.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

416

خبرداشتم  از اینکه اون روز بعد از خرید از پاساژ میری ؛ کجا چه ساعت قصد داشت مثل همیشه از همون باقلواهای استانبولی بهمراه یک استکان کمرباریک چای مراکشی نوش جانش کند ؛ دسته گل هارو سفارش دادم ؛ بعد از این همه مدت دید زدن از دور ؛ مراقب بودن از دور ؛ دوست داشتن از دور باید دل رو به دریا میزدم ؛ یا قبول یا رد جز این دو نبود ؛ بود ؟! امیر و حسین هم آماده بودند ؛ حلقه هم روز قبل خریدم ؛ میترسیدم ؛ اگر پسندش نباشه چی ؟ چاره ای نبود ؛ موهام رو پیش حامد درست کردم ؛ لباس مرتب تن کردم ؛ همه چیزآماده بود ؛ حتی ترک هایی که از ابراهیم تاتلیس رو دوست داشت دانلود کردم ؛ همه توی یک فلش آماده بود ؛ باهماهنگی قبلی قرار بود همه چیز عادی باشه ؛ جٓوِ کافه ؛ حتی موسیقی هم قرار نبود تفاوتی با روزهای قبل داشته باشه ؛ دستام عرق کرده بودن ؛ با دوربین ها فضای کافه رو نگاه میکردم در انتظار اومدنش ... اومد ؛ باهمون لبخند هاش که وقتی لبخند میزد لبهاش به بینیش نزدیک میشد و چونه ی بلندش بند دل آدم رو پاره میکرد ؛ نشستند پشت میز ؛ با همراهش حرف میزد ؛ خندید ؛ زوم روی لب هاش ... لب هاش باز شد ؛ دندون های پهنش رو دیدم ؛ دستم روی موس میلرزید ؛ امیر و حسین هنوز داشتند قاه قاه میخندیدن ؛ نمیفهمیدن وقتی کسی رو دوست داری دلت تار میشه ودست هاش ؛ لب هاش ؛ دندون هاش ؛ چونه اش ؛ رگ های دستش ؛ رگ روی پاش ؛ نگاهش میشه نوازنده و تار دلت رو هر بار با دیدنش میلرزونه ؛ نمیفهمند ؛ نفهم بودن ؛ حتی مدل باقلوا خوردنش هم زیبا بود ؛ چای به نیمه استکان رسید ؛ همه چیز آماده بود ؛ طبق برنامه تاج گل ها با امیر و حسین همراه با من وارد میشدند با وارد شدن من آهنگ با صدای بلند پخش میشد میرسیدم جلوش زانو میزدم جلوی پاش حلقه رو بهش میدادم ...... چای دوم هم باهم میخوردیم ؛ اما نشد ؛ ترسیدم ؛ من یک بزدل به تمام معنام یک ترسو تمام عیار ؛ از نه شنیدن میترسیدم ؛ میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و آخر سر خنده تمسخر آمیزش رو جای بله دریافت کنم میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و نه بشنوم ؛ تا بحال چندین بار نه شنیده بودم ازش اما اینبار اگر علنی نه بشنوم دیگه برای خودم هم نمیتونم دوستش داشته باشم ؛ من از نه شنیدن میترسم ؛ از اینکه تموم رویاهم رو با یک نه ساده به زیرخاک بکشونه میترسیدم ؛ ازاینکه.... ترسیدم ؛ از پشت مانیتور بلند شدم ؛ حلقه رو برداشتم و رفتم ؛ حالا من موندم و یک اتفاق نیمه کاره و یک حلقه که با دستمزد کارگری تو قشنگ ترین روزای جوونیم براش خریدم اما هیچوقت توی انگشت حلقه اش ننشسته حالا من موندم و حسرت یکبار نگران شدنش برای دست نکردن حلقه اش ؛ ترسو بودن خوب نیست ؛ ریسک کردن خوبه ؛ به کم راضی بودن خوب نیست ؛ من به همون کم داشتنش راضی شدم که مبادا همون کم هم با جواب نه دیگه نداشته باشم ؛ همه جا قانع باشید جز در دوست داشتن ؛ این دیگر مجازی نبود در حقیقت واقعیت سخت ترین حالت ممکن برای زندگی است، اینکه مجبوری بجنگی، بی تفاوت شوی، فراموش کنی، بی اعتنا باشی، بجنگی باز هم، فحش بدهی گاهی، سکوت کنی، تحقیر شوی، تحقیر کنی.داشت ظلم میکرد ؛ ظالم بود ؛ حالم توی دستش بود ؛ کاش هفت تیرت رو مستقیم می گرفتی روی فلبم، کاش مستقیم توی چشمهایم نگاه می کردی و بنگ شلیک می کردی. باور کن توی دلم هستی و کنارم نیستی ؛ دارم و ندارمت  دردش آدم رو از پا در میاره نه می کشه نه زنده نگه میداره. دست اخرم باید بگم من واسه اون خنده نه شاعری بلدم که شعر قشنگی بگم نه نویسندگی بلدم که نثر خوبی بنویسم و توصیفت کنم ؛ امروز باز عکس خندت رو دیدم : باز به روم آوردی هیچی بلد نیستم  اگر تصمیم بگیره که زندگی را اینطور ادامه بده و من هم جزئی از آن بحساب بیام آزار دهنده میشه همه چیز. وجود ادم مدام باید برای هر لحظه اش بلرزه.اگر اون رو دیدید بهش بگید همون لحظاتی که تونستم لبخند روی لباش بیارم احساس خوشبختی میکردم.چاره ای نیست ما درست همیشه در لحظه نامناسب می رسیم به اون واقعیت هایی که جذابیتی ندارند و دچار تمام دوگانگی های عالم می شیم. حس ها که تموم میشن دیگر درست بشو نیستند و در واقع بعد از اونن ترس و نداشتنش قرص ها رو به آدم ها بیشتر ترجیح میدمبخاطر همین هم هست که هیچ رابطه ی جدی دیگه شروع نشد، هیچ علاقه ی پایداری و حالا باید فقط یکسری شماره و عکس روپاک کرد، در واقع هیچ کدومشون جدی نبودند، هیچ کدوم از اون لحظات جدی نبودند،  اشکی برای ریختن نیست، نمیدونم چرا.شبها میرم توی بالکن اتاقم در تاریکی سیگاری روشن می کنم و از خودم می پرسم سر این زندگی قراره چی بیاد؟آدمهای اینجا در ذهنم بین خیال و واقعیت دست و پنجه نرم می کنند و هیچ کدام هم پیروز نمی شن فقط هستند و مرارت بودنشان دلم رو آزرده می کنه.روزها می گذره من روی صخره ای ایستاده ام و به کاج های بلند نگاهی می اندازم و زندگی ام را از حاشیه ها دور می کنم.راهی که به مقصد میرسد، آدم در اون تنهاست باقیش بی حاصلی ست.

چیز هایی هست که هنوز نمیدانی!

پ ن )

هرچی زوم کردم رگ دستش رو ندیدم ؛ ناراحت شدم ....

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

415

فکر میکنم به بادی که افتاده است به جانِ پیراهن قهوه ایت. و خبرهای بسیاری دارم از دستهایِ یکباره نابود شده ات در آن.مثلا فشار انگشتهایم و ناخن ام در میانشان. مثلا تمام حرفهایی که موهایم با دستانت داشت. مثلا مژه هایم که لای دو انگشت گرفتیش. مثلا خط تقارن پیشانیم را از بالا تا روی بینی و گودیِ روی لب و یک جفت لبِ بنفش کمرنک و گاهی قرمز و گودی زیر لب کشیدنت. مثلا مات شدنِ دستانت در اولین برهنگی. مثلا چانه ام را جا به جا کردن برای دیدن دو چشم درشتِ سیاهم. مثلا پنج انگشتت را بی حرکت به گونه ام چسباندن. مثلا سنتور زدن با انگشتهایى که طبق قاعده ای منظم پس و پیش گذاشتی و حرکت سریعش درهوا. مثلا شاملو ورق زدنت با وسواس انگشت. مثلا لقمه های کوچکی که به لبهایم می رساندی. مثلا هرزگی انگشتهامان که در هم فرو رفتند. مثلا خبرها را به باد بگویى و من از باد بگیرمشان. مثلا خدا را ببریم جنوب و برایش گریه کنیم از فرمانیه تا شوش. مثلا پیراهن قهوه ایت را به من بسپاری و تار و پودش بویِ تن تو باشد. بوی ورساچ. کریستال نویر این. لعنتی.خبرها بسیار است از تو و عشق نیمه جانی که در من از تو مانده است. عشقی که باید لبهایش را ماهرانه و به آرامی ببوسم تا خیال کند کام از مرگ گرفته است. من مرگ بودم برای سیگارها و لبها و دقایق. حالا فهمیده ایم که چرا پیراهن قهوه ایت در دست باد است. لبهایم و تنم مرگ بود و تو به استقبال مرگ آمده بودی. من خرافه ام، بداهه ام، بیراهه ای که تو رفتیش. در من نچرخ. دستِ صبور عشقِ نیمه جانت را بگیر و به پرواز درآ. من زیباترین اشتباه از مرد شدنم. رسواترین. سرکش ترین. عاصی ترین. با من به بستر رفتن با عروسان دریایی دیدار کردن است. من آغشته ام به سمِ مهلکِ عشقی مردانه.

پ ن )

یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود و خانم خونه هم خواب رفتم که منم بعد از خستگی از یک روز کاری بخوابمروی تخت که رفتم ، با اینکه خوابِ خواب بود، اما برگشت رو به من و دستش و انداخت دورم. تمام خستگیام در رفت. تمامِ دلخوریام. مرد که باشی میفهمی چی میگم.

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

414

یکجاهم مینشینی خودت رارصد خواهی کرد و خواهی دید چندین بار تا بحال دوست داشته ای ؛ دوست داشته ای ؛  گفته ای بمان که معشوقه شعرهایم شوی ؛ اما نماندند ؛ و تو به اندازه موهای سرت دوست داشته ای که بمانند ؛ فاحشه شده ای ؛ نه بدست دیگران ؛ بلکه بدست خودت خودت را فاحشه کرده ای ؛ ندانسته ای برای چه کسی چقدر از محبتت را خرج کنی ؛ به یکجا میرسی میبینی تمام محبتت را خرج کرده ای ؛ و دیگر برایت چیزی نمانده ؛ هم را قورت داده ای و هضم نشده ؛ تا یکجا نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن تو را وادار به ایجاد ارتباط میکند تو را وادار به دوست داشتن میکند به یکجا خواهی رسید و کسی را خواهی دید که افسوس خواهی خورد کاش یک ریال هم خرج کسی دیگر نکرده بودی ؛ کسی را خواهی دید که نه از روی نیاز دوست داشتن نه از روی دوست داشته شدن دوستش خواهی داشت ؛ انگشت خواهی انداخت ته حلقت تا همه اش را بالا بیاوری ؛ راجب تو فکر میکنم ؛ داشتم فکر میکردم که دخترهایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند. حتما کسی هست که بلد باشد خوب ببافد برایشان. تنها نیستند. تنهایی نمیشود همچین شاهکاری کرد. و این منم که همیشه آدم دوم بوده ام ؛ حتی آدم دوم زندگی تو ؛ که یکنفر باید بیاید اعتمادت را خراب کند که حالا دیگر هر راهی را برای دیگران بسته باشی البته که تصویر زنهایی هم توی ذهنم هست که دستهای مو را از روی شانه چپ یا راست گرفتهاند و تند تند با حرکات فرز انگشتها میبافند، بیشتر هم دارند غمگنانه فکر میکنند یا عصبی حرف میزنند. این یکی خیلی چیزی را تکان نمیدهد. قرار نیست نشانهای برای تنها بودن باشد. ولی آن رشته محکم در پشت سر میتواند برهانی برای تنها نبودن باشد. تنها برهان برای تنها نبودن بیشتر آدمهای این روزها رشته رشته برهان تنها بودن ازشان آویزان استزنی که کنار پنجره کافهای به خیابان خیره بود و هیچکدام از تهسیگارهای جلویش ماتیکی نبود. تنها بودزنی که توی کافه داشت با گوشی موبایل وبلاگی که همیشه مزخرف مینوشت را به دنبال یک نوشته تازه چک میکرد، نگاهش به پریدگی لاک نوک انگشتانش افتاد. لابد بعد از شستن ظرفهای دیشب. یک نوشته جدید: داشتم فکر می‌کردم که دختر‌هایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند دستی به بافت محکم پشت موهایش کشید. سر جایش بود. تنها بودتو هم یک زن مثل دیگران هستی زنها میتوانند خواهرهای خوبی باشند ؛ میتوانند همسران خوبی باشند ؛ میتوانند مادران خوبی باشند ؛ میتوانند معشوقه های خوبی باشند ؛ وتوهمه اینها هستی و هیچکدام نیستی ! من از هجوم آدمهای بی اعتبار می توانم  به ریشه های خیالت پناه برم که محکم است ، قرص است .می توانم از تو آدمها را در خودم تکثیر کنم . به اندازه ای که جمعیتی از تو ساخته شود . جمعیتی که نقش های ذهن مرا شکل می دهند تو برای من می توانی همسرم شوی که دیگر نیست ، تو حتی می توانی موسیقی شبانگاهیم شوی  ، تو میتوانی با من راه بیایی ، برویم  در جلسه شرکت فلان . می توانی همسرم شوی و در شبهای سرد پاییز مهربانم کنی  ، تو تنها زنی هستی که می توانی یک جهان را در من جمع کنی .. آه که اگر تورا داشتم ، زمین چ اندازه برای من کوچک می شد آه که اگر تو را داشتم زمان چقدر چیز خوبی می شد ، آه اگر دیر نمی آمدی آه اگر دیر نمی آمدم  ،آه اگر بودی آه اگر بودی آه اگر...

صدا داره؟

 آره داره.

بو داره ؟ 

آره 

صدای تو 

عطرِ شیرکاکائوی داغِ وسطِ زمستونو میده.

گرم. آروم. امن.

 

۲ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

413

همیشه شب که شد موقع خواب ؛ ازصبح روزت رو مرور میکنی تا شب ؛ آخ که فلان جا فلان موقع چرا جواب فلان کس رو فلان ندادم ؟ اصلا نیمی از جواب حرف هایی که بهمون میزنند رو زیر دوش حموم و موقع خواب به ذهنمون میرسه ؛ همیشه هم با خودمون میگیم کاش همون موقع یادم بود جوابش رو میدادم ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم اون آدم هایی که بهت حرف زدن و جوابشون رو ندادی ؛ یکنفر رو جدا کن ؛ یکنفر که برات فرق داره ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم حرف ها اون حرفی که نزدی رو جدا کن ؛ بخونش ؛ روش کم میشد اگرمیگفتم ! دهنش بسته میشد ! مچش گرفته میشد ! حالش گرفته میشد ! اما نگفتی ویادت هم نبود که بگی و الان هم که یادت هست نخواهی گفت ؛ میخوام بگم به همین میگن دوست داشتن ! دوست داشتن گاهی شکل و قیافه نداره ؛ اما آی مزه داره ... گاهی هم این گونه دوستش داری که نگاهش که میکنی یا حرف هایت یادت میرود یا ترجیح میدهی نگویی تا او همچنان بالا بماند ... آنوقت تو میمانی و شب و دوش آب سرد و یک خروار حرف نگفته ...

پ ن

تو فکر تاسیس یه بساط نقلی پادکست از متن هام ... خبری در راه ست شاید !

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

412

زمان چیزی را حل نمیکند اما جوری معادله تک مجهولی ات را بهم میپیچاند که پاسخ که هیچ حتی مجهول هم گم میکنی ؛ و دست آخر تصمیم میگیری معادله را بلکل رها کنی صفحه را ورق بزنی اصلا نبینی اش ؛ و به این عمل میگویند زمان همه چیز را حل میکند ؛ نه آقاجان زمان هیچ چیز را حل نمیکند ؛ حالا عکس هایت را پاک کردم، و حالا کم کم چهره ت را فراموش خواهم کرد ، مث همان خاطره ای که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید و فقط یادم مانده جایی حوالی میدان ولیعصر اتفاق افتاد و می دانی ؟ خیلی فکر کردم اما حتی یادم نیامد خاطره مان در مورد چه بود ؟ انگار دیگر خاطره ای نیست، چیزها جایشان را به چیزهای دیگری می دهند، اتفاقات جایگزین می شوند آنقدر جایگزین می شوند که دیگر نمی دانی کدام یکی را بیشتر دوست داشتی، جزئیات را فراموش می کنی و می خواهم بگویم حتی واقعیات را فراموش می کنی و اسمش را می گذاری زوال !و دنیا مرا انزوا طلب کرد که این انزوا را دوست دارم من آدم منزوی ای هستم . نه .. من انزوا طلب هستم . برای همین است که تعداد دوستانی که به خانه من می آیند  به نصف تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد . آخرین باری که در میهمانی بیش از پنج نفر شرکت کردم ، شاید به ده سال قبل بر گردد . من همیشه ترجیح داده ام در یک فضای سر بسته بنشینم و در حالیکه هیچ ارتباطی با کسی ندارم خودم را در خودم غرق کنم . غرق شدن با یکنفر خوب است نه صد نفر ؛تصویر من از خودم همیشه ، مردی ست که در آپارتمان شماره یازده خود آشپزی می کند و در عین حال علاقه دارد از فضای 52 متری خود به بشریت بیاندیشد . به آدمها و البته به زیبایی . من از اینکه آدمها به من زیاد نزدیک شوند می ترسم . اینکه مثلا بیایند خانه ام ، سر کتابهایم بروند و نوشته هایی که بر حاشیه آنها نوشته ام را بخوانند . آدمها هم چندان دوست ندارند به من نزدیک شوند . به نظر می آید من آدم خطرناکی برای زندگی آدمها و روابط جدی  هستم . کسانی که به من نزدیک شدند قطعا روزی از خودشان بابت این امر متنفر شدند .برای همین است که من  برای همه به شدت تاریخ مصرف دارم . یعنی بالاخره یک روزی ، سر یک لحظه ای تمام می شوم .  به زودی به زندگی واقعیت بر می گردی، تمام چیزهایی که همیشه حرفشان را می زدیم واقعی می شوند، می دانم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنم واقعی می شوند.راستش را بخواهی فکر می کنم شاید خیلی بیشتر از آن که من می دانم حسرت این روزها را بخوری، حسرت تمام چیزهایی که برای همیشه در دست های من باقی خواهند ماند اما هم من هم تو می دانیم که چیزهایی که به خاطرشان داری می روی هم بد نیستند، زندگی بیشتر از این ها ارزش زندگی کردن پیدا خواهد کرد برایت، من هم غصه می خورم، هم ناراحتم هم چاره ای ندارم، بدترین نوع ناراحتی همین است این که چاره ای هم نداشته باشی، تمام آن چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان خودت را به در و دیوار کوبیده ای تبدیل شوند به بی چارگی، تبدیل شوند به یک چمدان بزرگ که برای همیشه باید به دوش بکشیش، حتی وقتی خسته ای و می خواهی روی زمین بگذاریش با هیچ منظقی نتوانی خودت را قانع کنی .. شاید من بلد نیستم من هیچ وقت مثل تو در مقابل خودم مسئول نبوده ام هیچ وقت نتوانسته ام خودم را قانع کنم. من پذیرفتم، همیشه می پذیرم اما درک نمی کنم، شبیه کسی که یک روز می فهمد سرطان گرفته و تا چند وقت دیگر می میرد می پذیرم اما درک نمی کنم که از میان این همه چرا من؟ با هیچ منطقی با هیچ دلیلی نمی توانم درک کنم، حتی اگر عاملش خودم باشم .. طعنه نمی زنم اما تو فرق می کنی، تو خوب حرف می زنی، تو می توانی از انسانیت حرف بزنی تو از بیچاره بودنت تراژدی می سازی ... تو خوب می توانی با منطقت خودت را راضی کنی که تنها راه همین است . همین رفتن همین همیشه رفتن ..من آدمی هستم که خوب فراموش می شوم . بدون اینکه به جایی از دنیا بر بخورد می توانم کوله ام را بردارم ، مشتی خرت و پرت در آن بریزم و از دنیای هر کسی بروم ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید بوی تلخ جا مانده ، از اندوه من بود یا سیگار عابری که گذشت ... 

پ ن )

توصیه ؛

فیلم و کتاب ؛ مزایای منزوی بودن ؛ 

 

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

411

نروید ؛ داخلش نروید ؛ اگر هنوز جویبار های احساس دردرونتان جاری ست نروید داخل ارتباط ؛ ارتباط برای آدم های حساس مثل سم میماند  ؛ اگر وارد ارتباط شوید و شخص مقابل تان حساس نباشد مجبور میشوید به سرعت رابطه را ترک کنید ؛ البته نه حساسِ بیخود ؛ حساس ! مثلا اگر مثل من از جمع و میهمانی های شلوغ فراری هستید و بعد از یکساعت در جمع بودن حالتان بهم میخورد اما میتوانید ساعت ها که هیچ حتی روزهای متوالی در خلوت دونفره تان خوش باشید یعنی شما شخص حساسی هستید ؛ اگر بجای صحبت در مورد مسائل جنسی میتوانید ساعت ها زل بزنید به رگ سبز روی پایش و مدام لذت ببرید یعنی شما شخص حساسی هستید اگر برایتان بوی دست هایش آرام بخش ست و بوی زیر مچش را به بوی اندام جنسی اش ترجیح میدهید شما حساسید ؛ اگر برایتان مهم ست که هر چند ساعت یکبار حالش را بپرسید و بدانید که چه لباسی پوشیده و در کجا دارد چه کار میکند شما مریض نیستید فقط حساسید ؛ اگر برایتان دغدغه ست که بدانید طرفتان در عادت ماهانه به سر میبرد که به او گیر ندهید و مدام سوال میپرسید که عادت شده ای ؟ حساسید ؛ اگر برایتان جالب ست که بدانید عکس پس زمینه گوشی اش چیست شما حساسید اگر  عکسش را مدام هفته به هفته از لاک اسکرین کوشی تان بر نمیدارید حساسید ؛ اگر برایتان مهم ست طرفتان در شغل اش امروز درگیری داشته خسته ت یا نه که به او گیر ندهید حساسید ؛ من حساسم ؛ فکر میکنم بعضی از این دخترهای مردم اینقدر الهه وار خلق شده اند که هر جنبنده ای را تحت تاثیر قرار میدهندحتی مرده را زنده میکنند. زنده را مرده میکنند. خلاصه همان ها که کشته مرده میدهندحتی نظرشان هم مسیحایی ست. چه برسد به دمشان .منظورم همان هایی ست که کافه بازند. طراح لباسند ؛ ریز بینند ؛ همان ها که بعد نوشیدنی شان روژ میزنند. همان ها که روژ زدنشان هم مختص خودشان است.همان ها که انگشتان کشیده شان احتمالا نشانه پیانیست بودنشان استبازی مکس پین را یادتان است؟ همان که موقع شیرجه زدن در صحنه های اکشن دکمه ای داشت که زمان را کشدار میکرد و آرام میکرد. زمان را کند میکردهمان ها که ته روژشان احتمالا دکمه ای دارند که موقع نقاشی آدم را رام میکند. زمان را کند میکندهمان ها که عطرشان بوی تمام عطرها و سیگارهای کافه را تحقیر میکندهمان ها که با برخورد لبشان با فیلتر سیگار اثر هنری درست میکنندهمان ها که میشود از رویشان عروسک ساخت. از همان عروسک هایی که هیچ بچه ای حق بازی کردن با آن ها را ندارد. همان هایی که شاید هدف از خلقتشان جلوه ی زیبایی نیست. احتمالا مظهر دست نیافتنی بودن اند. همان ها که دل میبرند. همان ها که دل میسوزانند. همان دست نیافتنی هایی که با زیر چشمی ها و نشانه ها و کنایه ها ظاهرا دست یافتنی تر از آنچه فکر میکنیم به نظر میرسند. همان هایی که برای همه مان پیش آمده که ببینیم و بخواهیم و برسیم و باشیم اما چشم بسته ایم و  نخواسته ایم و گذاشته ایم و گذشته ایم و رفته ایم :  اگر حساس هستی فقط با آدم ها دوستی کن. اگر حساس هستی خودت را تبدیل به بازجو و بازجویی شونده نکن، چون بعد از مدت کمی همه چیز بی معنی می شود. لوس و بی نمک مثل هندوانه ی سفید. حالا تو هی بیا بگو پیدا میشود کسی که حساس باشد ؛ اما من میگویم برای هرکس حساس باشی دقیقا همانکس رویت حساس نیست پس یهتر است از دور داشته باشی اش و نزدیک نشوی ؛ بنشینی و مدام دنبال پست ها و استوری هایش باشی مگر اثری از پا و دستش باشد و رگ هایش معلوم باشد اسکرین شات بگیری و مدام ذوق کنی!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

410

و اما تو ؛ به راستی که یکنفر بمیرد عزیز میشود ؛ تا دیروز هیچکس قدر تورا نمیدانست که با این سن و سال و همسر فرزند در حال جنگی و حالا شده ای صدر اخبار و پست ها ؛ شهادتت مبارکت باشد ؛ میخواهم بگویم من نه بسیجی ام ؛ نه سپاهی ام ؛ نه اهل این سیاست ام اما یک چیز را میدانم ؛ که مرد بودی ؛ مردانگی ات را دوست دارم ؛ یک نفر بسیجی و سپاهی میشود و نوامیس مردم را در قالب گشت ارشاد و این حرف ها میدرد ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود جوان های مردم را میزند و بی آبرو میکند ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود و پشت ریش و چهره مذهبی اش هر کثافت کاری که بتواند میکند ؛ یکنفر هم مثل تو بسیجی و سپاهی میشود یاعلی میگوید میرود خط مقدم رو در رو میجنگد ؛ نه برای اسد ؛ نه برای سیاست ؛ شاید هر اسمی رویش بگذارند ؛ اما من میدانم تو مرد بودی ؛ برای ناموست رفتی ؛ برای ناموس من ؛ ناموس همه مردم ایران رفتی ؛ و بدان که همه ما قدر دانت خواهیم بود شاید یکعده بفهمند و اظهار کنند شاید یک عده نفهمند و شهادتت رازبه سیاست بچسبانند ؛ یک مرد مردانه از ناموسش دفاع میکند ؛ حق تعرض که هیچ ؛ حق نگاه چپ هم نمیدهد ؛ شیر مادرت حلالت مرد 

#مهدی_اقتدار

#شهید_محسن_حججی

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

409

 دروغ چرا ؟! حالـا فلانی و فلانی بیان بگن که آدم های از خود راضی و خودخواه را دوست ندارند این چه ربطی به مادارد ؟

 اتفاقا برعکس همه من عاشق ادم های لجباز و یک دنده و از خود راضی ام ، من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند .حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم یک حس گند بدهکاری به آدمها  در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشندچرا ؟ واضح است چون من ضعیفم در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است .. به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده .هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به.... رفتم ، الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو!بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردمآخرین بار تو اوج افسردگی بود که تصویرش را در آغوش مرد دیگری دیدم و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم آری من خود خواه نبودم هیچ وقت هیچ وقت نشد که خودخواه باشم همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت و میشد یک تابلو کنار خواسته های من مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل دیگر که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...

توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود آمدنم به این دنیا ؟؟؟  نمی دانم ... 

دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم .تف به روت دنیا تف به روت دنیا !

پ ن )

یک وقتهایی هم باید از کسانی تشکر کرد که حمایتت نمیکنند. آنها باعث میشوند که متکی به خودت باشی و قویتر شاید. تو برای آنها اهمیت نداری پس لازم نیست برای آنها زندگی کنی، همین که راه آرزوهای خودت را پیش بگیری کافی است. آنها دستت را نمیگیرند پس هیچوقت مدیونشان نمیشوی. همینجوری تا همیشه خودت هستی و سایهات.

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

408

از آرزوهام همیشه این بود که روز رفتن ام رو بدونم ؛ که توهمین روزای جوونی برم ؛ روزای قبل از رفتن راه بیوفتم از همه حلالیت بطلبم که حلالم کنند که باز بخندند بگن پسره دیوونه شده ؛ که روز رفتن ام رو بدونم روزهای قبل کارام انجام شده باشه ؛ ریشام آنکاد شده باشه ؛ و شاید روزهای قبل یه نامه ام نوشتم ؛ به تموم آدمایی که من رو میشناسند ؛ بزارم جایی که هرکسی ببینه ؛ شاید اگرزمان هم بدونم ؛ خوابیده رو به قبله ؛ نامه ام رو هم روی سینه ام باشه ؛ که شاید مراحل شست و شو و پوشاندن لباس به من تموم شد و روی دوش آدمهایی که یک عمر زیر پاشون بودم وارد خونه ام شدم ؛ که وقتی پارچه ی روی صورت ام رو کنار زدند یک نفر شروع کنه به خوندن نامه ام ؛ سلام عزیزانم ؛ من رفتم ؛ این دنیا و دغدغه هایتان در حد من نبود ؛ یا من در حد اینها نبودم ؛ خسته بودم ؛ اما شما هرکدامتان درگیرزندگی خودتان بودید ؛ خستگی ام را نفهمیدید ؛ شاید بگویید چرا هیچوقت چیزی نگفتم ؛ عزیزانم اگر بگویم دیگر نامش خستگی نیست میشود عجز و ناله و غر ؛ خسته بودم و یک عمر در پی این رخداد بودم که برای مدت طولانی از شما به خواب روم من خیلی خسته ام ؛ از دنیایتان از قانون هایتان از درک نکردنتان ازچشم نخواندن هایتان ؛ حالاکه من رفته ام بدانید من راحت شده ام و شاید چند نفری ناراحت ؛ اما خواب را به بیداری در دنیایتان ترجیح میدهم ؛ ناراحت نباشید ؛ آخرش چیزی نمیشود من هم از یک سن به بعد شب هایم را به ظاهر خود را به خواب زدم و در باطن از هجوم ناراحتی ها بیدار بودم ؛ به چهره ام نگاه کنید : ریش هایم را از قبل تمیز کرده ام که بدتان نیاید ؛ صورت ام جوان ست نه !؟ ریش هایم هم مرتب ؛ پدرم یک روز قرار بود روی سِنِ یک تالار در جواب بوسیدن دست هایش به رسم شب دامادی همین ریش هایم را در دست هایش بگیرد و پیشانی ام را ببوسد ؛ این گونه هایم قرار بود روزی فرودگاه لب های دختری باشد ؛ چشم هایم قرار بود روزهای خوبی را ببیند که از یکجا به بعد هر روز قول آمدنش را بمن دادند گوش هایم قرار بود نجوا های عاشقانه دختری را بشنود و ضربانم تنظیم شود ؛ لب هایم ... امانشد دیگر ؛ ناراحت نشوید ؛ آخرش هیچ چیز نمیشود من هم اوقات زیادی به همین صورت در آینه به اسم مدل دادن موهایم نگاه کرده بودم ؛ من هم تصورات زیبایی داشتم از کنار هم قرار گرفتن صورت ام با صورت یک نوزاد که ثمره عشق ام با معشوق ام باشد : اما ... خودتان را زیاد ناراحت نکنید ؛و اما تو ؛ معشوقه ی جان ؛ مبادا پشت سرم راه بیوفتی : خدایی ناکرده رگه های قرمز در چشمت هویداشود ؛ نزدیک من نشو لا اله الا الله لا اله الا الله بلندتربگو لا اله الا الله اگر نزدیک تر شود  با چشمهای خودت کفن سفیدی که دورم بستن رو خواهی دید ؛ نمیخواهم ناراحتت کنم ؛ اما زودتر از اینجا برو ؛ اینجا تورا اذیت میکند  صدای گریه و قران همه جا پخش شده قبرم رو خواهی دید صدای گریه مادرم که میگوید فقط یک بار دیگه بهم بگو مادر بابام که میگه فقط یه بار دیگه قیافش رو ببینم ببخشید حتما باز اگر بمانی یاد کار هام خواهی کرد غر زدن ها خنده ها ؛ غیرتی شدن ها خل بازی ها اینکه همش حرصت میدادم امکان داره بغضت بشکند ؟ دلت برایم تنگ شود ؟ بازم نگرانم شوی کجایم ؟ اما کاش نیایی ؛ اگر آمدی شاد باش و همیشه بخند دیگر من نیستم زیر یک خروار خاک ام ؛ اینجا آرامشم بیشتر ست ؛ اما بدان که اینجا دلم تنگ میشود و شاید کمی هم حسرت بخورم 

مثلا تو بودی ، چمدانت را وسط اتاق پهن کنی ، مانتو و شلوار و روسری های رنگی ات را در آن بچپانی ، آبرنگ ات را برداری ، مسواک و خمیر دندان و کتابهایت را جا سازی کنی ، لوازم آرایش ات را دم دست بگذاری ، mp3 پلیرت را جیب جلو قرار بدهی ،  بلیط های آبی رنگ را روی پیش خوان بگذاری و همراه با من ، همراه با بهار ، و همراه با تمام دوست داشتنی هایمان برویم سفر ... برویم تا آنجا که نشود برگردیم که شاید میشد من بودم تو بودی  ، داخل ترافیک شریعتی برویم تجریش ، مغازه ها را بالا پایین کنیم ، به دست و پا چُلُفتی بودن من روی پله های برقی بخندی ، مرا به خاطر شوخی با دختر های جوان فروشنده سُقُلمه بزنی ، بروی توی اتاق پرو ،  تو را فراموش کنم و از آن داخل اسمم را صدا بزنی با اخم بپرسی : کجایی تو .. و من در لابه لای اخم ابروان و برق چشمانت خودم را گم کنم یاشاید من بودم تو بودی  ، تو پیاده روهای شلوغ راه برویم ، ذرت بگیریم ، خریدها و سلیقه آدمها را مسخره کنیم ، دلمان برای آدم های تنها بسوزد ، عوض خرید کردن برویم جگر بخوریم ... و هی بخندیم و هی حرف بزنیم و هی از هم بپرسیم : آن روزها که تو را نداشتم چه داشتم اما خیالم راحت ست که تو با یکنفر دیگر اینهارا تجربه خواهی کرد ؛ و در اخر هم بنویسم من رفتم عزیزانم ؛ پیشونیم رو ببوسند و کم کم راهیم کنند سمت تخت خواب ام ؛ خیلی دوست دارم اون روز و اون وقت رو بدونم ؛ قبلش خیلی کار دارم برای اون وقت خیلی کار دارم شاید بعد از خوابیدن ام از زدن حرف هایی که نزدم توی بیداریم کمی سبک شوم

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

407

جملات من عادت کرده اند به نمناک بودن از غم ؛ اما من میگویم همین جملات نم کشیده ست که باعث شروع جملات جدید و کشف زیبایی های خاص میشود ؛ حالا تمام رابطههایم شدهاند کلمهای، آدمهای پشت نوشتهها. ترجیح میدهم دوستانم همینهایی باشند که چشمشان از این سمت جملهها پیداست و نه آن واقعیهایی که زمختی حضورشان حتی کلمهها را از زبان به حلق برمیگرداند

شاید این نوشته زیادی ریاکارانه به نظر بیاید، ولی همین است تمام حرفم که من با دل مینویسم و شما هم با دل میخوانید، لازم هم نیست همه آدمهای دنیا از من و خانهام خوشششان بیاید، اصلاً آدم باید گاهی مایه تنفر کسی باشد که حس کند بودنش میتواند چاهی باشد برای تخلیه منفیترین هیجانهای تهنشینشده از پس آبی تندِ این صفحه!توقع براورده نشده ام را پشت همین جملات پنهان میکنم و شما همین را میخوانید و من هم سیگاری که با زبان نمناک کرده ام را نوش جان ریه ام خواهم کرد ؛ ما سیگاریها بعد از هر کاری یک سیگار دود میکنیم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه هامان ، بعد از انتظارمان بعد از ... تمام زندگی ما را دود گرفته است ، تمام لحظه های مارا ، تمام زندگی مان را توی معدماه مان پر از دود است ، توی مغزمان ، تو دستهامان . چشمهایمان همیشه میسوزد از بوی سیگار ما دایم المسموم هستیم  همیشه احساس تهوع داریم ، همیشه طعم دهانمان تلخ است فکرهامان تلخ است ، اندیشه هامان فطران دارد و باران برای ما بوی نیکوتین می دهد .ما سیگار میکشیم سیگار نیز مارا میکشد هی به هم پک میزنیم تا تمام شویم . فکر میکنیم زندگی بی ارزش است و آنقدر میکشیم تا سکته کنیم و بمیریم ما سیگاریها زندگی را دوست نداریم ، شبها قبل خواب در حالیکه لای انگشتانمان لکه ی سرخی قرار گرفته است یا خود می گوییم : خدایا ، می شود آیا این آخرین سیگار دردهایمان باشد میشود آیا زندگی را بدون سیگار تحمل کرد و خداوند در حالیکه باران می بارد بر سر تهران ، صدا میزندم و میگوید : آتیش داری دایی ؟؟؟ ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم اما  زندگی هیچگونه مارا نخواست ؛کسی را پیدا نمیکنید که اینهمه در خودش گود شده باشد. اینهمه نگفته باشد و از سنگینی نگفتن به تقلا افتاده باشد. من در نگفتن مهارت بالایی دارم. هر حرفی، کلامی و اشارهای برایم رازی است که فاش کردنش را برنمیتابم. حجم کلمههایی که در من زیست میکنند آنقدر عظیم است که فکر میکنم رودی از نگفتهها در من جاریست. از من تا ابدیت. در نوجوانی پرحرف بودم. گفتن برایم ضرورت بود. ساعتها و ساعتها حرف میزدم. اما شنوندهی من بعد از آنکه محرم راز من شد و سنگصبوری برای ناگفتههایم آنچنان من را شکست که دیگر نتوانستم آنجور با کسی حرف بزنم. بعد از آن هربار حرف میزنم احساس میکنم جدی گرفته نمیشوم، حرفهایم برای مخاطبم اهمیت ندارد و اگر گفتههایم دستمایهی طنز و شوخی بشود، وقتی درک نمیشود دیدگاه هایت ساکت باش، حرف نزنِ ذهنم میگوید: دیدی؟ دیدی حرف نزدن بهتر بود؟ دیدی که حرف زدن با این آدمها هیچ فایدهای ندارد؟ ساکت باش، ساکتپس مینویسم ...

پ ن )

تعجب نکن که اوضاع بر وفق مراد تو نچرخیده، جهان هستی از تو بزرگتر است. تعجب نکن که نمیفهمی چرا دنیا به کام تو نمیگردد زیرا تو عمق منطق طبیعت را درک نمیکنی. ببین در برابر یک کوه چه اندازه حقیری. بپذیر آنچه را از تو بزرگتر است و تو نمیفهمی

 

هنر سیر و سفر/ آلن دوباتن

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

406

میگوید خوشبختی از نگاه بیمار تو چیست ؟ نگاه بیمار من ؟ خوشبخت بودن شاخ و دم ندارد ؛ دارد ؟ خوشبختی از نگاه هرکس یک چیز ست ؛ پول ؛ خانه ؛ ماشین ؛ یا ... اما از نگاه بیمار من همه اینها را یک روز باید بگذاری یک لباس سفید تن کنی بروی زیر خاک بخوابی ؛ خوشبختی آن نیست که از انسان جدا شود ؛ اصلا خوشبختی جدا شدنی نیست ؛ خوشبختی یعنی آن شب از شبهای زمستان  که کلید را میاندازم ، در را باز میکنم و تو روی کاناپه نشسته ای ، مشغول بافت شالگردن بنفش ر بوی سوپ شیر و قارچ در خانه ی کوچکمان پیچیده من را که میبینی بوسه ای مهمان ام میکنی و پیشانی ات را بوسه پس میدهم کیسه های خرید را از دستم میگیری روی پیشخوان میگذاری داخلشان را سرک میکشی و با نیمچه غر و لندی میگویی : باز چشماتو خوب باز نکردی سگ مان سمت دیگر کاناپه دراز کشیده و گاهی با نخ کاموای تو بازی میکند ، پیراهن  راه راه من را پوشیده ای و موهایت را دور گردنت جمع کردی و چند تا مو هم روی خیسی پوست گردنت که از گرمای زیاد خانه و زحمت هایی که کشیده ای روی پوستت نشسته چسبیده ست ؛ از همان عرق های خوشبوین  و تمام زیبایی جهان را در حاشیه ی سرت جمع کردی نه اهل تلویزیون نگاه کردنیم ، نه اهل حرف زدن حتی .. ما از سرزمین نگاه و آینه هستیم موسیقی را روشن میکنی میدانی که عاشق موسیقی نیو ایج هستم همان را میگذاری و میپرسی گرسنه ای میدانم ؛ قارچ و شیر دوست داری برای تو پختم ، هویج هم نریخته ام میدانم دوست نداری تو تنها کسی هستی که وسواس های کودکانه ام را جدی میگیری میدانی پرتغال هسته دار دوست ندارم یا میدانی از خورشت کرفس بیزارم ؛ یا عاشق قارچ سرخ شده باپنیر هستم ؛ یا اینکه میدانی وقتی مریض میشوم چقدر دوست دارم سوپ هایت که با وسواس پخت میکنی را بخورم ؛ یا حتی داروهایم را که یادآوری میکنی بال درمیاورم ؛ اصلا از همین حالا دلم لک زده ست برای زمستان های دونفری مان که مریض شوم گاهی بگذار من مریض بشوم . سرما بخورم بگذار یادم برود لباس کافی بپوشم شال بیاندازم یادآوری هم نکن سرفه های خش کنم ،تنم لرز داشته باشد ، سرم تاب بخورد و دلم به هیچ خوراکی میل نبرد ... آنوقت تو بیا ، کلید خانه را آرام به در بیانداز  ، روی تختم مرا پیدا کن ، کنار قرص های بی بخار ، حرارت شوفاژ و پنجره ی بارانی بالای سرم .. بعد سوپ درست کن ، لیموهای شیرین را تا قبل از تلخی شان بچپان در گلویم ، پرتقال را با دستان مهربانت چار قاچ کن ، هسته هایش را هم بگیر برایم شلغم ها روشور کن ، مزه بگیرند میدانی که از مزه خنثی شلغم هم خوشم نمیآید ؟ عسل را با آویشن درآمیز و بد ترین معجون دنیا را با طعم دستهای شیرینت خوشمزه کن غر بزن ، ناراحتم شو ، فکر کن که تقصیر توست که سرما خورده ام . سرم داد بزن که چرا این همه سیگار میکشم ، کتابم را به دستم بده و در گیجی و منگی حس شیرین سرما خوردگیم صورتم را به دستانت دعوت کن گاهی بگذار مریض شوم .من هم ب جایش همیشه موهایت را شانه خواهم کردبه خاطر خدا فقط گاهی گاهی بگذار سرما بخورم میدانی که من از همان مرد های مضطرب ام ؛ مردهای مضطرب ساکت اند، نمی خندند. فقط یا یک نفر می خندند، عجله ای هم ندارند، خوب شعر می خانند، اغلبِ شعرهای باران دار را هم از بَر هستند. وقتی تویِ عکس های قدیمی وول می خورند دنبال پیدا کردن مسیر کوتاهی اند برای رساندنت به لبخند. این مردها از تنهایی می ترسند کنجِ دلشان خوفِ خواب دارند، کم می خابند و شبها چنگ به قلبشان می اندازند که روز کِی تمام شد؟ مرد های مضطرب می دانند " در چتر های بسته ، باران است " سردردها مخوف اند و موزی و غمگینی سوال آور است. این آدمها خودشان را بینِ هیچ و اندوه می گذارند و در آن میان منتظر می مانند تا بیایی، اغلب خودشان هم زود می رسند طوریکه تنها یک بار منتظرِ آمدنش می مانند شاید. در کوران شعر می خانند و مانند هوا نرم نرم و زود به زود جابجا می شوند مشت می برند توی دهانت و کلماتت را برای گپ های لذتناک شان برمی گزینند و آخر سر در گوشهایت سرودِ تکراریِ عزلت را می خانند.  کمی نمی گذرد که این آدم ها برمی گردند به غارشان و  تو را با حرفهایت در هوا بجا می گذارند. درست همان زمانیکه تو خودت را به رویِ زنده گی آورده ای.مریض میشوم میخوابم روی کاناپه دوباره میل بافتنی ها را دستت گرفته ای بی آنکه بفهمی زیر سینه هایت جایی برای سرم پیدا می کنم ، نرم ترین حادثه ی دنیا نگاهت میکنم چشمانت غروب کرده اند ؛ عشق از آدم جدایی ناپذیر ست حتی زیر خاک هم باز عشقت را در دلم دارم ؛ خوشبختی از نگاه بیمار یک مرد شاخ و دم ندارد که ! دارد ؟ 

پ ن )

خوشبختی  یک روز برمی گردد به زندگی اما درست وقتی برمی گردد که یادگرفتیم بدون آن زندگی کنیم.

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

405

از کودکیمان فقط گفته اند معتاد نباش ؛ اعتیاد بد است سیگار بد است قلیان بد است مواد مخدر بد ست ؛اما هیچکس نگفت از صدایی که دلت را تکان میدهد دوری کن ؛ از گرمای تنی که تنت را رام میکند دوری کن ؛ از دستی که میداند چطور دستت را در اغوش بگیرد دوری کن ؛ نگفتند ؛ خودمان هم که نمیدانستیم نتیجه اش میشود این ؛ حالا اینجا جایی ست که معتاد ها راست راست راه میروند و کسی کاری به کارشان ندارد ؛ اینجا جاییست که معتاد ها هر روز در حال قتل خودشان یا دیگری هستند اما هیچکس نمیگوید بالای چشمت ابروست ؛ اینجاجاییست که اعتیاد به موادمخدر جرم محسوب میشود اما اعتیاد به آدم ها ؛ دست ها ؛ آغوش ها به رسمیت شناخته نمیشود ؛ قتل جسم آدم ها به رسمیت شناخته میشود و مجازاتش میشود طناب دار ؛ خودکشی و آسیب به جسم نفس حرام میشود ؛ اما قتل روح دیگری جرم نیست ؛ خودکشی و آسیب به روح خود آزاد است ؛ مهران مدیری راست میگفت در عصر وارونگی به سر میبریم ؛ اگر نظر من را بخواهید اعتیادِ به موادمخدر هم از اعتیاد به آدم ها نشأت میگیرد ؛ زمانی که کسی با اعتیاد به آدم به خود یا دیگران لطمه وارد میکند شخص خلا و جای خالی لطمه و زخم را با سیگار و مواد پر میکند ؛ هی پر میکند  هی خالی میشود ؛ هی پر میکند اما زخم التیام نمیگیرد ؛ کاش میتوانستم بنری به میدان مرکزی شهر نصب کنم که ای آدم ها ؛ اعتیاد به مواد خانمان سوز اگر باشد اعتیاد به آدم ها خانمان را که میسوزاند هیچ تار و پود و بود و نبود و دنیای و اقبای آدم را میسوزاند ؛ برحذر باشید از اعتیاد به آدم ها ؛ اعتیاد به یک آغوش، به یک تَن، به یک صدا هزار برابر شدیدتر از اعتیاد به یک مخدر است. این را نمیدانم دانشمندان ثابت کردهاند یا بعدها قرار است ثابت کنند و آنوقت ما دریابیم چه پیشترها خودمان میدانستهایم. یادمان بیاید که بیخوابی کشیدهایم از سر همین اعتیاد، از سر این گرهگره وصل شدنهای نامرئی، هجابههجا یک آوا شدن در میان خطوط تلفن و ادغام دو صدا.دنیا را از همان اولین ترکیبی که در هم پیچید، بیضمانت و بیدستورالعمل ساختهاند. بی آنکه بدانی پس از رها شدن و فروغلتیدن در آشوبِ شدنها ممکن است ناگهان بندها از تو بُریده شود، پیدرپی. دنیا غافلگیر شدنِ مداوم است در عین کسالت. و من همانطور که هر روز صبح بیدار میشوم یادم میآید که هرگز از توهم بودنش دست نکشیده بودم، توهم داروی آرامبخشی بود که لذت ژلوفن را در نطفه خفه میکرد. به ناگهان جدا ماندن از اصل خودم فکر کنم. اصالتم را گم کردهام. درختی که بیریشه، قرار است به سایش ذرات چوبیاش میان آروارۀ موریانهها بیندیشد. من را باید به تخت ببندند نه برای آنکه معتادِ ریشهداریام که برای دیوانهای که در من به انتظار وصل یار نشسته است، گیجومجنون.اعتیاد به مواد حتی زیبا هم نیست اما خودمانیم این اعتیاد به آدم ها عجیب زیبا و دلرباست ؛ آدم با دیدن دو معتاد بهم هر لحظه وسوسه میشود که معتاد شود ؛ این میشود که حالا جهان هر روز در حال پیشرفت و کشف دارویی در جهت ترک مواد مخدر ست اما هیچ فکری برای ترک اعتیاد به آدم ها پیدا نمیکند تلاش هم نمیکند که پیدا کند ؛ یک مشت معتاد دور هم تشکیل جمعیت داده ایم

پ ن

-اعتیاد به چی ؟ 

+رنگِ سبزِ رگِ رویِ پایِ راستِش توی استوریش

-تموم شد و رفت

پ ن )

بدترین سوالها آنهایی هستند که آدم از خودش میپرسد. وقتی که در مواجهه با خودت هیچ جوابی برای سوالهات پیدا نمیکنی. آشوب سرت و دلهره دستهایت. میپرسی. میپرسی و نمیدانی. در آخرین تلاشهایم برای رسیدن به شفافترین پاسخ، به همهچیز شک کردم. دیگر تنها بیثباتی دنیا نبود که آزارم میداد، خودم مسیرهایی را رفته بودم که مثل پل معلقی قسمتی از زندگی را بهسادگی سست میکند

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

404

یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ

ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد ..

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

403

یاغِیاثىعِنْدَ کُرْبَتی

ای فریاد رس من وقت سختی ..

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

402

یک زمان هم آنقدر بزرگ میشوی که میفهمی چقدر تنهائی ؛ تنها بودن به تعداد افرادی که با تو در ارتباط اند مربوط نیست ؛ تنها بودن یک حس بی سرانجام ست ؛ تنها بودن بد نیست ؛ راستش را بخواهید از نظر من همه آدم ها تنها هستند ؛ اما زمانی متوجه این تنهایی میشوند که دیگر شخصی یا چیزی برای دلخوش کردن نداشته باشند تا زمانی که یکنفر هست که مدام صحبت کند مدام از تو حرف بکشد تازمانی که تی وی هست که مدام تو را پای آی فیلم اش میخ کند کــه متهم گریخت و سریال های نوستالژیک را تماشا کنی ؛تا زمانی هنوز هدفون ات دم دستت هست که به محض دگرگون شدن حالت آهنگ پلی کنی و رها شوی ؛ نمیفهمی که تنهایی ؛ نمیفهمی که اینها تو را از تنهایی در نمیاورد اینها فقط یک مشت دلخوشکنک ان که مثل صدا خفه کن عمل میکنند و صدای ناله های وجودت را که از تنهایی نشأت میگیرد را خفه میکنند ؛ اما یکمدت که صدا خفه کن را برنداری و بزرگ تر شوی ؛ دلخوشی هایت برایت کوچک میشوند ؛ همه را پس میزنی ؛ برنامه های تی وی برایت مسخره میشوند ؛ آدمی که مدام دم گوشت بخواهد وِر وِر کند را پس میزنی ؛ موزیک بیشتر از پنج دقیقه سرت را درد میاورد ؛ کمی که با خودت باشی و از دلخوشی هایت فاصله بگیری میفهمی که توام تنهائی ؛ تنها بودن بد نیست اگر تنها باشی ؛ تنهایت نکرده باشند ؛ که اگر یکنفر تنهایت کرده باشد این تصویر را همیشه خواهی داشت نشسته ای و خودت را بین دست هایت انکار می کنی . خبری از او نیست . هرچه نشانش را میگیری ، بی نشان کنج اتاق کز میکنی . باید این روزها می بود . باید می بود و پاهایت را قلقلک می داد . همیشه با گز گز پاها شروع می شود ، پاهایت که سست شد ، دست هایت را دست می گیرد ، روی سینه ات دست می کشد ، خودش را روی تنت بالا می آورد و ته مانده اش میچسبد بیخ گلویت . این توده ی عظیم این روزها رفته ؛ چون پری در باد . نشسته ای و بی خوابی این شب ها چشم هایت را می سوزاند ، روی دست هایت خشک و زیر پاهایت درد می شود . به خودت فکر میکنی ، به روزمرگی هایی که خلاصه می شود روی دکمه های کیبورد و گرد و خاک پنجره ی اتاقت . به نبودن فکر میکنی و هولناکی رفتن این بغض چون پتکی بر سرت آوار می شود . می ترسی . پوست شکلات را میکنی و سیاهی تنش را می مکی . هرچه قدر هم که دیگران انکار کنند اما تو باور داری که این تنهایی ست . تنهایی ست که روی زبانت مکیده میشود ، تنهایی ست که این روزها تن هاست و تو بین بهت و ناباوری نشسته ای و با خودت فکر میکنی که یعنی تمام شد ؟ . می ترسی . می ترسی و مدام با خودت فکر میکنی که یعنی تمام شدم ؟ سرت گیج می رود ؛ بین سالها خاطره گم میشود ؛ بین بغضی که باید این روزها می بود و نیست ، گیچ بر می گردد . می ترسی . می ترسی و سردی دست هایت را به آغوش میکشی . بعد با خودت بلند بلند فکر میکنی که نکند زالویی روی تنت خزیده ، خونت را مکیده ، روحت را فلج کرده و سیب سرخ دلت را گاز زده ، رها کرده ....

پ ن )

من فکر میکنم وقتی میگویند "نمیدونم چرا حالم گرفته ست ! دارند مزخرف میگویند. فکر میکنم خودم هم چندباری که این حرف را زدم بی شک مزخرف گفتهام. ما میدانیم چرا حالمان گرفته ست دقیقا میدانیم چرا. فقط کلاس کار را حفظ میکنیم و نمیگوییم، اصلا شاید از اول ندانیم ولی وسط حال بد یادمان میآید چرا حالمان بد ست  و از آن به بعد بیشتر حالمان گرفته میشود 

پ ن )

از همه گسسته و با او پیوسته شو. (المزمل: ۸)

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

401

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ، حال آنکه خیر شما در آن است . و یا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آنکه شر شما در آن است . و خدا می داند و شما نمی دانید .

| سوره بقره _ آیه 216 |

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

400

زن کیست ؟ زن باید بوی گل یاس بدهد لبخندش وقتی میخندد توی همان اتاقی که بالکن هم دارد گلدانهای سفالی اش حسودی کنند به ظرافت خلقت زنی که هر روز با آب به استقبالشان می آید و سیرابشان میکند ...گاه گاهی مینشیند کنار گلدانهای بالکن و با دستمال سپیدش برگهای گلدان را پاک میکند و زیر لب زمزمه میکند آهنگ مورد علاقه اش را زن باید صدایش صدای آرامَش را میگویم...همان زمزمه کردنش تو را ،مغزت را خواب کند هیچ حرکتی نکنی سر تکیه دهی به دیوار و دلت بخواهد تا دنیا هست در خلسه ی شیرین شنیدن آوایش سر کنی زن باید بودنش حس شوددرخانه جای قدمهای هنرش را در گوشه گوشه ی خانه ات ببینی  و خیالت راحت شود که هست. که می ماند که گرم است خانه  زن زن باید کسی باشه که تو روز و شب دلت برای دیدنش,دیدن چهره ای که به تو آرامش میده لحظه شماری کنی زن باید کسی باشد که دلگرم باشی به حضورش,به این که کسی رو داری که تو رو درک می کنه,تمام درد های تو رو التیام می بخشه... زن باید کسی باشه که روز و شب برای تو آرامش بخش باشه زن باید دل داشته باش باید دستایی داشته باشد که همیشه بوی عطر گل رازقی بدهد- زن باید دامنی از محبت داشته باشد زن باید وقتی درخانه را بروی هم سرش باز می کنه کاسه ای فیروزه ای بدست بگیرد که توش گل های مریم پر پر شده باشد! زنخونه باید زن داشته باشه! ولی مشکل اینه که زنهای امروز که زن نیستن! عروسکن! فقط بلدن ارایش کنن و پول خرج کنن و توقع داشته باشن!زن باید زن باشه  چشماش مثل یه افسون عشقانه مردش رو مست کنه. حتی قرمه سبزی جا نیفتاده اش طعم محبت بده. وقتی نماز میخونه عطر گل محمدیش که با رقص چادر سفیدش توی باد تو خونه پخش میشه ادمو ببره تا بهشت. یادآوری مسواک اخر شبو جوری ادا کنه که امکان نداشته باشه مردش خواب رو به مسواک زدن با زنشحرف زدن با دهن کفی با هم رو ترجیح بده. موقع خواب هم با یه دست نواز رو سر مردش، براش رویاهای قشنگ رو بیاره. زن نباید! زن خوب است که لبخند بزند. پای شومینه چای بنوشد، بنویسد، خوابش ببرد... درد که دارد ، کم بخوابد ! شادی اش، آرامشش و شیطنتش پیدا باشد از دور.. و بفهمی غم را ، از آشفتگی ِ موهایش... یعنی هرچه پریشانتر، پریشانتر!زن باید پر باشد از روح زندگی، از ایمان، از یقین، از صبر باید پر باشد از لطافت، از بوسه هایی درمانگر، از نگاهی که جز مهر در آن نیست.. زن باید چشم هایی داشته باشد که اشک بتواند در آن حلقه بزند به وقت شادی یا غم..  باید سینه ای داشته باشد که وقتی سر روی آن میگذاری پر بشوی از آرامش.. آهنگ قلب ش باید موسیقی متن حیات هم دم ش باشد.. باید زن باید دریای ارامش باشد انقدر که بدانی بزرگترین غم ها در مقابلش سنگ ریزه ای بیش نیستند زن باید گرم باشد محبتش بجوشد و سیرابت کند زن باید زن باشد بداند کی ناز و عشوه کارگر است کی باید سکوت کرد زن باید همه چیز مردش باشد  خانم احتیاج به تعریف نداره از پشت نجابتش پیداست. زن باید سرشار باشد از ایمان و آرامش و صبر حتی زمانی که کلافه است از همه ی ناملایمات زن باید در خانه های بدون بالکن و پنجره ی رو به آسمان ِ امروز برایت آسمانی آبی تصویر کندوسیع و آرام زن باید قداست وجود بی مثالش را بداند و حفظ کندتا با جادویش مرد و فرزندان خویش را از هر طوفانی عبور دهد زن باید بداند دنیای خانواده بر مدار مهر ، صبر و درایت او می چرخد زن باید زندگی را بسازد حفظ کندو پیش برد زن باید با نگاهش دستانش موهایش راه رفتنش حرف بزندبغض کند بخنددو گاه سکوت کند زن باید بداند کیست باید حقیقت وجود پرلطف خود را بشناسد

زن یعنی یه موجود لظیف یه احساس قشنگ ..یه دست مهربان یه نگاه دوس داشتنی..که باید حواسش به دلش به نگاهش به احساسش باشه...حواسش به چشماش باشه...به موقع عاشق بشه..به موقع دل ببنده...زن یعنی ارامش..محبت..دوست داشتن..زن یعنی تمام مهربانیهای خدا..زن یعنی همه چیز..به شرطوی حواسش به خوبیهای خودش باشه...زن یعنی خیلی چیزای دیگه..یعنی یک اغوش دنج..جایی که فقط و فقط مال  مردش باشه..نه هیچ غریبه ای..زن یعنی..باران  محبت..باران عشق.زن موجود غریبی ست و زنانگی دنیایی ست پر رمز و راز مقدس و یگانه دنیایی که گاه برای خدایش هم ناشناخته می ماند و این نادانستگی می تواند او را در عمق سیاهی و نکبت برای همیشه سرگردان کند .من آنقدر می دانم که کائنات بر مدار مهر او می چرخد ضعیف و رنجور هم باشدبرای حفظ و شکوه آنچه خود را در قبال آن مسئول می داند با نیرویی شگرف و بی پایان می جنگد اگر حقیقت و عظمت خود را به درستی بشناسد پیروز همواره اوست حتی اگر ببازدحجابش را دینش را مال و جانش را همه ی دنیایش را ....البته از نگاه تو که همچو من نمیدانی اگر بداند از زیرکی ذکاوت و درایتش جنگها به پا می کند دریدن ها را به صلح و دوستی ختم می کند خلق می کند نابود می کند ظلمات می سازد روشنایی می بخشد او بر هر چیز تواناست به شرط آنکه بداند زن کیست ؛ به بعضی از زنها نکاه میکنم که زن نیستن ؛ مینویسم : مینویسم همیشه هم این دخترانگی نیست که میشود از زن گرفت ؛ گاهی میشود زنانگی زن را از زن گرفت ؛ ..... بنامِ زن هایی که دیگر زن نیستند ....

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

399

هنوز هم هوا گرگ و میش بود ؛ بیست و دو کیلومتر دور از جاده روی بالکن طیقه دوم ویلای دوطبقه ؛ به دور از شهر و آدم هایش خوابیده ؛ زن غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است ، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد  دلش غنج زد آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. دست کرد از زیر لباس دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد ؛ قلقلکش آمد نیم خنده ای روی لبان مرد نقش بست ؛خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی دوباره نشست روی صورت مرد. دستش را از روی لباس گذاشت روی دست زن ؛ دست های زن را روی تن مردانه اش قفل کرد ؛ زن آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند ؛ مرد دست زن را گرفت از زیر پیراهن بیرون آوردن بویید بوسید برگشت ؛ زن را در اغوشش محکم گرفت ؛ سر زن را روی سینه اش محکم کرد زن بعد از چند دقیقه سکوت پرسید ضربان قلبت چرا انقدر تند شده ؟ مرد پاسخ داد نمیدانم دستانت برایم مضر ست یا مفید ؛ همیشه فشارم را بالامیبرد ؛ ضربانم را نیز آخر مبتلا به فشار خون میشوم از مصرف بی رویه دستانت زن هنوز لبخند میزد ؛ تا ظهر باهم خوابیدند ...

 

پ ن )

بهش گفتم: همیشه میگن حرف زدن و نوشتن آدما رو آروم می کنه اما اگه از من بپرسی خیلی مطمئن بهت میگم: همه ی اینا کشکه! خیلی وقتا پیش اومده توی شبکه های مجازی با من ساعت ها حرف بزنی و احساس آرامش کنی؛ احساس آرامش کنی و بهم بگی:مهدی مرسی که هستی اما وقتی دقیق تر بشی توی حرکاتت، می بینی که تو اصلا حرفی به میون نیاوردی، بلکه توی سکوتت و تنهایی هات توی صفحه گوشیت خیره شدی و هر چی توی فکرت جولان می داد رو برام نوشتی؛ شاید پیش خودت بگی خب برات نوشتم و آروم شدم اما اگه همچنان از من بپرسی بازم بهت میگم همه ی اینا کشکه!چیزی که تو رو توی این زندگی کوفتی آروم می کنه، نه حرف زدنه و نه نوشتن، بلکه تنها درک شدنه که باعث میشه واسه چند لحظه هم که شده با همه وجودت احساس آرامش کنی، آرامشی که این قوت قلب و انگیزه رو بهت میده که یکی تو زندگیت هست که با همه وجودش درکت می کنه و می فهمتت و حاضر نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی؛ اون موقع است که تازه همه چیز برات جالب میشه و زندگی برات طعم و بوی جدیدی می گیره ؛ گاهی حرف زدن و نوشتن آدم رو آروم نمیکنه ؛ اما بغل کردن چشم های معشوق بد آرام بخش خواهد بود  اغوشی با بوی درک!

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

398

به رگ های سبز رنگ پشت مچ دستش نگاه میکردم ؛ هیچ چیزش به اندازه سبزی رگ هایش نمیتوانست نظرم را بخودش جلب کند ؛ یـــا حتی استخوان آرنجش که زیر یک لایه پوست تکان میخورد با هر بـار باز و بسته شدن دستانش دیوانه ام میکرد به چشم هایش هم گاهی نظر داشتم ؛ اما امکان نداشت برایم بتوانم خیره بمانم چشم هایش احساس داشت ؛ چشم هایش حرف داشت ؛ چشم هایش بغل کردن میطلبید نه خیره شدن ؛ چشم هایش بغل کردنی بود ؛به چشم هایش نمیشد خیره ماند اما به رگ هایش چرا ؛ به رگ هایش خیره میشدم و در دلم مدام ذوق میکردم ؛ من سرم روی پایش بود و دست هایش به دستگیره لیوان ؛ چای مینوشید و با موهایم بازی میکرد ؛ نگاهـــم یک لحظه از رگ هایش جدا نمیشد آن لحظه آنقدر سبک بودم که میتوانستم تمام بشوم ؛ بمیرم و هیچگاه حسرت نخورم ؛ آخر یکجایی از آرامش هست که باهر پایانی جز مرگ ضایع میشود ؛ هدرمیرود؛ یکجا از آرامش را پلک هایت را روی هم میگذاری و آرزو میکنی که کاش دیگر باز نشوند ؛ یک لحظه گفتم دیدن رگ دستش چه لذتی دارد تا خودش هست ؟ تا صورتش هست ؟ گاهی وقتا باید غرور را کنار بگذاری ؛ باید ترس از دیده شدن را کنار بگذاری ؛ گاهی وقت ها باید پا روی بایدها و نبایدهای دیگران بگذاری و از قوانین خودت پیروی کنی؛ باید عضلات چشم هایت را شل کنی و بگذاری احساساتت مسیر خودش را طی کند و سیلی از بغض های قدیمی رو روی صورتت جاری کند. گاهی وقت ها نباید بترسی از احساسی که داری ؛ دوست داری رگ دستانش را ببینی ؟ ببین ؛ یا دوست داری زانوهایش را دید بزنی ؟ چه ایرادی دارد ؟ همه چیز یک معشوق زیباست ؛ حتی مدل ناخن های دست و پایش و این را کسی جز یک عاشق نمیفهمد ؛ میدانی ؟ بعد از تو هنوز به رگ دست کسی خیره نشده ام ؛ لطافتِ پوستِ تنی را لمس نکردهام. هنوز لبانم سرخیِ شرم اندودِ لبانی را نبوسیده است. هنوز پریشانیِ گیسوانی را نبوییدهام، هنوز در شب گیسوانِ کسی به خواب نرفتهام. هنوز عشق را تجربه نکردهام. تا به حال عاشق نشدهام. عشق چه طعمی دارد؟ 

من جوانی نکردم اما جوانی مرا .... 

پ ن

چند نفر از ما به این بلوغ از شناخت و آگاهی درباره خودمان رسیدهایم که بیترس از قضاوت شدن بگوییم: «همیشه از پا خوشم میآمدیا بگوید:«همیشه از لب خوشم میآمد...» یا هر چیز دیگر.رسیدن به بلوغی که آدم دستکم برای خودش دیگر فیلم بازی نکند و تکلیفش با دلش مشخص باشد که چه چیزی را دوست دارد یا ندارد.زد زیر علاقههایش اشکال ندارد. آدمی وظیفه دارد برای دیگران فیلم بازی کند تا هی تایید شود و تایید شود و تایید شود و من جرمم این بود که آدم نبودم 

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

397

چندی پیش بود که نگاشتـم ؛ قاتل به محل قتل برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتـش نیز ؛ میخواهم بگویم اشتباه کردم ؛ عاشق به خاطراتـش برنمیگردد ؛ عاشق اصلا جایی نمیرود که برگردد ؛ میخواهم بگویــم قاتل به محل قتل برمیگردد و عاشق با خاطراتش میماند و زندگــــی میکند ؛ آدمِ عاشق یعنی آدم خاطرات ؛ آدم گذشته ؛آدم های عاشق را گذشته شان تشکیل میدهد ؛ تنها گروهی که نمیشود به آنهاخـرده گرفت که چرا اینگونه ای چرا آنگونه ای ؟همین آدم های عاشق پیشه هستند؛کاش میتوانستم برای همه آنهایی که در جواب خرده هایشان سکوت کرده ام و لبخند زده ام بگویم ؛ عزیز جان ؛راحت خط خورده ام که راحت خط میزنم سادگی کرده ام در فهم معنی ماندن و ماندم و نماندند که راحت خط میزنم روی بودن هرآنــکس که قول ماندن میدهد ؛ ساده ازمن رد شده اند که حالا ساده از آدم ها رد میشوم ؛ ساده پل پشت سر یکنفر شده ام و راحت شکسته شدم که حالا پل های پشت سرم را راحت خراب میکنم ؛ ساده خط خورده ام که حالا ساده خط میزنم ؛ یکروز سلام شد که آخرش شد خداحافظ!ساده شدخداحافظ که حالا درجواب سلامت سریلند نمیکنم و میگویم  همان ! دلگیـٰــر نشو ؛ بعضی از سلام ها برای من یعنی شروع ؛من هنوز از همان مرد های قدیم ام ؛ سلام یعنی شروع ؛ و هر شروعی هم یک پایانی دارد ؛ وقتی سلام نکنم یعنی شروع نکردم پس پایانی هم در انتظارم نیست ؛ زمانی که شروع نکنم دیگرهر روز و هر شب هر ساعت و هر دقیقه فکرم این نیست که سلامچه وقت به خداحافظ خواهد انجامید ؟ با انتهای عمر من یا او ؛ یا همین یکساعت دیگر ؛ سر یک مساله عبث و بیهوده !! یکجا هم دیگر انگیزه ات را از دست میدهی از اینکه نقطه سر خط شوی از اینکه مجبور شوی دوباره از نو بسازی، از اینکه بی خود و بی جهت بازیچه شوی ؛ هم خودت هم دلت، بازیچه دست سرنوشت یا آدم ها که آخر سر قرارباشد سرت را  زیر آب کند وقتی به این اعتقاد برسی که آدم ها همه شان رهگذراند دیگه نه شروعی تو را به وجد میآورد نه پایانی تو را از زندگی سیر میکند ؛ من به همان جا رسیده ام من هم دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست؛ اینکه به خاطر سلام نکردن ام بهم پشت کنی یا نه، یا هر چیز دیگه ای؛ ساده بگویم؛ از یکجا به بعد دیگر نرمال نخواهی بود ؛ از خودت توقع ری اکشن یک نرمال را نداشته باش ؛ کاش میشد این را به دیگران هم فهماند که از من توقع نرمال بودن را نکنید ؛ اگر کردید جز لبخند چیزی دریافت نخواهید کرد ؛ لبخندی تلخ تلخ تلخ .........

پ ن یکـ

مرواریدِ دستانت، لرزش سینههایت، پریشانی گیسوانت، سیاهی چشمانت، عطر خوابکنندهی تنت، سرخی لبانت... هیچکدامْ دیگر قادر نیستند مرا اغوا کنند. تنها کلمات است که هنوز میتواند حالم را دگرگون کند ؛ نوشتن را میدانی ؟ 

پ ن دو

بودن در اینجا اگر هزاران بدی داشته باشد همین یک خوبی اش را دوست دارم و برایم کافیست ؛ اینجا که باشی همه آدم ها برایت بی معنی و بی اهمیت خواهند شد ؛ دیگر باهرکس و هر رنگ و هر مدلی سروکارنخواهی داشت تنها یکنفر میتواند حساسیتت را نسبت بخودش باز احیا کند ؛ آن هم همان ست که میتواند تو را از این حال با بودنش دربیاورد ؛ بودن نه بودنِ این روزی ؛ بودنِ خاص و منحصر به فرد ؛ و آنکس که تواند من را از این حال دربیاورد احساس ودنیایم ارزانی اش باد !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور