.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

463

ادم خوبی واسه درد و دل نیستم ؛ هیچوقت نبودم ؛ احساس میکنم اصلا نمیتونم بعنوان سنگ صبور کسی باشم ؛ چه زن چه مرد ؛ از کودکی هم همین بود ؛ هرکس رو میدیدم یک روح از روی روحم تکثیر میشد و در کالبد شخص درد ودل کننده جا خوش میکرد میشدم همون شخص و همونقدر زجرمیکشیدم ؛ همونقدرزجر میکشم ؛ آدم خوبی برای درد ودل با رفیق هام نیستم چند دقیقه ای که درد و دل میکنند بحث رو عوض میکنم ؛ این کیلیپ رو دیدی ؟! بحث رو عوض میکنم از مشکلات خانواده تا خیانت دیدن از طرف معشوق  اونقدر عذاب دهنده ست که تا چند شب وقت خواب پرونده درد و دل هاش میاد روی پرونده درد های خودم و جای خودم به اون فکر میکنم ؛ نکنه کم بیاره ؛ نکنه وابده ؛ نکنه فکرخلاف به سرش بزنه ! آدم خوبی برای درد و دل با مونث نیستم ؛ روزی که برای بار چندم معشوقه ام رو ملاقات کردم واعتمادش جلب شد چند ثانیه نگاهم کرد خط مشکی زیرچشم هاش پر رنگ تر شد ؛ شوخی هام تموم شد ؛ کار از کیلیپ دادن گذشت ؛ دست هاش رو گرفتم سرش رو روی سینه ام گذاشتم ؛ خواست حرف بزنه گفتم هیسسسسسس! گریه کن ؛ نگاهش نکردم ؛ کف دستم رو گذاشتم روی چشم هاش بازدمش کف دستم رو گرم میکرد ؛ چند دقیقه ای گذشت نفس ها آهسته تر شد ؛ کف دستم داغ تر ؛ اونقدر مرد نبودم توان نداشتم بزارم حرفش رو کامل کنه در اغوش گرفتمش ؛ نیم ساعتی گریه کرد ؛ سبک شد ؛ خط چشم هاش پاک شد کف دستم سیاه شد ؛ آروم شد ؛ اما من ... پرونده ش حالا خورده دیوار دلم ؛ رد میشم به چشمم میخوره و غم عالم توی دلم تازه میشه ؛ باید میذاشتم حرف میزد اما .... مردونگی فقط توی بازو با دور بلند نیست مردونگی یعنی پاس درد و دل زنی بشینی و نمیری ... آدم خوبی برای درد و دل نیستم ....

پ ن

هیچوقت به اشک های هیچ زنی نگاه نکن ؛ احساس کردی اشک هاش در حال جاری شدنه اگر مردش بودی سرش رو بگیر توی سینه ات تا گریه کنه و اروم شه خودت نااروم شدی به درک بزار اون اروم شه ؛ مردش نبودی بلند شو برو نیم ساعت بعد بیا ؛ زن اونموقع گریه میکنه جلوت اما بعد که گریه هاش تمون شد به نگاهت به اشک هاش فکر میکنه غرورش دیگه غرور سابق نمیشه ؛ غرور که غرور سابق نشه اون زن هم زن سابق نمیشه ...

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

462

اگر یه روز بچه دار شم هیچوقت منفعت ام رو به مصلحت فرزندم ترجیح نمیدم ؛ صلاح هر بچه ای بچگی کردن ؛ سوال های پی در پی ؛ کارهای احمقانه ؛ ریسک کردن ؛ تجربه کردن و هزار و یک کار هست که هیچ فرد بالغی انجام نخواهد داد اما این به نفع والدین نیست : والدینی که از ابتدا نقش کنترل کننده و ترمز رو برای فرزندشون دارند : والدینی که تو ذوق فرزندشون جزو منافعشون هست چرا چون اون فرزند نطقش کور میشه و دل و جراتش از بین میره و مثل چوب لباسی میشینن یه گوشه و همه به پدر مادرش میگن چقدر بالاتر از سنش میزنه چه زود بزرگ شد! اینا زودتر از بقیه پیر میشن ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

461

+هیچوقت نفهمیدم زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ! 

- هان ؟! 

+کاش بدنـیـا نیمده بودم ...

- آهان 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

460

خیلی زود متاسفانه گاف میدهم که آدم به درد بخوری نیستم..نه آدم پارتی و دورهمی و مهمونی نه آدم جمع های شلوغ پلوغ نه آدم رابطه های خاص از غذا خوردن، وسط رستوران های های کلاس بدم می‌آمد..می گفتم آخر چه لذتی دارد عصا قورت داده پشت میز بنشینیم و غذا بخوریم و برویم ؟ غذا باید وسط جنگل باشد روی منقل های دست ساز با آجر ؛ با هیزم های طبیعی شاخه درختان ؛ چای هم همینطور ؛ یعنی چه دوشاخه بکنی توی پریز کلید فشار دهی آب جوش بیاید ؟ چای باید بعد غذا روی همان هیزم ها جوش بیاید از صدای کم موزیک ماشین کلافه میشوم  از گاز دادن کم و یکنواخت حرصم میگیرد حتی ورق بازی هم بلد نبودم اهل پارتی هم که اصلا نبودم.رقص هم بلد نبودم توی لباس‌های گل و گشاد هم اعصابم بهم میریخت خیلی زود میفهمانم آدم به درد بخوری نیستم.. او مثل من نبود اسپرسوی تلخ دلش را میزد،حالِ کتاب خواندن نداشت.. با پلی‌لیست من چرت میزد و مدام میپرسید: «یعنی نصف روز توی همین صندلی میشینی؟»خیلی زود میفهمانم آدمِ من نیست..بعد زمان گذشت ، ما عین دو تا احمق به هم خیره ماندیم..

دو تا احمق که اصلا به هم نمیخوردند..بعد هی زمان گذشت..هی زمان گذشت..ما هنوز به هم خیره مانده بودیم..

فکر میکردیم شاید معجزه‌ای چیزی بیاید و همه چیز را راست و ریست کند..من منتظر بودم عاشق باران باشد و او منتظر بود پیشنهاد برگزاری جشن تولد در باغ لواسان را بدهم،بعد زمان گذشت و معجزه نشد..نتوانستم از او بگذرم از آنطرف هم نتوانستم سیاست داشته باشم ؛ سیاست را که میشناسید؟ همان دروغگویی مصلحتی و بازی با کلمات و ادم ها ؛ نه توانستم جذبش کنم نه آنقدر دلم سنگ بود که بتوانم طردش کنم ما تنها بهم عادت کردیم و با عادت زندگی ؛ فکر میکردیم حالا که از هم جدا نشده ایم یعنی خیلی عاشقیم مدام تحسین مان میکردند به زندگی مان حسادت میکردند که ببینید با این همه اختلاف چقدر عاشق همند و جدا نشده اند اما در واقع ما احمق بودیم دیگران احمق بودند که عادت را عشق میدانستیم سعی کردم که اورا نیز عاشق کنم اما نشد ... سعی کرد که من را شبیه خودش کند اما نشد ؛ شخصیت آدم ها تغییر پذیر نیست بعد به یکجا رسیدیم که من احمق تر بودم و جرات ترک کردن نداشتم اما او جرات کرد و ترک کرد ؛ زندگی بعدی ام را که با عشق شروع کردم فهمیدم فرق بین عشق و عادت چیست ؛ کاش یکنفر در این سالها بود و صدایم میکرد که احمق جان ! خاک بر سرت که جرات ترک کردن نداری ! که احمق جان اسم زندگی ات عادتانه است نه عاشقانه که زندگی عاشقانه اش خوب ست ...

پ ن

که چند روزی که عطرم تمام میشود و بعد باز همان آزارا بلک را میگیرم و صبح برایم میزنی لبخند به لبهایت میآید و در آغوشم محکم نفس میکشی ؛ که برایش فرق نداشت اصلا هنگام بیرون رفتن عطرم را زده ام یا نه ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

459

بلاگر ها آدم های خاصی هستند ، فرقی نمی کند از چه و برای که و چطور و چگونه نقل می کنند ، منحصر به فرد بودنشان را می توانی لا به لای تک تک واژه هایی بیابی که نه گفتنی اند و نه نگفتنی ، همین که نوشتن عقاید و تفکرات و توصیف وقایع و خیال بافی جزئی از روزمرگی هایشان است یعنی با بقیه آدم ها فرق دارند ، این که هی میان واژه ها وول می خورند و تمام الفبا را می ریزند روی دایره و با وسواس ناب ترین هایشان را گلچین می کنند یعنی جور دیگری اند. بلاگر ها می فهمند یک کامنت می تواند چقدر مهم باشد ، یک موزیک می تواند چقدر جاذبه داشته باشد ، یک عکس می تواند چقدر تاثیر گذار باشد. حواسشان به هارمونیک میان واژه ها هست ، بلدند کدام کلمه را باید بولد کنند و عمق هر زوج کوتیـشن را درک می کنند ، بی انصافی ست اگر به سرعت تایپشان ننازند. میان این همه همهمه با چند حرف ساده ی بی حدود ، در این گوشه ی خلوت قشنـگ ، خلاصه می شوند در حروف بریده بریده ای که آدم های هم قـماش خودشان آن ها را می خوانند ، گاهی قضـاوت می کنند ، گاهی هم دردی ، یک وقت هایی هم فیـلسـوف بازی در می آورند ، بلاگر ها اغلب آدم های دقیق و ریز بینی هستند ، از آن دست آدم هایی که فکر می کنند ، زیادی فکر می کنند ، به جزئیاتی فکر می کنند که برایشان پررنگ تر از بقیه آدم هاست و من گمان میکنم جور دیگری فکر می کنند ، یک جوری که به واژه ها بیاید. یحتمل تفکری که به واژه کشیده شود صاحب جسورتری دارد که پی قضاوت ها و حرف و حدیث ها و نقد و انتقاد ها را به خودش مالیده. شاید بتوان نتیجه گرفت آدم های انعطاف پذیری تری هم هستند ، نه از آن دست آدم های حرص درآری که زمین به آسمان برسد و آسمان به زمین ، مرغشان یک پا دارد! اصلاً همین برخورد با آدم های متفاوت با طرز تفکر های گوناگون ، تیزی شخصیتی ـشان را می گیرد و تبدیل به یک بلاگر متعادل و در نتیجه تبدیل به آدم متعادل تری می شوند. خیلی طول نکشید که فهمیدم دوستان مجازستانی ام مرا با همان صفاتی می شناسند که اینجا پشت لپ تاپم دارم تایپ میکنم! هر چه قدرم که بخواهی خود خودت را پشت واژه ها قایم کنی ، دست آخر با مرور زمان به دست همین واژ ها لو می روی!!! به من باشد می گویم بلاگر بودن می تواند یکی از صفات باشد ،مثل اینکه می گوییم این یکی مهربان است و آن یکی مغرور ، می توانیم بگوییم فلانی بلاگر است! تازگی ها بلاگر بودن آنقدری برایم مهم شده ست که به این نتیجه رسیده ام ، اگر روزی قرار باشد ازدواج کنم خیلی بهتر است که بلاگر باشد و دست کم دو سال سابقه وبلاگ داری موفق داشته باشد! :) ، میان کـــرور کـــرور شبکه های اجتماعی ، آن هم ، هـمه جـــوره اش باید "یک چیزیباشد که آدم را وصل کند به جایی مثل اینجا ، مثل این وبلاگ ، بلاگر ها با تمام تفاوت هایشان در همه چیز ، بی برو برگرد در این "یک چیزمشترک اند ... !

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

458

فکرنمیکردم یکروز به اینجا برسم ؛ میدیدم آدم هایی رو که به این حالت رسیدند اما همیشه فکر میکردم دارن تظاهر میکنن اصلا امکان داره ؟! امکان داره که دل آدم محبت و عشق رو پس بزنه ؟! امکان داره که دل آدم از دوست داشته شدن دلش نریزه ؟! امکان داره یک عمر تو دنبالش باشی ؛ درست زمانی که اون دنبال تو میوفته با دست و پا پسش بزنی ؟! اما الان میفهمـم هیچکدوم از این حالات تظاهر نیست ؛ دوست نداری از یک جا به بعد ذوق نداری ؛ برات تموم رابطه های خاص خنده دار میشه ؛ کسی بهت پیشنهاد بده یا از کسی خوشت بیاد ؛ از خودت میپرسی خب که چی ؟! که چی بشه ؟! ازتموم رابطه های خاص و عام ؛ نصفه و نیمه انصراف میدی ترجیح میدی با خودت اروم باشی ؛ نمیدونم ایراد از رابطه هاست که دیگه آرامشی نداره ؛ یا ایراد از آدم هاست ؛ آدم ها اون لحظه که قلب میایسته نمیمیرند آدم ها اون وقت مرده اند که دیگه ذوق و حوصله ای ندارند ؛ برای هیچ کاری ؛ ما هیچ ... ما نگاه 

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

457

از آن آدم های تودار و ساکت است.معمولا با کسی حرف نمی زند.با بقیه ی بچه های سلول هم غذا نمی شود.تا به حال ندیده ام اسمش را برای ملاقاتی صدا بزنند زیر هشت. همبندی هایش می گویند: هفت-هشت سالی میشود که در زندان است و حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است.همه ی این هفت-هشت سال حاضر نشده است با هیچ وکیلی صحبت کند.بقیه می گویند: جرمش قتل است.قتل همسر جوانش..! خانواده ی همسرش اما هنوز راضی نشده اند حکم قصاص را امضا کنند.در یک بلاتکلیفی محض مانده اند و باور ندارند که دامادشان دختر جوان را به کام مرگ فرستاده باشد. اما خودش هیچ نمی گوید..هرکس درباره ی جرمش می پرسد، فقط سکوت می کند..مقاومتی از خود نشان نمی دهد..هیچ دفاعیه ای از خودش ندارد.

این یکسالی که با هم در یک سلول ، شب و روز گذرانده ایم، او طبقه ی پایین تخت می خوابد و من طبقه ی بالای تخت. تمام شب های این یکسال را شاهد بوده ام که هر شب،وقت خاموشی، وقتی که همه خوابند و زندان در خاموشی شبانه اش فرو می رود، او کوله ی آبی رنگ کهنه اش را می گذارد جلوی چشمانش..چراغ قوه اش را در می آورد..نورش را می اندازد روی دفترچه ی خاطراتش! .. میخواند و اشک می ریزد. یک گردنبند نقره ای رنگ دارد که یک میم انگلیسی روی آن حک شده است.برق نگاهش که با برق گردنبند تلاقی می کند، آبی ِ چشمانش دریا می شود..موج می زند..قطره قطره می چکد روی کوله ی آبی رنگش..رنگ آبی کوله پررنگ تر می شود.یک قاب عکس چوبی دارد با یک عکس دونفره.چهره هایشان را از دور نمیتوانم درست تشخیص بدهم..مبهم است.اکثر اوقات قاب را روی سینه اش می چسباند..هرزگاهی عکس را می بوسد و دوباره آبی ِ چشمانش دریا می شود. باران که می آید..بوی باران دیوانه اش می کند..می نشیند یک گوشه..پاییز می شود و می بارد.بچه های سلول به احترامش تلویزیون را روشن نمی کنند! چشمش که به فیلم و صحنه ی عقد و عروسی می اُفتد..گریه می کند.اسم مریم که به گوشش می خورد..گریه می کند.رایحه ی عطر گل مریم که به مشامش می خورد..گریه می کند.

روزهایی که او را برای قرار ملاقات اجباری با وکیلش می برند، وقتی برمیگردد، لبخند رضایت را می توان روی لبانش دید.انگار وکیلش تهدیدش می کند اگر از خود دفاع نکند و خانواده ی همسرش حکم قصاص را امضا کنند..قاعدتا تا آخر روزهای پاییز همین سال، طناب دار بر گردنش بوسه خواهد زد.چرا که او تنها مظنون صحنه ی جرم است و شاهدی که بعد از وقوع حادثه سر رسیده است، اور را دیده است که چاقو را از سینه ی دختر جوان در می آورد.

کسی شهادت من را قبول نمی کند..اگر جز این بود، حاضر بودم تا دادگاه عالی جنایی قتل بروم و شهادت بدهم که از چنین مردی جز عاشقی بر نمی آید..که آبی ِ چشمان این مرد داد می زند که او فقط دوست ندارد در هوایی که نفس های همسرش نیست..نفس بکشد....

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

456

میخواهم آدم جدیدی بشوم و فلان.تنها ام و خسته از سگ دو زدن ها،کافی نبودن ها؛بیش از همه، از خسته بودن خسته ام.چند ماهی میشود که دیگر، منِ سنگ دل گذشته نیستم.راستش،هیچ وقت سنگ دل نبوده ام و تظاهر بود همه اش.بگذریم از اینکه تظاهر کردن بدتر است یا این نرم شدن ها؟!بگذریم از اینکه کداممان گناهکارتریم و حق اعتراض نداریم؛بگذریم از اینکه تنها مانده ایم و هنوز به اندازه ی گذشته نفرت انگیزیم؛بگذریم از اینکه بزرگتر شده ام و میتوانم روی پای خودم بایستم؛بگذریم از نکات مثبتی که وجود دارند ولی حس گفتنشان را ندارم.چیزهای زیادی را به دست آورده ام؛چیزهای زیادتری را از دست داده ام.چیزهای زیادی را دارم از دست می دهم و چیزی به دست نمی آورم؛شاید. شاید باید زمان حال بگذرد تا متوجه بشوم که چه چیزهایی را دارم به دست می آورم؛ولی اگر زمان بگذرد،دیر میشود.از همه چیز جا خواهم ماند.خودم را به بد مخمصه ای انداخته ام؛بد سخت گرفته ام؛بد خودم را آزار میدم،که آخرش عقلم را از دست میدهم اگر این وضعیت ادامه پیدا کند.میخواهم آدم خوبی باشم و موفق و فلان!!!همه چیز از آنجایی شروع شد که چیزهایی را که نباید می شنیدم،شنیدم؛چیزهایی را که نباید میخواندم،خواندم.رفتم سراغ چیزهایی که نباید میدیدم.میخواستم نفرت انگیز باشم؛میخواستم آنقدر پست بشوم که نیست بشوم.اینها مربوط به گذشته های دور است؛گذشته های خیلی دوری که رهایمان نمیکنند.همه اشتباهاتی مرتکب شدیم.اشتباهاتی که حتی الان که همه چیز خوب پیش میرود،به نظر جبران ناپذیر می آیند.در سال جدید میخواهم امید داشته باشم به نجات دهنده ای که در آینه میبینم؛میخواهم باور داشته باشم؛میخواهم اعتماد داشته باشم.میخواهم راهم را پیدا کنم،دلیل آمدن و ماندنم را.بعضی وقت ها حس میکنم به قول نیما "به عبث می پایم،تا دری بگشایم"؛میخواهم دیگر این حس را نداشته باشم.بعضی وقت ها خودم هم نمیدانم برای چه میجنگم،برای چه خودم را عذاب میدهم؛میخواهم دیگر گم نشوم.بعضی وقت ها میفهمم تنها یک نفر پیشم مانده و نباید او را از دست بدهم؛باید او را خوشحال کنم و حسرتش را به جان بخرم؛میخواهم این را وقتی که عصبانی میشوم فراموش نکنم.بعضی وقت ها وقتی حرف های او را میخوانم،ته دلم خالی میشود و پر میشود از ترس و دلهره؛میخواهم از او نترسم و فراموشش کنم.میخواهم حس امنیت و آرامش را تجربه کنم.میخواهم مثل سالی که گذشت بگویم بزرگ تر شده ام و چیزهای زیادی یاد گرفته ام.میخواهم در این سن بمانم؛میخواهم پای همه ی حرف هایم، همه ی بردها و باخت هایم، همه ی باورها و ارزش هایم بمانم.میخواهم به این خواستن های ممکن برسم.

پ ن )

که پشتت بایستم، موهایت را کنار بزنم و گردنبندت را باز کنم یا ببندم یا هرچی...

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

455

آدمهای خوب اونهایین که اینقدر میبخشن تا بخشش میشه حق مسلم فرد روبروشون ، اونهایین که اینقدر خالصن که مثل اکسیژن محو میشن ، کسایی هستن که از بس شیشه ای هستن دیده نمیشن ، آدمهای خوب اونهایین که اگه یه بار عصبانی باشن میشن مفسد فی الارض ، دقیقاً همونهایی که خوبیاشون وظیفشونه ، آدمهای خوب اونهایین که از تلخ ترین چیزها میگذرن و بهش میخندن ، نه که زورشون نرسه به نگذشتن ، برای اینکه میخوان طرف روبروشون شاد بمونه ، آدم خوبها همونایین که اگه در حقشون بدی کنی ممکنه ازت حتی معذرت خواهی کنن!!! آدمهای خوب همونایین که با یه لبخند دنیا رو میگیرن و با یه اخم دردشون میاد ، آدمهای خوب جدی جدی عاشق میشن ولی خوب بودنشون باعث میشه تهش هیچی نشن! آدمهای خوب آب زیر کاه نیستن ، اگه از کسی ناراحتن بهش میگن ، دوسش دارن بهش میگن ، اگه از کسی عصبانی/دلخور/ناراحت/و... باشن بهش میگن. آدمهای خوب بلد نیستن قایم کنن ، اصلاً نمیخوان اینکار رو کنن! آدمهای خوب بلدن "زمین خورده" رو از زمین بلند کنن ، تازه تخصص خاصی دارن که توسط زمین خورده ای که بلند شده زمین بخورن! آدم خوبها راحت از زمین بلند میشن و ادامه میدن ، آدم خوب زود پیر میشه چون درد میکشه و چیزی نمیگه ، آدم خوب هر جوری که باشه خالصه! آدم خوبها رو همیشه اونجایی ببینید که آدم بده داره حقش ، زندگیش ، پولش یا عشقش رو میدُزده ، آدم خوبها اینقدر مظلومن که ممکنه عشقشون یهو بهشون بگه "دوستت ندارم دیگه" یا صاحب کارشون بگه "این چه طرز کار کردنه" یا والدینش بهش بگن "تو اولاد نا خلفی" در حالی که هیچکدوم درست نیست ، آدم خوبها خیلی خوبتر از این حرفان ، اینقدر خوب که از درک "آدمها" خارج میشن ، و بعد آدمها اونها رو طَرد میکنن ، توی کار حقشون رو یکی میخوره و پیشرفت میکنه ، توی درس چون اهل چیزی نیستن همیشه متوسطن ، توی روابط عاطفی طرفشون یهو بهونه های علمی-تخیلی میگیره و میره ، بعد میبینن یکی دیگه - که انصافاً دَه درصد آدمِ خوبِ ماجرا هم نمی اَرزه - یک دل نه ، صد دل از عشقشون بُرده. اینجوری زندگی کَردن یه فطرت پَست کثیف میخواد که فقط از "آدمها" بر میاد ، اینجوری دزدی کردن ، اینجور طرد کردن ، اینجوری با فرزند و شاگرد و کارمند و عاشق رفتار کردن مختص آدمهاست! آدمها از خوبها میترسن ، خوبها هم از آدمها بدشون میاد ، ولی این وسط آدمها میبرن ، چون خودخواه و مغرور و آب زیر کاه هستن ، چون کثیف بازی میکُنن ، چون پنجاه شصت برابر یه خوب "مَن" دارن ، چون حاضرن برای خوشی خودشون دیگران رو فدا کُنن ، آدمها وجهه ی بهتری دارن ، جذابتر به نظر میان و دلرُباترن ،معمولاً بهترین دوست هر آدمی یه "آدم خوبـ"ـه ولی اگه پای "کار/رابطه ی عاطفی/پول/هر چی اصلاً" وسط باشه اول منافع آدم مهمه ، آدمها معمولاً میگن "من فقط یه بار زندگی میکنم" ولی آدم خوبها میگن "همه ی ما فقط یه بار زندگی میکنیم" بنابراین آدمها - با ذات کوچیک پست پسندشون - به فکر زندگی خودشونن ، ولی آدم خوبها براشون مهمه که دسته جمعی خوب باشن! مهمه چون تنهایی خوب بودن اصلاً کیف نداره! خوبها به آدمها کاری ندارن ، آدمها کار دارن بهشون ، آدم خوبها اینقدر خوبن که میتونن به آدمها اعتماد کنن ، توی هر زمینه ای! میتونن حتی عاشق یه آدم بشن!!! آدم خوبها اعتماد پایه ی زندگیشونه ولی آدمها اصل اول رو بی اعتمادی به همه چیز و همه کَس میدونن ، آدمها اینقدر ذلیل هیتن که آدم خوبها ترجیح میدن یه چیز دیگه باشن ... آدم خوبها چون خوبن "آدم" نیستن ، خوبها معمولاً میشن "هیولا"!

خوبها خیلی خوبن ، خیلی...

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

454

پشت فرمون بلند بلند میگم آ خدا تمومش تمومش نمیکنی قربون شکلت ؟ بیشتر از این گشاد بشه زندگی نمیمونه واسمون ! حنا نگام میکنه میگه چی میگی ؟ میگم هی داره گشاد ترش میکنه نمیتونم دیگه خب ! با تعجب نگاه میکنه گوشه لبشو گاز میگیره میگه خل شدی باز ؟ میگم ببین امشب که میخوابی صبح بلند میشی گشاد تر شده ؛ عکسای روزای نوزادیتو دیدی ؟ میگه آره میگم دیدی چقدر چشمات تنگ بود ؟ میگه چشمام ؟ میگم آره یادته چقدر کوچولو و تنگ بود ؟ روز به روز بزرگتر میشی چشمت باز تر میشه هی بیشتر میبینی هی بیشتر میبینی هی بیشتر میبینی این دنیای لجن و هی بیشتر میبینی اونقدر باز میشه که دیگه حالت از دیدن بهم میخوره دوست نداری ببینی ولی دست خودت نیست تو روز به روز بزرگ تر میشی و چشمت گشاد تر حنا میگه منظورن همون باز تره دیگه ؟ میگم نه گشاد تر بیشتر بهش میخوره ! چشمت اونقدر گشاد تر میشه که بر خلاف بچگی هات که شب رو لحظه شماری میکردی تا صبح شه تا روز شه و باز ببینی حالا آرزو میکنی زودتر شب شه و چشمات رو روی همه چیز ببندی میگه خب ؛ میگم یکی از نعمت های خدا همینه که به پیری که میرسی چشمت شروع میکنه به تنگ شدن تنگ تر بی نور تر ؛ کمتر میبینی به زور بچه هات عینک میزنی اما وقتی نیستن سریع عینکت رو درمیاری تا روزی که اون تنگه کلا بسته میشه راحت میشی ؛ من تو این سن اونقدر دیدم که طاقت پیر شدن ندارم دوست دارم زودتر تنگ بشه زودتر بسته شه ؛ واسه همینه پاییز و زمستون و بیشتر از بهار و تابستون دوست دارم ؛ حنا میگه چه ربطی داره ؟ میگم پاییز و زمستون زودتر شب میشه از نصف روز به اونور شبه ... حنا میره تو فکر میزنم بغل روسریشو میکشم کنار صورتمو لای موهاش گم میکنم میگم زنای مو بلند دو هیچ از بقیه زنا جلوترن واسه اینکه هر موقع خسته میشی صورتتو لای موهاشون گم میکنی و روزت شب میشه سرشو میکشه کنار ژاکتم رو باز میکنم صورتشو میزاره وسط سینه ام میگه مردایی که سینه شون پهن تر و نرم تر و طبیعی تره هم دو هیچ از بقیه جلوترن  واسه اینکه هر موقع خسته میشی صورتتو لای سینه شون گم میکنی و روزت شب میشه حنا میگه حالا که فکر میکنم منم به شب بیشتر علاقه مند شدم ؛ بهش میگم به شب یا به سینه من ؟ سکوت میکنه ! بهم میگه به شب یا به موی من ؟ سکوت میکنم لبخند میزنم ؛ روسری شو درست میکنه میگخ کلاج و بگیر میزنه دنده یک میگه شب لازمم برو سمت خونه ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور