.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

509

دلم می‌خواد یکی باشه محکم بغلم کنه بگه تو هم آدمی، تو هم گریه کن خالی شی!

حیف که هرکسی که میتونست این کارو بکنه رو خودم بغل کردم گفتم گریه کن خالی شی..

گاهی وقتا آدم حس می‌کنه مونده رو دستِ خدا..

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

508

قرار نبود بنویسم. یک دیدار محرمانه باید بماند توی دل آدم. اما نشد. از هر زاویه‌ای نگاهش کردم برایم ارزشمند بود، و من آدم قاب گرفتن خاطرات ارزشمند زندگی‌ام هستم؛ که آن‌ها را به دیوار کلبه‌ی مجازی‌ام بزنم و با هربار مرورش لبخند شوم، که با هر بار مرور چهره‌ی تو لبخند شوم. دیدنت ناگهانی بود. در هیچ گوشه‌ای از ذهنم احتمال دیدنت بعنوان معشوق پرسه نمی‌زد، اما من چندساعت از پنج‌شنبه‌ام را با تو گذراندم و آنقدر از کنارت بودن، خوب بودم که عطر ملایمش هنوز در دلم می‌پیچد. تداعی آن روز بهار را در وجودم می‌دمد رَفیق، و من همه‌اش را یادم هست؛ از لحظه‌ای که رو به روی تئاتر شهر هم را پیدا کردیم و تا لحظه‌ای که طول خیابان انقلاب را دست در دستت قدم زدم بدون آنکه بترسم نکند کسی ببیند ؛ افتخار میکردم کسی ببیند  تو در تمام آن لحظات، دوست‌داشتنی بودی؛ مثل همیشه‌. و چشمانم کور شود اگر اغراق و تعارفی در این جمله کرده‌باشم. 
تو آنقدر خوبی که من نتوانستم مقاومت کنم و این ارزشمندترین دارایی‌ام را برایت خرج نکنم. نتوانستم ننویسم. و من اکنون احساس می‌کنم برای نوشتن از تو ، کلمات نه از مغزم که از اعماق قلبم بر صفحه می‌ریزد. نمی‌خواهم فکر کنم، نمی‌خواهم قواعد نوشتن را رعایت کنم. فقط می‌خواهم از تو بنویسم؛ از تو که یقین دارم با دخترکِ ساکنِ درونِ من، قوم و خویشی. تعجب نکن رَفیق! من آنقدر تو را در خودم احساس می‌کنم که وقتی از مدل حرف زدنت برایم می‌گویی، و یا از آن خجالت کشیدن‌ها و عیسی مسیح بودن‌ها و دلهره‌هایت، خودم را در تو یا تو را در خودم می‌بینم. آنچه تصویرش بر آینه‌ی چشمانت افتاده من نیستم، یک توی دیگر است که در من نهفته. و شاید به همین دلیل است که برایم آشنایی. می‌دانم که گفتن "می‌شناسمت" ادعای مضحکیست. آنچه من از آن دم می‌زنم یک حس آشنایی دور و نزدیک است. و تمام من آرزو می‌کند این جمله‌ی بی سر و ته و ناقصم را بفهمی و بدانی از چه می‌گویم. مثل آن چندساعتی که تمام من آرزو می‌کرد بدانی چقدر لحظه‌ها با تو عالی می‌گذرد و چقدر می‌شود با تو فارغ از چهارچوب‌های مسخره‌ی دنیا خندید و کتاب‌ها را، به دنبال یافتن نشانی از عشق روی جلدشان، از قفسه‌ها بیرون کشید. 
لحظات قشنگی بود نه؟ آب خریدن هایمان و نخوردن هایت و یک نفس خوردن هایم ؛ زل زدن هایم و خجالت کشیدن هایت ؛ گرفتن دستهایت ... من ثانیه به ثانیه‌اش را دوست دارم. از قدم‌زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و عبور از خیابان بگیر تا پاساژگردی و انتخاب کفش و پیچ و تاب خوردن در کتاب‌فروشی. از حرص خوردنت سر قیمت کفش و ایستادن پشت ویترین مانتوفروشی بگیر تا رفتن به کتاب‌فروشی و نگاه کردن به اسم کتاب‌ها و خندیدن و پیدا کردن کتابی که از جلد معلوم بود برای افراد زیر پنج سال بود. و چقدر عجیب که در آن لحظات رها بودن و فارغ بودن از دنیا را با تمام وجود حس می‌کردم. حواسم پرت لحظه‌های خودمان بود؛ که ازدحام آدم‌های توی کتابفروشی یا مترو را نه می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. این برای من که همیشه فشار اطراف، نفس کشیدنم را کند می‌کند، اتفاق قابل توجهی بود. ممنون که رها بودی و باعث شدی دقایقی از دنیا خارج باشم و در سیاره‌ی دیگری سر کنم رفیق. من قدم‌زدن و گفتن از روزهای کودکی را، نشستن روی صندلی‌های ایستگاه مترو و کیک و آبمیوه خوردن را، تلاش برای پیدا کردن متن مناسب و نوشتن آن روی کتاب را، با تو، دوست داشتم. خوشحالم که فرصتی دست داد تا دوباره ببینمت. تو یکی از آدم‌هایی هستی که بودنت برای دنیا لازم است. و اگر این را نمی‌دانی یا قصد انکارش را داری، بدان و قبولش کن. وجود تو و آدم‌های مثل تو زندگی را زیبا می‌کند. آنچه در چشمان و لبخند تو جاریست، بوی بهشت می‌دهد رَفیق. و من خوشحالم که تو را دیدم؛ تویی که دیدنت بهار را در وجودم می‌دمد‌.وجودت کنارم جاودان رفیق و معشوقِ جان
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

507

سارا دیر آمد اما آمد ؛ گمان میکردم سارا سراغ دارا میرود ؛ اما من دارا نبودم و سارا آمد ؛ سارا را در آسمان ها میجستم ؛ اما در زمین یافتم ؛ مادامی که سارا در آسمان ها میجستم سارا در اتاق عشق مان منتظر بود و این من بودم که از سارا غافل بودم ؛ نمیدانم برای سارایی که حالا یافتمش چه باید کرد ؛ اما میدانم به پایش جان داد ؛ سارایی که با دارا نرفت و منتظر ماند ؛ از عوارض دیر پیدا کردن سارا بود ؛ این که نصفِ شب، ناگهان از خواب بپری چیزِ عجیبی نیست. این که وسطِ سرمای دی احساسِ گرمای شدید کنی اما حاضر نباشی دل از پتو بکنی هم. می‌دانی این‌ها همه از عوارض نبودنت است. نفس‌هایت که نباشد بهتر از این نمی‌شود. زمان به یکباره مرا پرت می‌کند وسطِ شبِ یلدا. دورِ سفره نشسته بودیم و پدر حافظ می‌خواند. زن‌دایی برای همه چای ریخت. با این که خیلی خوش‌رنگ و خوش‌عطر بود، من، مثلِ همه‌‌ی ده سالِ گذشته لب نزدم. فقط چند ثانیه به آن خیره شدم. لبخندت را دیدم. همان لبخندِ همیشگی. همان لبخندی که نمی‌گذارد این ‌طلسمِ ده ساله، بی تو بشکند. تو در عینِ سادگی عجیب پیچیده‌ای. حس می‌کنم در یک روزِ سردِ زمستان آمده‌ای؛ لبخندت را درونِ تمامِ فنجان‌های شهر ریخته‌ای و بی آن که مرا بیدار کنی آرام رفته‌ای. من تو را ندیده‌ام. می‌دانم کجای این دیاری می‌دانم خدا تا چه اندازه تو را شبیه به من آفریده. می‌دانم چای خیلی دوست داری. خلاصه بگویم برایت؛ من برای احساسِ حسِ لمسِ دستانت نذرِ چای کرده‌ام.باید سارایت را بیابی ؛ گاهی در جستجوی سارایت که تنها رو به رویت را میبینی صبر کن بایست و پشت سرت را نگاه کن شاید سارایت تو را پیدا کرده باشد و منتظرت باشد ؛ سارای من زودتر از من رسیده بود و من از رسیدنش غافل ؛ برای قدر دانی از انتظار طولانی چه باید کرد ؟ 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

506

بعد صبحانه نشستم پشت موتور منتظر شدم بیاد و برسونمش دانشگاه ؛ اون روز بهم گفت: نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟ و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. بهش گفتم: دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله دومیشو نپرسید، منم نگفتم ؛ از قصد گفتم دلیل اول که دلیل دوم رو بپرسه ؛ مشتاق باشه برای شنیدنش ؛ اما نفهمید ؛ نخواست که بفهمه ؛ دلیل دومش خودش بود . دلیلش دستاش بود که از ترس اینکه نیفته ، هربار قفل میکرد دور شکمم. بعد مجبور بود سرش رو بذاره روی شونه هام که باد به صورتش نخوره. در گوشم هی حرف بزنه و حرف بزنه که حوصله ش سر نره. منکه نمیشنوم چی میگه راستش. من ولی فقط صداشو گوش میدم. قبل از اون از همه ی دست اندازهای شهر بدم میومد دل از حلقم میزد بیرون ولی حالا هر دست اندازی یه فرصته برام. فرصت اینکه من محکم موتورو بندازم توی دست انداز و اون محکمتر بغلم کنه. هر دفعه هم که میرسونمش دانشگاه بهم میگه: من همین مسیر از خونه تا دانشگاه رو با بابام ده دیقه ای میام ولی با تو بیست دیقه طول میکشه بعدم کوله شو میندازه روی دوشش و با عصبانیت میره. اون فکر میکنه چون موتورم لگنه بیشتر طول میکشه. ولی من هربار از یه مسیر طولانی تر میبرمش که بیشتر برام حرف بزنه بیشتر بغلم کنه. اون که نمیفهمه،  آخه همیشه سرش رو شونه هامه که باد تو صورتش نخوره من موتور قدیمی و خرابی نداشتم ؛ فقط اغراق میکردم که خرابه که بیشتر بترسه و بیشتر بغلم کنه ؛ اما اون این رو نفهمید و زیر لب تکرار میکرد ؛ همه شوهر دارن منم شوهر دارم ...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

505

-چشماتوچرابستی؟! / +دارم بهش فکر میکنم / -باچشم بسته ؟! حالا چرا میخندی ؟! / +توخیالم بغلش کردم ؛ یکساعت ممتد !/ -چرا تو خیال ؟! چرا خودشو بغل نمیکنی ؟! / +خودشم بغل کردم ولی ... / -ولی چی ؟! / +من اون رو بغل کردم در صورتی که دوستش داشتم و برام بابقیه متفاوت بود واسه همین ازش آرامش گرفتم ؛ اون من رو بغل کرد اما مثل من ؛ من رو دوست نداشت ؛ من فکر میکردم اگر کسی توی آغوش کسی هست یعنی  هیچکس رو جز اون دوست نخواهد داشت و نداره ؛ من فکر میکردم در آغوش کشیدن میتونه تعهد بیاره که اون شخص برای خودشه فقط ؛ اینکه اگر کسی رو بغل کردم فقط برای منه ؛ اما نمیدونستم میشه دوست معمولی هم در آغوش کشید ؛ میدونی؟ بلد نبودم مثل دوست معمولی دوست داشته باشم / - نگفتی حالا چرا تو خیال بغلش میکنی ؟! / +تو خیال بغلش میکنم و تو خیال فقط برای خودم میدونمش ؛ نمیخوام منم به این باور برسم که میشه دوست معمولی هم تو آغوش آدم باشه مال من باشه فقط ؛ میم مالکیتش منحصر به من باشه / - میم مالکیت ؟! / + آره ببین ؛ میگن ث این میم مالکیت اونقد مفهوم نازنینیه که حضرت سعدی هم گاهی خودش رو لوس می‌کرده و می‌گفته : جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی! و خب می‌دونیم که واقعن هم همینه! بحث اجتماعی اینکه هیچ‌کس مالک کسی نیست و آدما حتی بر فرض اینکه اسمشون توی شناسنامه‌ی همدیگه هم باشه بازم «مال» هم نیستن و همچنان دو شخصیت مستقل دارن و اینا جدا ، کیه که بخواد انکار کنه قند تو دلش آب میشه وقتی با میم مالکیت خطاب میشه و این حس تعلق حالی به حالیش می‌کنه؟ حداقل من یادم نمیره روزی که مثلا روز زن بود و وقتی پیام داد « روزت مبارک زن » ، این جمله‌ی نیمه تموم چه جانی از من گرفت و جای خالی یک «من» یا یک میم مالکیت ساده با من و روزگار من چه کرد! که حالا که دیگه می‌تونم با میم مالکیت خطابش کنم هنوزم وقتی اون جمله رو می‎‌بینم دلم می‌لرزه!در آغوش کشیدن وقتی مزه تمام و‌کمال میده که وقتی از آغوشت سربرداشت و توی همون حال که چشماش هنوز خماره و به زور باز نگه میداره ؛ تو چشمات زل بزنه بگه ؛ آرامشِ من ... 
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

504

گفت چرا ؟! گفتم ببین دست ما نیست ! گفت چرا دست ماست فلان کسک خودش انتخاب کرده که تنهایی ادامه بده ؛ گفتم نه اینکه آدمها تنها ادامه میدن دو مدل هست ؛ مدل اول و خوب اونه که خودش انتخاب میکنه که تنها باشه که تنها بره ؛ مدل دوم و بدش اونه که خودش نمیخواد تنها بره و تنها باشه اما جبر دنیا مجبورش میکنه تنها باشه ؛ گفت چطور ؟! گفتم با یکسری از اخلاق های خاص ؛ با یکسری از اعتقادات خاص ؛ اون فرد رو مجبور میکنه که تنها باشه ؛ گفت میشه از همه چیش بگذره تغییر کنه و تنها نباشه ! گفتم آره ؛ اما اونها که جبر گریبان گیرشون شده خیلی آدم های شجاعی هستند ؛ گفت چرا ؟! گفتم چون دو راه دارن ؛ یا باید پا بزارن روی همه چیزشون روی وجودشون دنیاشون اعتقاداتشون و ... و تک نباشند یا زیر بار جبر مقاومت کنند و تنها باشن ؛ سکوت کرد ؛ گفتم تو چرا حالا کل این حیاط و کردی شمعدونی ؟ گفت ؛ من همون آدمی ام که زیر بار جبر مقاومت میکنم و پا روی خودم نمیزارم اما گردنم بالاست و چشمام رو به رو رو میبینه ؛ منتظرش میمونم ؛ هنوز امید دارم ؛ هر وقت سنگینی جبر زیاد میشه ؛ میام توی حیاط شمعدونی هام رو آب میدم ؛ بغل میکنم ؛ برگاشون رو تمیز میکنم ؛ گفتم چه تاثیری داره ؟! گفت ؛ میخوام وقتی از در حیاط میاد تو گل ها تازه باشن ؛ صفا باشه ؛ وقتی میاد بدونه که خیلی وقته منتظرشم ؛ با امید واری حرف میزد ؛ امیدشو دوست داشتم ...
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

503

بهش گفتم: توی سریال گیم آف ترونز یه جا تیریون لنیستر میگه:«نقطه ضعفتو بنداز گردنت تا همیشه جلو چشمت باشه و برات عادی بشه. اونوقته که دیگه اذیتت نمیکنه.» نسرین گفت:«آره خوب، راست میگه، چرا همینکارو نمیکنی؟ داری خودتو از بین میبری.» گفتم:«میدونم. ولی تورو نمیدونم باید چجوری بندازم گردنم»

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

502

من لم داده بودم روی تخت و به سقف نگاه میکردم. بهش گفتم:«اون دستبندتو همیشه دستت میکنی؟» لبخند زد و با هیجان گفت:«این قرمزه؟ آره» گفتم:«حتی وقتایی که خوابی؟» گفت:«آره. قفلشو عمدا گم کردم. یه سره شده، دیگه در نمیاد» بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:«همه چیزایی که دوست داری رو قفلشونو عمدا گم میکنی؟» گفت:«آره خوب. اینطوری همیشه پیش من میمونن».بارون میومد. ما بحثمون شد. بعد با هم جنگیدیم. نزدیک هم بودیم ولی از هم دور و دورتر میشدیم. انقدر دور که مجبور شدیم برای شنیده شدن حرفامون داد بکشیم. بعد خسته شد. دستگیره در رو چرخوند که خستگیارو با من توی خونه تنها بذاره و بره، اما نتونست. رو کرد به من و با عصبانیت گفت:«چرا باز نمیشه؟» گفتم:«قفلش کردم» با کلافگی گفت:«اونو میدونم. کلیدا کو؟» گفتم:«نمیدونم. گمشون کردم. منم لنگه ی خودتم، چیزایی رو که دوست دارم برای همیشه پیش خودم نگه میدارم. حتی اگه مجبور بشم درو روشون قفل کنم و دیگه حتی یادمم نیاد کلیدارو کجا گذاشتم»

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

501

بوبکش لعنتی ؛ بو بکش ؛ نفس عمیق بکش ؛ حالت بهم خورد ؟! بوی لجن حال آدم را بهم میزند ؛ هیچ سالی سبزه ای را گره نزدم اصلا هیچ سالی سبزه ای نداشتم ؛ سبزه ام احساسم بود و گره سبزه ام یاد تو بود که هر سیزده فروردین نه ؛ هر روز شاخه های احساسم را بیاد تو سبز نگهداشتم ؛ هر روز یک شاخه جدید ؛ حالا دیگر تمام شد ؛ قید همه اش را زدم ؛ آنقدر نیامدی و نبودی که نبودنت حالم را بهم زد و تمام دلخوشی هایی که بر دلم صابون زده بودم را پای درخت احساسم بالاآوردم ؛ کم کم خشکید و حالا آنقدر حسِ مانده و گندیده از شاخه های این درخت آویزان ست که حال هرکس از دیدن و بوییدن و نزدیک شدن به آن میترسد ؛ هااااان ؛ بوبکش ؛ بوی لجن حال آدم را بهم میزند ؛ نه ؟! حالا میتوانی بروی و سبزه ات را گره بزنی ؛ میتوانی عقب عقب بروی و بخوانی تو همان سیزده ای کز همه عالم بدری ؛ میتوانی بروی کاری ندارم اما بوی لجن همیشه بر دلت خواهد ماند خواهی نخواهی 
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

500

گاهی برای او چیزهایی می‌نویسی بعد پاک می‌کنی...پاک می‌کنی... او هیچ یک از حرف‌های تو را نمی‌خواند اما تو تمام حرف‌هایت را گفته‌ای

مورات هان موگان

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور