی رویاهات بهش فکر می کردی و کسی هستش که قدش، وزنش، اندامش، آرایشش، مدل موش، طرز لباس پوشیدنش، طرز خندیدنش، طرز حرف زدنش و خیلی مسائل دیگه باعث شده که فکر کنی عمیقا دوستش داری و باید بهش ابراز علاقه کنی! [ حس نیاز: شهوت ]حالت سوم زمانی هستش که تو به یه نفر برمی خوری، که اون فرد تو رو عمیقا یاد یه نفر میندازه!حالا اون فرد یا یه فرد از دست رفته است، یا یه عزیزی که قبلا بوده و الآن نیست، و تو به صورت ناخودآگاه به سمت اون فرد سوق پیدا می کنی، چون ضمیر ناخودآگاهت دچار یک کمبودی از جانب اون فرد از دست رفته شده که احساس می کنی اگر کنار این فرد باشی می تونی این کمبود رو بدون اینکه خودت متوجه شی یا اون فرد بفهمه، برطرفش کنی! دوست داشتنی که این وسط اتفاق می افته اصولا مربوط به این فرد جدید نیست، بلکه اون حسیه که باید نسبت به فرد از دست رفته ابراز می کردی، اما چون اون نیست، حرفاتو به این فرد جدید می زنی! [ حس نیاز: کمبود ]حالت آخر که باید بیشتر بهش اهمیت داد، حالتی هستش که تو به یه فردی بر می خوری، که در درجه اول شامل هیچ کدوم از توضیحات بالا نمیشه! کسی هستش که واقعا هیچ دلیلی برای دوست داشتنش نداری، تو رو یاد کسی نمیندازه و حتی احساسات شهوانیتم تحریک نمی کنه! و اگر از خودت بپرسی چرا دوستش داری، تنها چیزی که به ذهنت میاد اینه: "چون دوستش دارم!"؛ یه موقع هایی توی زندگی پیش میاد به کسایی بر می خوری که یه نفر رو نه به خاطر هیچکدوم از توضیحات بالا بلکه به خاطر افکارش، باورش و خیلی چیزای دیگه دوستش داری، اصلا برات مهم نیست چرا بد لباس می پوشه، چرا چشماش ضعیفه، چرا دندوناش زرده، چرا اینقدر شلخته است و موهاشو شونه نمی کنه، چرا اینقدر بداخلاقه و نچسبه، چرا اینقدر غرغر می کنه و خیلی چراهای دیگه که گفتنش لازم نیست! تنها چیزی که برات مهمه اینه که احساس می کنی دوست داری کنارش باشی، لحظه هاتو با اون سپری کنی، با اون بخندی، با اون گریه کنی، با اون قهر و آشتی کنی و دوست داری تمام لحظه های خوب و بدتو با اون سپری کنیببین، وقتی به یک نفر می گی دوستت دارم، یعنی یه نفر رو با همه زیبایی ها و زشتی هاش، با همه ضعف ها و قوتاش، با تمام خوبی ها و بدی هاش دوستش داری و از زمان گفتنت تا آخر عمر نسبت به اون و قلب کوچیکش مسئولی؛ پس قبل اینکه دیر بشه اول دوست داشتن رو توی دهنت مزه مزه کن، اگر احساس کردی که این حس همونی که شامل حالت آخر میشه بدون که اون فرد همونیه که همیشه دنبالش بودی و همونیه که تا ابد دوستش خواهی داشتچاییتو بخور، از دهن افتاد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

522

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.
آخر گفت:
- بیزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
پارگراف انتخابی از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری – ترجمه محمد قاضی




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

521

خب ببین برنامه اینه محرم که شدیم گوشی و دوربین و لب تاب و هرچی تکنولوژی و به برق مربوط میشه رو میزاریم رو پیشخون ؛ یه کوله تو یه کوله من ؛ سر خر و کج میکنیم سمت شمال ؛ میریم ؛ اهنگ هم فقط داریوش و ابی ؛ میرسیم بارها رو میزاریم مجدد سرخر و‌کج میکنیم سمت دریا ؛ تا شب میمونیم اخر شب میایم خونه تا صبح بیداریم میگیم میخندیم درک میکنیم گریه میکنیم نماز صبح و که خوندیم همو بغل میکنیم میخوابیم تا دو‌سه بعد از ظهر ؛ دو سه بعد از ظهر با صدای اذان بیدار میشیم ناهار با من ! گفته باشم ! روز اول حق نداری دست به سیاه و سفید بزنی املت میزنم با قارچ انگشتتم بخوری باهاش سیر که شدیم باز همو بغل میکنیم میخوابیم ؛ لباس مباس ام تو این یه هفته هیچی نمیپوشیم ؛ لخت مادرزاد ؛ میخوابیم تا غروب ؛ غروب با صدای اذون بیدار میشیم میپوشیم میریم جوج میگیریم با نوشابه ؛ میریم لب آب اتیش و به پا میکنیم جوج و‌نوشابه رو که زدیم قلیون و میچاقیم قلیون ام که کشیدیم میایم خونه باز تا صبرمیگیم میخندیم درک میکنیم گریه میکنیم ؛ نه گریه با غصه عا ؛ نه گریه از سر ذوق که همو‌داریم تا صبج بیداریم صبح میخوابیم تا لنگ ظهر ؛ امروز نوبیت توعه یه روز در میون غذا با یکی ؛ غذا نیمه اماده میگیریم که توام اذیت نشی روز دوم باز میخوریم میخوابیم شب گوشت میگیریم با نوشابه و ... روز سوم دوست دارم بازم تو درست کنی اما این بار از همون ماکارانی پر روغن هات درست کن ؛ گفته باشم حتی روزایی که غذا با توعه مجدد ظرف شستنش با منه ؛ ماکارونی پر روغن و که زدیم چپ میکنیم بعد از خوردن دوغ لب همون سفره ؛ کل تنتو میبوسم تموم که شد میخوابیم ؛ باز ... میخوام یه هفته بدون چارچوب بدون برنامه ریزی بدون در نظر گرفتن هیچ ملاکی و معیاری زندگی کنیم ؛ میخوام یه هفته دور از تکنولوژی بریم زیر یه سقف بدون استرس روز بعدی و کار و پول زندگی کنیم میدونی ؟ حس میکنم هر ماه به این یه هفته جفتمون نیاز داشته باشیم ؛ میدونی گاهی زده میشیم از این دنیا و ادماش باید بریم شمال باید بریم نفس بکشیم میدپنی میخوام یه هفته فقط من و تو باشیم ...

| گوشه ای از رمان مردی که رهایش کردی |

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

520

زندگیم خیلی زود گذشت، اینقدر زود و سریع که سرعت گذشت کردنشو مثل وزش باد روی تک تک سلول های بدنم احساس کردم؛ توی این مدت آدم هایی رو دیدم و تجربه کردم که شاید دیدنشون بعد این همه سال توی افکارم صورت های سیاه و سفیدی رو به نمایش بزاره، آدم هایی که با بودنشون و رفتنشون درس هایی بهم دادن که با هر بار زمین خوردن و بلند شدن یاد گرفتم اینبار مثل یک مرد بیاستم و راه رفتن رو یاد بگیرم، درست مثل پسر بچه ای که بعد از هزاران بار زمین خوردن و ایستادن بالاخره درست وایستادن و راه رفتن رو یاد گرفت، بدون اینکه حتی مجبور باشه زانوهاشو پاک کنه. توی زندگی یاد گرفتم که هیچوقت نمیشه آدما رو شناخت ولی تا حدودی میشه فهمید توی افکارشون چی می گذره، میشه فهمید امروز حالشون ابری یا آفتابی، میشه فهمید حس حالشون خوبه یا بد، میشه باهاشون حرف زد یا باید سکوت کرد، میشه تحملشون کرد یا باید فاصله گرفت، میشه درکشون کرد یا باید اونا رو به حال خودشون رها کرد.

بهش گفتم: یکی از ملاک های شناخت افکار آدما، لیوانای سفارش داده ی توی دستشونه، البته نه خود لیوان، بلکه نوشیدنی هستش که توی اون لیوان شناوره؛ طعم و مزه و حسی که اون لحظه فرد بعد از خوردن نوشیدنیش توی وجودش احساس می کنه اصلی ترین چیزیه که می تونه باعث ارضا شدن افکار وجودیش باشه؛ مزه های شیرین نشون دهنده ی حال خوب آدماست، اوقات قشنگ و فراموش نشدنی، و تمام ثانیه هایی که تبدیل به یه خاطره به یاد موندنی میشن، هر چی این طعم به سمت تلخی پیش بره، حال خراب آدما بیشتر خودنمایی می کنه تا جایی که یه لیوان زهرمار میشه نوشیدنی مورد علاقه ی یه فرد کاملا داغون که نه تنها بد مزه نیست، بلکه هر جرعه نوشیدنش یک فکر داغون رو توی وجودش تخریب می کنه و اونو به آرامش می رسونه. به همون اندازه یکی دیگه از ملاک های شناخت سیگارای توی دستشونه، هر چی این سیگار باکلاس تر و گرون تر باشه نشون دهنده ی یه عادت قدیمی و کلاس و پرستیژ آدماست ولی هر چی به سمت کیفیت های پایین تر و سیگارای داغون امثال بهمن می ره تبدیل میشه به حس کاملا داغون و خراب که هر پوک از اون میشه دنیای از دود که همه ی خوب و بدو با هم توی خودش هضم می کنه. توی زندگیم یاد گرفتم آدما رو سرزنش نکنم، بلکه بشینم پای حال خرابشون و یه نوشیدنی هم مزه نوشیدنی خاص خودشون بخورم، اینطوری بدون اینکه تو بخوای و اون بفهمه هردوتون میشید یک فکر و یک خیال و یک زندگی پیچ خورده که با هر جرعه نوشیدنش با هم توی این زندگی محو و نابود می شید بدون اینکه حتی کلامی از زبان کسی جاری بشه...

گارسون : قربان چی میل دارید ؟ 

+یک فنجان قهوه ترک لطفا .....

+تو چی میخوری ؟

-قهوه ترک 

گارسون : حتما !

-میگم اگر یه روز مال هم شدیم بازم قهوه تزک بخوریم ؟

+ اونموقع اونقدر هات چاکت با دوتا قاشق شکر میخوریم که اومذ سفارش بگیره میگیم همون همیشگی ...

-...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

519

پشت بوم و هوای آروم و ارتفاع دو نفره؛ لبه پرتگاه نشسته بودیم و پاهامونو تو خلاء مرگ و زندگی تاب می دادیم. تقریبا بیست متری ارتفاعش می شد اما عمیقا اینو مطمئن بودم که تنها راهیه که میشه درِ دنیای بعدی رو باز کرد. نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: ترسناکه نه؟ زیر چشمی یه نگاهی به پایین انداخت و گفت: آره، خیلی بلنده! یه لبخندی زدم و بهش گفتم: می دونستی خدا هم یه بار توی زندگیش ترسید؟ خندید؛ خدا؟! کی؟! گفتم: روزی که بندش خطا کرد و از خونش بیرون؛ گفت: خب؟ چه ربطی داشت؟ بهش گفتم: وقتی خدا بندشو از بهشت بیرون کرد، به شیطان گفت: هر کسی که راه تورو بره، میندازمش جهنم! اونجا بود که یک سوال ذهن خلق رو درگیر کرد: چرا خداوند برزخ رو ساخت؟ باور کنی یا نه، من به این اصل باور دارم که خدا از ترس اینکه بندشو از دست نده جهنم رو ساخت؛ مثل وقتی که مادری بچشو از سوزوندن کبریت می ترسونه؛ مثل وقتی که مادری بچشو از سوزوندن فلفل می ترسونه؛ یا مثل هر وقت دیگه ای که مادرا از ترس به عنوان یه ابزار برای بازداشتن بچه هاشون استفاده می کنن؛ هیچ وقت نمی تونم اینو درک کنم که چطور یه مادر می تونه دستی دستی بچشو بندازه توی آتیش؛ بچه ای که از گوشت و پوست و استخونه خودشه؛ بچه ای که عاشقانه دوستش داره و می پرستتش؛ از شکم خودش می زنه تا بچش گرسنه نخوابه؛ از خواب خودش میزنه تا اون راحت بخوابه؛ چطور این مادر می تونه؟ چطور خدا می تونه اینکارو با بندش بکنه؟ بنده ای که حتی روحشم از جنس خودشه، خیلی فراتر از همه اون چیزی که مادر باعثشه

می دونی، بزرگترین عذاب برای هر انسانی، آتیش جهنم نیست، بلکه نادیده گرفته شدنه؛ اون روزی که همه ما به این حقیقت برسیم که خداوند حقیقت محضه، اون روزی که همه با گناهانمون جلوش حاضر بشیم و از سنگینی کاری که کردیم شرمگین باشیم، خدا نمی گیرتت و نمیندازتت توی جهنم، بلکه بهت پشت می کنه، باهات قهر می کنه، نادیدت می گیره، اون روز می خوای چیکار کنی؟ می خوای رگتو بزنی؟ می خوای خودتو دار بزنی؟ می خوای خودتو از بلندی بندازی پایین؟ نه، دیگه هیچ مرگی در کار نیست، تا دنیا دنیاست، تا زندگی زندگیه، این روحته که تا ابد در عذابه. اگر فرض بگیریم زندگی یه خواب و مرگ بیداری باشه، همیشه جوری زندگی کن که هر وقت از خواب بیدار شدی، بتونی خوابتو برای دیگران تعریف کنی؛ خوابی که نشه روایتش کرد، خواب نیست؛ کابوسه، کابوس.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور