.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

340

گاهی اوقات آدمی باید در زندگی حسرت چیزهای زیادی را بخورد ؛ حسرت همان مترادف خاطرات ست ؛ خاطرات اتفاق افتادند و یاداوری میشوند اما حسرت ها نه ؛ خاطرات تلخ ست چون انتهایش میرسد به دیگر نیست ؛ اما حسرت ها شیرین چون انتهایش میرسد به ای کاش بود ؛ دوست دارم ؛ لذت میبرم از وصل بودن به تو ؛ اینکه در هر کجای زندگی ام کسی نگاه کند اسمی بویی صدایی از تو حس کند لذت دارد ؛ تو میتوانی بگویی خودآزاری اما من یک خودآزارم که خودآزاری را دوست دارم ؛ چون لذت دارد ؛ من نمیتوانم اصلا حسرت نخورم ؛ زمانی که خسته ام ؛ قبل از خواب ؛ زمان گوش کردن موسیقی و ... میرود ؛ همینجوری برای خودش هرکجادلش میخواهد میرود و حسرت میبافد ؛ مثلا حسرت اینکه تو در آشپزخانه با همان لباس نازک ِ کوتاه بایستی و سرگرم آشپزی باشی و من آنقدر نگاهت کنم که اندازه ی همه ی این سال ها از حضورت سیر شوم حسرت اینکه با همان ذوق بچه گانه ام بنشینم روی کابینت هایی که اسمشان را گذاشته بودیم "سکوی لذت دیدن آشپزباشی" و مرحله به مرحله آشپزی کردن ات را تماشا کنم ، تماشای آن وسواس دلچسبی که برای ته دیگ برنج ات به خرج میدهی : حسرت اینکه یک فیلم دو ساعته را چهار ساعته نگاه کنیم ، میدانی گاهی اوقات فکر میکنم که آدم ها چطور یک فیلم دو ساعته را دوساعته نگاه میکنند ، حسرت اینکه دم به دقیقه بپرسی فلان جا چه شد ، آن آقاهه چه گفت ، آن خانومه چه کار کرد و من چنان با آب و تاب برایت دوباره و صدباره توضیح اش دهم که انگار نه انگار من هم بار اول است که این فیلم را میبینم یا حسرت اینکه در سرمای استخوان پوک کن زمستان با هم قدم بزنیم ، اندازه ی همه پیاده روهای این شهر قدم بزنیم دستت را محکم قلاب کنی در دست هایم و تا می توانی سُر بخوری و من با همان ذوق احمقانه ی همیشگی ام ، ناجی زمین نخوردنت بشوم حسرت اینکه موقع بیرون رفتنم ، تـــو بدون معطلی بگویی مراقب خودت باش حسرت اینکه اواسط آبان شروع کنی به بافتنِ بافتنی هایم ، و من سر بروم از فرط شوقِ شال گردن و دستکش و کلاه جدیدم حسرت آن لحظه ای که پشت تلفن همانطور که صدایت قاطی صدای هود آشپزخانه و سرخ کردنی های روی گاز و تلویزیون است و میگویی امشب دارم برایت آشپزی میکنم ، جایی نرو حسرت اینکه یک روز بگویی دلم یک غذای پر پنیر میخواهد ، یک پیتزای پر پنیری لازانیایی چیزی ، در جوابش بشنوی امشب ببرمت پیتزا بخوریم ؟ جاشو انتخاب کن حسرت اینکه صبح های امتحان داشتنت مثل بقیه مرد ها نگویم ماشین و بردار برو مراقب باش به جایی نزنی و توهم ذوق کنی که ماشین را میدهم دستت ؛ صبح بلند شوم از خوابم بزنم و تو را ببرم و توی راه هم نه آهنگی نه حرفی که مبادا تمرکزت بهم بخورد وقتی داری دوره میکنی و بعد هم  بروم توی پارک کنار دانشگاه وسط این گرما منتظرت بمانم که برگردی و یک عالمه لبخند از دور تحویلم دهی و بگویی خراب کردی و جریمه خراب کردنت هم یکصد بوسه باشد ؛ حسرت اینکه شرط بندی کنیم که اگر امتحانت را خوب دادی یکصد بوسه کنمت و اگر بد دادی یکصد بوسه بکنی ؛  حسرت اینکه مریض که میشوی درد هایت را با:اااه تو هم که همیشه مریضی جواب نگیری بیایم در اغوش بگیرمت و کنارهم دراز بکشیم و سرت را توی سینه ام پنهان کنم و بعد با نگرانی ای که میخواهم در چهره ام نبینی در گوشت بگویم پاشو برو زیر دوش اب یخ تب کنی تا صبح پاشویت کنم با حال بدت بخندی و محکم تر بغلت کنم  میدانم همه ی زن ها باید کسی را داشته باشند که بشود بی وقفه به او تکیه کرد چه توی احساس ،چه توی جاهایی که همراه میخواهی و چه هر جای دیگری حسرت اینکه تکیه گاهت باشم حسرتِ بعضی چیزها به مانند داغ میماند ،به نظرم اصلا باید در لغت نامه ها " داغ " را مترادف حسرت حساب میکردندمیدانی ؟ گاهی اوقات در زندگی ، خودت میمانی و داغ یک خروار حسرت دست نخورده و بعد بین خودت و خودت وا میمانی ، که چگونه تنها باید از پس این همه حسرت بر بیایی ؟!

#مهدی_اقتدار

پ ن یک )

خَلِصنا من الیادِش یا رَب 

سبحانکَ فقطخَلِصنا...

پ ن دو )

اینها حرف های قبل از وصال نیست که بعد ازوصال فراموش شود اینها اعتقاد ست ؛ پخته ست ؛ حرف های قبل از وصال داغ است اما اعتقاد پخته ؛ هر داغی یک روز سرد میشود اما هیچ پخته ای بعد از مدتی خام نمیشود

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

339

دوست داشتن ها دو نوعند دوست داشتنِ خوب و دوست داشتن بد همیشه در زندگی ات سعی کن خوب دوست داشته باشی . اگر مثل من بد دوست داشته باشی هیچکس نخواهد ماند . دوست داشتن بد قابل فهم نیست خود انسان هم نمیفهمد چرا ؟ چرا انقدر بد دوست دارد ؟ دوست داشتن بدِ من همه را فراری میدهد وقتی کسی را بد دوست داری حسود میشوی به همه چیز و همه کس . نمیخواهی با کسی با چیزی شریکش باشی ؛ همان حس را داری ؛ همان حس مالکیت که همه از آن گریزانند ؛ اگر دو نفر برای هم نباشند پس برای چه کسی باشند ؟ اصلا از زیبایی های دنیا همین حس مالکیت ست همینکه کسی تو را فقط برای خودش میخواهد و حاضر نیست حتی برای چند دقیقه توجه و نگاهت را با کسی شریک شود بد که دوستش داشته باشی روز و شب ات میشود و با همه ی مشغله داشتن ، مشغله فکری ات میشود از صبح علی الطلوع تا بوق سگ !

بد که دوست داشته باشی دوست داری حتی تا سر کوچه رفتن برای خرید  یک آدامس هم همراهت باشد بد که دوست بداری نمیتوانی ببینی همان شخصی که دوستت دارد سرد میشود گاهی نمیخواهدت گاهی حتی ؛ برای همین افرادی که بد دوست دارند نمیتوانند تمام و کمال عادت ماهیانه همسرشان یا مسافرت های دوستانه مردشان را تحمل کنند بد که دوستش داشته باشی از همه چیزش لذت میبری ! لذتت را محدود در رابطه نمیدانی ؛ از عکس های استوری اش از آهنگ پیشوازش ؛ از مدل بستن بند کفشش ؛ از تیکه کلام هایش  از مدل ناخون های دست و پایش ، از مدل نشستن ، راه رفتن ، یا همینکه لب بالا و پایینش اندازه هم است لذت میبری! بد که دوست داشته باشی حساس میشوی روی احساس روی رفتارش روی حالش!یا لحن غم را از صدایش متوجه شوی خودت را به زمین و زمان میزنی که حالش خوب شود! بد که دوست داشته باشی غیرتت گل میکندبد که دوست داشته باشی زیادی میشوی ، دلش را میزنی !

بد که دوست داشته باشی از زمانی که دوست داشتنت شروع میشود خودت را فراموش میکنی و تمام فکر و ذهنت میشود اوخوب دوست داشته باشید شما از دور ، ارام ، بی دغدغه ، مثل آدم نه مثل من به نفع خودتان ست اگر بدانید بد که دوست داشته باشی نمیتوانی درک کنی همیشه که نباید شیطنت کند و با دیوانه بازی هایش تورا بخنداند! که همیشه که نباید برای به وجد اوردنت کلی به خودش برسد و با دیدن صورت رنگ و رو گرفته اش در آینه ذوق کند نباید که همیشه آن لباس چین دارش را برایت به تن کند و موهای بلندِ تا کمرش، بافته باشند یا هر لحظه برایت زبان بریزد و عشق کنی از حرف هایش و در اغوشت لِهش کنی بد که دوست بداری نمیتوانی درک کنی تلخی هایش را آنوقت محکوم خواهی شد به نداشتن درک اما تو چه میخواهی ؟ تو فقط یک بیماری که نمیتواند خوب دوست داشته باشد ؛ دلت میخواهد پاپیچش شوی  شروع میکنی سوال پرسیدن چه شده حالِ دلت خانم جان ؟ خوبی ؟ مطمئن ؟ آنقدر سوال میکنی که بفهمانی مردت اینجاست تکیه کن ؛ حال خرابت را شریک شو ؛ میگوید درک نمیکنی که باید سکوت کنی ؛ بله ما نمیتوانیم درک کنیم ؛ برایمان کل دنیا سیاه میشود وقتی اخم های معشوقه مان بهم پیچ میخورد قوانین دنیا هم از یاد میبریم ؛ میان خیابان دراغوشش میکشیم ؛ اما او توقع دارد قوانین رابطه را درک کنی ؛ برای یک فرد مریضِ بد حال این توقع ؛ اصلا بجا نیست ؛ یک دوست دارِ خوب به موقعیت و قوانین ارتباط فکر میکند ؛ ما به رگه رگه های قرمز داخل چشمش که دنیای مان را سیاه میکند ؛ خوب دوست داشته باشید ...

پ ن یک )

از قشنگترین نامرتبی هاش میشه به بیرون زدن بند لباس زیرش از بولیزش اشاره کرد ...

پ ن دو )

این روزا همه عاشق ِ دندونای ردیف و تهریش و خال ِ لب و چال ِ گونه و رنگ ِ لاکت میشن؟کسی عاشق ِ سادگی و صافی قلبت نمیشه کسی دنبال ِ صداقت چشمایی که فریبنده نیست، نمیگرده آدم ها عاشق چیزایی میشن که میبنن صافی و سادگی قلب ِ آدم ها دیدنی نیست هیچ چشمی نمیتونه تو قلب آدما سرک بکشه ولی بعضیا اول با دلشون عاشق میشن بعد با چشماشون یادت هست بهت میگفتم :   آدم دلش که به مهر ِ کسی گرم بشه، با چشم بستهام میتونه خاطرخواهش بشه

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

338

دست می کشم روی سرش. می گویم ایرادی ندارد. می گویم بزرگ می شوی یادت می رود. دستم را پس می زند. خودش را جمع می کند گوشه ی اتاق. زانو هاش را بغل می کند. بغض می کند. بغض ش را آرام می بارد. دست می برم لای موهاش. می گویم بس است. فراموش کن. مهم نیست. عصبانی می شود. دستم را از لای موهاش در می آورد، سرش را می گذارد روی زانو هاش، های های گریه می کند. در گوش ش می گویم فقط حس تو بود، باید تمام می شد. باید زودتر بس می کردی. اصلن نباید شروع می کردی. نباید به این حس لعنتی محل می گذاشتی. حرف هام را نمی شنود. بلند می شود می رود توی حیاط. قدم می زند. قدم می زند. بدون هیچ فکری قدم می زند. دست ش را می گیرم و می گویم بیا با هم باشیم. بیا با هم قدم بزنیم. دستم را پس می زند. می نشیند روی ایوان. آسمان را نگاه می کند. اشک هاش از کنار چشم ش می سرد تا روی گونه اش. حواسش به اشک ش نیست. اشک ش می رود تا زیر چانه اش. می غلتد توی یقه اش. دست می گذارم روی شانه اش. می گویم بس کن. می گویم اینطوری دیوانه می شوی. می گویم باید از این همه کسالت بروی. باید بروی به بی خیالی. به فراموشی. بلند می شود. دستم از روی شانه اش سر می خورد. می رود توی اتاق. دراز می کشد. پتو را می کشد تا زیر چانه اش. خیره می شود به سقف. می رود توی خلسه. صداش می زنم. نمی شنود. دوباره صداش می زنم. می شنود، ولی جوابی نمی دهد. دوباره می رود توی خلسه. صداش می زنم. جواب نمی دهد. با دستم شانه اش را تکان می دهم. جواب نمی دهد. دستش را می گیرم. نیم خیزش می کنم. توی گوش هاش فریاد می زنم. جواب نمی دهد. شانه هاش را چندباره و چندباره تکان می دهم. بی جان از میان دست هام می افتد کف اتاق. دیگر صدام را نمی شنود. چشم هاش خیره اند به سقف. توی خیالش به رویاها لعنت می فرستد. کنار چشم هاش اشک بی حرکت مانده. خودش را از دست داده است. من اش را. بودن ش را... عشق توی تن ش جان داده است دلم را میگویم نفهم است تا امروز فکر میکردم رویش کار شده ؛ قوی شده؛ محکم شده ؛ اما امروز که با آن مرد دیدت تمام قد لرزید ؛ من هنوز همان بی عرضه ام که نتوانستم از دنیایم بیرونت کنم ؛ دست میکشم سرش ارام نمیشود میگوید میخواهم باز مشق بنویسم ؛ شروع میکند ؛ آن مرد آمد ؛ آن مرد با معشوق من آمد ....

پ ن یک )

+میشه بهش بگی عکساشو با کیفیت تر بگیره!؟

-آخه کیفیت عکس اون به تو چه ؟

+کیفیتش کم باشه زوم که میکنم زیرگِلوش و چشم هاش تار میشه!

پ ن دو

دستای خالی دور تو همیشه خالی میکنه

تنهایی داره به دلت غصه رو حالی میکنه

اشک چشات زیاده و خاطره هات زیاده و

کارت شده قدم زدم تو گوشه ی پیاده رو. . . 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

337

روی صندلی پارک نشسته ام سرم را روی لنز دوربینم میگذارم  و به عواقب تمام کارهایی که نکرده ام می اندیشم. معلوم نیست بهار است یا پاییز. معلوم نیست چیست که به آن خیره شده ام. آدم ها از اطرافم می گذرند و من آنقدر احساسشان نمی کنم که کم کم دارم شک می کنم واقعی باشند. آن آدمی که روی کاغذ هستم را در ذهن مرور می کنم و به تفاوت های خودم می اندیشم. کم سن و سال تر که بودم فکر نمی کردم روزی برسد که تا این حد عادی شده باشم. حالم خوش نیست، نه اینکه از خنده به دور بوده باشم نه! اصلا حرف از سرخوشی یا غم و غصه نیست. حالم خوش نیست می فهمی؟ حالم! این سرگیجه های گاه به گاه و این لایعقلی های ناموزون هم دستم را به جایی بند نمی کند. به تمام آنچه که از دست نداده ام فکر می کنم. دلم میخواهد غصه رفتنت را بخورم اما غصه ام نمی آید. واژه ی غصه را فراموش کن، بی خود گفتم، دوست دارم بخواهم باشی، دوست دارم نبودنت برایم معنی داشته باشد. دوست دارم ببینمت و به چشم های درشت و زیبایت بگویم دوستت ندارم و تو بخندی. مثل همان لبخندی که با اولین سلاممان فاصله ها داشت

دوست دارم بازهم توی همان پارکِ رو به روی شهرداری میدان شهدا بشینیم و من حرف بزنم و بگویی حرفی ندارم و باز کفری شوم!

حالا از تو جز یک سری تصویر گنگ و مبهم چیزی برایم نمانده که گاه گاه پیش چشمم می آیند یعنی از تو که نه، از خودم. کاش می شد به همان تصاویر چنگ زد. هیچ کس نمی تواند بفهمد به یاد آمدن یک سری تصاویر آتش زیر خاکستر کدام احساسات را روشن می کند و چه می کند با آدم. چه می گوید به آدم.

از تو که بگذریم خیلی چیزهای دیگر هم هست. خیلی. اما از تو راحت می توان حرف زد. درد نیستی اما از تو درد دل میکنم. هیچ وقت نمی توانم بفهمم تو چه معنایی برایم داشتی تو را چگونه معنی می کردم و لذتش هم در همین سردرگمی بوده احتمالن، در همین گیجی ها و غیر را فراموشی ها. تو در بی معنایی معنی می گیری. مثل عدم در بودن. یک چیزی هایی هم ست که زیر خروارها گذشته خاک می خورد. اگر همین حالا کسی باشد که دنیایی مثل آن روزها برایم ترسیم کند یعنی منظورم اینست که کاری کند ترسیم کنم، یا ترسیم شود، ... ادامه ی این جمله را صد بار نوشتم و پاک کردم، بلد نیستم بنویسمش. ترسیمی که درهم، نامفهوم، ترسیمی که بدون  مرز و بی شروع و پایان باشد که هیچش معلوم نیست چیست مثل کیهان بی سرو ته که فقط می دانیم در آنیم.

حالا که متنم را نوشته ام، همان متنی که از اینجا به بعدش را اینجا نمی نویسم، احساس می کنم خالی ام و این را دوست دارم.

پ ن یک )

من از من کلافه م، منو درک کن!! نمى خوام به من حسى پیدا کنى!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

336

از هر آدم عاقل و غیر عاقلی که بپرسید میگوید وابستگی چیز ِ مزخرفی است!موردش هم فرق نمیکند. وابستگی به یک شهر خاص ، به یک خانه ی خاص ، به یک ماشین خاص ، به یک گوشی ِ خاص ، به یک منصب ِ خاص چمیدانم اصلا وابستگی به شکلات!! فرقی نمیکند! بدترین نوع وابستگی هم خب مسلما وابستگی به یک آدم ِ خاص و یک رابطه ی خاص است! حالا میخواهد آن آدم ، مادرت باشد ، همسرت باشد ، دوستت باشد ، عشقت باشد ، استادت باشد یا مثلا همکلاسی ات باشد!! اصلا هم به رابطه ی تو با آن آدم مربوط نمیشود ها ! لزومی ندارد که با او حرف بزنی مثلا گاهی آدمیزاد به حضور یک نفر وابسته میشود . همین که او باشد و بدانی که هست. بدانی که در این ساعت میرود فلان جا و فلان کار را میکند. وابسته شوی به همین بودنش... ااینها مزخرف است! همینکه اگر روزی دیگر نبود و دیگر خواست که نباشد خودت را به آب و آتش بزنی وابستگی چیز مزخرفی است. اصلا بنظر من آدمیزاد باید هروقت حس کرد که از وجود یک چیز یا یک آدم دارد بیشتر از حد مجاز لذت میبرد و هی دوست دارد که این وجود تکرار شود ، خودش عین ِ بچه ی آدم برود و یک مدت آن چیز یا آن آدم را هرطور شده از خود دریغ کند. بله باید این کار را کرد که عادت کرد به نبودنش. باید قبل از اینکه خود آن چیز یا آدم از دستت خارج شود ، این از دست دادن را به طور داوطلبانه تمرین کرد که بعدا با خودت نگویی "تازه بهش عادت کرده بودم ! خیلی یهووویی از دستش دادمنباید اجازه داد که وابستگی نامش بشود عادت...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

335

نه اینکه دلم برایت تنگ شده باشد ها ؛ فقط دلم هی میره ؛ بنظرم مهم ترین کاری که ادم باید انجام بده اینه که افسار دلش رو بگیره دستش که هی دلش نره ؛ دل که رها بشه جای خوبی نمیره ؛ ببین بازم رفت ؛ دل من رفت ؛ رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟هول شد گفت واسه چی میخوای؟ گفتم میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم خندید ، خندیدم. لش رو نیمکت. گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین ، همین الانم دنبال دلیلی» خندید گفتم میخندی تو دلم رخت میشورن گفت دیوونه ای؟ گفتم سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود ، تاب میخورد. دووم نیوردم ، دیوونه شدم گفت با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم. گفتم تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده سر برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره. سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. داد زد میای یا بیام بیارمت ؟ تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. دلم دارد میرود برای همه این کارها ؛اینکه برنامه هایت را بریزی و نشود ؛ وقت نشود ؛ موقعیت نشود ؛ نباشد کنارت که بشود ؛ خودت بگو حیفت نمیاید ؟ حیف نیست که بمیریم و طلوعِ خورشید را از نوک قله‎ی دماوند ندیده باشیم ؟ توی جاده‎ی چالوس توقف نکرده باشیم و از آن بستنی های دهاتی که مزه‎ی شیر تازه می دهد، نخورده باشیم !؟ وقت هایی که باران می آید، جفت پا توی چاله های آبِ جمع شده وسط خیابان نپریده باشیم .باور کن حیف ست اگر قبل از مردن، یک شب توی کیسه خواب یکنفره در جنگل نخوابیده باشیم ، از سرما نلرزیده باشیم و صدای زوزه ی گرگ را از فاصله ی پانصد متری نشنیده باشیم ، صبحی را ندیده باشیم که وقتی چشممان را باز می کنیم ، آسمان بالای سرمان باشد و قطرات شبنم روی صورتمان ! حیف نیست بمیریم و گره‎ی هیچ کراواتی را گره نزده باشی . دور گردنِ کسی دستش را حلقه نکرده باشد دورت، موهای کسی را نبافته باشم و انتهای موهای بافته را با روبان های رنگی پاپیون نزده باشم راستی حیف نیست آدم بمیرد و زیر گوشِ هیچ کسی "دوستت دارم" را با دل ضعفه زمزمه نکرده باشد ؟ قول میدهم افسارش راکم کم دستم بگیرم ؛ توهم دلت میرود ؟ یا فقط دل من سرکش شده و مدام نبودنت را به رخ میکشد ؟
#مهدی_اقتدار
پ ن یک )
-کارت عروسیت رسیدم دستم ؛ مبارک باشه
+مرسی ممنون ؛ حتما بیای ها دلم میخادباشی
-آره میام حتما ؛ کادوت هم سفارشی برات گرفتم
+آخ جان کادو ! حالا چی هست این کادو من ؟!
-کتاب !
+چی ؟ کتاب ؟ دستت درد نکنه ولی خب کادو عقد ؛ کتاب ؟!
-آره : کتابش معمولی نیست خب ؛
+چه کتابی هست ؟


-همون که بهش قسم خوردی تا آخرش باهام هستی ...

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

334

بعضی ها یکنفر نیستند ؛ یک نسبت ندارند ؛ یک تنه ده نفرند ؛ یک تنه احساس و وجودیت چندین نفر رو به دوش میکشند ؛ از دست دادن این افراد هیچوقت یک داغ به قلب نخواهد گذاشت ؛ آدم ها خیلی وقت ها غمگینند ؛ خیلی وقت ها گریه میکنند ؛ افسرده اند ؛ اما به تعداد انگشتان یک دست هم شاید نشه که یک واقعه اونقدر روی آدم تاثیر بزاره که با انواع اقسام روش ها سعی به تخلیه خودت داشته باشی اما هر لحظه جای سبک شدن سنگین تر شی ؛ جوری روی آدم تاثیر بزاره که قفسه سینت تنگ شه ؛ نفس هات نامنظم شه ؛ اشک هات رو پاک کنی آب بخوری که بغضت فروکش کنه سعی کنی که گریه نکنی اما بی اختیار باز چشم هات با اشک هات گرم شن ؛این درد ها هیچوقت از یاد آدم نخواهد رفت ؛ علی الخصوص زمانی که ته تغاری باشی ؛ از جماعت نوه ها آخرین باشی ؛ خانه زاد باشی ؛ از تولد مثل پدر در کنارش باشی ؛ از دست دادن بعضی ها یک داغ به دل آدم ها نمیزاره ؛ گاهی با از دست دادن پدربزرگ ؛ پدرت ؛ معلمت ؛ تکیه گاهت ؛ برکت خونه ات ؛ دعاگوی پشت سرت ؛ و یک مرد واقعی رو از دست خواهی داد ؛ یکهو بخودت میایدمیبینی پشتت خالی شده ؛ ثابت کردن دوست داشتن خیلی اوقات نیاز به فرستادن اهنگ واستیکر عاشقانه ؛ هدیه دادن ؛ یا حرف قلمبه سلمبه نداره یکوقت یک پیرمردی که ده ها سال باهات اختلاف سنی و دیدگاهی داره ؛ با خنده های گاه و بیگاهش ؛ با تلاش برای تربیت ؛ بااینکه حواسش همیشه بهت باشه ؛ گاهی یک مرد میتونه یک دنیا باشه یک کوه باشه ؛ از دستش که میدی ... سخته میدونی ؟ من هم مثل پدرم یتیم شدم ...
پ ن یک )
از زمان تولدم که یادم هست ؛ از زمان تولدش که برام تعریف کردند تا دیشب ساعت دوازده شب که رفت ؛ تمام دین و دنیاش یک جمله بود ؛ و اشـهــدآنّٓ عٓــلــیً ولــــی الــلــه . . . اونقدر گفت که مرگش همزمان شد با ایام شهادت مولا - روزهای آخر صدا نداشت دید نداشت نفس نداشت تنفس با دستگاه بود اما لب ها مدام پشت هم تکرار میکرد : عــلــی ... عــلــی ... عــلــی ... عــلــی
من مات علی حب علی مات شهیدا
پ ن دو )
از کلیه دوستانی که لطف کردند منت گذاشتند همدردی کردند صمیمانه سپاسگذارم


تشکر میکنم اگر فاتحه ای برایش قرائت کنید

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

333

+آره ؛ بعد بلند شده هِلِک هِلِک با اون مردک اومده اونجا نشسته ؛ نمیخواستم نگاهش کنم حالم داشت بهم میخورد ؛ عینک دودی زده بود با تیپ سرتا سر مشکی با اون قد و بالاش خیلی جذاب شده بود ؛ اصلا میدونی ؟ حالم از آدمای مغرور بهم میخوره حالم ازش بهم میخوره ؛ ولی چه نگاهی داشت لامصب ؛ نگاش کردم چشم تو چشم شدیم دلم ریخت نگاهمو دزدیدم سرش تو گوشیش بود لبخنـد میزد ؛ نمیدونم کدوم بی همه چیزی خنده میوورد رو لبش ؛ خنده رو لبش آوردن فقط باید کار من میبود ؛ اصلا چرا اون بخنده من بهش نگاه کنم ؟ متنفرم ازش ؛ خیلی وقت بود ندیده بودمش راحت بودما ؛ بزار اصلا خودم سرمو میکنم تو گوشیم میخندم ؛ هرچی جوک میخوندم خندم نمیگرفت که ؛ فکرم مشغولش بود ؛ نگاش کن با چه وقاری نشسته بود ؛ چه غرور بیخودی داره اخه ؛ حالم ازش بهم میخوره ؛ متنفرم ازش

-حرف دلتو بزن

+دلم براش تنگ شده بود ؛ واسه همه این غدگری هاش ؛ واسه مغروی هاش

-تو که میگفتی حالم ازش بهم میخوره ؛ متنفرم ازش

+اره بدم میاد ؛ حالم ازش بهم میخوره ولی دلم براش تنگ شده بود دوسش داشتم

-دوسش داشتی ؟

+دوسش دارم

-اون بدترین ضربه رو بهت زده ؛ الان داره بهت میخنده باید متنفرشی ازش متنفر بمونی حالت بهم بخوره

+متنفرم حالمم ازش بهم میخوره ولی میبینمش دلم میلرزه هی دلم میخواد میخ شم روش ؛ هی ببینمش

-معلومه چته ؟

+نمیدونم

-من میدونم تکلیفت با خودت مشخص نیست

+چرا تکلیفم مشخصه : تو نمیفهمی چون عاشق نبودی : عاشق که میشی کار از کار میگذره ؛ طرف ترکت میکنه پشت سرت حرف میزنه آبروتو میبره ؛ مسخره ت میکنه ؛ میخنده بهت ؛ متنفر میشی ازش حالت ازش بهم میخوره ولی تو عاشق شدی عاشق شدن جاده یکطرفه ست برگشتی توش نیست ؛ نفرت و حال بهم خوردن و این منفی ها روش تاثیری نداره بعد همه فکر میکنن تکلیفت باخودت مشخص نیست و نمیشه ؛ ولی میشه هیچکس نمیفهمه میشه که ازش متنفر باشی حالت بهم بخوره ازش عاشقش باشی دلت بلرزه براش نگاش کنی دلت بلرزه دستت یخ کنه ؛ سر و صورتت و بازوهات مور مور شه نقطه نقطه شه

-دیوونه شدی رفت پی کارش ؛ حالا باید چیکار کنی ؟

+هیچی دیگه راه برگشتی نیست از اول نباس عاشق میشدم

-خب چرا انقد زور میزنی ؟! تا آخرشم زور بزنی مغزت از چشمات بزنه بیرون بازم نمیتونی دست خودت نیست ، ببین هـمه چیز اکتسابی نیست ، اکتسابی ینی چی ؟! یعنی وقتی زحمت کشیدی از شکم محترمه مادرت اومدی بیرون خیلی چیزارو باید کسب کنی ، یـاد بگیری ، بشه شالوده وجودیت ، بشه ویژگیت بشه خصوصیتت ، میخوام بگم رابطـه مـداری از اون ویژگــی هایی نیست که اکتساب کنی ، به دست بیاری ، بستگی به تربیت ،فرهنگ ، محیط خانواده و اعتقادات افراد داره ، تقریبا از اول دوم دبیرستان بود که میدیدم هم دوره هام له له میزنن بعد از کلاس برنتو یاهو مسنجر یا دم دبیرستان دخترونه تا با یکی اوکی شن و این در صورتی بود که خود همون افراد اطلاع داشتند که این رابطه موقتی عه و بدون تعهد ، که ممکنه هر زمانی بهم بخوره یا سروکله شخص سومی از ما بهترون پیدا بشه و رابطه بهم بخوره ، در مقابل من به هیچ وجه تو کتم نمیرفت و نمیره و نخواهد رفت که چطور میشه برای شخص موقتی احساسات خرج کرد ؟ وقت گذاشت ، احساس گذاشت ، خب اینکه قراره بره برا چی احساس خرجش کنم ؟! از همون زمان هم هیچوقت نتونستم با هیچ مونث موقتی ای راحت باشم راحت منظورم نه از لحاظ احساسی ، منظورم از لحاظ امنیتـه ، امنیت بودن ، نرفتن ، یا نمیدونم هرچی ، از نظر من آدما کلا دو دسته ان ، یا رابطه ای هستند یا رابطه ای نیستند البته دسته سومی هم هستند که رابطه ای بودند اما دیگه نیستند ، اونایی که هستند که هیچ ، اونایی که نیستند ، بالا بری پایین بیای رابطه ای نمیشی قربون شکلت ، نمیتونی به کسی که موقتیه دل بدی ، اون ابراز احساساتتم از سر عشق نیست صرفا یه نوع حسه ، اتفاقا افرادی که رابطه ای نیستند اگر واقعا عاشق بشن و ابراز احساساتشون از سر عشق باشه از همه عاشق ترن ، اما کسایی که رابطه ای بودن و دیگه نیستن ، این افراد قبلا رابطه ای بودن ولی یه نامهربونی نالوتی ای لامصبی اشغالی عوضی ای بی احساسی به تورشون خورده و ضربه ای زده بهشون که هم دوست دارن رابطه داشته باشن هم دیگه چشمشون ترسیده ، خیلی سخته این وضعیت ، قابل وصف نیست فقد میتونم بعنوان یه دوست بگم خدا صبرت بده ، و بعد از اون اگر خاسی یکی رو سرکوب کنی و طبق نظر اون یکی بری جلو بین ترس واسه ارتباط و قید ارتباط رو زدن ، بزن تو سر ترست ، قید ارتباطات رو بزن ، این مردم عاشق نیستن رفیق ، یا مال پولت ، یا ماشینت یا قیافه ات یا . . . باهاتن ، هر موقع هیچی نداشتی در کنار کسایی بودی که همه چی دارن انتخاب شدی اون درسته ، اون انتخاب یعنی تورو واسه خودت انتخاب کرده نه هزار تا کوفت و زهرمار ! فی الحال ، باز زور بزن !!!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

332

وقتی یه مرد تو فکر فرو میره فقط خاکستر داغ سیگارش هست که اونو از فکر در می آره
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

331

یک پسر میخواست مردانه مرد روزهایت باشد اما تو نگذاشتی نامرد شدن من را مدیون تمام دختر های بعد خودت خواهی بود
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

330

واقعیت اینه که همه ی آدما توی یه روزایی از زندگیشون از خودشون به شدت نفرت دارن. مهم اینه که این نفرت رو چه شکلی مدیریت کنی که بعدش از خودِ جدیدی که داری راضی باشی...
موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

329

اصلا باید قبل اینکـه یکنفر از جنس مخالفت را انتخاب کنی و تمام دنیایت بنامش کنی باید اورا بخوانی ؛ اورا بدانی : زمان اش حالا نیست ؛ حالا نه ؛ قبل از آنکه وارد شوی قبل از آنکه عاشق کنید و عاشق شوید او را بشناسید ؛ باید تمام ابعاد شخصیت او را درک کنید ؛ اگر از ابتدا دقت نکنید اگر از ابتدا نشناسید و بخواهید شروع کنید و ادامه بدید و در حین ادامه دادن بشناسید هیچوقت او را نخواهید شناخت ؛ اگر روزی تصمیم بگیرد که نماند و برود هم نمیتوانید مانعش شوید ؛ شما او را نشناخته اید ؛ پس نمیتوانید جلوی راهش را بگیرید ؛ نمیتوانید آرامش را به زندگی اش بیاورید تو هیچوقت در زندگی ات مرد ها را نخواندی ؛ تو هیچوقت ندانستی من یک حسود به معنای تمام ام ؛ ندانستی که روزی تک تک قلب های قرمزی که تعدادشان را اعداد پای عکس دستانت جمع میکند و نشان میدهد میتواند حسادت مردت را برانگیزد ؛ نه به این دلیل که شمار قلب های قرمزت بیشتر از قلب های قرمز پای عکس های من ست ؛از صمیم قلب حسادت میکنم به تمام لذتی که مرد های دیگر با دیدن تو میبرند ؛نمیدانستی که مردِ تو حتی به پسربچه های مهمان خانه ات هم حسادت میکند ؛که وقتی همه دورهم نشسته اند و گرم صحبت اند چقدر ادم ها حسود میکنـد کارهایت ؛ که پسربچه ها را دور خودت جمع میکنی ؛ تمام حواست را جمعشان میکنی ؛ آخر میهمانی که میشود ؛ همان پسربچه که بهانــه گیر میشود را با صبر و حوصله برایش حرف میزنی ؛موهایش رامرتب میکنی ؛ تو نمیدانی چقدر حسادت ادم را قلقلک میدهد ؛ حق باتوست من مالکیت طلبم ؛ اگر حس مالکیت بین من و تو نباشد کجاباشد  ؟!! حس مالکیت ست که رنگ رژت را برایم مهم میکند ؛ باز و بسته بودن جلوی مانتو ات برایم مهم میکند ؛که کمی دیر به خانه برسی انگاردلم را مچاله کرده اند ؛ کاش خوانده بودی میدانستی مردی که دوستت ندارد با هیچ حرفی با هیچ کاری حس حسادتش را نمیتوانی تحریک کنی ؛ کاش میدانستی مردی که دوستت ندارد ؛ با ؛ امشب خاستگار دارم ؛ باافزودن پسوند جان به انتهای اسمت ؛ با کامنت ها و پیام های ناشناس و توجه ات به پسربچه های کوچک هم حتی دلش نمیلرزد چه برسد به حسادت کردن ؛ کاش مرد را میخواندی و غیرت را میدانستی ، کسی که دوستت دارد رویت غیرت دارد ؛ غیرت داشتن به داد و بیداد و گیر دادن به ارایش و موهایت نیست ؛ غیرت یعنی نذاشتم سفیدیِ چشمات ، رگه ی قرمز بیفته توشون یعنی نذاشتم صدات از بغض و شونه هان از غم بلرزه غیرت یعنی ، مراقب دلت بودم وقتی خودت حواست نبود مراقب روحت بودم غیرت یعنی ، فقط من تونستم از ته دل  خنده بیارم رو لبات ، حتی تو بدترین شرایط غیرت یعنی ، خنده ها و گریه ها و غرغر کردنا و ناز کردنات فقط واسه من بود غیرت یعنی ، موندم به پات و با موندنم ثابت کردم میخوام فقط مالِ من باشی نه با داد و دعوا غیرت یعنی ، زل زدم تو چشمات بگم دوستت دارم دلم لرزید گفتم غیرِ تو ، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ! بیغیرت یعنی کسی که غیرت رو ببینه و درک نکنه کاش مرد رو از اول میخوندی میفهمیدی ! الان وقتش نیست که بگی من نشناختمت از اول ! یه نموره دیره ! میدونی ؟ این فاجعه است، فاجعه اما برای من این روزها بهترین روزهاست واسه توحالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی نباید غرورت رو زمین بزنی  برای نداشتنِ مَردی که حواسش غیر تو به کسی نیست حتی خودش ؛ واسه نداشتنِ مردِ غیرتیِ فکر بسته

پ ن یک

چته جوون ؟

اقای دکتر ذوق کنم خراب شده! واسه هیچی دیگه ذوق نمیکنم!

پ ن دوم )

معرفی کتاب

مردان مریخی زنان ونوسی - دکتر جان گری 

رازهایی در مورد زن ها     - دکتر باربارا دی انجیلیس

پ ن سوم

برای شناخت مرد ها کتاب و ... لازم نیست ؛ فقط کافیست غیرت و محبت شون رو درک کنید ! تاکید میکنم ؛ مرد ؛ 

پ ن چهارم )

دلم قهوه میخواد ! همین حالا با تو . . .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

328

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد ، ؛ خوانسار ؛  می خواهد فقط 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

327

باور کنید دوست داشتن فقط به این نیست رو به رویت بنشیند شصت بار پشت هم مدام بگوید دوستت دارم ها ... ببین دوستت دارم ها ... ببین آقا دوستت دارم ... ؛ نه ؛ یکوقت هایی محبت جوری ابراز میشه که اصلا تا بحال ندیدی ؛ که اصلا بلد نبودی ؛ سر محبت رو که دیدی از یک رفتاری باید تیز باشی بگیریش ؛ دنبال لفظ نباش ؛ همینجوری کلافه و بیقرار بین ماشین ها دنبال راه باز میون ماشین ها بودم تا سروقت برسونمش خونه قبل از اینکه دیر بشه ؛ مدام داد میزنه ؛ خط رو پیشونیم؛ چشمای بارونیم ؛ دستای لرزونم پاهای بی جونم ؛ روح سرگردونم گلای ایوونم ؛ حتی تو سیگارم، فندک تب دارم ؛ دوست دارن برگردی ... با عجله فلش رو از رو ضبط دراورد همونطور که خیره خیره نگاهم میکرد دستش رو برد پشت صندلی لب تاب رو آورد گذاشت رو پاش ؛ از کیفش هاردش رو دراورد ؛ مشغول شد ؛ یه سری فایل کپی میکرد از هارد روی فلش ؛ ترافیک که سنگین میشد نگاهش میکردم ؛ چند باری که نگاهش کردم وانمود نکرد که نمیفهمه ؛ سرشو برگردوند ؛ قبل اینکه چیزی بگه گفتم چیکارمیکنی؟ با لحن عصبی و جدی و میزان غُـــرِ فراوان ؛ گفت ؛ ببین چی دارم بهت میگم ؛ از همین الان تا هروقت که حالت خوب شه حق نداری هیچ کدوم از آهنگای پلی لیست های خودت روگوش کنی ؛ یه عالمه واست موزیکِ حال خوب کن و شنگولی ریختم فقط اینا رو گوش میدی فهمیدی یا نه ؟ دلم داره واسه عصبانیتش میره ؛ دلم واسه اخم هاش ضعف میرفت ؛ برای اون لحن محکمی که سعی میکرد داشته باشه اما صدای لرزون دخترونه اش مانعش میشد ؛ فهمیدی یا نه رو گفت ماشین رو زدم تو دنده راه افتادم راه باز شد ؛ رو به رو نگاه میکردم دستش رو گذاشته زیر چونه ام ؛ سرم رو گردوند سمت خودش با اون قیافه ی عصبی و چونه لرزونش که  نشون دهنده حرص خوردنش بود گفت باشه ؟ حرفش رو جدی نمیگیرم و با لبخند ماسیده میگم باشه بابا حرص نخور ؛ قیافش رو اخمالوتر کرد و باز سرم رو برگردوند گفت : قول ؟! دلم واسه کشیدن کلمه قولش هم میره و میگم قول  ! پیادش میکنم باز برمیگردم تو ترافیک ؛ هنوز نیم ساعت نشده پیام میده ؛ حمید عسکری آهنگ داد ؛ غمگینه ؛ میدونم دلت میخاد گوش بدی ؛ گوش بده اشکال نداره ؛ دلم که میخواد ؛ خندیدم شروع کردم به نوشتن ؛دیوونه؛ هنوز تیک دوم نخورده بود که پیام بعدیش اومد؛ولی اگه میشه بخاطر من گوش نکن ؛ و من میفهمم این : بخاطر من : یعنی نگرانتم یعنی بفکرتم یعنی برام مهمی ؛ لبخند کشداری میشینه رو لبام براش مینویسم ؛ نمیخوام گوش کنم ؛ آهنگایی که تو ریختی رو دوست دارم حالمو خوب میکنه ؛ برق چشماش رو از بین کلمه هاش ببینم ؛ که چهره ی اخمالو و عصبیش که از بد ماجرا هم خیلی بهش میاد رو به خنده تبدیل کنم ؛ از برق چشماش خدا رو شکر میکنم ؛ شب ساعت ده براش پیام دادم پلی لیست حال خوب کنت که ریختی قشنگ بود ؛ اما پلی لیست ؛ خودم ؛ یه چیز دیگه بود ؛ پیام داد ؛ نه اون اشتباه ریختم اون پلی لیست خودمه اونو گوش نکن ؛ جواب ندادم باز پیام داد چی داری گوش میدی لعنتی ؟ براش نوشتم ؛ چشاتو برنگردون از منی که ؛ اون چشا رو دیدم از تو ؛بگیر دار و ندارمو بگیرهر چی که دارمو فقط نرو ... نوشت وای ! گوش نکن ! ازش پرسیدم تو چی داری گوش میدی ؟ گفت اولین اهنگ پلی لیست تورو ! حال خوب کن و پاک کن ؛ اون پلی لیست منو گوش میداد من پلی لیست اون رو ! کدوم دوستت دارمی همچین بار محبتی داشته ؟ داره ؟ یا خواهد داشت ؟ چرا مینویسم ؟ مینویسم که بماندهمه این خوب های لعنتی را ؛  میکنم چهار سال است که با خیال تو زندگی میکنیم عاشقی میکنیم هرشب کنار پنجره قبل از خواب صحبت میکنیم، هرروز، صبحام را با بوسه بر گونهات آغاز میکنم و ظهرها بهخاطر چایی خوردن با تو به خانه برمیگردم میبینمت ناگهانی دو خیابان ناخودآگاه سلام میکنم رشتهی افکارم را پاره میکنی و با نگرانی میگویی چرا چیزی نمیگویی؟ به چی زل زدی؟و من میگویم مثل همیشه به چشمهایت! چشمهایی که حالا برای من نیستند ...

#مهدی_اقتدار

پ ن یک

بااینکه چشم هایت برای من نیستند اما خیالت را طلاق نمیدهم مرد به کســـــی که دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــش داره  وفادارمیمونه ؛ حتی اگه اون رو هیچوقت نداشته باشه

پ ن دو )

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

326

بار بعد نیامد که ببینمت ؛ بار بعد نیامد که برایت از قبل نوشته باشم که بار بعد ببینمت میخواهم با تو معاشقه کنم ؛ نیامد که برایت ازقبل نامه هشدار داده باشم که میخواهم آبستن ات کنم ؛ هم توراهم خودم را ؛ دوست داشتم این را از قبل نـوشـتـه بودم برایت ؛ عزیزجان ؛ بـارِ بعدی باهم معاشقه خواهیم کرد ؛ با همان شانه چوبی ام موهایت را شانه میکردم ؛ آه که چقدر لذت دارد ؛ برخلاف علم زیست که میگوید مــو ها حس ندارند ؛ از نظرم مــو ها مرکز احساس ست ؛ مرد و زن هم ندارد ؛ هر چقدر هم که خسته و درمانده باشی دست های آن یک نفر که میرود لای موهایت حتی اگر موهایت مرتب باشد و بهم بریزد باز هم انگار تمام وجودت را گرفته میان دست هایش دارد خستگی را میکشد بیرون ؛ انگار که قلبت را فشار میدهد با دست هایش خمهای ابرویت میپاچد بیرون ؛ چرا علم این نوع درمان را پایه گزاری نمیکند؟ که دفترچه بیمه ات را بگیرد عینکش را بگذارد نوک بینی اش همانطور که سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد روی برگ دفترت بنویسد تــا آخر عمر هر روز یکساعت بعد از شام بصورت ممتد ؛ دست هایش ؛

میخواستم بار بعد که میبینمت معاشقه کنیم ؛ روحمان را آبستن کنیم آنقدر پوزیشن در ذهنم دارم که رد خور ندارد که میگیرد ؛ معاشقه که فقط در رخت خواب نیست من میتوانم به اوج لذت برسم همان زمانکه آستین پیراهن مردانه ام را مرحله به مرحله با دقت تا میکنی تا آرنج بالامیدهی و آخر سر هم برای محکم تر شدن اش دوضربه محکم روی آخرین تا میزنی با کف دست هایت ؛ معاشقه کنیم همان زمانکه بند های کتونی ات باز میشود میان خیابان میگویی صبر کن بند کفشم را ببندم و من جای زودباش زودباش گفتن خودم جلوی پایت زانو بزنم و بند هایت را ببندم ؛ معاشقه کنیم وقتی نگاهمان از آستین پیراهن و بند کفش کم کم ؛ کم کم میآید بالا میرسد به چهره هایمان ؛ لبخند هایمان باید تحریک آمیز باشد ! بعضی ها فکر میکنند آدمهـــا تا وقتی کم سن و سال اند عشق برایشان همه چیز ست ؛ که تا وقتی کم سن و سال اند عشق میشود خواب و خوراک شان ؛ نه عزیز جـــان عشق رابطه نیست ؛عشق خاصیت آدم هاست آدم های عشق ازهمان سن و سال کم دیوانه اند دیوانگی هایشان را کنار خودشان بزرگ میکنند ؛ هنوز هم دلم میخواهد معاشقه کنیم ؛ هنوز هم همان آدم عشق ام ؛ هنوز هم میتوانم چشم هایم را روی ضعف هایت ببندم ؛ هنوز هم همینکه دوستم داشته باشی برایم کافیست ؛ فرق کرده ام توقعات ام بیشتر شده ؛ حالا اولویت رابطه برایم امنیت ست اینکه ایمان داشته باشم که خواهی ماند ؛ اما هنوز هم دلم بوسه های ناگهانی میخواهد ؛ آغوش های ناگهانی ؛ قهر و آشتی کردن های بیخودی ؛ حالا اولویت ام در رابطه تکیه گاه بودن و تکیه کردن توست  حالا فرق کرده ام ؛ ترجیح میدهم اضطراب هایت را ارام کنم ؛ اما هنوز هم دیوانگی هایم را دارم ؛ حالا یک مرد با تمام دیوانگی ها و تغییر هایش برایت مینویسد که بار بعد که میبینمت میخواستم دلت را قرص کنم ؛ که بدانی اشک ها و دلتنگی های گاه و بیگاهت را درک میکنم ؛ دلت را قرص کنم که بتوانی چشم هایت را ببندی و برای چند لحظه هم که شده ترس هایت را از آینده به آغوش خودم بسپاری ؛ بار بعد ببینمت میخواهم با تو معاشقه کنم ؛ میخواهم روحم و روحت را آبستن کنیم ؛ میخواهم توهم مزه آبستن شدن را مزه کنی ؛ مزه وجود طفل یاد من را در وجودت ؛ وجود طفلی که هیچوقت بدنیا نمیآید هیچ وقت هم سقط نمیشود

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

325

و اما سیگار ؛ سیگار ؛ این لذتِ سوزناک ؛ دود سیگار زبان رامیسوزاند ؛ میسوزد اما لذت جذب نیکوتین اش شیرین ست ؛ درددارد سوز دارد اما شیرین ست ؛ هم آرام میکند هم گردش خون رابالا میبرد ؛ هم آرامبخش ست هم ناآرام کننده ؛ از چیزی حرف میزنم که تا بحال تکلیفـش با خودش مشخص نبوده نه تنها با خودش بلکه با هیچکسی مشخص نبوده ؛ آخ ! آخ که چقدر شباهت دارد به تو ؛ نه فقط به تو بلکه به جنس تو ؛ زن دقیقا مانند سیگار به روی مرداثر میگذارد در بعضی مواقع میتواند مرد را آرام کند ؛ و دقیقاهمان آرام کننده در برخی موارد میتواند آرامش را از مردبگیردنبود ؛ نبودومن در نبودش به سیگارِ همیشگی ام پناه بردم روی کاپوت نشستم ؛ به تک تک نور های ساختمون های شهر نگاه میکنم ؛ یعنی کدوم اتاق تو میشه ؟ هیچکس نیست ؛ از پشت فرمون میگه ؛ حالا چیزی نشده که! برگشتم سمتش ؛ چیزی نشده ؟ میدونی چند روزه از من خبر نگرفته؟ میدونی چند روزه پیام منو سین هم نکرده ؟ میدونی چند وقته هرچقدر زنگ میزنم جواب نمیده ؟ میدونی ؟ بالبخند تمسخر آمیزی از ماشین پیاده شد ؛ سیگار بعدی رو گذاشت لب دهنم آتیش زد ؛ ادامه داد ؛  آره میدونم ؛ دیگه اولویتش نیستی حلاوتت رو از دست دادی مزه نداری حال داشت جواب میده نداشت نمیده آنچنان مهم نیست ؛ از بی رحم بودن میترسم اما بدون که دوستت نداره ؛  اما تو دوستش داری ؛ سیگارم رو خاموش کردم ؛ زیر لب گفتم کاش میمُردم ؛ گفت نمیفهممت ؛ گفتم چون کسی رو دوست نداری ؛ هر وقت داشتی خواهی فهمیدن ؛ زیاد هم سخت نیست ؛ مردها ؛ مرگ رو به نادیده گرفته شدن ؛ ترجیح میدن ؛ میدونی ؟! بعضی چیزها رو نمیشه نوشت، فقط هستند، آدم در موردِ همه چیز می نویسه، در موردِ غم هاش، در موردِ احساساتش، در موردِ آدمی که اومده و رفته؛ اما عشق. عشق رو نمیشه نوشت، عشق رونمیشه گفت. فقط هست. آدم با نشونه هاش زنده است، عشق همینه یک روز صبح آدم رو شاعر می کنه ؛ یک روز عصر ادم رو عکاس میکنه یک شب ادم رو نویسنده میکنه بعد آدم با نشونه هاش یک عمرعاشقی میکنه ! یادم رفت ؛ باز فکر تو شد همه چیز بهم ریخت ؛ داشتم میگفتم ؛ سیگار برای سلامتی انسان مضر ست ؛ سعی کنید حتی المقدور سیگار خوب بکشید ؛ سیگار خوب یعنی همان شخصی که بوی زیر گلویش فشار خونتان را افزایش میدهد ؛ تپش قلبتان را میافزاید

پ ن یک

مـرد هـایـی کـه مـعـشـوقـشـان را از دسـت داده انـد سـیـگـار مـیـکـشند ؛ مـعـشـوق جـای سـیـگار ؛ سـیـگارجـای مـعـشـوق

پ ن دو )

عشق صبح تا شب با هرکس هرکاری کنه ؛ شب موقع خواب حریف تمرینیش میکنه ؛ با اجرای خاطرات هفت جد و آبادش رو میاره جلو چشمش !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

324

مردی که امروز عاشقت میشه ؛ عاشقش میشی ؛ مردیه که تا امروز خیلی از هم جنس هات ازش متنفر بودند ؛ زنی که امروز عاشقـــش میشی و عاشقت میشه ؛ زنیه که همین چند وقت پیش دنیای یک مــردرو ریخته بهم ؛ واسه دوست داشتن و حس عـلـاقـه زاویه دید و ماده و تبصره تعیین نکن ؛ دوست داشتن فرق داره با عقل با فلسفه با منطق شاید عاشق نشی ؛ نشی ؛ نشی ؛ یکباره مِهرِ خلاف ترین مرد شـهر بشینه کف دلت ؛ شاید عاشق نشی ؛ نشی نشی مِهرِ هرزه ترین زن شهر پخش شه کف دلت ؛ توی دوست داشتن دنبال خوب و بد طرفــت نباش ؛ هیچ عاشقی تا بحال از روی عقل عاشق نشد ؛ عشق درگـیـر عقل و منطق نخواهد شد ؛ برای همین هیچوقت نمیتونی بایادآوری  و متذکرشدن صفات بد و ناپسند طرفت بعد از جدایی مِهرِش رو ازدلت کم کنی ؛ برای همینه که بعد از هزار بار دودوتا چهار کردن تو دلـــیلِ دوست داشتن فردِ مورد نظرت به معروف ترین دیالوگ سینمای ایران خواهی رسید : این لعنتی چی داره که عاشقش شدم من ؟! اینوواسه تومیگم ؛ واسه تو که در جواب حالا چجوری فراموشت کنم ؟ خیلی از اونچیزی که فکر میکردم ساده تر گفتی به بدی هام فکرکن ؛ متنفرمیشی از من ؛ در کمد رو باز کردم پیراهن چهارخونه آبی رو برداشتم ؛ عطرت خورد توی صورت : عطر شیرین و سنگین دخترونه ؛ اونقدر بوش تند و قوی بود که انگار همین الان اسپری شده بود روی لباس ؛ نشستم لب تخت با تن خیس ؛ چشم هام رو بستم ؛ نفس عمیق ... عمیق ... عمیق تر.. کشیدم تو ... روحم رو کشید بیرون برد به همون زمان همون مکان ؛ همون غروب دوشنبه همون کوچه ی شیری بن بست اول ؛ یکمدت که ندیدمت دلم تنگ شد برات ؛ وقتی که دیدمت بغلت کردم و برای چند دقیقه بی حرکت موندی ازت خواستم توی همون حالت بمونیم ؛ همون روز عطر رو اسپری کرده بودی نه ؟!! میدونستی آخرین هم آغوشیمون خواهد شد ؛ توی بی حرکتی سرت رو گذاشتم روی سینه ام صدای قلبم رو میشنیدی تندتر شده بود دست هات روی کمرم حرکت میکرد نقش میکشید ؛ با حرکت انگشت هات خستگی رو مشت مشت از بدنم بیرون میکشیدی ؛ آروم درگوشت گفتم ایمان آوردم به معجزه دست هات ؛ خنده هات بدنت رو توی اغوشم تکون میداد ؛ حرفم خنده نداشت ؛ نفس عمیق داشت ؛ وقتی که خوابیده بودی و همونجور که بهت زل زدم به خیلی چیزا فکر میکردم که هیچوقت بهت نگفتم ، لذت داشت ؛ لذت میبردم وقتی با وجود اینکه کنارمی دلم تنگ میشه و بیدارت میکنم و غر میزنی وقتی که عطر تنت رو تنم و لباسام مونده و دلم نمیخاد از بین بره. وقتی که به بهونه ی خستگی یا فیلم دیدن سرتو در نزدیک ترین فاصله ی ممکن به قلبم میذارم که بالا پایین شدن سینى و نفس کشیدنم رو حس کنی بفهمی تند تر میشه وقتی که نزدیکمی که باورت شه کنارتم آره این عطر مال همون موقعست که بهشت رو تجربه میکردم .بهشت آغوشت ، بهشت دستات بهشت با آرامش نگاه کردنات و لمس کردنت . همه ی اینا باعث میشه الان با یادآوری بدی هات فراموشت نکنم ؛با گذرزمان فراموشت نکنم ؛ با عقل و منطق نتونم حکم دل رو عوض کنم از اون کوچه از اون زمان پرت میشم تو زمان حال ؛ چه کار کنم بااین  پیراهن ؟ هاان فهمیدم ؛ این پیراهن رو هم به بهونه کهنه شدن میزارم تو بقچه ی لباس های رد کردنی ؛ بزار کسی دیگه از پوشیدن و عطرش لذت ببره این بهتره از اینکه من بپوشم و عذاب بکشم .

پ ن یک

او هنوز میتوانست به همه چیز بخندد و بگوید " بجهنم ! " و این از شرایط لازم سلامت روانی ست..

من میتونستم بخندم و زیر لب بگم لعنتی چه عطری هم داشت و این از شرایط لازم عدم سلامت روانی ست

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

323

امروز روزش بود ؛ روز بزرگداشت دلیل بداخلاقی های جنس مونث  روز بزرگداشت دلیل خستگی های یک زن ؛ روز جهانی دلیل دردهای هر ماهه یک زن ؛ من زن نیستم ؛ اما کسی که دوستش دارم زن ست این بدین معنی ست که این مقوله تنها متوجه زن ها نیست ؛ شایدباید این روز را به مردها یادآوری کرد ؛ به مرد ها هشدار داد ؛ زن لازم ندارد روزی را معین کنند دلیل دردها و رنج هایش را یادآوری کرد ودر بوق و کرنا پُر کرد امروز روزِ جهانی قاعدگی ست ! نه ؛ زن نیاز دارد که این اتفاق منحصر به جنس اش درک شود ؛ اگر قاعدگی اش درک شود بداخلاقی هایش را از اخلاق بدش نخواهی دانست ؛ به زبان نیاوردن دوستت دارم هایش را عدم دوست داشتن نخواهی دانست اعصاب نداشتن هایش ؛ توجه نکردن هایش را بی تفاوتی نخواهی دانست ؛ درک خواهی کرد که او فقط چند روزی حالش رو به راه نیست چند روزی برای تو نیست برای خودش نیست برای قاعدگی ست ؛ این روز را به زن ها و دختر ها تبریک نباید گفت ؛ این روزرا باید به مرد ها یادآور شد که ؛ هان ؛ ای عاشق دل خسته ؛الان نوبت ثابت کردن علاقه ی توست ؛ دوستش داری ؟ درکٓش کن ببینم!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

322

برادر نبوده ام یعنی یکسال بیشتر برادر نبودم اما حس میکنم برادر بودن لذتی ست که به هر کسی نمیدهندش ؛ لذت دارد دیگر ؛ برای مثال فرض کن از آشپزخانه صدایت کند نشنوی ؛ بیاید هدفونت را در بیاورد بگوید داداش خب هنجره ام پاره شد در این سس باز نمیشه بازش کن میخوام برات سس سالاد درست کنم پر مایونز از همونا که دوست داری و همان لحن دخترانه اش کافیست تا تمام زورتان را در بازوانتان جمع کند و همانطور که روی تخت خوابیده اید بایک تک فشار در سس را باز کنید لذت ندارد ؟ دارد دیگر ؛ درب سس را با یک فشار باز کنید تا دیگر با خواهرتان شوخی نکند ؛ یا فرض کنید کافیست در حین ور رفتن با لب تاب اش توی تلگرام پیام دهد که  حواسش نبوده و هاردش را پاک کرده ؛ بعد شروع میکنید سر به سرش گذاشتن که باباجان دختر  را چه به تکنولوژی ؟ هی حرص بخورد هی لذت ببرید و ساعت ها مینشینید پای لپ تاب تا فایل هایش را ریکاوری کنید تا مبادا بسپرد دست هر کس و ناکسی ؛ و هی با چشمانش به صفحه لب تاب نگاه کند هی به شما نگاه کند استرس داشته باشه الکی بگویید نه فایده نداره از بیخ پاک کردی و ناامیدی را در چهره اش ببینید بعد لب تابش را بدهید و بگویید این بار پا در میونی کردم برگشتن دیگه تکرار نشه بگویددخیلی بدی و در جوابش بگویید من هم دوستت دارم عزیزم ؛ لذت دارد دیگر ! ندارد ؟ یا فرض کنید در خانه نشسته و خسته از کار و دعوا با همکارها و مشتری ها پیام میدهد داداش منو میرسونی خونه مهسا اینا اومدی خونه ' ؟ همین داداش گفتنش کافیست تا تمام خستگی و درگیری هایت یادت برود نمیشود که به چشمانش نگاه کرد و گفت نه ! یا کافیست اصلا دلش بگیرد بگوید داداشی بریم بیرون دور دور ؟ اصلا میتوانید بگویید نه ؟ تمام خستگی تان را فراموش میکنید و با کمی اذیت اول حرصش میدهید بعد در حالی که برای کار شخصی از خانه بیرون میروید بگویید ظریفه ! تو ماشین منتظرتم زیادم خوشگل نکن ؛ تا مبادا تنها یا با غریب بخواهد برود ؛ خواهر نداشته ام با اینکه هرگز ندیده امت اما دلم برایت خیلی تنگ است، حداقل این شبها و این روزها ..این شبها دلم بیشتر خواست که تو را داشته باشم، خواهر؛ خواهر که داشته باشی شبهای دلگیری نداری، کنارت مینشستم از حرفهایی میگفتم که جنسش خواهرانه است، یک سری حرفها که به بهترین دوستت می گی به مامانتم میگی ولی یه سری حرفهاست که جنسش فقط برای خواهر ه !!..خواهر نداشته ام نمی دانم اگر بودی اسمت چی بود یا حتی چه شکلی بودی، راستش رو بخوای دوست داشتم بانمک بودی شیطون بودی خواهر نداشته ام حسرتم می گرفت و الان بیشتر میگیره وقتی همسن و سالانم با خواهراشون میرن کوه، دوچرخه سواری، پارک، خرید ....و حتی بقالی سرکوچه خواهر نداشته ام من هرگز نفهمیدم نگرانی خواهر برای برادرش وقتی بیمار میشود تب و لرز میگیرد چه طعمی دارد خواهر نداشته ام می دانی چه بغضی میگیرم وقتی خواهرا زیر عکس برادراشون به قربون صدقشونمیرن خواهر نداشته ام باور کن دوست داشتم هر روز میومدی میگفتی داداشی این و برام میخری اونا برام میخری منم برات میخریدم و تو هم میرفتی پزش رو پیش دوستات میدادی که داداشم برای فلان مناسبت برام خریده .خواهر نداشته ام ای کاش بودی و یکی از اتاق های خونه رنگ و بوی اتاق یه دختر رو میداد، با رنگ های صورتی با وسایل های دخترونه با عکسهای دخترونه و خواهر نداشته ام ای کاش بودی با هم میرفتیم با ماشین دور دور میزدیم، ای کاش بودی از کتاب هایی که خوندی برام میگفتی خواهر نداشته ام ای کاش بودی تا خواهر شوهر میشدی و همینطور عمه، در مراسم خواستگاریم خواهر شوهر بازی در میاوردی و سر مهریه عروس خانم چانه زنی میکردی خواهر نداشته ام همیشه دلم بودنت رو خواهان بود بی انصاف نیستم، با اینکه آدم های بسیار بسیار مهربانی دور و اطرافم دارم که بارها مثل خواهر رویشان حساب کرده ام، خواهرخطابشان کرده ام، اما همیشه جای یک خواهر خالی بوده ! مخصوصن در این روزها و شب ها فکر میکنم پسرانی که خواهر دارند یک نقطه ضعف بیشتر دارند علاوه بر مابقی ؛ بنظرم دل پسر های خواهر دار آماده قلقلک است خواهر میتواند دل برادر را هرچقدر که گرفته باشد باز کند با اداهایش با خنگ بازی هایش ؛ با همدردی هایش ؛ کافیست دردش بیاید بگوید آخ بدون آنکه بدانید دقیقا کدام اندامش درد گرفته یکهو تمام دلتان ریش میشود ؛ کافی ست دلش بگیرد کافیست توان انجام کاری را نداشته باشد و با حالت خسته دخترانه بگوید داداشی ؟! آن وقت تمام قوت عالم در بازوانتان جمع میشود برای جا بجا کردن دنیاحس برادر بودن حسی ست که خیلی ها دارند و متوجه نیستند اصلا داشتن معشوقه برای افرادی که خواهر دارند برایم قابل هضم نیست!

پ ن یک )

تورو از خواهرمم بیشتر دوست داشتم میفهمی یعنی چی ؟

پ ن دو )

روزی که جان فدا کنمت باورت شود

دردا که جز به مرگ ؛ نسنجند قدر مرد


 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

321

میگویم اصلا فهمیدید چه شد ؟ همین دیروز سال تحویل بود کم کم داریم بهار را تمام میکنیم وارد زمستان میشویم ؛ میگویم من چندین سال ست عید نوروز ندارم ؛ زمستان می آید میرود اما بهار نمیشود ؛ برآن شدم که بنویسم آدم ها درون خودشان جز چهارفصل سال ؛ چهار فصل شخصیِ جان هم دارند ؛ همیشه به طور قطعی بهار دنیا بهار جان همه نیست پس عید نوروز عید بهار عید بهارهمه نیست ؛ راستش این شعر را که جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی را قبول دارم اما جوری دیگر ؛ که میگویم گاهی جوان ز حادثه ای زمستان میشود قطعا ؛ گاهی بعضی حادثه ها پونز میشود و جوانی ات میشود کاغذ ؛ جوانی ات را پونز میکند به زمستان ؛ جوانی ات که به زمستان پونز شد ؛ چکش دنیا هم ده بیست باری بکوبد روی پونز میخ میشوی روی زمستان ؛ هی بهار سال میرسد اما بهار جان نهچند سالی ست جوانی ام به زمستان پونز شد ؛ آن زمان که از شر این وصله رهایی پیدا کنم به بهار میرسم ؛ نه من ؛ تمام افراد مثل من  گاهی چه خوب ست انگِ افسردگی به آدم های اطرافمان نچسبانیم افرادی که ناخاسته یک حادثه در زمستان گیرشان انداخته ؛ تنها راه جدایی از این وصله کشیدن کاغذ و پاره شدن آن ست ؛ شاید تنها راه رهایی از زمستان به ناقص شدن جوانی ات بیانجامد .

پ ن یک )

بعضی از زمستان مانده ها را کسی پیدا میشود بنام پونزکِش که پونزشان را میکشد و به بهارشان میرساند

پ ن دو )

چوب خدا شاید همان پونزی باشد که پسرت سالها بعد می خورد..

و تو در عمق چشمانش حسرت بهار را میبینی تو را نمی دانم 

اما من به "خدایی" که آن بالاست عجیب"معتقدم

پ ن سوم )

برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی

بادی خیزید و آرامید

برفی آشفته می بارید

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور