.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

435

راستش از دیدنِ یکسری افراد متعجب می‌شوم؛ برایم جالب ست که هنوز نسل این دست آدم ها منقرض نشده و هنوز هستند ؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچک‌ترین چیز، به وجد می‌آیند و حالشان خوش می‌شود. دلشان سبز می‌شود و لبخند را در هوا می‌زنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخی‌ها را نخوانند. افرادی که راهشان را می‌دانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت می‌برند. افرادی که می‌دانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب می‌شوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همین‌ها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج می‌‌رفت. نسیمِ صبح، واقعاً مست‌کننده بود. هوای غروب و نارنجی‌های آسمان، دلبری می‌کرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتاب‌های داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا می‌داند امید وجود داشت. حالا نمی‌دانم چه بر سرِ این‌ها آمده. نمی‌دانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفته‌ام که تقلای بیش‌ترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهره‌ام در آینه دقت می‌کردم، در خود فریاد می‌زدم: چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. چشم‌هایم مُرده است. نمی‌دانید؟ چشم‌ها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشم‌هایم مُرده استتظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را بهترنمی‌کند.صرفاً تظاهر به حال خوب، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دو راه ایجاد می‌کند. یا همه‌چیز معمولی می‌ماند و یا اینکه گندش در می‌آید و حال بدِ غریبی به آدمیزاد دست می‌دهد.کرخت شده ام ، انگیزه ای برای گفتن یک کلمه در بحث های تاکسی و مترو و جمع های دوستانه و فامیلی ندارم ، بحث گرانی و اختلاس و اینها که راه می افتد سرم را به درون کتابی میبرم اگر همراهم باشد و اگر هم نبود دیواری از افکارم را به دور خودم میکشم ، سکوت غنمیتی است که این روزها از هر چیزی آرامش بخش تر است. ترجیح می دهم تنها باشم ، ساکت باشم ، چشم هایم را ببندم تا اینکه بخواهم احمقانه رفتار کنم و بار حضور دیگران را بپردازم ، تا اینکه با آدم هایی باشم که ملال آورند ، آروزیم داشتن و بودن آدم هایی دور و برم هست که بودنشان عمق بدهد به حرف هایمان ، فکر و شکل و ایده و انرژی و شادی.

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

434

دوست داشتم حس کنم دوست داشتن از طرف تو چه حسی میتواند داشته باشد ؛ اصلا وقتی عاشق میشوی چشم هایت چگونه میشود نگاه کردن هایت چگونه میشود ؛ حرف زدن هایت چگونه خواهد شد  

دوست داشتم حس کنم وقتی حسابی عاشق شدی، چه شکلی می شوی؟! وقتی چشم هایت به غیر از او هیچ کس دیگر را ندید چه شکلی می شوی؟! چشم هایت چه رنگی می شوند؟! دوربین ات را دستت می گیری که از او عکس بگیری؟! او بشود سوژه ی زندگیت؟ که فقط از او عکس بگیری؟! از راه رفتنش؟ از ناگهانی برگشتنش سمت تو؟ از دست هایش؟ موهای بهم ریخته اش؟ از خنده هایش از صورت غم داشته اش.. از صورت خیس اش.از حرف زدنش با موبایل از حرف زدنش با موبایل و بازی کردنش با روکشِ پوسته پوسته شده ی صندلی و ضرب گرفتن هایش پشت قاب گوشی

ای کاش می شد ورژنِ عاشق ِتو را دید، چشم هایت را که دو دو می کنند دید، دست های عاشق تو را دید، ساعت ِچندمیلیونی عاشقت را دید، کفش های عاشق تو را دید، عطر های عاشق تو را بویید..اصلا همه ی عاشق تو را دید، همه ی تو ی عاشق را دید! تا بفهمم چقدر به من شبیه است، منی که تمام شهر همه ی عاشقم را دیدند و خواندنــد

عاشق که شدی چه شکلی می شوی؟! شکل عاشق شده ات چقــــــدر میتواند زیبا باشد ؟ شاید بشوی از همین سانتال مانتال ها ! همیشه فکر می کردم تحمل این دخترهایی را که ظرافت و لطافت از سر و رویشان چکه می کند و با کلی نازو عشوه روزشان شب می شود را ندارم. از همان هایی که موهایشان تا کمرشان است و خوب عربی می رقصند. یک عالمه کفش پاشنه بلند هم دارند و با کلی قر و فر راه می روند و موقع حرف زدن "س" و "ش" و "چ" و "ژ" شان هم بدجور می زند!! مثلاً سلام که می کنی یک ربع طول می کشد تا س و ل و الف و م  را روی هم سوار کنند و تمام عناصِر وجودیشان را به کار بگیرند تا با حرکات دست و صورت و قر گردن و کمر و یحتمل یک چشمک دوستانه و خنده ی نمکین و صدای کشدار جوابت را بدهندبه خیالشان در روزمرگی های معمولی شان هم بایدنقش شاهزاده ی قصه های هزار و یک شب را تمام و کمال ایفا کنند. اتفاقاً اعتماد به نفس غلیظشان هم آنقدر گلوگیر است که از حلق آدم پایین نمی رود که نمی رود. درست است خیلی وقت ها نمی توانی با آن آدم های نادر که گفتم کنار بیایی اما می شود!! شاید نتوانی در جوارشان بنشینی و فوتبال یا فیلم آمریکایی ببینی و بحث های منتقدانه بکنی یا اینکه با هم حبیب و شجریان گوش بدهید و گاهی هم خوانی کنید و هی زِرتُ زرت چایی بخورید و اصلاً هم حوصله تان سر نرود یا شاید اصلاً نتوانی با اینجور آدم ها قرار سفره خانه یا غذاخوری های سنتی بگذاری و لبو و باقالی بخوری و از این جیگرکی های کنار خیابانی دل و جیگر و خوش گوشت بگیری و به بدن بزنی؛ اما مثلاً می توانی با آن ها به کافه یا یک پارک پر از دار و درخت و گل و سنبل و بلبل بروی و هی پیاده روی کنید باهم، و حین حرف زدن هی این و آن را سوژه کنید و بخندید بعد هم که خسته شدید روی یک صندلی بنشینید و او همش برایتان از بازیگر کره ای مورد علاقه اش- از همان هایی که زن یا مرد بودنشان از روی قیافه قابل تشخیص نیست- بگوید و تو هم یک لبخند گشاد تحویلش بدهی ومثلاً گوش بدهی و اظهار نظرهای ناشیانه بکنی. در آخر هم، شب وقتی از یک دور دورِ حسابی برمی گردید  با هم بستنی سالار بخورید و او همانطور که سر به هوا راه می رود و چشمک ستارگان را دید می زند برایت از ستاره ها و زیبایی شان صحبت کند و تو تازه بفهمی که ستاره ها هم می توانند جالب و دوست داشتنی باشند!! خلاصه این انسان های نادر که گفتم آنقدرها هم که من فکر می کردم غیر قابل تحمل نیستند؛ فقط باید برای وارد شدن به دنیایشان آستانه ی تحمل و کوتاه آمدن هایت را بالا ببری و یک قلم بگیری دستت و نقاط مشترک انگشت شمارتان را پررنگ کنی حس میکنم عاشق که بشوی از همین ها بشوی که نمیتوانم با آنها کانکت شوم ! اما باز هم میگویم زن باید زن باشد ؛ خیلی کارها برای خانوم هاست ؛ مثل گریه، مثل حسودی، مثل آشپزی، مثل خریداما میدانی ؟ وقتی یک مرد انجامشان میدهد، یعنی خانمی نیست توی زندگی اش که گریه کند که نازش را بخرد، حسودی کند که ارامش کند آشپزی کند که از دستپختش تعریف کند و مدام بخواهد برود خرید؛ اون مرد با زن درونش دارد زندگی میکند، همانی که دفن شده توی خاطراتش و مرد با گریه و حسودی و آشپزی و خرید، فقط و فقط نبش قبر میکند تا شاید بتواند اون جنازه رو احیا کند اما . . . سانتال بودن یاخاکی بودنت فرق ندارد مهم این ست که دفنی در وجودم اما نیستی در کنارم ! متوجهی ؟ 

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

433


{ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ }

هر کس را بخواهی، عزت می دهی، و هر که را بخواهی خوار می کنی...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

432

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم ....

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

431

دخترک زیبا بود. قد بلند و باوقار بود. با قرآن انس داشت اما صدایش چنگی به دل نمی زد. پسرک زیبا بود. اندام خوش فرم و ورزیده ای داشت. اتفاقاً صدای خوبی هم داشت و خوب مست می کرد!! میعادگاهشان قبرستان بود. دخترک بر سر مزار پدرش قرآن می خواند تا آرام بگیرد و پسرک کمی آن طرف تر با پوتین های واکس نخورده و ساک خاکی و کله ی تراشیده سر مزار عروسش که هرگز به حجله نرفت مست می کرد تا آرام بگیرد. متوجه ی هم بودند. به دیدن هم عادت کرده بودند. گاهی با هم صحبت می کردند. پسرک دل بسته بود و دخترک اما الکلی بودنش را بهانه می کرد. مدتها می گذشت نه دخترک قرآن را کنار می گذاشت نه پسرک الکل را و علاقه ای که همچنان وجود داشت و دیدار مکررشان که پسرک را برای به دست آوردن دختر زیبا مصمم تر می کرد. اما ترک الکل شرط شده بود!! پسر قبول کرد که الکل را کنار بگذارد و فارغ از مستی با دختر مورد علاقه اش سر سفره ی عقد بنشیند. دخترک اما انگار هنوز مردد بود و دلهره ی چیزی را داشت. پس قرار بر این شد که دوتایی قرآن را ختم کنند و بعد از سی روز قرار ازدواجشان را بگذارند. 16 روز از این قرار می گذشت و هر کدام به نوبت روزی یک جزء را در میعادگاه همیشگی شان در حضور هم می خواندند. از قضا آن روز نوبت پسرک بود و دختر مهمان صدای زیبایش!! قرآن خواندنش که تمام شد آن را به دخترک داد و برای خریدن شمع و گلاب چند دقیقه ای او را تنها گذاشت. شمع ها در سکوت می سوختند و بوی گلاب فضا را معطر کرده بود. در مسیر بازگشت به خانه دخترک هنگام خداحافظی قرآن کیفی کوچکی را که همیشه همراه داشت به پسر داد و گفت این یک هدیه است. من برای مدتی نمی توانم در محل همیشگی حاضر باشم. سوال نکن. چون معلوم نیست غیبتم تا کی به طول بیانجامد. قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی و با لبخندی پسرک را ترک کرد. آن شب پسر عجیب در خیالاتش غوطه ور بود و فکر این که شاید دخترک برای همیشه ترکش کرده باشد خواب را از چشمانش گرفته بود و او را به سمت الکل سوق می داد. در تمام این 16 روز لب به مشروب نزده بود  اما حالا دوباره مستی های شبانه اش برگشته بود و همین باعث شده بود که از قرآن فاصله بگیرد. دخترک هر از گاهی زنگ می زد و می پرسید تو سر نویت قرآنت را می خوانی دیگر مگر نه؟! و پسر در جواب با نگاهی به قرآن کیفی خاک گرفته ی روی میز می گفت البته معلوم است که می خوانم... یک هفته به همین روال گذشت. این بار دخترک وقتی تماس گرفت صدایش خسته بود، انگار از چیزی رنج می برد و دم نمی زد. با همان حالت اسَفبارش از پسر خواست که مابقی قرآن را تا انتها خودش به تنهایی بخواند و هنگام خداحافظی با لحن ملتمسانه ای تاکید کرد مطمئن باشم که می خوانی؟.. و پسرک به دروغ برای اطمینان دادن به او گفت بله عزیزم مطمئن باش... روز ها از پس هم می گذشتند و دیگر از تماس های دخترک خبری نبود و پسر به این باور رسیده بود که دیگر او را نخواهد دید. خسته و کلافه بود و یادش آمد که امشب آخرین شب است و طبق قرار باید قرآن ختم می شد.اتفاقاً آن شب مست نبود. دستش به سمت قرآن روی میز رفت. آن را بوسید و بازش کرد. بوی گلاب می داد. چشمش به کاعذ لای قرآن افتاد و نوشته ای که با دست خط دخترک قلم خورده بود:

  برای سرباز کوچولوی پادگان قلبم

سلام. راستش را بخواهی نمی دانستم مسئله ی بیماری ام را چگونه با تو در میان بگذارم به خاطر همین شرط ختم قرآن را برای ازدواجمان گذاشتم تا به واسطه ی کلام خدا هم الکل را کنار بگذاری و هم در جریان بیماری ام قرار بگیری. نمی دانم الان که این نوشته را می خوانی دقیقاً چند روز از قرارمان می گذرد، اگر سر قولت مانده باشی و به خاطر مستی از قرآن فاصله نگرفته باشی حتماً می توانی من را قبل از اینکه به خانه ی ابدی ام رفته باشم در بیمارستان... ملاقات کنی. با شروع دوره ی شیمی درمانی ام دیگر یقین پیدا کرده ام که امیدی به ماندنم در این دنیا نیست. اما اگر مستی را به هدیه ام ترجیح داده باشی احتمالاً به موقع نمی رسی و نمی توانم با تو سر سفره ی عقد بنشینم چون آن موقع دیگر من سرم را تراشیده ام و برای رفتن به سربازی آماده ام!! در این صورت قرارمان همان میعادگاه همیشگی، زیر پای پدرم... اگر آمدی پاک باش و برای آرامش روحم مرا میهمان صدایت کن...

... صورت پسرک از اشک خیس شده بود و مدام جملات دخترک در آخرین دیدار برایش تکرار می شد... قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی...!!

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

430

باید یادبگیری که سنگین ترین ضربه ها را از نزدیک ترین اشخاص زندگی ات می خوری. باید یادبگیری که هر دستی روی سرت دست نوازش نیست تا ناغافل تو سری خور بار نیایی. باید یاد بگیری که همیشه منفعتی داشته باشی تا فراموش نشوی. آدمک ها از چیزهایی که به نفعشان نباشد دل می کنند. باید یادبگیری نقاب بازی آدمک ها را. آنها که با زبان تأییدت می کنند و در دل لیچار بارت می کنند. بفهم که دل و زبان این آدمک ها همیشه یکی نیست. گول چشم های زیبا را نخور سعی کن هجی کردن لحن نگاه ها را یاد بگیری. یادبگیر تلخ باشی، کم باشی، سگ باشی تا دلشان را نزنی، تکراری نشوی و خر فرض نشوی. دلت برای خودت بسوزد نه برای گرگی که لباس بره می پوشد. باور کن همیشه دستانی که دور گردنت حلقه می شود از عشق نیست و بوسه را به دنبال ندارد.. باید یاد بگیری که این دست ها بوی طناب دار می دهند و طعم یک مرگ تدریجی. یادبگیر که با هیچ کس رو بازی نکنی، زیادی صادق هم نباش. آدمک ها با فکرهای مسموم شان قضاوتت می کنند نه آن طور که هستی. بدبخت نباش! لااقل سیاست شان را یاد بگیر تا با پنبه سرت را نبرند. به سیگارت اعتماد کن که صادقانه عامل سرطان بودنش را اعتراف می کند اما به دوستت دارم های کسی که رنگ عوض می کند اعتماد نکن، فقط پوزخند بزن. یادبگیر همه ی حرف هایی را که به تو می زند باور نکنی. حقیقت چیزهایی است که از تو به عزیزانش می گوید وقتی که تو را به آشغال ترین  و پست ترین چیزها تشبیه می کند.. یادبگیر که آدمک ها افکار حقیقی شان را فقط هنگام عصبانیت و لا به لای شوخی هایشان به زبان می آورند.باید یادبگیری همیشه به احترام رفاقت سکوت نکنی. بی اعصاب باش.. بداخلاق باش..وحشی و بی احساس باش اما احمق نباش. نجیب نباش. اسب هم حیوان نجیبی است..! شک نکن آدمک ها رامت که کنند سوارت می شوند. باید یادبگیری که آدمک ها هم تو زرد از آب در می آیند و از این موضوع شوکه نشوی. توی دنیای آدمک هایت همه چیز ممکن است.مثل این آدمک ها نباش. برای خودت میگویم ؛ نمیخواهم یک جا تمام دنیا آوار شود روی سرت ! میفهمی ؟

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

429

من که نـخواسـتـم عاشقـم باشی ؛ اصلا این سه حرف عین شین قاف گند میزند به هر رابطه ای ؛ من نخواستم مثل عشق های مجازی تمام احساساتت را خرج من کنی و من همه زندگی ات باشم ؛ با دوستـی رفیقی بیرون نروی ؛ تفریح نکنی ؛ فقط من باشم ! نه ؛ من نخواستـم همه چیز طبق سلیقه من باشد ؛ آنطور که من میخواهم باشد ؛ زمانی که من میگویم بیرون برویم ؛ چیزی که من میگویم بخوریم ؛ اصلا چــه مردی میتواندآنقدرخودخواه باشد که در مورد همه چیززندگی بانویش تصمیم بگیرد ؟ من میخواستم دور از عشق و عاشقی های نمادین ؛ دور از نقاب هایی که این روزها همه به چهره شان دارند ؛دورازروابط مجازی ؛ تو باشی ؛ واقعی باشی ؛ خودت کنارم باشی ؛ نه سر در تلگرامت بخورد آنلاین ! تو باشی من باشم ؛ اصلا پاییز هم نباشد ؛ وسط تابستان باشد ؛ اصلا هوا هم ابری نباشد ؛ باران هم نبارد ؛ خیابان هم ولیعصر نباشد ؛ همان کوچه پس کوچه هاهم با تو خوب است ؛ دست هم را بگیریم و نگیریم هم فرق ندارد ؛ من میخواستم باشی ؛ خودت باشی ؛ لباسی که دوست داری را بپوشی ؛ که خودم برایت خریده باشم  لاکی که دوست داری را بزنی که خودم برایت خریده باشم ؛ میخواستم باهم باشیم اما خودمان باشیم ؛ نقابی نزنیم ؛ الکی و بی دلیل به نفع هم کوتاه نیاییم ؛ یک رابطه آهسته و پیوسته ! نه یک عشق آتشین و مهیج ! من که نخواستم عاشقم باشی بانو !

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

428

 طبق آخرین تحقیقات بنده نفهم ترین آدم های روی زمین همین هایی هستند که نمیفهممد دوستشان داری ! اینکه چقدر دوستشان داری پیشکش ! حتی نمیفهمند که دوستشان داری ؛ از خیر آدم هایی که نمیفهمند دوستشان دارید بگذرید آنها به درد زندگی تان نمیخورند باید مدام از صبح علی الطلوع تا بوق سگ یادآوری کنید به هر شیوه ای آی فلانیِ نفهم دوستت دارم و در جواب مرسی خشک و خالی و سردی تحویل بگیرید ؛ کسی که نمیفهمد دوستش داری به درد قدم زدن در خیابان ولی عصر، و این بار پایین های ولی عصر، که دستشان را بگیری و از روزهایی که هنوز نبودند برایشان بگویی نمی خورند. آنها حتی به دردِ دوست داشته شدن این طور دیوانه وار دوست داشته شدن نمی خورند.حتی به درد آم نمیخورند که مثلاً پیش تو باشی و آن مانتو کوتاهه اش را هم پوشیده باشد بعد وقتی که می خواهی بروی من هی سفارش کنی که حتی اگر بند کفشت باز شد یا کیف پولت هم افتاد زمین خم نمی شوی برش داری! بعد تو هی بخندد و با تمسخربگوید اصلاً تمام مسیر را با تاکسی می رودرکه خیالت راحت شود به درد آن نمیخورند که مثلاً وقتی با هم راه می روید من یک چیزی بگویید که الکی قهر کند و بعد دستش را ول کنی و فاصله بگیری و بگویی : یه خانم هیچ وقت دستِ آقاشُ ول نمی کنه حتی اگه باهاش قهر باشه و تو همان موقع سر جایت بایستد و با همان حالت قهر دستش را به سمتت دراز کند ؛ به درد آن نمیخورد که مثلاً مَگنوم دوست داشته باشد و هر وقت که بپرسی: بستنی چی بخوریم؟ بگوید: سالار.. که من دوست دارم مثلا به درد آن نمیخورد که هر بار می پرسی من خوشگلم یا تو؟ بگوید: خُب معلومه یا من! بعد با آن خنده ی دوست داشتنی ات سریع بگوید: البته اعتماد به نفس نیستا حقیقته محضه. من هم کم نیاورم و بگویم: آره خُب تو خوشگلی من خوشگل نیستم، خوشگل ترم ! احتمالا اگر بگویید اخم و تخمش را بدنبال خواهید داشت ؛ به درد آن نمیخورند که مثلاً تو عطر کاپیتان بلک را فقط روی لباس من دوست داشته باشی و به هر کس که  زده باشد بگوید: میشه عطر آقامونُ نزنی؟حواسمُ پرت می کنه..!  به درد آن نمیخورند که مثلاًموهایش را شل و وارفته هم که ببافی بی نهایت خوش حال شوی برای این که تو ذوقم نخورد بگوید: واااای خیلی خوب بافتی. واسه اولین بار عالی بود و تا آخر شب بازش نکند به درد آن نمیخورد که مثلاً روزهایی که کار مهمی دارب قبل از این که ساعت گوشی زنگ بزند  اس ام اس بدهد خواب نمونی آقا و بعد زنگ بزند و بیدارت کندمثلاً به درد نمیخورد  

من از روی تعصب الکی آفتاب را بهانه کنم و بگویم:آستیناتُ کامل بیار پایین. دستات می سوزه!! و بگوید چشم و خنده ای تحویلم بدهی وآرام بگوید: ولی الآن که دَمه غروبه. مثلاً به درد نمیخورد که بداند که دوست ندارم موهایش را سبز و صورتی و قرمز از این رنگ های شهر نوئی کند ولی باز هر دفعه بپرسد: موهامُ رنگ کنم؟ تا من طبق معمول هر دفعه بگویم: نه موهای خودت قشنگ تره و تو اعتماد به نفس بگیری آن نفهم ترین ِ دنیا به هیچ دردی نمی خورد، اما چه می شود کرد وقتی تو همان یک نفر را دوست داری!

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

427

باخودم کلنجار رفتم که ننویسم اما نشد ! اصلا بد نیست زن ها حرف هاشون رو و طلب حقشون رو با هرعنوانی مثل کلیشه برعکس بیانکنند ؛ حتی خانومی دایرکت داد و گفت کلیشه برعکس صرفا واسه کوبیدن توهینایی که به جنس ما میکنین تو صورتتونه ! ببینید خانم های عزیز هیچ توهینی نیست ؛ زندگی یکسری قوانین داره که ما وضع نمیکنیم ؛ برای مثال برای تغییر شما از پیج اینستاگرام نباید شروع کنی ! تغییر از درون خانوادته از پدر و مادرته ؛ دخترخانم هجده ساله ای که من رو به خونشون دعوت کرد بعنوان دوست و با حضور خانواده شون برای اولین دیدار یک نوع تربیته تا دختری که جز برای مدرسه پا بیرون از خونه نذاشت ! خیلی از قواعدی که در حال رعایت اون هستیم از خانواده شروع میشه ؛ با خانوادت بجنگ! دوم اجتماع ! کشور ایران هم مثل هر کشوری یک سری قوانین داره اگر قرار باشه کشور طبق سلیقه هرکدوم از ما باشه کشور بود ؟!!!! یا باید قانون کشورت رو قبول کنی و باهاش زندگی کنی ! یا اونقدری توانایی و ازادی داشته باشی که مهاجرت کنی به کشوری که قوانینش رو دوست داری ؛ یا تا صبح قیامت غر بزنی و اعصاب خودت و اطرافیانت رو خورد کنی ! یکسری قوانین و اتفاقات هست که بله هم به ضرر خانم هاست هم آقایون ؛ مثلا مرد میتونه زن صیغه کنه ! اما زن نمیتونه مرد صیغه کنه ؛ بماند که زنی که اهل رابطه باشه بفکر صیغه نیست با هرکس بخواد بله ... یا تو دعواها به ناموس هم فحش میدند ! بماند که خانوم ها تو رانندگی به پدر مرد ها فحش میدن ! که بر پدرت لعنت و ... وجهه خوبی نداره ؛ بیشتر شبیه یک نوع بازیه ؛ یا من هم بگم کلیشه برعکس ؟ یکبار من و یک خانم ایستاده بودیم کنار خیابون تاکسی من رو سوار کرد و خانم رو کلا ندید ! کلیشه برعکس ! یکبار رفته بودم خرید دکمه پیراهنم رو تا ناف باز گذاشتم فروشنده بهم تخفیف داد خودشم جنس ها رو اورد تا دم در خونه ولی زن رو اصلا نگاهشم نکرد ! کلیشه برعکس ! یک پارک هست بنام پارک آقایان که در اون اقایان با هر پوششی بخوان تفریح میکنند اما خانم ها ندارند کلیشه برعکس و... میبینید ؟ برای جفت جنس ها هست یکجاهایی یک تبعیض هایی ! اما آیا اونقدر مهم هست که جار زده بشه ؟ زنی که دنبال رابطه ست چون در حکومت پذیرفته نیست رابطه برقرار نمیکنه ؟ زنی که بخواد بره استادیوم خودش رو شبیه مرد ها نمیکنه بره ؟ در هر کشور و دین و. آیینی این چنین هست که بلاخره با یک چیزی از اون دین ورآیین مشکل خواهید داشت ! اگر میخواین همه چیز طبق نظر شما باشه باید برید یک جزیره یک جا برای خودتون کشور بگشایید و با عقاید خودتون اداره ش کنید ! زن ها و مردهایی که سیاست دارند و از اختلاف ها حرف نمیزنند اما با تغییر خودشون طرفشون و شیوه زندگیشون زندگی رو شیرین میکنند رو بیشتر دوست دارم ؛ شاید بگید باید همه رو متقاعد کرد ؛ امامن بعنوان یک مرد ترجیح میدم این امر رو با محبت و با حرف با زن زندگیم درمیون بزارم من نمیتونم تمام زن ها رو تغییر بدم اما میتونم با محبت و صحبت با خانم خودم مشکل رو حل کنم ؛ نتیجه ش چی میشه ؟ کاری که من میکنم

مشکل رو توی زندگی من حل میکنه کاری که شما میکنید فقط یکسری استوری میشه مشکلی هم حل نمیکنه ! روی شخص واقعی زندگیتون سرمایه گذاری کنید نه روی همه و فضای مجازی!چون زندگی شما با یکنفر و طبق نظر شما و ایشونه نه طبق نظر همه

کسی که قرار باشه عقیده اش ضد عقیده تو باشه تا روز قیامت ام براش کلیشه برعکس بگی میشینه بهت میخنده کار خودشو میکنه ! تو سیاست داشته باش

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

426

آدم باید قوی باشه ؛ آدم قوی باید افسار زندگیش دستش باشه ؛ آدم قوی که افسار زندگیش دستش باشه باید رابطه هاش رو مدیریت کنه آدم قوی ای که افسار زندگیش دستشه و رابطه ش رو مدیریت میکنه اگر شخصی که دوستش داشت از زندگیش رفت به هر دلیلی باید به لحظه ای فراموش کنه ... ذهن هامون پر شده از کلیشه های غلط !!! از نظر من آدم قوی افسار زندگیش دستشه رابطه ش رو مدیریت میکنه اما راحت فراموش نمیکنه ؛ آدم قوی شکست میخوره کم باد میشه اما کم باد ادامه میده ؛ اون شخصی که معشوقه اش رو راحت فراموش میکنه قوی نیست ؛ عاشق نبوده ؛ آدم قوی باقلبش تعهد داره زیرتعهد زدن نشونه قوی بودن نیست ؛ زود فراموش کردن و کنار گذاشتن نشونه عاشق نبودنه ؛ آدم باید قوی باشه ؛ آدم قوی باید افسار زندگیش دستش باشه ؛ آدم قوی که افسار زندگیش دستش باشه باید رابطه هاش رو مدیریت کنه آدم قوی ای که افسار زندگیش دستشه و رابطه ش رو مدیریت میکنه اگر شخصی که دوستش داشت از زندگیش رفت به هر دلیلی باید به لحظه ای فراموش نمیکنه درون دلش و قلبش معشوقه اش رو دفن میکنه اما تا زمانی که جسمش زیر خاک آروم بگیره معشوقه اش رو فراموش نمیکنه ؛ شاید به همین دلیل باشه که من آدم های شکست خورده ای که زود فراموش نمیکنند و نمیتونند سریع شخص رو از زندگیشون خط بزنند بیشتر قبول دارم آدم های شکست خورده قابل اعتماد ترند برای سرمایه گذاری احساسی ؛ چون یکبار نشون دادند توی رابطه اونقدری مسئولیت پذیر هستند که اگر وارد رابطه ای شدند از جون مایه میزارن و فراموش میکنند و ای امان از دست افرادی که راحت فراموش میکنند راحت وارد رابطه جدید میشن ؛ در دلشون برای هر بنی بشری بازه این ادم ها برای من ناامن ترین آدم های روی زمین اند ؛ در تعجب ام از آدم هایی که به افرادی که راحت میتونند فراموش کنند اعتماد میکنند ؛ آیا فکر نمیکنند اون ها هم میتونند روزی راحت فراموش شوند ؟ آدم های قوی از نظر من کتبی اند 

من آدم کتبیام. اطرافیانم میدانند. یکعده با آن کنار آمدهاند٬ یکعده همچنان درصدد تغییرم هستند و عده دیگر هم ولم کردهاند به امان خداآدمی مثل من زیاد اهل تلفن حرفزدن نیست چون اصولا پای تلفن حرفی برای گفتن ندارد. هی مکث میکند٬ منتظر میماند طرف مقابل سوال کند و او جواب بدهد. خیلی همت کند وسط حرفهای طرف یک «ایول»٬ «اوه» و «خب» هم میگوید. نه که نخواهد بلد نیست چون موجودی است که میتواند یک مثنوی برای معشوقاش بنویسد اما یک «دوستت دارم» ساده را چهلدقیقه در دهان مزهمزه میکند تا بیرون بدهد.بارها پیش آمده پای تلفن شرق و غرب را به هم دوخته و تعریف کرده و بعد از نیمساعت با عصبانیت پرسیده من اینهمه برات گفتم٬ تو اصلا حرف نداری بادومتلخ؟! خب نداشتهام واقعا٬ چکار کنم. اما همین آدم که تا توانسته از صبح تلفن جواب دادن را به تاخیر انداخته٬ مثلا نشنیده٬ به پیغامگیر دایورت کرده٬ کافی است کسی ایمیل بزند یا تکستی بفرستد مثل پلنگ در هوا جواب میدهد. صدها شاهد زنده الان میتوانند بیایند و شهادت بدهند. آدم کتبی از مبدعان اساماس٬ ایمیل و حتی چت ممنون است٬ خاک پایشان است. تمامقد جلویشان بلند میشود که این امکان را دادند که وسیلهی ارتباطیاش از دهان به انگشت تغییر کاربری بدهد. آدم کتبی آدم بلاگ است. حرفهایش را مینویسد. نوت میکند٬ کامنت میگذارد. این آدم همانی است که گاها پناه میبرد به تصویر. یک عکس ساعتها مشغولش میکند٬ به وجدش می‌‌آورد. حتی سلیقه عکسیاش هم بیشتر حول و حوش اشیا و مکانهاست تا آدمها. برای همین مثلا استیفن شور را دوست دارد و دو ساعت تمام زل زدن به عکسهای کف زمین و نرده و توالت و حماماش را به جنگل و دشت و دریا ترجیح میدهد.آدم کتبی همیشه برچسب منزوی بودن خورده؛ هی زدهاند توی سرش که چرا معاشرتش کم است٬ چرا تحویل نمیگیرد٬ چرا فقط با یک سری آدم خاص ِ «اسنوب» ارتباط برقرار میکند. بقیه را نمیدانم اما در مورد خودم همیشه تصورم این بوده که شاید معاشر خوبی نباشم٬ حوصله سرببرم و یا با آدمهای جدید حرف خاصی نداشته باشم و خستهشان کنم. چون بارها پیش آمده کسانی که مرا برای بار اول دیدهاند گفتهاند توی وبلاگ یا فیسبوک پرسروصداتری٬ رمانتیکتری٬ با احساستری. آدم کتبی باید با معاشرش حرف خاصی داشته باشد٬ سوژه مشترک٬ نقاط دوسویه. اگر داشت دوست خوبی است٬ بیمعرفت نیست٬ اسنوب نیست. یک نوشته یا عکس یا خاطره مشترک با یک لیوان چایی خالی٬ میتواند او را برای ساعتها بحث و گپوگفت و قهقهه و جیغ شارژکند. باور نمیکنید؟ به جان آقای مهرجویی قسم

کاش یک ابزار دقیقی ساخته بشود برای سنجش ما کتبیها. که هرکس وسط دوستیمان بود و شک کرد٬ یک برگهای٬ میلهای چیزی بردارد و بچسباند روی پیشانیمان مثل تبسنج که نشان بدهد این دوخطی که نوشتهایم مثلا روی یخچال یا اول کتاب یا گوشهی روزنامه یا روی آینهی حمام یا اصلا راه دور برویم چرا همین دونقطه یک ستاره٬ منظورمان همان بوسه و بغل و اینها بوده؛ منظورمان همان «دوستت دارم» است٬ «برایم مهم هستید». در شناخت ما خیلی جفا شده به خدا؛ ما کتبیهای بیچاره٬ ما کتبیهای همیشهی تاریخ.

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

425

بخوام درستش رو برات تعریف کنم این میشه که از بلاتکلیفی درمیای بد هست اما نتیجه خوب خواهد شد ؛ تا زمانی که هست ؛ تا زمانی که دم و بازدم میکنه روی همین زمین که توهم نفس میکشی ؛ تا زمانی که هست و هرشب همون ماهی که بهش خیره میشی موزیک گوش میدی همون ماه پنجره اتاقش بغل کرده و اتاقش رو روشن ؛ تا زمانی که پل هست ؛ حتی پل های مخروبه که اگر کمی تلاش باشه میشه از روش برگشت ؛ تا زمانی که زنده ست مدام فکر میکنی شاید برگشت ؛ شاید برگشتم ؛ شاید یکروز یکجایی یک صحنه ای دید یادت افتاد تصمیم گرفت برگشت ؛ شاید شاید شاید ... مثل بیماری که روی تخت بیمارستان داری و از پشت شیشه نگاهش میکنی وتو کما به سر میبره ؛ مدام دلت امید داره ؛ شاید باز بهوش اومد ؛ شاید باز به زندگی برگشت ؛ شاید یکساعت بعد شاید یکروز بعد شاید یکسال بعد ؛ میبینی که هنوز تنفس داره هنوز قلبش میزنه ؛ اما مثل این میمونه که نشستی داری نگاهش میکنی میبینی به چشم یک پارچه سفید میکشن روش دکتر هم با همون ژست همیشگیش میگه متاسفم ! فوت شد ! تموم شاید هات به هرگز تبدیل خواهد شد ؛ هرگز برنخواهد گشت ؛ هرگز باز چشمش رو باز نخواهد کرد ؛ با دست خودت خاکش میکنی و مطمئن میشی که دیگه برنمیگرده: سخته غم داره اما تکلیفت با خودت مشخص میشه ؛ شایدی در کار نیست ؛ وقتی وارد رابطه جدی میشه وقتی لباس سفید رو میکشه رو سرش شاید هات به هرگز تبدیل خواهد شد ؛ هرگز  برنخواهد گشت ؛ هرگز برنخواهی گشت ؛ هرگز یکروز یکجایی یک صحنه ای نخواهد دید یادت نخواهد افتاد تصمیم نخواهد گرفت برنخواهد گشت ؛ هرگز هرگز هرگز ... به دست کسی دیگر عروس خواهد شد و برنخواهد گشت ؛ غم داره ؛ ناراحتی داره ؛ اما تکلیفت مشخص میشه ؛ دیگه انتظار نداری ؛ غم داره سخت هست اما سبک میشی چون درون خودت چالش میکنی خاکش میکنی یک مشت خاک هم میریزی روی سرت ؛ میدونی ؟ خاک سرده ؛ آرومت میکنه .........

 +ازت میترسم مهدی

_دیگه از چی میترسی؟

+از خیلی چیزا ، از همون قبر مثلا ، از تاریکی ، از عاقبت کارم با تو

_من از تموم شدن نگاهت میترسم ، از شبِ بی تو میترسم ، از سکوت میترسم ، از گم کردن عطر پیراهنت ، من از جای خالی دستات بین دستام میترسم ، از نبودنت ، از ندیدنت...

صداش گم شد بین همهمهٔ اتاق ، درون خودم جیغ میزدم و  یه گوشه نشسته بودم رو پنجه هام با یقهٔ جر خورده و صورت خراشیده ، رگ گردنم میسوخت و گوشام زنگ میزد ، صدای فریاد بود فقط و گریه ، گریه و گریه و گریه... صدام رو صاف کردم و شونه هاتو تکون دادم ، اسمع افهم 

خاکت کردم ! تمام 

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

424

نمیدونم تا بحال دیدی دست و پا زدنم رو متن هام رو خوندی من رو یا نه ! اما تموم شد ؛ امشب تموم شد ؛ حجله ات رو هم رفتی ! حتما اگر بودم موقعیتش پیش میومد میخواستی بشینی بهم بگی : شاید دلت بخواد بدونی چرا بهت گفتم «دوستت دارم» و حالا دارم با یکی دیگه ازدواج میکنم ، شاید بخوای بدونی چرا نخواستم «تو» مردِ زندگیِ من باشی ، خب ، باید بگم که جواب خیلی واضحه:من از آزار دادن تو لذت میبردم!لابد خیلی دوست داشتی جوابمو نه؟ حتما این باب میل ترین جوابی بودکه میشد گفت آره؟ ولی متاسفانه این جواب درست نیست...اینکه من تو رو آزردم حرف کاملا درستیه ، اما اینکه خودم راحت و بی دغدغه و سالم از این رابطه بیرون اومدم ، نه!

قصد من هرگز آزارت نبود ، دلبری هم نبود ، ازدواج هم البته نه ، من یه دوستی ساده خواستم فقط و نه عشق ، تو عاشقانش کردی ، تو به اینجا رسوندیش ، خود ِخودِ تو ، راستش ترجیح من ازدواج با یه آدم بود که بتونم بهش تکیه کنم ، که برنامه داشته باشه واسه زندگیش ، که چند سال بعد غصهٔ نداریِ بچمو نخورم ، فشار هر سال اثاث کشی رو نبینم ، که عاشقی اگه بلد نبود (که تا حدودی بلده) زندگی رو بلد باشه ، رفیق قدیم ، من مثل تو دیوونه نیستم ، من یکم دورترم میبینم ، وقتی دیگه نخوای ازم که نصفه شب بریم بام شهر و سیگار دود کنیم ، وقتی که پای دغدغهٔ اجاره خونه و سیب زمینی و قسط سر برج به زندگیمون باز بشه ، من خواستم نباشم تا این ماجرا تو بهترین قسمتش تموم بشه ، توی عاشقانه ترین فصلش...

رفیق قدیم ، بدون منم یاد تو بودم ، منم ذهنم درگیر تو بود ، اما درگیر فردا بیشتر ، درگیر آینده ای که تو حتی یادشم نیستی بیشتر ، میدونم تنها نمیمونی ، میدونم که نمیشه و نمیتونی ، دعا میکنم خدا دیوونه ترین آدمِ دنیا رو نصیبت کنه و بهتون انقدر توان بده که برید تا اونجاها که نشد با من بری ، آرزو میکنم خوشبخت ترین باشی ، آرزو کن خوشبخت باشم ، فقط همین....

قصهٔ ما اگرچه قشنگ تموم نشد ، اما قبول کن که خیلی قشنگ بود ، خیلی ! حتما همین ها رو خواستی بگی ! اما میدونی؟؟ همه اینا کشکه عشق اگر عشق باشه عقل و محاسبات نمیتونه نظرش رو عوض کنه ؛ تو عاشق نبودی ؛ اصلا هرکس که میگه واسه خودت رفتم و نمیدونم بهم نمیخوردیم و میخاستم دغدغه ات سیب زمینی نشه و این دست شروور ها دروغ میگه ؛ داره توجیه میکنه داره ماله میکشه ؛ ادم یا عاشقه یا عاقل ! اگر عاقلی که از اول باید ببینی طرفت و همه جوره میخوای یا نه ؛ اما اگر عاشقی وسط عاشقانه عاقل نشو بگو بخاطر خودت دارم میرم ؛ اینا همش ماله ست ؛ ماخودمون ماله کش عالمیم رو ما ماله نکش ؛ کات نکنید کات کردید مرد باشید بگید عاشق نبودم ؛ بازی کردم باهات ؛ هضم این آسون تره تا اینکه دروغ بگید و طرفتون رو دراز گوش فرض کنید

پ ن

اهای غریبه ؛ میدونم لرزیدنش لذت داره ؛ ولی اون میترسه میلرزه دستاشو بگیر نزار زیاد بلرزه عادت نداره ...

پ ن

حلقه هاتون یادتون نره رو میز جلو حجله جا نزارین ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

423

بعضی وقت ها هم باید وانمود کنی که خوشحالی ؛ که حرف هایت که غم هایت بیخودی ست که برای خالی نبودن عریضه مینویسی که بس بیکاری غم میخوری ؛ که اصلا غم نداری ؛ که اصلا مگر مهم ست که چه کسی مانده چه کسی رفته چه رفیق نزدیکی که اخلاقی و مالی و مرامی بدهکار توست حتی به یک پیام ده تومانی هم تولدت را تبریک نگفت و کسی که کیلومتر ها با تو فاصله دارد و تنها یکبار تو را دیده برایت کادو میآورد ؛ بعضی وقت ها باید وانمود کنی که برایت مهم نیست از این همه آدم و میلیون میلیون معشوقه یکنفر سهم تو نیست اصلا مگر مهم ست ؟ باید وانمود کنی که خوبی ؛ حداقل درک نشدن در خوب بودن قابل تحمل ست تا اینکه بخواهی دردت را بگویی و به آزاردادن خودت متهم شوی و با یک بیخیال سر و ته ماجرا را هم بیاورد ؛ پاییز دارد میرسد ؛ اصلا برایم مهم نیست ها ؛ اما دوست داشتم بود ؛ دلم می خواد دستش رو میگرفتم میبردم بالای پل فلزی تازه ی بلوار ،تکیه میدادیم به میله ها و میگفتم : "خب...تعریف کن"،دلم می خواست نگاهش نکنم ،اصلا چشم هاش رو نگاه نکنم که خجالت نکشه  ،فقط خیابان را نگاه کنم و بگمحق داری.حق داشتی.دلم میخواست بهم تکیه کنه دلم می خواد دست هام رو بپیچونم دور تنش ،بگم از این پایین ترین پله ی طبقه ی پنجم بلند شو ،این پله ی سنگی از بس دیده تو نشستی و هق هق می کنی خسته شده ،این پله هم حوصله ی زر زرهایت را ندارن ،هیچ کس دیگر ندارد ،بیا ،بیا پیش خودم هرچقدر خواستی گریه کن.دلم می خواد بگم کار خوبی کردی اصلا که موهات رو کوتاه کردی ،هیچ هم حیف نبود.دلم می خواد ببرمش براش آب آلبالو بخرم ،بنشونمش کنارم و خورشید رو نشونش بدم که بعد از یک هفته برف در آمده ،نشانش بدم چقدر دلبر شده ،دلم می خواهد ببرمش نگهش دارم جلوی قفسه های کتاب و بگم بخر...کتاب بخر...هرچقدر میخواهی ،اصلا کوله اش را باز کنم ده تا ده تا کتاب بریزم اون تو و کوله اش را بدهم دستش ،دلم می خواد برایش پیکسل چوبی بخرم ،دلم می خواد برایش شعر بنویسم ،شال گردن بنفش بخرم براش ،کنارش تکیه بدهم به تخت ،،مجبورش کنم دست بند ببافد ،مجبورش کنم بره تمام فیلم های جشنواره را ببینه ،دیکتاتور گونه مجبورش کنم خوشبخت باشه دلم می خواد زیر پتوش کیسه آب گرم بذارم و یواشکی از آن زیر برایش تعریف کنم تمام سوتی هایی را که داده ،تمام مسخره بازی هاش، دلم می خواد برایش شال بنفش بخرم ،مجبورش کنم سر کند ،دلم می خواد بفهمه هیچ کس زنی را که از خودش متنفر است دوست نداره هیچ کس یک زن ترسو را دوست نداره.دلم میخواد به او بفهمانم زن هایی که شال بنفش سر می کنند خوشبخت ترنددلم میخواد به زور با تمام آدم هایی که با آن ها قهر کرده آشتیش بدم ،اصلا وادارش کنم به آن ها مسیج بدهد که : "دلم تنگت شده" ،برایش نرگس بخرم ، دلم می خواد از روی تخت بلندش کنم و وادارش کنم موهاش رو فر کنه و دنبال ماتیک قرمزش بگرده ،اصلا دلم می خواد ببرمش مغازه ی لوازم آرایش فروشی ،آنجا با دخترهای خوشحال و مو شرابی آشناش کنم ،شماره رد و بدل کنند و بایستند در مورد ماندگاری رژ لب های بورژوآ و ریمل حجم دهنده ای که از آن فراری بود حرف بزنند.دلم میخواد پرتش کنم توی تمام چیز هایی که ازشون فرار می کرد ،فقط از زیر این پتو در بیاد ،حرف بزنه ،اصلا فحش بده ،بگه من می خوام غمگین باشم ،میخواهم ژولیده و پف کرده باشم ،از تمام خوشحالی های زورکی و تکراری تو متنفرم ! از تو متنفرم !ولی فقط حرف بزند دلم میخواد بهم تکیه کنه اصلا بیا یکی از همین روزهای ِ پاییز را قدم بزنیم. برویم توی ِ پیاده رو های ولیعصر، توی پیاده رو های تجریش یا برویم تویِ پیاده رو های قلهک و قدم بزنیم و هربار آهنگی را زیر لب زمزمه کنیم. توی تجریش باشیم و قصد کنیم که برویم دربند و توی پیچ هاش قاه قاه بخندیم و زندگی را بگذرانیماصلا بیا یکی از همین روزهای ِ زمستان که قرار است بیاید، قرار بگذاریم زیر برف قدم بزنیم. برف بازی کنیم، آدم برفی بسازیم. بستنی بخوریم توی برف. بیا زمستانِ امسال را، زمستان  مرا خاطره بسازیم و خوب باشیمبیا زمستان امسال را بهار کنیم برای خودمان. برویم بام طهران و از ته دل فریاد بزنیم و بعدش یک ریز بخندیم و آرام شویم. از بانجی جامپینگ بپریم و آدرنالین خونمان را تا بی نهایت بالا ببریم و مرگ را برای ِ چند لحظه ملاقات کنیم و بعدش بخندیم و قدر بودنمان را، قدر رفیق بودنمان را بیش تر از چند لحظه قبل بدانیم و توی ِ سرمای ِ زمستان میانِ برف ها قدم بزنیم و هی ترانه بخوانیم و ترانه بخوانیم و ترانه بخوانیماصلن بیا قرار بگذاریم زمستان را که من به طور هولناکی دوست ش دارم، با هم بگذرانیم. بیا قول بده قبل از اینکه بهار بیاید، قبل از اینکه همه چیز شبیه ِ خوب بودن شود، قبل از اینکه همه برگردند، مابه هم برگردیم و همه چیز را خودِ خوبی کنیم نه شبیهِ خوبی... بیا و قول بده و همین یک بار را، فقط همین یک بار را، سر قول ت بمان.

پ ن

امشب مال کسی دیگه میشی دیگه نمیتونی قول بدی ... ولی من هنوز سر قولم هستم

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

422

و اما روز عرفه ای که گذشت ؛ هیچ ارتباطی به اعتقادات نداره ؛ اما کاش بفهمیمم مخلوق چه خالقی هستیم ! عرفه از ریشه عرف و هم خانواده اعتراف ست ؛ اعتراف به کار خلاف ؛ در چنین روزی جد همه انسان ها حضرت آدم به خلاف خودش اعتراف کرد ؛ که خدای متعال فرمود ای آدم در بهشت باش و لذت ببر اما به یک درخت نزدیک نشو و آدم هم به همون درخت نزدیک شد و از همون میوه درخت خورد و به همین جهت به خلافِ گوش ندادن به حرف پروردگاراز بهشت بیرون شد ؛ اما به جهت اعتراف به گناه خودش و توبه ؛ خدا هم توبه اش رو پذیرفت ؛ قسم خوب ماجرا اینجاست که خداوند از همین موضوع برای مخلوقش استفاده کرد و دستور داد که جز درگاه من اجازه نداری جایی خلاف و گناهت رو بازگو کنی ؛ جالب ست بدونید که بزرگترین گناه کبیره که بالاتر از اون نداریم و حتی گناه این عمل از زنامحسنه هم بالاتره اعتراف به گناه و خلاف در محضر هرکس وناکسی جز پروردگارست ؛ خدا تنها مختص آدم های خوب و عابد نیست ؛ حتی اگر گناه کار ترین و کثیف ترین آدم روی زمین هم که باشید باز هم خدا ؛ شما رو از بندگب خط نمیزنه و پشت شماست و دستور داده که ای فرزند آدم به گناه و خطا خودت جز درگاه من جایی حق اعتراف نداری ! کجا ؟ کدوم پادشاه ؟ کدوم امیر انقدر هوای یک فرد گناهکار و خاطی رو داره ؟ اگر میشناسید معرفی کنید! کدوم امیری اگر شما خطا کنید خطاب میکنه ایراد نداره به خودم بگو کدوم امیری اگر درحقش جفا کنید و خیانت کنید و از فرمانش سر پیچی کنید باز اغوشش رو به روتون نمیبنده و با اغوش باز پذیرای شماست ؟ کدوم امیری اگر خطا کار باشید باز هم فکر آبرو و عزت شماست ؟ در همین جهت 

#امام_صادق علیه السّلام به مفضل بن قیس که از مشکلات زندگی اش نزد دیگران شکایت کرده بود(درد دل کرده بود) ، نصیحت فرمودند:

(شرح حال و اوضاع زندگی ات را تمام و کمال به مردم نگو تا در دیدگان ایشان خوار و ذلیل نشوی!)

.

📚بحار الأنوار ج47، ص34

کاش کمی قدر خدا و امیر عالم خودمون رو بدونیم 

صد بار اگر توبه شکستی ؛ باز آ ...

#مهدی_اقتدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

421

دیگه بسه هرچی نوشتن و تایپ کردن .باید رو در رو فیس تو فیس باهات حرف بزنم ؛ میدونی ؟ لحن و صدا و حرکات اجزای صورت  تاثیرش از استیکر و کلمات خیلی بیشتره و لابد خیلی بهتر احساس واقعی منو درک خواهی کرد .باید بهت بگم که می فهمم برای این فهمیدن هم نیاز نیست که ببینم قلبت سیاه شده، کُند میزنه  یا ریه هایت نمی کشد یا انگشتت کج وایساده و قفل شده رو صفحه گوشی، نیاز نیست حتماً ببینم توی مطب دکتر  حرفهایی را نمی تونی جلوی من بزنی و وقتی او از تو میپرسه چیزی در زندگی ات هست که باهاش کنار نیمده باشی کمی مکث کنی و بگی نه و من بدونم که داری دروغ میگی و خیلی چیزها ته وجودت هست که هرگز نمیمیره، نیاز نیست حجم قرص هایی که اینروزها می خوری روببینم و نظر دکتر رو بدانم، نیاز نیست بیام بخونمت ببینم نوشته ای که آرزوهایت را در گوشه جایی می ریزی دور یا هر روز تب کنی من درجه دمای بدنت را بگیرم و بفهمم که خوب نیستی، که مریضی که هیچ کس اونی نیست که میتونه دوباره سر پات کنه، دستت رو بگیره و تو دلگرم شی، زندگی رو به چشما، صدا و خنده هایت برگردونه. تو فقط کافیه سلام کنی و لابلای حرفهایت بپرسی یعنی واقعاً دیگر برنمیگرده؟ یعنی می گویی بذارمش کنار؟ فقط کافیست سکوت کنی در برابر واقعیت های تلخ و هیچ نگویی و در آخر به بهانه ی پشت خطی بری و بدونم که حالت خوب نیست و توی تنهایی ات هر روز بیشتر در حال غرق شدنی و هیچ کاری از دستم بر نیاید که برات انجام بدممیدونم که حالت خوب نیست، و این حال بدت بدتر از صد تا تب و لرزه، بدتر از کابوس ، تو رو بیتاب کرده و منتظری یکی پیدا شه و بگه هی، نگران نباش میآد، بر میگرده تا ته ته دلت دلخوش شه حتی اگر دروغ باشه. واقعاً کاش چیزهایی که خوبم می کرد تو رو هم خوب می کرد، مثلاً همینکه بیام روی مبل خانه ات بنشینم با هم اسپرسو تلخ بخوریم با چای شکلات یا تو حواسم را به پل های نیم ساخته پرت کنی و بعد به آن بخندیم، یا حتی سه بار یک مسیر اشتباهی را بخاطر حواس پرتیت دور بزنیم. کاش اینچیزها که می دونم تو رو خوب نمی کنه خوبت می کرد.اینجور بودنت غم داره و نیاز نیست حتماً زبان باز کنی و ازش حرف بزنی می دونم خوب نیستی و هیچ مُسکنی، هیچ آرامش بخشی، هیچ قرصی دردت رو خوب نمی کند، حتی هیچ ادمی بجز یک نفر که خودش و نبودنش باعث بیماری ات شده. میفهمم و باید این را به تو می گفتم حتی اگر کمکی به خوب شدنت نکند و این رو هم باید بگویم که قرص بعضی دردها فقط تحمل و صبر برای گذر زمان است. باور کن. بهم نگو بی ذوق!
من فقط یکم بی رحمم ..کی اهمیت میده رنگِ لباست چیه و چرا با کیف و رژ لبت سِت نیست؟ اینکه موهات چتریه یا چرا وقتی های لایت میکردی اون آرایشگرِ ناشی یه شاخه کمتر توی فویل گذاشت یا اینکه زیادی دکلوره کرده به من زیاد مربوط نیست! مهم نیست ابروهات طاق شدن!ساعت ها میتونم کنارت قدم بزنم، همه ی فروشگاه های شهر رو بگردیم برای اون لباس قرمزه، ولی ته همهی "چطوره؟" پرسیدنات میگم "خوبه، بهت میاد."ولی قرن ها در مورد قشنگی خنده هات حرف میزنم و پسِ هر بار شعر خوندنت قربون صدقه ات میرم!چشماتو همین سیاه دوست دارم، حتی به طرز دیوانه واری عاشقِ "سین" زدنِ زبونتم...

اگر یک روزی نباشم کدوم آرایشگرِ حرفه ای میتونه خنده هات رو با نمره چهار بزنه تا یاد من نیوفتی؟ کجا میتونن رنگ چشمات رو هایلایت کنن؟ کدوم فروشگاه میتونه ستِ "سین" زدنِ زبونت با لحنِ شعر خوندنت رو از مُد بندازه؟! ممکنه یه روز به آینه نگاه کنی و یاد من نیوفتی؟ گفتم که بی ذوق نیستم فقط یکم بی رحمم...

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

420

ببین مسافرت های تنهایی لازمه ! ما ها فراموش کاریم ؛ فراموش میکنیم زندگیمون هیچ ربطی به دیگران نداره ؛ اینکه چیکارمیکنیم چه جوری زندگی میکنیم چی میخوریم چی میپوشیم چی گوش میدیم و... مسافرت که تنها میری با شلوارک و رکابی و دمپایی هیچکس نیست بگه آقا چرا ؟ به کسی مربوط نیست ؛ چیپس و پفک میگیری ده تا هیچکس نیست بگه بسه ! پفک میخوری میره پشت لثه هات بدون اینکه نگران باشی کسی میبینه انگشت میندازی در میاری آب رو میری بالا ؛ پاکت پاکت سیگار میکشی هیچکس نیست بگه اقا نکش ! این یاداوری میکنه زندگی تو فقط بخودت مربوطه و بس ،.. باید اولویتت خودت باشی ؛ تا صبح بیداری سیگار ماتحت به ما تحت اینهاش مهم نیست مهم اینه یاداوری شه بهت زندگی تو بخودت مربوطه و بس ! ادما باید هر چند یوقتی خودشون باشن و خودشونتا یادشون بیاد زندگیشون فقط بخودشون مربوطه ! سفر تنهایی خوبه ادم که خودش باشه خوبه ؛ هیچ چیزی مهم تر از خودت نیست ؛ میفهمی ؟ نیست ؟ رفت ؟ قبول نمیکنه باشه ؟ قبول نمیکنه کنارت باشه ؟ غرورت رو شکست قبول نکرد ؟ همون کسایی هم که کنارت بودن نیستن ؟ رفتن ؟ خب قربون شکل ماهت بشم چرا انقدر خودخوری میکنی ؟ نه تو مشکل نداری ؛ ببین خوب گوش بده ببین چی میگم ؛ زندگی همه مون از یک خط صاف شروع میشه ؛ همه آدم ها بالا پایین دارن ؛ همه آدم ها یه دره عمیق تو خط زندگیشون دارن ؛ یه دره که همه تجربه اش میکنن ؛یکی تو هجده سالگی یکی تو شصت سالگی میدونی ؟ آدم که به ته دره میرسه همه چیزش رو از دست میده ؛ زیبایی چهره ؛ زیبایی هیکل ؛ پول تو جیب ؛ رفیق ؛ دوست ؛ خانواده ؛ موقعیت ؛ شغل ؛ و ... میشه صفره صفره صفر ؛ اون روز هرکس کنارته ترکت میکنه ؛ رفیق هـــات همه اون روز ترجیح میدن تو مشکلات شخصیت دخالت نکنن درباطن به حریم شخصیت احترام میزارن اما در واقع خاصیتت رو براشون از دست دادی ؛ هیچکس حوصله گیروگرفتاری تو رو نداره ؛ همه الان درگیرزندگی خودشونـن ؛ اون روز هرکس رو که دوست داری حــتــــی وقتی جرأت میکنی و بهش میگی که دلبر جان دوستت دارم ؛ جــــوابِ دوست داشتن و درخواست برای موندن کنارت رو با مِرسی ؛ فعلا نـــه و انواع و اقسام جواب های از سر باز کن خواهی گرفت ؛ اون روزنه پول داری ته جیبت نه کسی رو کنارت داری ؛ نه ... بواسطه همین ها هم جایگاهی در نظر کسی نخواهی داشت ؛ هیچ ایرادی نداره ؛اون روز وظیفه تو اینه که عاشق خودت باشی ؛ بزار هرکس میخواد بـــــره بره ؛ هرکس میخواد نباشه ؛ نباشه ؛ هرکس ازت خوشش نمیاد ؛ نیاد هیکل و چهره و کل وجودت دیگران رو آزار میده ؟ بزار بده ؛ اما ایــن رو بدون که باید عاشق خودت باشی ؛ اگر عاشق خودت باشی باروی خوش همه رو بدرقه میکنی ؛ به تنهایی شروع میکنی از دیواره ی دره زندگیت بالا رفتن ؛ بزار هیچکس نباشه ؛ اگر افتادی خجالت نکش باز از نو شروع کن برو بالا ؛اونقدری تلاش کن که از این دره بیای بیرون وقتی آدم از دره زندگیش میاد بیرون ؛ موفقیت ها شروع میشه ؛درامد خوب ؛ هیکل قشنگ ؛ چهره زیباتر ؛ امید بیشتر ؛ و .....اما ؛ اما اون روز این توئی که برای بودن یا نبودن کسی کنارت تصمیم خواهی گرفت ؛ این توئی که تصمیم میگیری به آدم ها اجازه بدی تو رو رفیق خودشون بدونند یا نه ؛ اونوقت این توئی که ارزش پیدا میکنی ؛ ایـــن توئی که واسه دیدنت باید از قبل باهات هماهنگ کنن و این توئی کـــه حالا همون آدم هایی که روزی ترکت کرده بودند پیام میدن بهت که ای بیمعرفت کجایی ؟ که معشوقه قدیمیت پیام میده هنوزم دوسـم داری ؟  اون روز روزیه که ارزش پیدا میکنی ؛ میدونی چرا ؟  چون تو قهرمان شدی ؛ قهرمان زندگی خودت شدی ؛ چون اونقدرشهامت و جرأت داشتی که پشت کردی به هرکس و ناکسی و راه خودت رو ادامه دادی ؛ تنها ؛ حالا لذت ببر ؛ مغرور باش ؛ یکــم بخودت اهمیت بده ؛ رفیق هایی که رفتند ؛ معشوقه ای که بودن باتو رو قبول نکرد ؛ و ... هیچکدوم لیاقت بودن کنار تورو ندارن ؛ اون روز که کسی لیاقت بودن کنارت رو داره که از قعر دره پابه پات شکســت خورد پا به پات سختی کشید ؛ پا به پات اومد بالا ؛ همون کس کــــه حتی وقتی خودت بهش گفتی نباش ؛ نمیخوام باشی ؛ اما نرفت ؛ بودن کنار تو لیاقت اون فرده که کنارت بوده ؛ اگر اون روز هم تنها بودی و کسی کنارت نبود هم باکسی باش که دره زندگیش روتجربه کرده باشه ؛ میدونی؟ تو اونقدری الان ارزش و عیارت بالاست نباید با هر کسی جفت باشی ؛ نباید اونقدر بی اراده باشی که هرکسی بتونه کنارت باشه ؛ نباید اونقدر اعتماد بنفست اونقدر پایین باشه که هرکسی رو بپذیری ! تو وظیفت اینه تنها که شدی نترسی ؛ خودت رو نبازی

پ ن

اونقدری خوب باش که یکروز از همه کسانی که ترکت کردند از همه کسانی که قبولت نکردن تشکر کنی و بدرقه شون کنی به سمت همونجایی که وقتی تنها بودی رفتن برن !

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

419

و اما آغاز امسال ! بیست و دومین سال از زندگی ام ؛ حالم خوش نیست تصمیم گرفته بودم که حالم خوش باشه اما نیست ؛ از ســن هیژده سالگی که دیپلمم رو گرفتم و سرکار رفتم تا بحال که بیست و دوسال سن دارم چهار سال یا سه سال و نیم هست که کار میکنم کار کردم البته اما شما بگو یک ریال از این سه سال و نیم ته حساب من باشه ! نیست ! در حال حاضر تنها بیست و شیش هزار تومن انتهای حسابم رو بخودش مشغول کرده که اون هم از اضافات الطاف پدره ؛ یک عمر هر جا نشستم گفتم بیزارم از آدم هایی که دستشون توی جیب پدرشونه و شغل شون جیب پدره ! حالا خودم شدم دقیق و اصیل همون ها ! واقعا دنیا محل گردشه ! گشت گشت رسید بخودم ؛ داستان رو به غم انگیزتر شدن هم خواهد رفت ؛ خب طبیعتا با این حال و با این شرایط باید یا شروع میکردم به تبلیغ و گسترش کار و تجارت ام ؛ و از صفر شروع میکردم یا باید میرفتم جایی از صفر شروع میکردم به کارمندی کردن ؛ قِسمِ بد ماجرا اینجاست که راهی که انتخاب کردم به سمت تحصیل پیش میره ؛از اول مهر باید برم مثل پسرای خوب بشینم پشت میز درس بخونم ! این مساله اونقدر غمناکه که زمانی برای کارکردن نخواهد موند ؛ و این یعنی رجعت به زمان محصلی ؛ یعنی دست در جیب پدر ؛ یعنی اعتماد به نفس ضعیف تر ! چرا انقدر من از برداشت از جیب پدر بیزارم نمیدونم ؛ چرا انقدر دوستدار اقتدار و قدرت ام نمیدونم ؛ فقط میدونم که حال و اوضاع خوب نیست ! از اون شخصیت که دوست داشتم دارم دور میشوم ؛ و این اصلا حس خوبی نیست ! خانم خاکسار میگفت تو کمال گرایی ! فقط به تهش نگاه میکنی ! کمال گرایی ام خوب نیست ! میدونی ؟ راه ارامشم رو گم کردم ! کاش اونقدری پول داشتم که بتونم راحت برم دانشگاه کافه باشگاه بخوابم بخورم نگرانی نداشته باشم ! شاید اونموقع یکم ارامش داشتم ! یکم فقط ! یک استکان راه حل یا ارامش لطفا !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

418

مثل بخاری نفتی با بوی نفت تو وسط سرد ترین شب سال کنار پنجره ای از سوز سرما یخ بسته آی فکر کردن به تو گرم میکرد این دل سگ مصب را ؛ آی گرم میکرد ؛ اصلا به امید این بیدار میشدم که باز از نو بنشینم کنار بخاری افکارت به تو فکر کنم گرم شوم سر انگشت های دست هام از گرما گزگز کنه و سر انگشت های پام از سرما یخ ! اما تمام شد دیگر ! بخاری ام افتاد نفت هایش ریخت آتش گرفت دست خودم نبود که بتوانم بخاری را جمع کنم ؛ خودت لگد زدی و انداختی و بعد هم رو به رویش ایستادی نگذاشتی جمعش کنم و بخاری ام سوخت ؛ میدانی؟ دیگرفکر کردن به تو دیگر حال و هوای قبل را ندارد. سرد شده ام سر شده ام حالا جور تازه ای به تو فکر میکنم. فکر کردن به تو قبلترها مثل نفس کشیدن بود. نیاز داشتم که برای زنده بودن به تو فکر کنم. فکر کردن به تو خوب بود. مرا گرم میکرد. مرا زنده نگه میداشت. مرا می انداخت توی مسیرهای سبز و هموار بعد از طونل کندوان میان دریای مه بعد دستم را میگرفت و من میشدم مردی با پیراهن سبز ای و چشم و سبز و گیس های کوتاه و لبخند سرخ که دلش میخواست تا ته دنیا را با تو قدم بزند و هرچه آواز عاشقانه میداند، بخواند به گوش دنیا.  آن روزها فکر کردن به تو انگار که عضوی از بدنم باشد؛ همیشه همراهم بود. به تو فکر میکردم به تو فکر میکردم و در حاشیه رمان های در دست خواندن ام اسمت را هطاطی میکردم  به تو فکر میکردم و راه میرفتم. به تو فکر میکردم و دندان هایم را مسواک میزدم. به تو فکر میکردم و روز تمام میشد. به تو فکر میکردم و روز شروع میشد. به تو فکر میکردم و فصل ها میرفتند. به تو فکر میکردم و آخ...چقدر به تو فکر میکردم.

بعد از یک جایی به بعد جنس فکر کردن به تو عوض شد. اگر روزی فکر کردن به تو لیمویی یا ارغوانی بود، از یک جایی به بعد فکر کردن به تو شد طوسی یا یک جور آبی کمرنگ که از فرط کمرنگی به سفیدی میزند. از یک جایی به بعد فکر کردن به تو دیگر کار هرروز نبود. عادت نبود. نیاز نبود و بعد یک آن به خودم آمدم و دیدم چند روز است به تو فکر نکردم و هنوز هم دارم نفس میکشم و هنوز هم آسمان آبیست و زمین به دور خورشید میچرخد و من دو کیلو اضافه وزن دارم. از یک جایی به بعد فکر کردن به تو مثل این شد که به جای خالی قاب عکسی بزرگ روی دیواری سفید برای چند دقیقه زل بزنی. بعد قلم موی بزرگی را فرو کنی در قوطی رنگ و بکشی به دیوار. از یک جایی به بعد هرچند وقت یکبار روبروی دیوار دلم ایستادم و جای خالی نبودنت را با یک قلم موی بزرگ رنگ کردم نمیشود به زور قابت را هی بزنم به دیوار هی از روی دیوار برداری حالا که خودت نخاستی و بخاری را انداختی که گرم نشون نشیمنگاهت لق ! به تو فکر نمیکتم ؛ جای بخاری دو پتو میاندازم رویم تا بفهمی که اگر فکر میکردم به تو دست خودم بود ؛ هنوز آنقدر سلطان زندگی ام هستم که در نبودنت هم بتوانم گرم بمانم اما هنوز خون آبه های فکر کردن به تو جاریست ؛ چون اولین بودی ؛ اولین دستی که در دستم در جیبم فرو کردم ؛ اولین صورتی که با دستانم لمس کردم اولین اشکی که با انگشت از روی صورتت پاک کردم اولین لب هایی که با پشت انگشت هایم لمس کردم از هم جدایشان کردم و لبه های داخلی مرطوب صورتی پررنگ تر از لبه های بیرونی را دید زدم ؛ اولین پیشانی ای که بوسیدم ؛ اولین مخاطب آهنگ هایم اولین خاتون متن هایم؛ اولین موهایی که با دست از صورتت کنار زدم و صورتت را جلو کشیدم و بوسیدمت ؛ من تمامت کردم ؛ فکر میکنی میتوانی من را فراموش کنی ؟ آن زمان که لب هایت را روی لب های عشق جدیدت میگذاری شاید فشار شهوت غالب شود یادت نیاید اما بار دوم به بعد تفاوت طعم لب هایش را حس خواهی کرد و هر بار با بوسیدنش به یاد من خواهی افتاد ؛ این بدترین انتقام اینکه من را در فکرت داری و کنارت نخواهی داشت ؛ لازم نیست من کاری کنم یا معاشقه هایت را با کله شقی و پیام و مزاحمت خراب کنم ؛ جوری خودم را در نبودنت گرم میکنم و فکر به من تو را دو اغوش گرمش سرد خواهد کرد که شاید در هر بار معاشقه آرزو کنی کاش میگذاشتی بخاری ام را نجات دهم ؛ فی الحال اول راهی شب دراز است وقلندرخان بیدار ... مجددا نشیمنگاهت متزلزل ! بچش طعم نامردی را ؛ دنیا کوچک تر از آن ست که با چشم هایت میبینی

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

417

بهم ریختم ؛ مردونه نیست ؛ اینکه اون ایمان داره که تو داری بهش فکر می کنی و تو هم ایمان داری که اون داره به یکی دیگه فکر می کنه اینکه اون میدونه که تو ایمان داری بهت فکر نمی کنه ، بعد تو دوست داری که اونم بدونه باشه که تو بهش فکر نمی کنی تا دلت خنک بشه ،اما اون با بی اعتنایی و اعتماد به نفس از این که بهش فکر می کنی و بهت فکر نمی کنه خوشحاله ! میفهمی چی میگم ؟ 

 منظورم اینه که دوست دارم اونم وقتی با خیال خودش تنها می شه یه ذره به من فکر کنه ، یا حداقل این که وقتی یه چیزایی رو می بینه یاد من بیافته ، مثلا همین مسیر هر روز راه آهن تجریش ، یا فلافلی ترمینال جنوب ، یا اون کافی شاپ که آخرین باربا هم رفتیم اونجا براش کیک شکلاتی و هات چاکلت گرفتم نخورد لب نزد نمی دونم ولی خیلی مردونه نیست که تو حتی برنامه مورد علاقه ش رو از تلوزیون میبینی یادش بیوفتی اما اون داره تو خیال خودش سیب درخت باغ یه نفر دیگه رو گاز می زنه خب در این بین فقط از نظر مردم عادی میشه برای من متاسف بود ولی تاسف به دردم نمی خوره تو بساطت چیزی نداری که آرومم کنه ؟ که مثه یه پادزهر بمالی به ذهنت و آروم بگیری ؟ راستش و بخوای دیشب خوابش و دیدم . این خواب هم چیز چیزیه ها ! زور می زنی زور می زنی که فراموشش کنی که خیالش با گلوبولای سفید خونت بازی بازی نکنه ، که بی خیالی طی کنی و با تلاش مذبوحانه ای خودت و بزنی به اون راه تا حدی هم موفق میشی اون وقت یه شب خوابش رو می بینی و همه چی دوباره میره از اول مثه فیلم ترسناکی که چشمات رو بستی تا صحنه های دل ضعفه ش رو نبینی اون وقت یه دیوونه میاد و هی فیلم رو می زنه از اول و تو هم افق دیدت فقط صفحه ی تلویزیونهعشق مثه یخ خوردن می مونه تو کویر داری از تشنگی می میری اما وقتی یخ ها  قرچ قرچ زیر دندونت خورد میشه ، لب و دهنت رو جمع می کنی و چشات رو ریز می کنی که یعنی دندونام درد گرفت و چقد یخه لامصب ! نه میشه بهش پناه ببری نه میشه ازش فرار کنی . از یه شاعر خوندم که می گفت : " عشق جنینی است  در من که  نه سقط می شود و نه به دنیا می آید گفت اگر در موردش حرف نزنی می میره.خودش خاطره ش..

گفتم واسه همینه که مدام در موردش حرف میزنم واسه همینه که میخوام حرف بزنه که زنده بمونه که زنده بمونم...

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور