.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

435

راستش از دیدنِ یکسری افراد متعجب می‌شوم؛ برایم جالب ست که هنوز نسل این دست آدم ها منقرض نشده و هنوز هستند ؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچک‌ترین چیز، به وجد می‌آیند و حالشان خوش می‌شود. دلشان سبز می‌شود و لبخند را در هوا می‌زنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخی‌ها را نخوانند. افرادی که راهشان را می‌دانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت می‌برند. افرادی که می‌دانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب می‌شوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همین‌ها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج می‌‌رفت. نسیمِ صبح، واقعاً مست‌کننده بود. هوای غروب و نارنجی‌های آسمان، دلبری می‌کرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتاب‌های داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا می‌داند امید وجود داشت. حالا نمی‌دانم چه بر سرِ این‌ها آمده. نمی‌دانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفته‌ام که تقلای بیش‌ترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهره‌ام در آینه دقت می‌کردم، در خود فریاد می‌زدم: چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. نمی‌دانید؟ چشم‌ها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشم‌هایم مُرده استتظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را بهترنمی‌کند.صرفاً تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دو راه ایجاد می‌کند. یا همه‌چیز معمولی می‌ماند و یا اینکه گندش در می‌آید و حال بدِ غریبی به آدمیزاد دست می‌دهد.کرخت شده ام ، انگیزه ای برای گفتن یک کلمه در بحث های تاکسی و مترو و جمع های دوستانه و فامیلی ندارم ، بحث گرانی و اختلاس و اینها که راه می افتد سرم را به درون کتابی میبرم اگر همراهم باشد و اگر هم نبود دیواری از افکارم را به دور خودم میکشم ، سکوت غنمیتی است که این روزها از هر چیزی آرامش بخش تر است. ترجیح می دهم تنها باشم ، ساکت باشم ، چشم هایم را ببندم تا اینکه بخواهم احمقانه رفتار کنم و بار حضور دیگران را بپردازم ، تا اینکه با آدم هایی باشم که ملال آورند ، آروزیم داشتن و بودن آدم هایی دور و برم هست که بودنشان عمق بدهد به حرف هایمان ، فکر و شکل و ایده و انرژی و شادی.

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

434

دوست داشتم حس کنم دوست داشتن از طرف تو چه حسی میتواند داشته باشد ؛ اصلا وقتی عاشق میشوی چشم هایت چگونه میشود نگاه کردن هایت چگونه میشود ؛ حرف زدن هایت چگونه خواهد شد  

دوست داشتم حس کنم وقتی حسابی عاشق شدی، چه شکلی می شوی؟! وقتی چشم هایت به غیر از او هیچ کس دیگر را ندید چه شکلی می شوی؟! چشم هایت چه رنگی می شوند؟! دوربین ات را دستت می گیری که از او عکس بگیری؟! او بشود سوژه ی زندگیت؟ که فقط از او عکس بگیری؟! از راه رفتنش؟ از ناگهانی برگشتنش سمت تو؟ از دست هایش؟ موهای بهم ریخته اش؟ از خنده هایش از صورت غم داشته اش.. از صورت خیس اش.از حرف زدنش با موبایل از حرف زدنش با موبایل و بازی کردنش با روکشِ پوسته پوسته شده ی صندلی و ضرب گرفتن هایش پشت قاب گوشی

ای کاش می شد ورژنِ عاشق ِتو را دید، چشم هایت را که دو دو می کنند دید، دست های عاشق تو را دید، ساعت ِچندمیلیونی عاشقت را دید، کفش های عاشق تو را دید، عطر های عاشق تو را بویید..اصلا همه ی عاشق تو را دید، همه ی تو ی عاشق را دید! تا بفهمم چقدر به من شبیه است، منی که تمام شهر همه ی عاشقم را دیدند و خواندنــد

عاشق که شدی چه شکلی می شوی؟! شکل عاشق شده ات چقــــــدر میتواند زیبا باشد ؟ شاید بشوی از همین سانتال مانتال ها ! همیشه فکر می کردم تحمل این دخترهایی را که ظرافت و لطافت از سر و رویشان چکه می کند و با کلی نازو عشوه روزشان شب می شود را ندارم. از همان هایی که موهایشان تا کمرشان است و خوب عربی می رقصند. یک عالمه کفش پاشنه بلند هم دارند و با کلی قر و فر راه می روند و موقع حرف زدن "س" و "ش" و "چ" و "ژ" شان هم بدجور می زند!! مثلاً سلام که می کنی یک ربع طول می کشد تا س و ل و الف و م  را روی هم سوار کنند و تمام عناصِر وجودیشان را به کار بگیرند تا با حرکات دست و صورت و قر گردن و کمر و یحتمل یک چشمک دوستانه و خنده ی نمکین و صدای کشدار جوابت را بدهندبه خیالشان در روزمرگی های معمولی شان هم بایدنقش شاهزاده ی قصه های هزار و یک شب را تمام و کمال ایفا کنند. اتفاقاً اعتماد به نفس غلیظشان هم آنقدر گلوگیر است که از حلق آدم پایین نمی رود که نمی رود. درست است خیلی وقت ها نمی توانی با آن آدم های نادر که گفتم کنار بیایی اما می شود!! شاید نتوانی در جوارشان بنشینی و فوتبال یا فیلم آمریکایی ببینی و بحث های منتقدانه بکنی یا اینکه با هم حبیب و شجریان گوش بدهید و گاهی هم خوانی کنید و هی زِرتُ زرت چایی بخورید و اصلاً هم حوصله تان سر نرود یا شاید اصلاً نتوانی با اینجور آدم ها قرار سفره خانه یا غذاخوری های سنتی بگذاری و لبو و باقالی بخوری و از این جیگرکی های کنار خیابانی دل و جیگر و خوش گوشت بگیری و به بدن بزنی؛ اما مثلاً می توانی با آن ها به کافه یا یک پارک پر از دار و درخت و گل و سنبل و بلبل بروی و هی پیاده روی کنید باهم، و حین حرف زدن هی این و آن را سوژه کنید و بخندید بعد هم که خسته شدید روی یک صندلی بنشینید و او همش برایتان از بازیگر کره ای مورد علاقه اش- از همان هایی که زن یا مرد بودنشان از روی قیافه قابل تشخیص نیست- بگوید و تو هم یک لبخند گشاد تحویلش بدهی ومثلاً گوش بدهی و اظهار نظرهای ناشیانه بکنی. در آخر هم، شب وقتی از یک دور دورِ حسابی برمی گردید  با هم بستنی سالار بخورید و او همانطور که سر به هوا راه می رود و چشمک ستارگان را دید می زند برایت از ستاره ها و زیبایی شان صحبت کند و تو تازه بفهمی که ستاره ها هم می توانند جالب و دوست داشتنی باشند!! خلاصه این انسان های نادر که گفتم آنقدرها هم که من فکر می کردم غیر قابل تحمل نیستند؛ فقط باید برای وارد شدن به دنیایشان آستانه ی تحمل و کوتاه آمدن هایت را بالا ببری و یک قلم بگیری دستت و نقاط مشترک انگشت شمارتان را پررنگ کنی حس میکنم عاشق که بشوی از همین ها بشوی که نمیتوانم با آنها کانکت شوم ! اما باز هم میگویم زن باید زن باشد ؛ خیلی کارها برای خانوم هاست ؛ مثل گریه، مثل حسودی، مثل آشپزی، مثل خریداما میدانی ؟ وقتی یک مرد انجامشان میدهد، یعنی خانمی نیست توی زندگی اش که گریه کند که نازش را بخرد، حسودی کند که ارامش کند آشپزی کند که از دستپختش تعریف کند و مدام بخواهد برود خرید؛ اون مرد با زن درونش دارد زندگی میکند، همانی که دفن شده توی خاطراتش و مرد با گریه و حسودی و آشپزی و خرید، فقط و فقط نبش قبر میکند تا شاید بتواند اون جنازه رو احیا کند اما . . . سانتال بودن یاخاکی بودنت فرق ندارد مهم این ست که دفنی در وجودم اما نیستی در کنارم ! متوجهی ؟ 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

433


{ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ }

هر کس را بخواهی، عزت می دهی، و هر که را بخواهی خوار می کنی...

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

432

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم ....

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

431

دخترک زیبا بود. قد بلند و باوقار بود. با قرآن انس داشت اما صدایش چنگی به دل نمی زد. پسرک زیبا بود. اندام خوش فرم و ورزیده ای داشت. اتفاقاً صدای خوبی هم داشت و خوب مست می کرد!! میعادگاهشان قبرستان بود. دخترک بر سر مزار پدرش قرآن می خواند تا آرام بگیرد و پسرک کمی آن طرف تر با پوتین های واکس نخورده و ساک خاکی و کله ی تراشیده سر مزار عروسش که هرگز به حجله نرفت مست می کرد تا آرام بگیرد. متوجه ی هم بودند. به دیدن هم عادت کرده بودند. گاهی با هم صحبت می کردند. پسرک دل بسته بود و دخترک اما الکلی بودنش را بهانه می کرد. مدتها می گذشت نه دخترک قرآن را کنار می گذاشت نه پسرک الکل را و علاقه ای که همچنان وجود داشت و دیدار مکررشان که پسرک را برای به دست آوردن دختر زیبا مصمم تر می کرد. اما ترک الکل شرط شده بود!! پسر قبول کرد که الکل را کنار بگذارد و فارغ از مستی با دختر مورد علاقه اش سر سفره ی عقد بنشیند. دخترک اما انگار هنوز مردد بود و دلهره ی چیزی را داشت. پس قرار بر این شد که دوتایی قرآن را ختم کنند و بعد از سی روز قرار ازدواجشان را بگذارند. 16 روز از این قرار می گذشت و هر کدام به نوبت روزی یک جزء را در میعادگاه همیشگی شان در حضور هم می خواندند. از قضا آن روز نوبت پسرک بود و دختر مهمان صدای زیبایش!! قرآن خواندنش که تمام شد آن را به دخترک داد و برای خریدن شمع و گلاب چند دقیقه ای او را تنها گذاشت. شمع ها در سکوت می سوختند و بوی گلاب فضا را معطر کرده بود. در مسیر بازگشت به خانه دخترک هنگام خداحافظی قرآن کیفی کوچکی را که همیشه همراه داشت به پسر داد و گفت این یک هدیه است. من برای مدتی نمی توانم در محل همیشگی حاضر باشم. سوال نکن. چون معلوم نیست غیبتم تا کی به طول بیانجامد. قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی و با لبخندی پسرک را ترک کرد. آن شب پسر عجیب در خیالاتش غوطه ور بود و فکر این که شاید دخترک برای همیشه ترکش کرده باشد خواب را از چشمانش گرفته بود و او را به سمت الکل سوق می داد. در تمام این 16 روز لب به مشروب نزده بود  اما حالا دوباره مستی های شبانه اش برگشته بود و همین باعث شده بود که از قرآن فاصله بگیرد. دخترک هر از گاهی زنگ می زد و می پرسید تو سر نویت قرآنت را می خوانی دیگر مگر نه؟! و پسر در جواب با نگاهی به قرآن کیفی خاک گرفته ی روی میز می گفت البته معلوم است که می خوانم... یک هفته به همین روال گذشت. این بار دخترک وقتی تماس گرفت صدایش خسته بود، انگار از چیزی رنج می برد و دم نمی زد. با همان حالت اسَفبارش از پسر خواست که مابقی قرآن را تا انتها خودش به تنهایی بخواند و هنگام خداحافظی با لحن ملتمسانه ای تاکید کرد مطمئن باشم که می خوانی؟.. و پسرک به دروغ برای اطمینان دادن به او گفت بله عزیزم مطمئن باش... روز ها از پس هم می گذشتند و دیگر از تماس های دخترک خبری نبود و پسر به این باور رسیده بود که دیگر او را نخواهد دید. خسته و کلافه بود و یادش آمد که امشب آخرین شب است و طبق قرار باید قرآن ختم می شد.اتفاقاً آن شب مست نبود. دستش به سمت قرآن روی میز رفت. آن را بوسید و بازش کرد. بوی گلاب می داد. چشمش به کاعذ لای قرآن افتاد و نوشته ای که با دست خط دخترک قلم خورده بود:

  برای سرباز کوچولوی پادگان قلبم

سلام. راستش را بخواهی نمی دانستم مسئله ی بیماری ام را چگونه با تو در میان بگذارم به خاطر همین شرط ختم قرآن را برای ازدواجمان گذاشتم تا به واسطه ی کلام خدا هم الکل را کنار بگذاری و هم در جریان بیماری ام قرار بگیری. نمی دانم الان که این نوشته را می خوانی دقیقاً چند روز از قرارمان می گذرد، اگر سر قولت مانده باشی و به خاطر مستی از قرآن فاصله نگرفته باشی حتماً می توانی من را قبل از اینکه به خانه ی ابدی ام رفته باشم در بیمارستان... ملاقات کنی. با شروع دوره ی شیمی درمانی ام دیگر یقین پیدا کرده ام که امیدی به ماندنم در این دنیا نیست. اما اگر مستی را به هدیه ام ترجیح داده باشی احتمالاً به موقع نمی رسی و نمی توانم با تو سر سفره ی عقد بنشینم چون آن موقع دیگر من سرم را تراشیده ام و برای رفتن به سربازی آماده ام!! در این صورت قرارمان همان میعادگاه همیشگی، زیر پای پدرم... اگر آمدی پاک باش و برای آرامش روحم مرا میهمان صدایت کن...

... صورت پسرک از اشک خیس شده بود و مدام جملات دخترک در آخرین دیدار برایش تکرار می شد... قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی...!!

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

430

باید یادبگیری که سنگین ترین ضربه ها را از نزدیک ترین اشخاص زندگی ات می خوری. باید یادبگیری که هر دستی روی سرت دست نوازش نیست تا ناغافل تو سری خور بار نیایی. باید یاد بگیری که همیشه منفعتی داشته باشی تا فراموش نشوی. آدمک ها از چیزهایی که به نفعشان نباشد دل می کنند. باید یادبگیری نقاب بازی آدمک ها را. آنها که با زبان تأییدت می کنند و در دل لیچار بارت می کنند. بفهم که دل و زبان این آدمک ها همیشه یکی نیست. گول چشم های زیبا را نخور سعی کن هجی کردن لحن نگاه ها را یاد بگیری. یادبگیر تلخ باشی، کم باشی، سگ باشی تا دلشان را نزنی، تکراری نشوی و خر فرض نشوی. دلت برای خودت بسوزد نه برای گرگی که لباس بره می پوشد. باور کن همیشه دستانی که دور گردنت حلقه می شود از عشق نیست و بوسه را به دنبال ندارد.. باید یاد بگیری که این دست ها بوی طناب دار می دهند و طعم یک مرگ تدریجی. یادبگیر که با هیچ کس رو بازی نکنی، زیادی صادق هم نباش. آدمک ها با فکرهای مسموم شان قضاوتت می کنند نه آن طور که هستی. بدبخت نباش! لااقل سیاست شان را یاد بگیر تا با پنبه سرت را نبرند. به سیگارت اعتماد کن که صادقانه عامل سرطان بودنش را اعتراف می کند اما به دوستت دارم های کسی که رنگ عوض می کند اعتماد نکن، فقط پوزخند بزن. یادبگیر همه ی حرف هایی را که به تو می زند باور نکنی. حقیقت چیزهایی است که از تو به عزیزانش می گوید وقتی که تو را به آشغال ترین  و پست ترین چیزها تشبیه می کند.. یادبگیر که آدمک ها افکار حقیقی شان را فقط هنگام عصبانیت و لا به لای شوخی هایشان به زبان می آورند.باید یادبگیری همیشه به احترام رفاقت سکوت نکنی. بی اعصاب باش.. بداخلاق باش..وحشی و بی احساس باش اما احمق نباش. نجیب نباش. اسب هم حیوان نجیبی است..! شک نکن آدمک ها رامت که کنند سوارت می شوند. باید یادبگیری که آدمک ها هم تو زرد از آب در می آیند و از این موضوع شوکه نشوی. توی دنیای آدمک هایت همه چیز ممکن است.مثل این آدمک ها نباش. برای خودت میگویم ؛ نمیخواهم یک جا تمام دنیا آوار شود روی سرت ! میفهمی ؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

429

من که نـخواسـتـم عاشقـم باشی ؛ اصلا این سه حرف عین شین قاف گند میزند به هر رابطه ای ؛ من نخواستم مثل عشق های مجازی تمام احساساتت را خرج من کنی و من همه زندگی ات باشم ؛ با دوستـی رفیقی بیرون نروی ؛ تفریح نکنی ؛ فقط من باشم ! نه ؛ من نخواستـم همه چیز طبق سلیقه من باشد ؛ آنطور که من میخواهم باشد ؛ زمانی که من میگویم بیرون برویم ؛ چیزی که من میگویم بخوریم ؛ اصلا چــه مردی میتواندآنقدرخودخواه باشد که در مورد همه چیززندگی بانویش تصمیم بگیرد ؟ من میخواستم دور از عشق و عاشقی های نمادین ؛ دور از نقاب هایی که این روزها همه به چهره شان دارند ؛دورازروابط مجازی ؛ تو باشی ؛ واقعی باشی ؛ خودت کنارم باشی ؛ نه سر در تلگرامت بخورد آنلاین ! تو باشی من باشم ؛ اصلا پاییز هم نباشد ؛ وسط تابستان باشد ؛ اصلا هوا هم ابری نباشد ؛ باران هم نبارد ؛ خیابان هم ولیعصر نباشد ؛ همان کوچه پس کوچه هاهم با تو خوب است ؛ دست هم را بگیریم و نگیریم هم فرق ندارد ؛ من میخواستم باشی ؛ خودت باشی ؛ لباسی که دوست داری را بپوشی ؛ که خودم برایت خریده باشم  لاکی که دوست داری را بزنی که خودم برایت خریده باشم ؛ میخواستم باهم باشیم اما خودمان باشیم ؛ نقابی نزنیم ؛ الکی و بی دلیل به نفع هم کوتاه نیاییم ؛ یک رابطه آهسته و پیوسته ! نه یک عشق آتشین و مهیج ! من که نخواستم عاشقم باشی بانو !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

428

 طبق آخرین تحقیقات بنده نفهم ترین آدم های روی زمین همین هایی هستند که نمیفهممد دوستشان داری ! اینکه چقدر دوستشان داری پیشکش ! حتی نمیفهمند که دوستشان داری ؛ از خیر آدم هایی که نمیفهمند دوستشان دارید بگذرید آنها به درد زندگی تان نمیخورند باید مدام از صبح علی الطلوع تا بوق سگ یادآوری کنید به هر شیوه ای آی فلانیِ نفهم دوستت دارم و در جواب مرسی خشک و خالی و سردی تحویل بگیرید ؛ کسی که نمیفهمد دوستش داری به درد قدم زدن در خیابان ولی عصر، و این بار پایین های ولی عصر، که دستشان را بگیری و از روزهایی که هنوز نبودند برایشان بگویی نمی خورند. آنها حتی به دردِ دوست داشته شدن این طور دیوانه وار دوست داشته شدن نمی خورند.حتی به درد آم نمیخورند که مثلاً پیش تو باشی و آن مانتو کوتاهه اش را هم پوشیده باشد بعد وقتی که می خواهی بروی من هی سفارش کنی که حتی اگر بند کفشت باز شد یا کیف پولت هم افتاد زمین خم نمی شوی برش داری! بعد تو هی بخندد و با تمسخربگوید اصلاً تمام مسیر را با تاکسی می رودرکه خیالت راحت شود به درد آن نمیخورند که مثلاً وقتی با هم راه می روید من یک چیزی بگویید که الکی قهر کند و بعد دستش را ول کنی و فاصله بگیری و بگویی : یه خانم هیچ وقت دستِ آقاشُ ول نمی کنه حتی اگه باهاش قهر باشه و تو همان موقع سر جایت بایستد و با همان حالت قهر دستش را به سمتت دراز کند ؛ به درد آن نمیخورد که مثلاً مَگنوم دوست داشته باشد و هر وقت که بپرسی: بستنی چی بخوریم؟ بگوید: سالار.. که من دوست دارم مثلا به درد آن نمیخورد که هر بار می پرسی من خوشگلم یا تو؟ بگوید: خُب معلومه یا من! بعد با آن خنده ی دوست داشتنی ات سریع بگوید: البته اعتماد به نفس نیستا حقیقته محضه. من هم کم نیاورم و بگویم: آره خُب تو خوشگلی من خوشگل نیستم، خوشگل ترم ! احتمالا اگر بگویید اخم و تخمش را بدنبال خواهید داشت ؛ به درد آن نمیخورند که مثلاً تو عطر کاپیتان بلک را فقط روی لباس من دوست داشته باشی و به هر کس که  زده باشد بگوید: میشه عطر آقامونُ نزنی؟حواسمُ پرت می کنه..!  به درد آن نمیخورند که مثلاًموهایش را شل و وارفته هم که ببافی بی نهایت خوش حال شوی برای این که تو ذوقم نخورد بگوید: واااای خیلی خوب بافتی. واسه اولین بار عالی بود و تا آخر شب بازش نکند به درد آن نمیخورد که مثلاً روزهایی که کار مهمی دارب قبل از این که ساعت گوشی زنگ بزند  اس ام اس بدهد خواب نمونی آقا و بعد زنگ بزند و بیدارت کندمثلاً به درد نمیخورد  

من از روی تعصب الکی آفتاب را بهانه کنم و بگویم:آستیناتُ کامل بیار پایین. دستات می سوزه!! و بگوید چشم و خنده ای تحویلم بدهی وآرام بگوید: ولی الآن که دَمه غروبه. مثلاً به درد نمیخورد که بداند که دوست ندارم موهایش را سبز و صورتی و قرمز از این رنگ های شهر نوئی کند ولی باز هر دفعه بپرسد: موهامُ رنگ کنم؟ تا من طبق معمول هر دفعه بگویم: نه موهای خودت قشنگ تره و تو اعتماد به نفس بگیری آن نفهم ترین ِ دنیا به هیچ دردی نمی خورد، اما چه می شود کرد وقتی تو همان یک نفر را دوست داری!

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

427

باخودم کلنجار رفتم که ننویسم اما نشد ! اصلا بد نیست زن ها حرف هاشون رو و طلب حقشون رو با هرعنوانی مثل کلیشه برعکس بیانکنند ؛ حتی خانومی دایرکت داد و گفت کلیشه برعکس صرفا واسه کوبیدن توهینایی که به جنس ما میکنین تو صورتتونه ! ببینید خانم های عزیز هیچ توهینی نیست ؛ زندگی یکسری قوانین داره که ما وضع نمیکنیم ؛ برای مثال برای تغییر شما از پیج اینستاگرام نباید شروع کنی ! تغییر از درون خانوادته از پدر و مادرته ؛ دخترخانم هجده ساله ای که من رو به خونشون دعوت کرد بعنوان دوست و با حضور خانواده شون برای اولین دیدار یک نوع تربیته تا دختری که جز برای مدرسه پا بیرون از خونه نذاشت ! خیلی از قواعدی که در حال رعایت اون هستیم از خانواده شروع میشه ؛ با خانوادت بجنگ! دوم اجتماع ! کشور ایران هم مثل هر کشوری یک سری قوانین داره اگر قرار باشه کشور طبق سلیقه هرکدوم از ما باشه کشور بود ؟!!!! یا باید قانون کشورت رو قبول کنی و باهاش زندگی کنی ! یا اونقدری توانایی و ازادی داشته باشی که مهاجرت کنی به کشوری که قوانینش رو دوست داری ؛ یا تا صبح قیامت غر بزنی و اعصاب خودت و اطرافیانت رو خورد کنی ! یکسری قوانین و اتفاقات هست که بله هم به ضرر خانم هاست هم آقایون ؛ مثلا مرد میتونه زن صیغه کنه ! اما زن نمیتونه مرد صیغه کنه ؛ بماند که زنی که اهل رابطه باشه بفکر صیغه نیست با هرکس بخواد بله ... یا تو دعواها به ناموس هم فحش میدند ! بماند که خانوم ها تو رانندگی به پدر مرد ها فحش میدن ! که بر پدرت لعنت و ... وجهه خوبی نداره ؛ بیشتر شبیه یک نوع بازیه ؛ یا من هم بگم کلیشه برعکس ؟ یکبار من و یک خانم ایستاده بودیم کنار خیابون تاکسی من رو سوار کرد و خانم رو کلا ندید ! کلیشه برعکس ! یکبار رفته بودم خرید دکمه پیراهنم رو تا ناف باز گذاشتم فروشنده بهم تخفیف داد خودشم جنس ها رو اورد تا دم در خونه ولی زن رو اصلا نگاهشم نکرد ! کلیشه برعکس ! یک پارک هست بنام پارک آقایان که در اون اقایان با هر پوششی بخوان تفریح میکنند اما خانم ها ندارند کلیشه برعکس و... میبینید ؟ برای جفت جنس ها هست یکجاهایی یک تبعیض هایی ! اما آیا اونقدر مهم هست که جار زده بشه ؟ زنی که دنبال رابطه ست چون در حکومت پذیرفته نیست رابطه برقرار نمیکنه ؟ زنی که بخواد بره استادیوم خودش رو شبیه مرد ها نمیکنه بره ؟ در هر کشور و دین و. آیینی این چنین هست که بلاخره با یک چیزی از اون دین ورآیین مشکل خواهید داشت ! اگر میخواین همه چیز طبق نظر شما باشه باید برید یک جزیره یک جا برای خودتون کشور بگشایید و با عقاید خودتون اداره ش کنید ! زن ها و مردهایی که سیاست دارند و از اختلاف ها حرف نمیزنند اما با تغییر خودشون طرفشون و شیوه زندگیشون زندگی رو شیرین میکنند رو بیشتر دوست دارم ؛ شاید بگید باید همه رو متقاعد کرد ؛ امامن بعنوان یک مرد ترجیح میدم این امر رو با محبت و با حرف با زن زندگیم درمیون بزارم من نمیتونم تمام زن ها رو تغییر بدم اما میتونم با محبت و صحبت با خانم خودم مشکل رو حل کنم ؛ نتیجه ش چی میشه ؟ کاری که من میکنم

مشکل رو توی زندگی من حل میکنه کاری که شما میکنید فقط یکسری استوری میشه مشکلی هم حل نمیکنه ! روی شخص واقعی زندگیتون سرمایه گذاری کنید نه روی همه و فضای مجازی!چون زندگی شما با یکنفر و طبق نظر شما و ایشونه نه طبق نظر همه

کسی که قرار باشه عقیده اش ضد عقیده تو باشه تا روز قیامت ام براش کلیشه برعکس بگی میشینه بهت میخنده کار خودشو میکنه ! تو سیاست داشته باش

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

426

آدم باید قوی باشه ؛ آدم قوی باید افسار زندگیش دستش باشه ؛ آدم قوی که افسار زندگیش دستش باشه باید رابطه هاش رو مدیریت کنه آدم قوی ای که افسار زندگیش دستشه و رابطه ش رو مدیریت میکنه اگر شخصی که دوستش داشت از زندگیش رفت به هر دلیلی باید به لحظه ای فراموش کنه ... ذهن هامون پر شده از کلیشه های غلط !!! از نظر من آدم قوی افسار زندگیش دستشه رابطه ش رو مدیریت میکنه اما راحت فراموش نمیکنه ؛ آدم قوی شکست میخوره کم باد میشه اما کم باد ادامه میده ؛ اون شخصی که معشوقه اش رو راحت فراموش میکنه قوی نیست ؛ عاشق نبوده ؛ آدم قوی باقلبش تعهد داره زیرتعهد زدن نشونه قوی بودن نیست ؛ زود فراموش کردن و کنار گذاشتن نشونه عاشق نبودنه ؛ آدم باید قوی باشه ؛ آدم قوی باید افسار زندگیش دستش باشه ؛ آدم قوی که افسار زندگیش دستش باشه باید رابطه هاش رو مدیریت کنه آدم قوی ای که افسار زندگیش دستشه و رابطه ش رو مدیریت میکنه اگر شخصی که دوستش داشت از زندگیش رفت به هر دلیلی باید به لحظه ای فراموش نمیکنه درون دلش و قلبش معشوقه اش رو دفن میکنه اما تا زمانی که جسمش زیر خاک آروم بگیره معشوقه اش رو فراموش نمیکنه ؛ شاید به همین دلیل باشه که من آدم های شکست خورده ای که زود فراموش نمیکنند و نمیتونند سریع شخص رو از زندگیشون خط بزنند بیشتر قبول دارم آدم های شکست خورده قابل اعتماد ترند برای سرمایه گذاری احساسی ؛ چون یکبار نشون دادند توی رابطه اونقدری مسئولیت پذیر هستند که اگر وارد رابطه ای شدند از جون مایه میزارن و فراموش میکنند و ای امان از دست افرادی که راحت فراموش میکنند راحت وارد رابطه جدید میشن ؛ در دلشون برای هر بنی بشری بازه این ادم ها برای من ناامن ترین آدم های روی زمین اند ؛ در تعجب ام از آدم هایی که به افرادی که راحت میتونند فراموش کنند اعتماد میکنند ؛ آیا فکر نمیکنند اون ها هم میتونند روزی راحت فراموش شوند ؟ آدم های قوی از نظر من کتبی اند 

من آدم کتبیام. اطرافیانم میدانند. یکعده با آن کنار آمدهاند٬ یکعده همچنان درصدد تغییرم هستند و عده دیگر هم ولم کردهاند به امان خداآدمی مثل من زیاد اهل تلفن حرفزدن نیست چون اصولا پای تلفن حرفی برای گفتن ندارد. هی مکث میکند٬ منتظر میماند طرف مقابل سوال کند و او جواب بدهد. خیلی همت کند وسط حرفهای طرف یک «ایول»٬ «اوه» و «خب» هم میگوید. نه که نخواهد بلد نیست چون موجودی است که میتواند یک مثنوی برای معشوقاش بنویسد اما یک «دوستت دارم» ساده را چهلدقیقه در دهان مزهمزه میکند تا بیرون بدهد.بارها پیش آمده پای تلفن شرق و غرب را به هم دوخته و تعریف کرده و بعد از نیمساعت با عصبانیت پرسیده من اینهمه برات گفتم٬ تو اصلا حرف نداری بادومتلخ؟! خب نداشتهام واقعا٬ چکار کنم. اما همین آدم که تا توانسته از صبح تلفن جواب دادن را به تاخیر انداخته٬ مثلا نشنیده٬ به پیغامگیر دایورت کرده٬ کافی است کسی ایمیل بزند یا تکستی بفرستد مثل پلنگ در هوا جواب میدهد. صدها شاهد زنده الان میتوانند بیایند و شهادت بدهند. آدم کتبی از مبدعان اساماس٬ ایمیل و حتی چت ممنون است٬ خاک پایشان است. تمامقد جلویشان بلند میشود که این امکان را دادند که وسیلهی ارتباطیاش از دهان به انگشت تغییر کاربری بدهد. آدم کتبی آدم بلاگ است. حرفهایش را مینویسد. نوت میکند٬ کامنت میگذارد. این آدم همانی است که گاها پناه میبرد به تصویر. یک عکس ساعتها مشغولش میکند٬ به وجدش می‌‌آورد. حتی سلیقه عکسیاش هم بیشتر حول و حوش اشیا و مکانهاست تا آدمها. برای همین مثلا استیفن شور را دوست دارد و دو ساعت تمام زل زدن به عکسهای کف زمین و نرده و توالت و حماماش را به جنگل و دشت و دریا ترجیح میدهد.آدم کتبی همیشه برچسب منزوی بودن خورده؛ هی زدهاند توی سرش که چرا معاشرتش کم است٬ چرا تحویل نمیگیرد٬ چرا فقط با یک سری آدم خاص ِ «اسنوب» ارتباط برقرار میکند. بقیه را نمیدانم اما در مورد خودم همیشه تصورم این بوده که شاید معاشر خوبی نباشم٬ حوصله سرببرم و یا با آدمهای جدید حرف خاصی نداشته باشم و خستهشان کنم. چون بارها پیش آمده کسانی که مرا برای بار اول دیدهاند گفتهاند توی وبلاگ یا فیسبوک پرسروصداتری٬ رمانتیکتری٬ با احساستری. آدم کتبی باید با معاشرش حرف خاصی داشته باشد٬ سوژه مشترک٬ نقاط دوسویه. اگر داشت دوست خوبی است٬ بیمعرفت نیست٬ اسنوب نیست. یک نوشته یا عکس یا خاطره مشترک با یک لیوان چایی خالی٬ میتواند او را برای ساعتها بحث و گپوگفت و قهقهه و جیغ شارژکند. باور نمیکنید؟ به جان آقای مهرجویی قسم

کاش یک ابزار دقیقی ساخته بشود برای سنجش ما کتبیها. که هرکس وسط دوستیمان بود و شک کرد٬ یک برگهای٬ میلهای چیزی بردارد و بچسباند روی پیشانیمان مثل تبسنج که نشان بدهد این دوخطی که نوشتهایم مثلا روی یخچال یا اول کتاب یا گوشهی روزنامه یا روی آینهی حمام یا اصلا راه دور برویم چرا همین دونقطه یک ستاره٬ منظورمان همان بوسه و بغل و اینها بوده؛ منظورمان همان «دوستت دارم» است٬ «برایم مهم هستید». در شناخت ما خیلی جفا شده به خدا؛ ما کتبیهای بیچاره٬ ما کتبیهای همیشهی تاریخ.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور