.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۳۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

387

‎- دروغ چرا ؟ 

آدمیزاده دیگه بعضی وقتا دوس داره بگه حرفش رو!

دلش میخواد مثه آدم زندگی کنه !

مثه من ک دلم میخواست بگم حرفم رو

دوس داشتم بعد شنیدن پیشنهادم مثه این دختر آتشین عشق سرش رو بندازه پایین و یه مقادیری سرخ و سفید شه و بعدش با کلی تته پته و خجالت و لوس بازی هایی از این دست .. با خنده هایی ک نمیشه مهارشون کرد بگه قبول !

ک بعدش یهو همه چی تو زندگیم عوض شه

شبا با مسیجآی عاشقانه بخوابم و صبا با صب بخیر عزیزمآ از خواب بیدار شم !

ک فک کنم همه چی قشنگه و من خوشبخت ترین روی زمینم!

ک از همه پنهون کنم .دزدکی ببینمش . ک هر چن روز در میون ناهارآ با هم باشیم من براش عطر دخترونه بخرم و اونم هربار باکیک دستپخت خودش به دیدنم بیاد!

لابد چن وقت بعدم ب این نتیجه میرسیدم اون تنها کسیه ک دلم میخواد همیشه کنارم باشه . ک آینده مون و با هم برنامه ریزی کنیم . فک کنم ب خواستگاری و حلقه و لباس عروس و یه خونه ی نقلی . ک دوتایی واسه بچه هامون اسم انتخاب کنیم !!!

خب آدمیزاده دیگه این چیزا رو دوس داره !

ولی وقتی خواستم بگم تمام همه این خیالآ رو گذاشتم کنار واقعیت نفرت انگیز خودم و بغل کردم و بیخیال شدم کلا!

‎.میدونی قضیه اینه ک فهمیدن من و امثال من سخته

یه ادم همه بُعدی!

آدمی که پیرو قانون بخصوصی نیست دنیا و قانونش رو خودش برای خودش ساخته!

کمتر کسی از عاشقانه های اینجوریِ من حالیش میشه!

مثلا من دلم میخاد یه روز که میبینمش بهش بگم«دیوثِ خودمی تووحالیش بشه که من به هرکسی نمیگم دیوث!

ولی نمیشه.حالیش نمیشه که من خودم عاشق کلمه ی دیوث و آدمهای دیوث هسم!! 

من به هرکسی نمیگم الاغ عاشقتم اخه خره

اصلا دلم میخواد بزنمش!

یعنی چی بشینیم اینور و اونور میز تو کافه بعد نیم ساعت بهم نیگا کنیم و حرفامونو از نگاه هم بخونیم و مثل فرهاد و شهرزاد شعر و شاعری کنیم ؟!

بد نیستا خوبه .

ولی به گروه خونی من نمیخوره!

معمولا کسی درک نمیکنه حال یه پسر / دختر رو وقتی تو یه مهمونی بزرگ ک همه ی فامیل بعد مدت ها دورهم جمع شدن یه گوشه آروم بشینه دستشو و بزنه زیر چونش ، یه لبخند مضحک بچسبونه رو لبش و وانمود کنه داره کلی از حرفاشون در مورد سیاست و ورزش و این دست حرفا کیفور میشه اما خیالش مدام بره پی یه دست دخترونه با انگشتای بلند و کشیده با لاک های ساده و تک رنگ مشکی!

یا دستای افتاب خوردن و ته ریش ساده و مشکی یه پسر!

‎.کمتر کسی میفهمه  بهشت زهرا و شاه عبدوالعظیم رفتن چه حالی میده . اونم دو نفری با موتور ! دور دور دونفره ها!

یا نمیتونه درک کنه شمال رفتن دو نفره چقد حال ادمو خوب میکنه !

چقد بیشتر دوسشون دارم تا جمعای پر جمعیت !

الان دیگه همه دنبال استیک و نوتلو و نمیدونم کافه چی چی و ..... ان !

من هنوز یه موقه ها دم کارخونه یخ نزدیک شوش با خوردن اب زرشک و نمک و چندتا تیکه یخ حال میکنم!

هنوز شبایی که میزنم بیرون فلافل با ترشی هایی که همچین سانتا مانتال نیستن بقول معروف لاتی ان حال میکنم!

کسی باید باشه که میگم پاشو بریم بچرخیم نگه کجا با چی؟! بدونه سریع دوربین و برداره با کتونی و شلوار کتون و چادرش اماده شه!

اهل وایسا خودمو درست کنم حالا لباس چی بپوشم و....نباشه!

وقتی یه شوخی باهاش میکنی زرتی قهر نکنه قشنگ یکی بزاره روش جوابتو بده بخندیم باهم!

وقتی میگم بریم دور دور زرتی حاضر میشه وقتی میگم شب بریم هیاتم پایه باشه!

یه ادم همه بعدی با چار چوبش!

میدونی ؟ 

یه جورایی خوش ندارم از این انزوای خود خواستَم بیام بیرون !

خودم با خودم حال میکنم .

کلا ادم خودش با خودش حال میکنه.

اگر یه وقتی کسی خواست تو زندگی ادم بیاد باید ارامش ازم رو از زمانی که خودت با خودت هستی بیشتر کنه ! نه اینکه بگیره

وقتی قراره کسی ادمو نفهمه بود و نبودش چه فرقی داره؟!

پ ن یک

هر آدمی بالاخره یه روزی به کسی یا چیزی که ترک کرده برمیگرده،

نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره، نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛ اشک هایی هست که باید ریخته بشه، ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش ...

| بعد از ابر / بابک زمانی |

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

386

تایکجایی مزه خاص خودش را دارد ؛ از یکجابه بعددیگرمزه اش خاص نیست تا قبل از آنکه دلت سرد شود خوب ست ؛ هنوز هــم دلت سرد نشده هنوز هم میشود گرم نگهش داشت ؛ حسش کن؛ میخواهم بگویم فراموش کن تمام لوس بازی های بچگانه و آهـنگ های سیاوس و داریوش را ؛ فراموش کن هرچه که تا بحال در ذهنـت داشته ای را ؛  تا هنوز دلت سرد نشده دست هایش را در دستت بگیر و انگشتهایش را با دستانت نوازش کن ؛ تا هنوز دلت سرد نشده موهایش را بگیر و دور انگشت هایت بپیچ و با موهایش بازی کن ؛ بگذار آشفتگی های موهایش آشفتگی دنیایت را سامان بخشد ؛ تا هنوز دلت سرد نشده زیر مچش را بو بکش ؛ بگذار بوی بدنش نبضت را تنظیم کند درست ست که هرچه سن بیشتر شود دوست داشتن منطقی تر و صحیح تر میشود اما ؛ اما دوست داشتن جوانی چیز دیگری ست ؛ تا دلت سرد نشده گرمای نفس هایش را روی پوست گردنت حس کن ؛ تا دلت سرد نشده بگذار پشتت به پشت کسی گرم باشد ؛ تا دلت سرد نشده دوست بدار و بگذار دوستت داشته باشند ؛ باور کن تا یکجایی مزه دارد ؛ از یکجا به بعد دیگر حوصله هیچ چیز را ندارید ؛ تا هنوز دلت سرد نشده باید تجربه اش کنی ؛ مثل اینکه ظهریک روز پنج شنبه زمستان ؛ روی تخت یکنفره و زیر پتوی یکنفره باهم در گرمای آغوش هم ؛ همزمان با دیدن بارش برف بیرون از پنجره بخواب روید ؛ و  در غروب هنگام زودتر بیدار شوید و لُپ ها و بینی اش را ببینید که از سرما گل انداخته ؛ پیشانی اش را ببوسید و سرش را محکم به سینه تان بچسبانید که گرم شود ؛ بیدار شود ؛ و تا آخر شب همانطور  که بیدار هستید در آغوش هم بمانید؛ بدون ترس و دلهره ؛ تا دلت سرد نشده پیاده روی بعد از ساعت دوازده در خیابان را با او تجربه کنید 

پیاده روی کنار اتوبان ها و بزرگراه ها از نعمت هاییست که خدا به بندگانش عطا کرده ؛ از همان پیاده روی هایی که باد سرد با تمام قوا خودش را میکوبد به صورتتان ؛ صورتتان که از سرما سِر شد دست هایش را میگذارد دو طرف و از گرمای دست هایش عمر دوباره میگیرید باید تا از وقتش نگذشته هنگام رانندگی در شب سرت را به پشتی صندلی بچسبانی و سیگار بکشی ؛ تا دلت سرد نشده باید لذت بیدار شدن در یک روز سرد زمستانی را تجربه کنید ، درست زمانی که پتو را تا روی سرتان کشیده اید و بانو خودش را محکم به تو چسبانده است و گرمای تنش تورا تا دوباره خواب میکند . تا هنوز دلت سرد نشده باید سفره خانه ها را تست کنید و بهترینش را پاتوق کنید که موقع قرار بتوانید بگویید فلان ساعت همان جای همیشگی

باید یکجای خاص مثل یک نیمکت یک موزاییک یک جدول لب جوب را مشخص کنید اختصاصی برای خودتان داشته باشید . مکان هایی که برای خود خودتان باشد و بجز یک نفر کس دیگری را در آنجا راه ندهید ، انگار که ارث پدرتان است . باید تا دیر نشده تمام این ها را برای خوتان دست پا کنید و تمام تجربه هایی که برایتان لذت بخش است را تجربه کنید . زمان همیشه است اما لذتش دیگر نیست . دلت که سرد شود از همه این دلگرمی ها فرار خواهی کرد ؛ دلت که سرد شود دیگر هیچکدام از این دلگرمی ها نمیتواند دلت را گرم کند ؛ دلت که سرد شود با شنیدن هر عاشقانه ای حالت تهوع پیدا خواهی کرد تا دلت سرد نشده یک کاری برای خودت کن ؛ دلسرد شدن ربطی به سن ندارد ؛ گاهی یک فرد هجده ساله زودتر از یک فرد هشتاد ساله زودتر دلسرد میشود ؛ تا دلسرد نشده ای فکری برای خودت کن .

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

385

.: یوحنا

.: قسمت شانزدهم 

••••••••••••••••
چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 
محسن بود . نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره ؟ منکه کاری نداشتم باهاش . با تنه محکمی که بهم زد من رو زد کنار و وارد خونه شد . میدونی ؟ بدترین اتفاق ممکن توی دنیا چیه ؟ داعش ؟ نه ! تروریست ؟ نه . نه نه نه اصلا همه اینها رو ول کن . بدترین اتفاق ممکن توی دنیا اینه که یه زن بی پشت و پناه باشه . یه زن هیچ مردی رو نداشته باشه بهش تکیه کنه اونوقت هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار اون زن تو دنیا نیست . از زمین و آسمون میباره واسش هیچکسم نمیتونه بگه چرا ؟ فقط خود اون زنه که تصمیم میگیره جلو همه این بارش ها وایسه و دووم بیاره ؟ یا نه ببازه خیال خودش و مابقی رو راحت کنه من تصمیم گرفته بودم وایسم . میترسیدم اما تصمیم گرفتم وایسم . بدون هیچ حرفی ایستادم به نگاه کردنش . برای خودش تو خونه دور هاشو زد نشست لب پله حیاط به آشپزخونه . مقدمه نچید . گفت

- کی بودن ؟ 

+ کی کی بود ؟ 

- همونایی که غذا آوردن برات این همه خرت و پرت گرفتن برات 

+چرا دست از سرم برنمیداری ؟ مگه منو طلاق ندادی ؟ چرا نمیزاری زندگیمو بکنم ؟

-پرسیدم کی بودن ؟ 

+چه میدونم ! یه ادم خیر

-دوتا زن با یه مرد جوون خیر ؟ یا امر خیر ؟

باز برگشت ؛ این سرنوشت شوم درست از سرم برنمیداشت ؛ هنوز هم مثل اون روزها دوستش داشتم ؛ هنوز هم مثل الان تنفرم روازش حس میکنم ؛ نمیفهمم ؛ تکلیف این دل من هم معلوم نیست ؛ معلـــوم نیست عاشقه یا فارغ ؟ درست همون شب که روز بعدش قرار بودسر وسامون بگیرم ؛ تازه همون شب که بعد از چندین سال نور امیدتوی دلم داشت سوسو میزد ؛ درست همون شب باید گذشته ام رهام نکنه انگار اصلا خوش بودن بما حرام شده ؛ نگاهش میکردم ؛ اگر تــرس از دستِ سنگینش نداشتم تنفرم رو با زبون ام میکوبیدم تو صورتش اماحیف ؛ حیف که دستش سنگین بود نامرد ؛ متنفر بودم اما ازکنارم که رد شد مثل همیشه رد بوی ادکلن گرون قیمتش بجا موند ؛ چشمام دور درجایی زد ؛ هنوز هم بوی ادکلنش رو دوست داشتم ؛ دنبال چی داشت میگشت واسه خودش ؟ چرا اجازه داده بخودش که توی خونـــه و زندگی زنی که طلاق داده تجسس کنه ؟ ازش متنفر بودم اما ایـــــن غرورلعنتیش رو دوست داشتم ؛ تصمیم به انجام کاری میگرفت هیــــچ چیزی جلودارش نبود ؛به اون چه ربط داشت که کی الان اینجا بوده ؟ به اون چه مربوط چی میخورم چی میپوشم چیکار میکنم ؟ چیکاره من بود ؟ هیچ کاره ؛ متنفرم ازش ؛از این پیگیری ها و فضولی هاش تنفر دارم ؛ چقدر لذت داشت برای یکنفر مهم بودن ؛ دلیلش رو نمیدونم من آزار و اذیت ؟ غیرت نداشته ؟ نمیدونم هرچیزی که بود بیشرف چـقـدر جذاب اهمیت میداد ؛ چقدر جذاب پیگیر بود ؛ من دیوونه نبودم دیوونه نیستم ؛ من فقط یک زن بودم که یک روز عاشق بوده و حالا از عــــشق روزهای جوونیش متنفر شده من فقط یک زن بودم که از عشق روزهای جوونیش متنفر بود اما هنوز عاشقش بود ؛ دوست داشتم زور داشتـم از خونه ام بیرونش کنم ؛ دوست داشتم واسه همیشه تو همین خونـــــه کنارم میموند ؛ دور دورهاش رو که زد ؛ اومد از کنارم رد شد خیالــــٰم راحت شد که شَرّش داره از سرم کم میشه ؛ گوشه چادرم رو گرفـــــت باصدای بم و مردونه اش گفت ؛ تنِ لَشِتُ جمع کن بلند شو بیا ؛ نبایـد میرفتم نباید میذاشتم من رو ببره ؛دلم میخواست زندگی جدیدم شروع کنم ؛ نباید دلم میلرزید ؛ لرزید ؛کاش علاقه ام از بین میرفت ؛ مشکل اصلی اینجاست که عشق و علاقه هیچوقت بطور کامل از بین نرفته ؛ درون چاه ریخته نشده ؛ فقط در انتهای تلاش و کوشش برای از بین بردن بشر تونست اون رو ته نشین کنه که با اشاره ای باز در وجودش حل میشد ؛ عشقم که به صدا و جذبه لعنتیش ته نشین شده بود باز هم خورد ؛ حـــل شد توی وجودم ؛ برگشت ام به خاطرات ام ؛ برگشتم به شخصیت قبل ؛ قاتل همیشه به صحنه جرم برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتش نیز ...

|#مهدی_اقتدار

| بُرشی کوتاه از  .: یوحنا :. |

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

384

.: یوحنا

.: قسمت پانزدهم 

یک )

رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . با دوباره سیروس باید باشه ول کن نیست این مرد بهش گفته بودم که خالی میکنم جمعه دیگه! بلند شدم چادرم رو سر کردم رفتم دم در و در و باز کردم اماده بودم صدامو ببرم بالا بفهمه که دیگه پشت سرم مرد هست . اما دوتا خانوم بودن . بهتر که نگاه کردم اون پسره هم بود . همونکه صبح اومده بود واسه کمک . دهنم قرص شد . بسته شد . زندگیم راکد بود اما حالا هر روز داره اتفاقات جدیدی میوفته نمیفهمیدم . سلام کردم بهمراه یک تعارف نصفه و نیمه اونهام نه نگفتن و اومدن تو . از ترحم بیزار بودم اما نمیدونم چرا نگاهشون ترحم آمیز نبود ؟ چرا حس میکردم از خودم منن ؟ اومدن نشستن خواستم چایی بیارم خانوم مسن تر گفت پاشو چایی بیار از مادر مادر خواهر خواهر گفتن پسرک فهمیدم خواهر و مادرشن و اما این رو نفهمیدم چرا باید اینجا باشن ؟ چرا آدما تا یه زن مطلقه یا شوهر مرده میبینن یهو میشن مهربون عالم ؟ گفتم الان چهارتا افسوس میخورن بلند میشن میرن . تحمل کردم اما بعد از چند تا پرسش مادرشون از شوهرم پرسید . چندین ساله سکوت کردم هیچکس رو نداشتم براش حرف بزنم . نه شوهر نه خواهر نه مادر نه دوست . همه هم صحبت ام شده این بچه تو شکمم . شروع کردم ماجرا رو گفتم براشون . همه شون میخکوب شده بودن . انگار زندگی نبود زندگی من ! بود دیگه با همه کم و زیادش بود ! بعد اینم که براش تعریف کردم یکم قربون صدقه ام رفت اما برام گریه نکرد . فرق داشت . حرف هاش که تموم شد اذان دادند همه باهم رفتند مسجد موقع مسجد رفتن ام گفتن غذا میگیریم میاریم . من تارف کردم اما نمیدونی چقدر دلم غذا میخواست . یه غذای گرم و خوشمزه . درسته لوازم گرفته بودن برام اما هنوز وقت درست کردن نداشتم . تا رفتند مسجد بلند شدم لباسای مریم رو عوض کردم لباسای خودمم عوض کردم . نمازم رو خوندم با همه کمر دردم جارو رو خیس کردم موکت هارو جارو کشیدم از خاکش کم بشه تمیز تر شه . منتظر موندم تا بیان . بعد از نیم ساعت که کارم تموم شده بود اومدن ...... چه بویی ......... گوشت ......نون.........دوغ ! قابلیت اینکه همه شو بخورم داشتم اما کنترل کردم خودم رو و به اندازه خوردم . سیر شدم . هنوز مست بوی کباب بودم و مزه ریحون و نون سنگک که حرف میزدن . من اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن اینا ؟ مست بودم که رفتند . شکمم سیر شده بود . شکم مریم سیر شده بود . بعد از چندین ماه خواب حمله کرده بود به چشم هام . مریم رو گرفتم تو بغل ام و خوابیدم ... چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

382

همون موقع فهمیدم که باختم ؛ همون موقع فهمیدم اینکه هیچوقت مرد نبودم درست بود ؛ اینکه همیشه میدیدم فرق دارم درست بود همون موقع که میخ شدم پای تلوزیون ؛ پلک نمیزدم ؛ همون موقع که بغض داشت خفه ام میکرد ؛ همون موقع که فیلم رسید به اونجا که سهیل همه رو دعوت کرد توی رستوران ؛ همون موقع که رو به روی همه غرور زنونه پگاه رو شکست ؛ آره آره درسته ؛ فیلم بود ؛ ولی ... همون موقع که رو به روی چندین نفر غرور یه زن رو خورد کرد و در حالی که پگاه فکر میکرد مردش همه رو جمع کرده که رو به روی همه با مردونگی خودش از همسرش عذرخواهی کنه اما ... اما غرورش رو با یک جمله شکست ؛ حق با سهیل بود یا پگاه ؟ این نظر شخصی هر فرده ؛ آره من هم مثل خیلی ها حق رو به سهیل میدم ؛بعد از هشت سال زندگی مشترک هیچ جایگاهی برای همسرت نداشته باشی اصلا حس خوبی نیست ؛ اینکه بخاطر یک اتفاق ناخواسته از دست دادن فرزند یاحتی برای از دست دادن یک سگ ؛یک زن تو روی مرد زندگیش وایسه غرور مردونه اش رو خورد کنه و اعلام کنه اون سگ برای من از تو مهم تره خیلی بده ؛ خیلی ناجوانمردانه ست ؛ شکست غرور دردناکه ؛ دیدنش هم دردناک ؛ اما دیدن بغض و شکستن غرور زن غیر از دردناک بودن

.... میدونی ؟! قشنگ نبود ؛ مرد ام ؛ اونجا باید کلی ام کیف میکردم که چقدر مرد بود چقدر مغرور بود غرورشو حفظ کرد ؛ اما چرا بــایــد اون تیکه رو ببینم و از شکستن بغض یه زن بغض کنم ؟ از قرمزشدن چشم هاش جلوی همه بغض کنم ؟ نه ؛ اگه مرد بودم نباید بغض میکردم . نباید ....

پ ن یک )

کمر مردو هیچی تا نمیکنه، 

جز زن!

داش آکول

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

381

گمشده ام و کمبود زندگی ام پول وعشق و رابطه نیست ، او هم مثال من بود ؛ هیچکس بما نیاموخت که پسرجان/دخترجان خودت را دوست بدار ، آدم باید اول خودش را دوست داشته باشد ، اینکه خودت را دوست داشته باشی باخود شیفتگی و تکبر و غرور فرق دارد ، آدم باید خودش را دوست داشته باشد ، مدل موهایش ، پوست صورتش مدل ناخن هایش و .... کسی که خودش را دوست ندارد نمیتواند دیگری را دوست داشته باشد اینکه خودت را دوست داشته باشی میشود شروع دوست داشتن ، وقتی شروع به دوست داشتن خودِ بیرونی ات میکنی در قدم بعد باید یادبگیری که خود درونی ات را هم دوست داشته باشی ، همان روحت را میگویم ، همان که گاهی عصبی میشود گاهی مهربان . گاهی متنفر میشود گاهی عاشق و ... آدم باید خودش را همانطوری که هست دوست داشته باشد همانطور که در همین حالت کسی میتواند عاشقش باشد باتمام خصوصیات منفی و مثبت ، خودش هم باید عاشق خودش باشد آدم باید یادبگیرد ویژگی و اتفاق های منفی زندگی اش را دوست بدارد ، چطور یک شی یا اتفاق مثبت را انحصاری به خودتان میدانید ؟ باید منفی هارا هم دوست داشته باشید آنهااز خود شما هستند ، بیماری ها ،تنهایی ها ، بغض ها ، اشتباهات ، شکست ها یا هرچیز بدی راجب خودش مشکل از جایی شروع میشود که خودمان را در هم دوست نداریم ، جدا میکنیم سوا میکنیم . آنجا که زندگی بروفق مراد است برای خودمان است ، آنجایی که موفق میشویم برای خودمان است هرجا که مثبت است برای خودمان ست حالا اگر شکست بخوریم . نه بشنویم . کم بیاوریم ، بغض کنیم ، زمین بخوریم جدایشان میکنیم که نه اقاجان کار فلان کس بود ، شرایط جامعه بود و غیره ! این خوب نیست آخر سر ته بارت تمام بد ها میماند و هیچکس خریدارشان نیست ، آدم باید خودش را بگذارد روبه روی آیینه . همه چیز خودش را دوست بدارد . آدم باید بداند که هر چیز بدی طبق نظر خودش بد نیست و هرچیز خوبی طبق نظر خودش خوب نیست همانطور که خداهم در قرآن میفرماید : که شاید شری در آن خیر نهفته باشد و یا خیری در آن شر نهفته ست !این روزها زیاد به اشتباهاتم فکر می کنم. فکر می کنم چطور می توانم این اشتباهات را دوست داشته باشم. خودم هم تازه یادش گرفته ام. اما هر چه از اشتباهی بیشتر گذشته است دوست داشتنی تر پیدایش می کنمدلیلش؟ دلیلش را هنوز خودم هم درست نمی دانم. اما فکر می کنم اشتباهی باید تا پیشرفتی شاید. مثلاً مثل زمین خوردن بچه می ماند. اگر قرار بود مادر ها تا آخر عمر دستمان را بگیرند و راه ببرند توانایی راه رفتن نداشتیم، یا تا آخر عمر غذا دهانمان بگذارند یا بند کفش هایمان را ببندند. قطعاً هر بار که زمین خوردیم، هر بار که نتوانستیم غذایمان را درست بخوریم، هر بار که بند کفش مان باز شد و رفت زیر پایمان درد داشت. اما اگر هیچ اشتباهی اتفاق نمی افتاد، هیچ تجربه ای، زمین خوردنی نبود می شد بزرگ شد؟می دانی جانم؟ آدم باید یاد بگیرد خودش را دوست داشته باشد. خودش را به تمامیتزیرا قرار است یکبار زندگی کند. زیرا همیشه آدم هایی هستند که غیرمنصفانه نقدش کنندآدم باید یاد بگیرد خودش را دوست داشته باشد. به خاطر خودش. به خاطر خودِ خودِ خودش! هیچکس بما نیاموخت که یاد بگیر خودت را دوست بداری ؛ که اگر اشتباه کردی بایست و به اشتباهت افتخاار کن ؛ خودمان خودمان را دوست نداریم که یک اتفاق ساده میتواند حالمان را تغییر دهد ؛ آدمی که خودش را دوست دارد مثل سنگ ست و ادمی که خودش هم عاشق خودش نیست مثل آب

سنگ با هر ضربه ای تغییر شکل که هیچ تکان هم نمیخورد اما آب حتی با صدای بلند هم مواج میشود چه برسد به ضربه ! یادمان ندادند سنگ باشیم !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

380

من خود ز تو دیوانه ی مطلق شده بودم

زنجیر سر زلف تو دیوانه ترم کرد...

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

377

راستش ؛ ما مردها همه مان بیماریم ؛ همگی هم از دو بیماریِ روحی رنج میبریم ؛ همه ما مرد ها ترسوئیم ؛ همیشه همراهمان ترس از دست دادن را داریم ؛ حالا هنوز طرفمان را نداریم هااما همواره ترس آنرا داریم که نکند همان که دوستش داریم و نداریمش نگاهش به کسی دیگر بیوفتد یا دمی حتی کسی دیگررا بخواهد : نکند اتفاق خاصی بیوفتد که خیالِ داشتنِ همانـــکه خودش را نداریم هم ازدست بدهیم !! اگر خدا به زن ها یک دل داده به مردها هم یک دل داده به همراه یک دلهره ؛ همیشه دلهره داریم که نکند مرغ از قفس بپردشاید برای همین باشد که مدام میپرسیم قبلی را هنوز دوست داری؟؟ کسی دیگر را دوست داری؟قول بده که کسی را جزمن نبینی ؛ قول بده به کسی جز من فکر نکنی حتی اگر من کنارت نبودم ؛ وقتی که درآغوشش آرام گرفته ایم ، لمس دستانش را روی پوستِ تنمان حس میکنیم و حالمان خوب است به ناگاه دلمان میلرزد ، حفره ی قلبمان شروع میکند به بزرگ شدن و ترس به جانمان می افتد که مبادا روزی برسد که نداشته باشیمش و شبی بیاید که بدون دستهایش ، بدون نگاهش و بدون صدایش بمانیم!اینها بچه بازی نیست ققط یک سری ترس های مردانه ست که از زنده بودن احساسات و غیرت خبر میدهد ؛ شما زنها کاش میدانستید همین ترس و دلهره چقدر احساس ناامنی برایمان به ارمغان میآورد! بخاطر همین بعد از هر نوازش و بوسه ای بعد از هر حالِ خوبی با چهره ای نگران و مردمکی لرزان نگاهش میکنیم و یک جمله مشترک میگوییم: آدم باش ! نرو ! همین جاست که بیماری دوممان هم اوت میکند ؛ بیماری دوم ما هم خودآزاری ست : شروع میکنیم به ثبت خاطره، به عکس گرفتن های گاه و بی گاه ؛ در دهنمان ؛ از ابروهای پهن و مشکی اش بگیر تا نیم رخ جذابش وقتی خیره به جاده می راند و تا چشم های سبز روشن اش که به چشم هایم خیره نمیشود ؛ یکبار کافیست بنویسد دوستت دارم یا حتی یک قلب بفرستند ؛ آنوقت ده بار اسکرین شات میگیریم و ده جا سیو میکنیم که نکند پاک شود ! که شب ها قبل از خواب یکبار از رویشان مرور کنیم ضربان قلبمان تنظیم شود بتوانیم بخوابیم ؛ عاشق عطر تنش میشویم و لباسمان را میپیچیم لای پیراهنی که برای شستن کنار گذاشته ست تا لباسمان بوی لباسش که بوی تن اوست بگیرد ؛ که در روز که در کنارش نیستیم دلمان برایش تنگ شد خودمان را بو کنیم : و تمام این کارها را در حالی میکنیم که مطمئنیم همین یادگاری ها یک روزی وقتی که نداریمش دمار از روزگارمان در می آورد، اما بیماریم و کارهایمان دست خودمان نیست! زن است دیگر به قدرِ ما تحمل ندارد، زده میشود از بس در گوشش گفتیم "قول بده بمانی" ، "قول بده جز من نخواهی" ، "قول بده زود برگردی" قول بده فلان ، قول بده بهمان! حالا هم از دست این دو بیماری به دیوانگی رسیده ایم ؛ ما مرد ها دیوانه ایم دیوانه هایی که با دیگران کاری ندارند فقط شبها به جان خودشان می افتند، خاطراتشان را دورشان میچینند و با تماشای هر کدام یک تکه از قلبِ ترک خورده شان می افتد!

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

376

22   /  04 / 96

ساعت 12 شب 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

375

من خواستن رو جور دیگه ای میدیدم ؛ چیزی غیر از چیزی که بین خیلی ها هست ؛ درک ندارم ؛ از عکس های دونفره ی خوش رنگ و لعاب صفحه های مجازی و  استوری های عاشقانه و لاکچری بازی های تازه مد شده و دوست های اجتماعی و رل های دو روزه و از این قبیل روشن فکری ها چیزی نمیفهمم ؛ من اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمانه نیستم جورِ دیگری خاستن برای من معنی پیدا میکنه ؛ از اینکه مثل یه دکمه آویزون باشم از کسی رو دوست نداشتم ؛ از اینکه رابطه مان و بودنم را بخواهم هر روز یادآور شم ؛ درک نمیکنم وقتی دونفر باهمند منیت یعنی چه ؟ اصلا یعنی که چی مرد تنها و بدون زنش با دوستانش مسافرت برود یا بلعکس زن ؟ چه معنی میدهد زن تفریحش با دوستانش باشد و غر هایش برای عاشقش؟ راستش را بخواهید اصلا من نمیفهمم ؛ در دیدگاه من همه عشق و حال دونفر باید باهم باشد ؛ همینطور ناراحتی و غم و غصه شات  ؛ وقتی دونفر باهمن نمیفهمم چرا من نباید نیم من بشود ؟ منیت مطلق در رابطه رو جز خودخواهی و عدم دوست داشتن نمیبینم هیچوقت تصاحب کردن رو بلد نبودم اما مالکیت رو خوب میدونستم ؛ دونفر مال هم نباشن مالک هم نباشن پس چی باید باشن ؟ از نظرم وقتی کسی رو دوست داری باید اون رو خودت بدونی و خودت رو اون ؛ من وقتی دوست داشته باشم با بند بند وجودمدوسَش می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم ؛ دلم بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلم مشت مشت  لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛حساب کرده بودم یکی از روزهای بهشتی اردیبهشت، دست خانواده ام رو میگیرم و میروم خاستگاری و او چادر سفید گلدار سر میکند و وقتی برایم چایی تعارف میکند،  به صورت سرخ از خجالت و پیشانی عرق کرده اش می خندم و به لپ های گل انداخته و دست های لرزان اش هم : از سکوتش که علامت رضاست میفهمیدم که موافق ست و مبارک باشد! یک مراسم جمع و جور میگرفتیم و میرفتیم سر خانه و زندگیمان. صبح ها که میرفتم سر کار و شبها که برمیگشتم، خانه ی نقلیمان پر بود از جمله های بی تکرارِ یک زندگیِ پر از خوشبختی! میخواستم حتی مرگم هم، غروب یک روز پائیزی و در آغوش او باشد، وقتی برای آخرین بار برایم حسین زحمتکش می خواند و روی چشم هایش را میبوسیدم، میان آخرین نگاهِ دو پلکم محبوسش کنم و دیگر چیزی نبینم و نشنوم و آخرِ کارم هم در آغوش او باشد و به طولانی ترین خواب عمرم فرو بروم. میخواستم اما نشد، او اهل این زمانه بود،طبق مد سال پیش میرفت طبق روشنفکری های زمانه ؛ نباید مالکیت باشد ؛ نباید وابستگی باشد نباید ..... و من همان عاشقی قدیمی را دوست داشتن اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمان نبودم ؛ میدانی ؟ من برای این زمانه نیستم ؛ این مشکل من است جورِ دیگری میخواستمش!

پ ن )

عصر که میشود برایت چای بریزم که از خستگی کارهای روزت کمی فارغ شوی ؛ بعد بخوانم برایت ؛ 

بدان قدر مرا، مانند من پیدا نخواهد شد

که هر کس با تو باشد غیر من، دیوانه خواهد شد

نه ترکم می کند عشقت، نه کاری می دهد دستم

جوان بیکار اگر باشد، وبال خانه خواهد شد

غرورم را شکستی راحت و هرگز نفهمیدی

که «برجی خسته» با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد

تو را من زنده خواهم داشت، زیرا عشق من روزی

برای نسلهای بعد ما افسانه خواهد شد...

#حسین_زحمتکش

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

374

- من اونو ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟

+ معلومه، تو اونو ترک کردی.

- ولی وقتی ترکش کردم هیچوقت دنبالم نیومد...

من اونو ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟!


موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

373

خالی شده ام ؛ انگار که یکنفر درایو احساسات آدم را فرمت کرده باشد ؛ درایو اصلی ات را ؛ دیگر هرکسی میداند درایو اصلی که فرمت شود دیگر بالا نخواهی آمد ؛ مگر نه اینکه همین احساس به انسان حس زنده بودن میدهد ؟ حالا که درایو ام را فرمت کرده اند احساس میکنم مرده ام ؛ آدم میتواند در زندگی اش بارها بمیرد و باز هم نفس بکشد ؛ اما هیچکس جز خودش نداند که زنده نیست ؛ آدم که میمیرد دیگر آدم نیست ؛ آدم که میمیرد دغدغه هایش هم متفاوت میشود ؛ آدم که میمیرد ؛ دوست دارد روزش زودتر تمام شود و به رخت خوابش پناه ببرد ؛ آدم که میمیرد دیگر حس و حال فیلم دیدن و کتاب خواندن و موسیقی گوش دادن ندارد ؛ آدم که میمیرد نگاهش هم میمیرد ؛ دیگر در احساسات و رفتارهای اطرافیان ریز نمیشود ؛ فکر نمیکند ؛ از اینکه نمیتواند سینما برود ؛ از اینکه نمیتواند رمان بخواند از اینکه نمیتواند حس داشته باشد حسرت نمیخورد ؛ مرده ست دیگر ؛ آدم که میمیرد نمیتواند بخواند ؛ حوصله اش به خواندن نمیرسد ؛ نه رمان ؛ حتی متن های بالای پنج خط ؛ آدم که میمیرد نمیتواند فکر کند ؛ نمیتواند بنویسد ؛ حتی حس نوشتن که روزی با آن آرام میشد هم دیگر ندارد ؛ تنها چیزی که آدم را ارضا میکند خواب ست ؛ تنها چیزی که آدم را به هیجان میآورد همین ست که عقربه های ساعت ؛ ساعت دوازده شب را نشان دهند این بدین معنی ست که جسمت هم چند ساعتی مانند روحت خواهد مُرد و در این دنیا نخواهی بود ؛ همین میتواند حال ادم را تغییردهد

آدم که میمیرد دیگر به ظرافت ها توجه نمیکند ؛ نه که نخواهد؛نمیتواند ؛ نمیتواند دیگر به دوست داشتن فکر کند ؛ دغدغه فکری آدم این نمیشود که چگونه لبخند به لب کسی که دوستش دارم بیاورم ؛ آدم که میمیرد نمیتواند معنی نگاه ها و ابرو بالا انداختن های معشوقش را بفهمد ؛ آدم که میمیرد میشود از همان آدم های سه نسل قبل که دغدغه هایشان صد و هشتاد درجه با دغدغه های دهه نود فرق میکند ؛ غر نمی زنم. منتی هم به سر کسی ندارم. زندگی خودم است. سختی هایش را به جانم می خرم. فقط خواستم دلیل افت کمیت و کیفیت نوشته هایم را برایتان توضیح بدهم ! این روز ها بیشتر دارم میمیرم ؛ این روزها به سمتی میروم که هیچوقت نه خواسته ام نه دوست داشتم که بروم ؛ کاش مسیحی پیدا شود ؛ مسیحی با دمی که بتواند روانِ ناشادم را شاد کند ؛ روان ناشادم را باز زنده کنداین روز ها تنها ادامه میدهم به امید پیدایش مسیح ام

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

371

نیستم از اون دست آدم هایی که بخودشون اجازه میدن راجب هرچیزی اظهارنظرکنندوقضاوت کنند و حکم بدن ؛ اما راجب این موضوع هرچقدر فکر کردم نشد ننویسم ؛ آتنا یک دختر هفت ساله مثل مابقی دخترها بود ؛ مادر و پدر برای عروس کردن آتنا برنامه ریزی کردند ؛ آتنا هم مثل مابقی دخترها شب کنار خانواده شیرین زبونی میکرد ؛ دل پدرش رو میبرد ؛ آتنا هم شاید یکبار؛ اصلا همون یکبار بادیدن لباس عروس ؛ اصلا نه خود عروس ؛ با دیدن لباس عروس توی ذهنش مرور کرده بود ؛ یعنی منم یه روزی لباس سفید تنم میکنم ؟! ؛ آتنا دختر بود و به جرم دختر بودن چنین سرانجامی باید نصیبش میشد ؛ شاید راست میگفت پوران درخشنده ؛ هیس ! دختر ها فریاد نمیزنند ؛ دختر ها باید بمیرند ! آتنا هم میتونست مثل خیلی از دخترها اینستاگرام داشته باشه عکس هاش رو منتشر کنه فالوور جمع کنه ؛ حالا اینستاگرام کلا رنگ و بوی آتنا گرفته ؛ کلیپ های آتنا بالای ده هزار ویو ولایک میخوره اما نه در صفحه شخصیش ؛ توصفحه مردم ؛ بازعنوان ؛ بمیرم ؛ آخی ؛ و .... کاش ساده از این ماجرا عبور نکنیم ؛ کاش فراموش نکنیم اینجا پراز امثال شوهر عمه ی آتنا ست ؛ صحیح ؛ گرسنگان شهوت باید کنترل شن ؛ صحیح ؛ گرسنگان شهوت باید به بدترین روش محاکمه شن ؛ اما طبیعت گرگ دریدنه ؛ کاش ماجرای آتنا مرد هامون رو بیدار کنه که متوجه شن وظیفه شون حفظ نوامیسشون هست ؛ کاش دنیا فراموش نکنه ؛ توی مرد ها پر شده از جنس نر که مرد نیست ؛ حالا هر فکری میخوان بکنن ؛ زن ذلیل ؛ تک بعدی ؛ اُمُل یا ... با اتفاقاتی که هر روز توی مملکت رخ میده ؛ هر روز به اعتقاد خودم ایمان میارم که باید شیش دنگ حواسم به ناموسم باشه ؛ باید وقتی رسید خبر بده ؛ باید مواقع بیرون رفتن من رو در جریان بزاره ؛ کاش همونطور که مرد ها باید بفهمند که مراقبت از نوامیس شون وظیفه شونه ؛ زن ها هم درک کنند پیگیری مردشون دلیل بر محدودیت نیست ؛ شاید بعضی ها درک کنند چک کردن مداوم و پیگیری احوال نوامیس از دوست داشتن زیاده نه از بیماری روانی ! آتنا تموم شد ؛ رفت ؛ تا چند سال سالگرد هم خواهندگرفت شاید کمپین ای هم تاسیس کنند مبنی بر آتنا تنها نیست و... اما کاش مرد ها و زن هامون درس بگیرند از این اتفاقات! هیچوقت نگیم نه ! این اتفاقات مال ما نیست مال بقیه ست ؛ آتنا هم یکی بود مثل ما ؛ شاید شب پیش از به قتل رسیدنش هیچوقت فکر نمیکرد سرانجامش این چنین شود ؛ و سخن پایانی با آتنا ؛ آتناجان ؛ خواهر گلم ناراحت ام ؛ از انتهای وجود ناراحتم که به این شکل رفتی؛ اما خوشحالم ؛ خوشحالم که از بین این جماعت رفتی ؛ حداقل زیر خاک دست این آدم های بدتر از حیوان بهت نخواهد رسید آزاد شدی راحت شدی ؛ روحت شاد 

پ ن یک

یک زن عاقل در جواب رسیدی خبر بده ؛ خواستی بیرون بری بگو باهات بیام نمیگه بمن گیر نده محدودم نکن ؛ یک زن عاقل در جواب چنین حرف ها و جملاتی یک جمله میگوید ؛ من هم دوستت دارم دیوانه ....

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

370

اشتباه از من بود ؛ این را میدانم ؛ اشتباه از من بود و هست که طرز تفکرام این ست که اگر کسی را در دنیایم راه دادم و پا به دنیایم گذاشت باید برای همیشه بماند ؛ اصلا باید چرا ؟ طرزتفکرام این ست که اگر کسی وارد دنیایم میشود همیشگی خواهد بود ؛ بــا مفهوم .: پل آدم :. آشنا نبودم ؛ نمیدانستم من هم یک پل آدمم ؛ پل آدم ها زندگیشان با مابقی آدم ها فرق دارد ؛ پل آدم ها هیچوقت به هیچکس همیشگی کسی نبوده اند ؛ پل آدم ها هیچوقت روی عکس های دونفره تگ نشده اند با کپشنی به مضمون همیشگیمی ! پل آدم ها صرفا پل هایی هستند جذاب که به روشی جذب میکنند که آدم ها عبور کنند ؛ نمانند ؛ فکر میکردم پل ادم نیستم ؛ گمان میکردم اگر کسی آمد تا به آخر خواهد ماند ؛ همیشگی خواهد بودشاید برای همین ست که از آدم های همیشگی پنداشته ام ناراحت نمیشدم ؛ شاید برای همین ست که هرقدر صفات بد و اخلاقیات بد را میبینم و یادآور میشوم بجای نصیحت برای تغییر میگویم که من همین را دوست دارم ؛ صفات خوبت را همه دوست دارند اما من صفات بدت هم دوست دارم ؛ شاید برای همین ست که سنگ تمام میگذارم بارها و بارها اتفاق می افتاد که از رفتارهایشان، از حرف هایشان، از فکرهایشان می رنجیدم ولی سکوت میکردم تا آن ها را در زندگیم حفظ کنم. هر چه می گذشت بیشتر از کسی که می خواستم باشم فاصله میگرفتم. حتی اگر مقصر نبودم خودم را محکوم میکردم تا در ذهنم تیره نشوند تا آنها همان عزیز بمانند آنقدر مثل آن ها فکر کردم که دیگر چیزی از خودم باقی نماند.کاملا تغییر کرده بودم. اما این تغییر را تحمل میکردم. تفاوت ها و اشتباهاتشان را میدیدم و خودم را توجیه میکردم. ناراحتی هایم را پنهان میکردم و با خودم میگفتم باید در زندگی ام بمانند.اما همیشه اینطور است که هر تحملی یک روز تمام می شود. یک روز چشم هایم را باز کردم و دیدم حالا نه کسی را برای خودم نگه داشته ام؛ نه دیگر خودم هستم آمده ام راه رفتن شبیه کبک را یاد بگیرم راه رفتن خودم هم فراموش کردم آن روز بود که فهمیدم  آدم ها را نباید به هر قیمتی نگه داشت. همه برای ماندن نمی آیند.همه مرد ماندن نیستند آدمی که می ماند جنسش با دیگران فرق دارد. برای ماندنش مجبور نمی شوی خودت را تغییر دهی. فهمیدم برای نگه داشتن آدم ها نباید خودت را زیر پا له کنی. آدم ها باید با دلشان بمانند نه با جسمشان من معترفم که اشتباه از من بود که گستاخ شدم و زندگی ام را مدام خالی کردم ؛ که دوست داشتم ؛میدانی ؟ دوست داشتن ادم راگستاخ میکند با جسارت میکند از همان لحظه ای که دلت برای یک نفر جور دیگری تپید جسارت حذف کردن دیگران را از زندگی ات پیدا می کنی جسارت رد کردن، تند حرف زدن، شکستن حاضری هیچکس نباشد جز همان یک نفر. قدرت زیادی پیدا میکنی برای نادیده گرفتن همه چیز. کم کم حرف ها، نگرانی ها و دلتنگی های دیگران برایت کمرنگ میشود.هیچکس جز همان یک نفر برایت مهم نیست. خوشحالی او خوشحالی توست، آرامش او آرامش توست، و توجه او توجه همه ی دنیاست برای تو ؛ دوست که میداری جسارت پیدامیکنی که چشمت را روی همه جز او ببندی ؛ و این حماقت من بود ؛ یک پل آدم هیچکاه نباید کسی را دوست بدارد ؛ پل ادم دوست بدارد دیگر هیچ چیز و هیچکس را نمیبیند ؛ همه را بیرون میکند ؛ همان ادم هم که برود دیگر هیچکس و هیچ چیز نخواهد ماند و این یعنی نهایت حماقت

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

368

خالی شدم ؛ از تموم حس ها خالی شدم ؛ انگار یه نفر سِلِکت آل کرده و بعد هم یه انگشتش رو گذاشته رو شیفت باانگشت سبابه اش زارت گذاشت رودیلیت ! پوشه احساس روخالی کرده ؛ حالا دیگه نه هیچ مثبتی دلم رو گرم میکنه نه هیچ منفی ای دلم رو سرد ؛ حالااحساس میکنم نیستم حالا احساس میکنم .... خالی شدن حس خوبی نیست

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

367

دوست داشتن ما که مینویسم هم داستانیست برای خودش ؛ تابحال اورا نه بوسیده ام نه در آغوش گرفته ام در دنیای واقعی ؛ نه اینکه نتوانم یا عرزه ی هم آغوشی نداشته باشم ؛ نه ؛ شد که در جاده تنها باشیم و فرصت برای هرکاری بود ؛ نخواستم ؛ نخواستم که بتوانم ؛ خواستم که نتوانم ؛ اخلاقیات و دغدغه هایش برایم عجیب بود ؛ بین این همه دوستی ها با چاشنی هم خوابی و هم آغوشی این من بودم که به شیوه خودم دوستش داشتم ؛ شاید آن زمان که از هر کس و ناکسی متنفر شدم احتیاج داشتم در آغوشش گم شوم و نیاز داشته باشم دست هایش میان موهایم گم شود من نیاز لطیف خویش به در آغوش کشیدنِ لطافت دختری مهروی را نمیتوانم انکار کنم، نمیدانم چرا سعی میکنم این نیاز را سرکوب کنم ؛ چرا میخواهم فرار کنم ؛ چرا گریز، وقتی چنین نیازهای زیبا و دوستداشتنیای وجودم را احاطه کردهاند. زندگی مگر جز پاسخ به همین نیازهاست؟ یکی نیاز به خدا دارد و خدایی میآفریند و با او عشقبازی میکند، یکی نیاز به دیده شدن دارد و از چشمها نردبانی میسازد برای رسیدن به قلههای شهرت و اشتهار. یکی نیاز به نبودن دارد، نیاز به بینیازی، و خودکشی میکند... هر کس نیازهایی دارد در هر حال و در جهت برآوردن همان نیازها حرکت میکند و میدود. من نیز نیازی پررنگ را امروز در زندگیام حس میکنم. آغوشی میخواهم به وسعت تمام زندگیام که در بیآغوشی گذشت. این نیاز، از آن دست نیازهای زیرشکمی که در هر دکانی پیدا میشود نیست. خیر، به هیچ وجه، هرگز، اصلا و ابدا. نیازی است به فنا، به فنای فیالآغوش. من الخلق الیالآغوش. نیاز به آغوش در عین حال فرار از آغوش ؛ میدانی چه میگویم ؟ 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

365


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِنْ دُونِکُمْ لَا یأْلُونَکُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ افْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیَاتِإِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ﴿۱۱۸﴾

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید از غیر خودتان هم راز مگیرید ؛آنان از هیچ نابکارى در حق شما کوتاهى نمى ‏ورزند آرزو دارند که در رنج بیفتید ؛ دشمنى از لحن و سخنشان آشکار است و آنچه سینه‏ هایشان نهان مى دارد بزرگتر است در حقیقت ما نشانه‏ های دشمنى آنان را براى شما بیان کردیم اگر تعقل کنید /آل عمران / آیه (١١٨)

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

363

ریز بینی در همه مواقع خوب نیست گاهی همان یک مقوله میتواند تو را از پای درآورد ؛ خاطرات همیشه هم خاطرات بوسیدن و معاشقه نیست ؛ ریز به ریزشان را بیاد دارم ؛ بیاد داری ؟ وقتی میخواستی گوشی یا لپ تاپ بخر یا هر وسیله ی الکترونیکی دیگری بخری عزا نمیگرفتی که بلد نیستی من بودم اولش برای آمدن غر میزدم که کمی ناز و عشوه هایت را ببینم و دلم برود زبان میریختی از سر و کولم آویزان میشدی و راضی ام میکردی که بیایم دستت را میگرفتم پاساژ علا الدین را زیر و رو میکردیم دست میگذاشتی روی هرچه که خوشگل است بی اهمیت از دست گذاشتنت به فروشنده اش میگفتم دوربین جلوش چند است؟ چند هسته ای ست؟ میدانستم برای چه بی سر و هوشی امده ایم خرید بعدش پیتزا میخوردیم در یکی از همان فست فودی عای خیابان های شلوغ جمهوری و هرکه از در رستوران می آمد ایستگاهش را میگرفتیم با حرفایم میخندیدی از همان خنده های زیبایت ؛  و فقط گهگاهی وسط خنده هایت وسط اشک هایی که  از چشمانت می آمد از شدت خنده بهم میگفتی که بس کن زشت است میشنوند خب من عادتم همین بود یا دماغ عملی دخترها را مسخره میکردم یا ساپورت های تنگشان را که میگفتم ننه بزرگ منم از این جورابا همیشه داشت یا دل را میزدی به دریا و میگفتب بریم نیرو هوایی مانتو هایش را ببینم ؟ یک پوووف محکم از دهانم خارج میکردن میگفتم اه باز شروع نکن من حوصله ندارم دنبالت راه بیفتم از این پاساژ به اون پاساژ شما دخترا چرا آخه انقدر عشق خریدین؟ میریم پاساژارو میبینی که چی بشه خب؟ بعد که میدیدم دیگر سکوت کرده ای میگفتم فقط جون هرکی دوست داری بیچارمون نکن تا شب بگردونیمون ولی خب دیگر جوابم را نمیدادی و من میفهمیدم ناراحت شدی و میگفتم هی خانوم؟ فایده ای نداشت خودم میدانستم تا منت کشی نکنم محل نمیدهی میگفتم یعنی الان با من قهر کردی؟ اصلا نگاهم هم نمیکردی آخرش میگفتم خب باشه من از علیا حضرت عذرخواهی کنم بگم ببخشید بگم غلط کردم اصلا شبم توو پاساژا میخوابیم خوبه؟ میخندیدی بالاخره میرفتیم پاساژ ها را میگشتیم از پشت ویترین نشانم میدادی آن پیراهن قرمزه را میگفتم کدوم؟ اون که یه وجبه بیا برو ؛ منو کشونده نیم متر پارچه نشونم بده بر میگشتیم با اتوبوس گهگاهی سرم را برمیگرداندم قسمت زنانه که مطمئن شوم اوضایت رو به راه است نمایشگاه کتاب رفتنمان هم اولش با نق زدن های من شروع میشد که بابا با دوستات برو یعنی چی من راه بیفتم چهارتا غرفه کودکان نوجوان ببینم؟! خب تو با من رفتن را به دنیا ترجیح میدادی و من لذت میبردم از آزار دادنت ؛ نمیفهمیدی البته میفهمیدی ولی خب نق هایم را هم میزدم که کمی بخندیم راضی ام میکردی با مترو برویم امام خمینی که خط عوض میکردیم می ایستادم یک گوشه که برسی سر میچرخاندی بالاخره پیدایم میکردم مگر چندتا آدم آستین بالا زده ی ساعت مچی انداخته که دستانش را دست به سینه   کرده و گوشه ایستاده وجود داشت که نتوانی پیدایم کنم پیدا که میشدم لبخند میزدی میچسبیدی به بازوین و تل و جورابی که از مترو خریده بودی را نشانم میدادی میخندیدم که باز رفتی آت آشغال خریدی ؟ تلشو نگا...نی نی کوچولو اینو میخوای بزنی؟! روی چمن های نمایشگاه مینشستیم هایدا میخوردیم و من طبق معمول سیر نمیشدم آخر ساندویچت را میدادی بمن آخرین دعوایمان شوخی شوخی جدی شد اولش هی آمدم سر فیلم موهایم را تکان دادم چند بار بهم گفتی برو کنار گوش ندادم آخرسر چندتا مشت به بازویم زدی که اه بگذار فیلم ببینم ول کن که نبودم بیشتر کرمم گرفته بود و اذیت میکردم بالش زیر سرت را برداشتم چندتا بالش حواله ام کردی باز درست نشدم فقط میخندیدم آخرش که دیگر دستت را محکم گرفتم پیچاندم و دردت گرفت و زدی زیر گریه بهم گفتی که دیگر حق ندارم با تو حرف بزنم .شب که از فوتبال آمده بودم یک مشما خوراکی خریده بودم که بیا لوس ننروحشی ام خودتی! شب هایی که میامدم دنبالت دانشگاه کاش میدانستی چقدر بیشتر دوستت دارم وقتی میگفتم کیفت سنگینه بده من البته آن را هم با نق میدادی حقوق که میگرفتم دستت را میگرفتم میرفتیم خرید یکبار هم سر کفش خریدن برای عروسی که دستانم را کرده بودم توو جیب هایم و ایستاده بودم کنار من که نشسته بودی تا کفش امتحان کنی بیچاره مان کردی اخرسر گفتم الان باز پاشنه بلند بخری بعد هی آویزون من بشی بگی نمیتونم راه برم بخوای دست منو بگیری بهت بگما از الان حواستو جمع کن من دست مست نمیتونم بگیرم چپ نگاه میکردی و میخندیدم که نگاهت بامزه بود  اصلا میدانی تمام حرف های محبت آمیز دنیا یک طرف وقت هایی که خانه نبودی اسمس میزدم که چطوریایی ؟ همیشه هم خاطرات هم اغوشی نیست گاهی ریز بین باشی همین خاطرات بیچاره ات میکند 

پ ن یک )

- به نظرت من عاشقترم یا تو؟

+ من!

-چطور؟

+ چون من هنوز بوی دستات یادمه ولی تو همه چی رو فراموش کردی

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

362

محک را عاشق شوی آخر تنهایت میکند ؛ بام محک رفتی تا بحال ؟ بام محک جاییه که میتونی دور از شهر و آدم هاش خلوت کنی ؛ نشسته بودیم پشت نردهکنارش ایستاده بودم. دستش را گذاشته بود روی شانه ام که تعادلش حفظ شود. نگاه می کرد به شهر. ساکت بود. من هم.هیچ کدام دلمان نمی آمد این سکوت را بشکنیم. تنها چیزی که آدم را در ساعات خطرناک آخر شب به بعد میتواند آرام کند سکوت ست سکوتی همراه صدای جیزجیز سوختن سیگارت ؛ ساعت های آخر شب  بود و هیچ کس اطراف مان نبود. سوز سرما هم رفته بود توی جان مان. چسبیده تر به هم بودیم. سیگاری آتش زدم. دستم را دور کمرش حلقه کردم. دستش را از روی شانه ام برداشت. این بار من سرم را روی شانه اش گذاشتم. مثل طفل راه گم کرده. مثل یک بچه خسته از بازی های روزانه با هم سن و سالان اش که به مادرش پناه میبرد پناه بردم به شانه هایش از خستگی زندگی بین مردمانی که نقاب میزنند چشمانم را بستم.گفت: "به نظرت الان چند نفر توی این خونه ها عاشق همدیگه ن ؟ چند نفر دارن خیانت می کنن ؟؟چند نفر دارن دعوا می کنن. چند نفر دارن می رقصن. چند نفر خوابیده ن، چند نفر دارن عشقبازی می کنن؟ سرم را از روی شانه اش که برداشتم نگاهم کرد. ایستادم پشت سرش. این بار دستم را از زیر دستانش جلو بردم و دور شکمش حلقه کردم و چانه ام را گذاشتم روی شانه اش.عطر گردنش پایم را شل کرد. دوست داشتم ببوسمش. اما نمی شد. اجازه نداشتم. گفته بود که بوسه خط قرمزش است. گفته بود بوسه طعم دارد. هویت دارد. مشخصه دارد. منحصر به فرد است. تو می توانی همه را یک جور در آغوش بگیری. دستش را بگیری. با او قدم بزنی. اما نمی توانی همه را ببوسی. بوسه تعهد میآورد هر کسی هم که تو را می بوسد جای بوسه اش تا ابد می ماند. با هیچ بوسه ی دیگری پاک نمی شود. هست. مادامی که تو هستی. گفته بود بوسه خط قرمزش است. گفته بود اگر نمانی، اگر نمانم، این بوسه ها تن و روح مان را می خورد. جایش می ماند روی اندوه مان. روی لبخند مان. روی راه رفتن و نشستن مان. گفتمنمی دونم، ولی این رو می دونم که الان هیچ کدومشون نمی دونن دقیقا تو چه وضعیتی هستن، که حال واقعی شون چیه، الان کجان و دارن چی کار می کنن."گفت: خودت چی؟ می دونی الان  ما تو چه وضعیتی هستیم؟ یکه خوردم. چه سوالی !! من ؟؟ من هم نمیفهمیدم چه آرامشی دارم با این که خودم به این سوال فکر کرده بودم. نمی دانستم اسم رابطه مان را چه بگذارم. بود و نبود. می شد و نمی شد. مال هم بودیم و نبودیم. دو آدم جدا بودیم که در همدیگر زندگی می کردیم. بدون آینده ای و گذشته ای. هر چه بود "حال" بود. پیدا نبود دیدار بعدی هم هست یا نه. نه به خودمان مطمئن بودیم و نه به روزگار. ادامه می دادیم تا جایی که پیشامدی رخ ندهد. بودیم و بودن مان کافی بود. دهانم را تقریبا چسباندم به گوشش که از زیر شال زرشکی اش بیرون آمده بود. گفتم: گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده..."گفتم به موهات قسم دوستت دارم لا اقسم بهذا الشعر

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی خالصترین و راستترین قسمی که میخورم قسم به تار موهای زنی باشد.
خودش رو جدا کرد ازم نگاهش نکردم. برگشتم به طرف ماشین. نشسته بود تو ماشین ؛ دیرش شده بود .....

پ ن یک )

- مهدی این پالتو قشنگه بخرم؟

+ نه! این جیب داره، دستات بدعادت میشن.

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

360

همینجوری همیشه بطور یکنواخت مهارت دارم گند بزنم به تمام ارتباطی که با کسی دارم ؛ هنر است دیگر ! و من یک هنرمندم که هنرم گند زدن به زندگی خودم و شخصی که دوستش دارم هست به شکل صد در صد تضمینی و بدون بازگشت ؛ فی الواقع به وجهی من میتوانم گند بزنم که دیگر راه برگشتی وجود نداشته باشد ؛ به جایی برسانم ماجرا را که نه راهی برای پیش داشته باشد نه راهی برای پس ؛ این هنرم را زمانی کشف کردم که کسی را دوست داشتم میدانی ؟ دوست داشتن قوائد بسیاری دارد و مهم ترین قائده ی دوست داشتن اعتدال ست ؛ اعتدال در دوست داشتن ؛ اعتدال درتوجه اعتدال در پیگیری ؛ اعتدال در ابراز علاقه ؛ اعتدال در همه چیز خوب ست و من همان هنرمندم که هنرم نداشتن اعتدال ست میتوانم بعنوان نمونه به مسائلی اشاره کنم ؛ هیچ دلیلی ندارد اولین کلامت در اول روز دوستت دارم باشد ؛ دلیلی ندارد آخرین کلام روزت تا همیشه میخواهمت باشم ؛ چرا ظرف دوست داشتن را آنقدر انسان لبریزکند که دیگر جای اضافه کردن نداشته باشد ؟ که زمانی که تصمیم به اضافه کردن مقداری دوستت دارم مینمایی آنقدر از قبل ظرفیت را تکمیل کرده باشی که دیگر جایی برای اضافه کردن نداشته باشد و سرریز شود و هدر رود ؟ زمانی که ظرفیت را تا ناموس پُر مینمایی و فرد مورد نظر سیراب میشود طبیعی ست از یکجا به بعد به دریافت بیشتر جواب رد بدهد و نخواهد ؛ یا در جایی دیگر هیچ دلیلی ندارد آخرین ساعت آنلاین بودن او را چک کنید تا مبادا بی خوابی های شبانه از سر مساله ای به او روی آورده باشد و او به شما نگفته باشد ؛ هیچ دلیلی ندارد هر زمان که آخرین انلاین اش به نیمه شب خلاصه شود روز بعد مدام از او بپرسید جانا مشکلی داری ؟ جانانم مساله ای هست که فکرت را مشغول میکند ؟ هیچکس مثل ما نیســـت که دوست داشته باشد فردش تمام هوش و حواسش بما باشد که بداند که حواسش باشد اگر دیر خوابیدیم یا نتوانستیم سرشب باخیال راحت سرمان را زمین بگذاریم شاید مساله ای داریم ؛ گاها این حساسیت بیش از اندازه به مرزهای شخصی فرد تجاوز میکند و حس محدودیت میکند که چرامرا محدود میکند و مدام حواسش بمن ست ؟ اصلا چه معنی دارد وقتی طرفتان حرف نمیزند و در خودش پیچ میشود دوستان و آشنایانش را از لیست مخاطبانش پیدا کنید و مخفیانه ارتباط بگیرید و از همه بپرسید جانان من مشکلی دارد ؟ جان من بشما چیزی نگفته ؟ آن زمان حس میکند به خط قرمز هایش احترام نگذاشتید ؛ یا در جایی دیگر چه معنی میدهد از ساعت شش صبح که بیدار میشوید تا زمانی که میخوابید با فرد محترمِ مورد نظر در ارتباط باشید و هر لحظه جویای احوالش باشید ؛ که اگر یک یا دو ساعت از او بیخبر ماندید با پیام و تماس به سمت اس بروید که جانا چیزی شده که سکوت کردی ؟ من یک هنرمندم که کارم گند زدن ست که نمیتوانم اعتدال داشته باشم که نمیتوانم طرفم را به حال خودش بگذارم ؛ من یک گند زن معروفم که تمام احوالات طرف ام برایم مهم ست ؛ که فی الحال چه دست پست هایی را لایک میکند ؟ برای کدام پست ها نظر میگذارد چه نظری میگذارد ؟ من یک گند زن معروف ام که ... اصلا روی حرف های یک گند زن نباید حساب کرد ؛ یک گند زن میگوید که بی تفاوت ست میگوید که برایش مهم نیست اما دروغ میگوید اما حتی لحظه ای سکوت طرف هم برایش مهم ست ؛ یک گند زن همیشه حری هایش برعکس ست و کم پیش میاید که درک شود مثال من همیشه حرف هایم برعکس ست ممکن ست در حرف هایم ناگهان بگویم ازت متنفرم توله در اصل یعنی عاشقتم من از هرکسی متنفر نمیشوم من هرکسی که برام عزیزباشد بهش میگویم ازش متنفرم یا اگربگم دوست دارم دروغ گفتم میدونی چرا؟چون من هیچوقت زارت نمیگویم دوست دارم یکهو برمیدارم میگویم ببین من ازت متنفرم ؛ خب ؟؟ هروقت با این غلظت گفتم یعنی بداند که دوستش دارم ؛ اصلا نمیفهمم چرا نباید به رویش بیاورم که به او وابسته ام ؟ طبیعی ست که هرکس از وابستگی و پایبند به یکنفر بودن فراری باشد و آزادی بخواهد ؛ چه معنی دارد از وابستگی بمیرم اما به روی خودم نیاورم که جانا وابسته ات هستم بمان هرکسی نمیفهمد که یک آدم گندزن وقتی دلتنگ میشود دیگر مثل آدم رفتار نمیکند ؛ و دوای برگشت به شرایط عادی اش دقایقی دیدار ست ؛ یک دیدار ساده ؛ من یک آدم گند زنم که خیلی وقت هاپیش من خوش نمیگذرد میدانی چرا؟چون من دوست دارم بنشینم لب رودخانه برایش بخوانم و او در سکوت گوش بدهد وچیزی نگوید چون چیزی بگوید عصبی میشوم میبینی؟من یک ادم افسرده ام که حتی حوصله حرف هم ندارم میدانی ؟  داخل من یه پیرمرد تنها افسرده زندگی میکند که اگه من را بخواهد باید اخلاق های خاص مراهم  تحمل کند من یک آدم گند زنم که در دوست داشتن تعادل ندارم و همین باعث میشود که دوری از آدم هایی که دوستشان دارم را به ارتباط باآنها ترجیح بدهم که هرچند کم ؛ اما بمانند ! 

پ ن یک)

+ یه چیز بگم؟

- بگو

+ خیلی وقتا لجم میگیره ازتاما خیلی عاشقتم!

یعنی تو تنها لجدرارِ این جهان هستی که من میتونستم عاشقش بشم.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور