.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

494

مثل شاخه درختی که از تنه درخت جدا باشه ؛ کم کم برگ هاش پژمرده میشه و پوستش ترک برمیداره و خشک میشه و میمیره تنها بودن تنها موندن هم با آدم همین کار رو میکنه ؛ گاهی زود در طول چند روز ؛ برای افراد ضعیف تر یا شاخه های ظریف تر و گاهی چند سال برای آدم های قوی تر یا شاخه های ضخیم تر ؛ فرقی نداره تنها بودن و تنها موندن انتخاب تو بوده یا جبر دنیای تو ؛ بلاخره زودتر از شاخه های متصل از پا خواهی افتاد ؛ تنها تفاوتش توی سرعت فرسوده شدن ست و بس ؛ کسی که خودش انتخاب کرده تنها باشه چند صباحی از سر اعتماد بنفس انتخابش سبز خواهد بود اما کافیه چند شب بغض های نیمه شبی ؛ حس هایی که باید منتقل بشه ؛ و ... رو حس کنه ؛ اونوقت اون هم فرسوده خواهد شد ؛ تنها بودن و تنها موندن آدم رو پژمرده میکنه ؛ فرق انسان و گیاه در اینه که گیاه پژمردگی رو در ظاهرش هم نشون میده ؛ اما یک انسان میتونه ظاهری شاداب و خندان داشته باشه با روحی پژمرده ؛ امان از دل آدم هایی که اتصال به درخت رو انتخاب کردند و متصل بودن اما جبر اونها رو وادار به تجربه ی جدا شدن و تک بودن کرد ؛ گاهی تنها بودن انتخاب نیست جبره ! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

493


از تبریکات اینستاگرامی روز مادری این چند روز که بگذریم ؛ جز روز مادر ؛ روز زن هم بود و کمتر دیدم کسی روز زن را تبریک بگوید ؛ روز موجودی که این روزها کمتر دیده میشود ؛ یا اصلا دیده نمیشود اگر هم دیده میشود صدایی بلند نمیشود تقدیری نمیشود ؛ اینکه حاصل یک لقاح زناشویی ماده باشد هیچ خواسته ای پشتش نیست و فقط قسمت بوده اما اینکه صرفا ماده باشند یا زن صد در صد باید خواسته و تلاش پشتش باشد ؛ این روز ها همه جا پر است از ماده ؛ اما زن کمتر دیده میشود ؛ زن بودن سخت است شاید سخت تر از مرد بودن ؛ نر هم مثل ماده زیاد است اما مرد ..... داشتم میگفتم ؛ زن بودن سخت است ؛ مسئولیت های یک زن آنقدر سنگین است که واقعا زنیت میطلبد زن بودن ؛ زن بودن یعنی گرم نگهداشتن کانون خانواده ؛ زن بودن یعنی مدیریت خانه و تربیت فرزند ها و قدردانی از مرد ؛ زن بودن یعنی شاد بودن بخاطر شاد نگهداشتن یک زندگی حتی در هفت روز خاص یک ماه ؛ زن بودن صبر ؛ زن بودن یعنی ستون مهر و محبت یک خانه بودن ؛ زن بودن سرد و گرم بودن یک خانواده به اخم و لبخند زن وابسته بودن ؛ زن یعنی جلوه ی عاطفی یک خانواده ؛ زن بودن یعنی سنگ صبور بودن یک مرد ؛ زن بودن یعنی ایستادگی در سخت ترین روز های زندگی ؛ زن میخواهد زنانگی ؛ زن میخواهد با کمبود های مالی ساختن ؛ زن میخواهد با وجود مشکلات ایستادگی و ساختن ؛ زن میخواهد محرم راز شوهر و فرزند بودن ؛ زن میخواهد که پای صحبت های ناامید کننده مرد زندگی نشستن در آخر جای گریه ؛ برخلاف میل باطنی لبخند به لب داشتن و امید دادن ؛ زن میخواهد زمانی که مرد از ادامه زندگی میماند امید دادن و زنده نگهداشتن ؛ زن میخواهد پای غن و غصه و عاشق شدن فرزند نشستن و برخورد صحیح ؛ زن میطلبد زنانگی ... میخواهم این روز زن را تبریک بگویم به تمام ماده هایی که انتخاب کردند زن باشند ؛ میخواهم تبریک بگویم این روز را به زنانی که با تمام وجود پای زن بودنشان ایستاده اند و گاها قدرشان هم قدردانی نمیشود ؛ میخواهم تبریک بگویم به زنانی که در بعضی از زندگی ها هم زن اند هم مرد ؛ هم تکیه کننده اند هم بیشتر تکیه گاه ؛ زنانی که خسته اند اما هنوز مانند کوه ایستاده اند سر خم نکرده اند و امید را یک تنه در زندگی زنده نگهداشته اند ؛ مرحبا ؛ آفرین بر شما ؛ زنانگی شما مردانگی میطلبد ؛ گاهی از جنس خودم بیزار میشوم وقتی در زندگی ای میبینم که یک زن واقعا زن است و از جانب مرد درک نمیشود ؛ زنانگی میدهد اما مردانگی نمیگیرد ؛ بدانید مردان واقعی زنانگی تان را میبینند ؛ زنانگی تان را قدر میدانند ؛ این بستگی بخودتان دارد که مرد برای زندگی تان انتخاب کرده اید یا نر ؛ سر فرو میاورم در برابر قامت زنانی که زن بودن را انتخاب کرده اند .

پ ن )
فراموش نکنیم این روز قبل از روز مادر و روز زن روز ولادت حضرت زهرا (س) ست ؛ زنی که با تمام وجود زن بود و زن ماند و جاویدان شد ؛ زن نمونه ؛ مادرجان ؛ میلادت مبارک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

492

بگذارید بوی بی کسی بدهید برای کسی که ؛ کسی را ندارد رایحه بی کسی خوشبو ترین رایحه ی دنیاست ؛ اینکه تنت بوی بی کسی بدهد میارزد به اینکه بوی هرکسی بدهد ؛ آدم هایی که بوی بی کسی میدهند لایق زیباترین محبت ها هستند ؛ آدم هایی که بوی بی کسی میدهند آدم عشق میکند به این آدمها عشق بورزد ؛ چون میداند که قبل از خودش هیچ کسی در آن آغوش آرام نگرفته ؛ آدم هایی که بوی بی کسی میدهند امن ترین آدم ها هستند ؛ کسانی که این همه وقت در تنهایی خویش به آغوش کسی پناه نبرده ؛ هرکسی میداند که بعد از ازدواج هم فکر هیچ گرمایی هیچ رایحه جدیدی نمیتواند هوش از سرش ببرد ؛ آدمی که بوی بی کسی میدهد .....
آدمی که بوی بی کسی میدهد عشق است حتی اگر شاد نباشد ؛ حتی اگر صبح تا شب نخندد ؛ حتی اگر مثل خیلی ها عکس های رنگارنگ شیر نکند ؛ ایونت نرود ؛ در خودش باشد ؛ دلبری یعنی بوی بی کسی نه هیچ چیز دیگری !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

491

| ᴍᴇʜᴅɪ ᴇɢʜᴛᴇᴅᴀʀ |:
باید در را باز کنید و حتی اگر ممانعت کرد به زور واردش کنید ؛ این مورد دقیق به مانند همان شتر میماند که فقط یکباردرب منزل هرکس را میکوبد. همانطور که بهرام رادان در پل چوبی گفت ؛ انسان وقتی سن کمی دارد و در دوران نوجوانی و جوانی به سر میبرد گمان میکند که هر آیینه امکان دار باز پیش بیاید اما غافل از اینکه یکبار بیش نیست . انسان ممکن است ده نفر را دوست داشته باشد ؛ اما فقط و فقط یکبار هر کس دلش میریزد و بس ؛ زمانی که برای کسی دلتان ریخت ؛ هیچوقت رهایش نکنید ؛ دل مثل شیشه است ؛ شیشه ای که یکبار روی دل هرکس نصب میشود و بعد از لرزش و ریختن دیگر نخواهد ریخت و جایگزین نخواهد شد ؛ فرق دارد وجودتان را عشق فراگرفته باشد یا عقل ؛ عقل سلیم هیچگاه ریسک نمیکند ؛ خطر نمیکند ؛ چون میداند که ممکن است ببازد ریسک را ؛ اما اگر از عشق لبریز باشید شما آدم ریسک هستید ؛ ریسک کنید ؛ اگر یکبار درب خانه تان تق تق در خورد و دلتان ریخت او را بپذیرید ؛ باور کنید هیچوقت دوباره این صدا را نخواهید شنید ؛ تنها یکبار بود که دلتان ریخت و تمام شد رفت ؛ اگر دلتان ریخت و به آن اعتنا نکردید و با خیال باطل که باز هم میلرزد ؛ بازهم میریزد ؛ یا با هوس که باز ممکن است بهتر از این نصیب ام شود ؛ در را باز نکردید بدانید دیگر شما یک متروکه اید که در بالاترین حد تلاش میتوانید تنها دوست بدارید ؛ هیچگاه عشقی وجود نخواهد داشت ؛ عشق همان است که زمانی که فکرش را هم نمیکنید و توقعش را ندارید که این معشوق یا معشوقه ی شما باشد سر خواهد رسید ....
عشق یکبار درب خانه هرکس میخوابد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

490


کم پیش می آید در مورد شخص بخواهم بنویسم . جایی یک نویسنده ای گفته بودمردها از زن های پوست کلفت خوششان نمیآید ؛ نمیدانم کیست آن نویسنده اما اگر روزی ببینمش خواهم گفت نه جانم ؛ اتفاقا مرد ها عاشق زن های پوست کلفت اند ؛ البته مرد ها ؛ نه نر ها ؛ اینکه کیست و چه کرده به من تو یا هیچکس ربط ندارد ؛ اعمال آدم ها و قضاوت تنها در حیطه خداست و بس ؛ اما بعضی چیزها را میشود از بعضی چیز ها فهمید ؛ طبق معمول مردم فرهیخته ی ایران هرچیزی که دم دستشان باشد را به تمسخر و تخریب میگیرند ؛ یک نمونه اش هم خانم خسروانی ؛ لطفا جبهه نگیرید اگر خوشتان نمیآید نخوانید ؛ اوهم یک دختر بود با آرزوهای بلند و زیبا ؛ زندگی اش تغییر کرد ؛ میبینید از چیزی که هر دختری میترسد که زمینش بزند سکوی پرتاب ساخت ؟ چند نفر جای دلارام بودند مثل دلارام میجگیدند ؟ چند نفر خودکشی میکردند ؟ بعنوان یک مرد لذت میبرم از وجود چنین زنی میان زنها مطمئن باشید اگر مردهای دیگر هم شهامت داشتند جای تمسخر و توهین اقرار میکردند ؛ کجاست چنین زنی که بجنگد ؟ کجاست زنی که بتواند با شرایط خودش را وفق دهد ؟ از ده زن چند نفر میتوانند مثل دلارام نه با زندگی مثل دلارام که در زندگی خودشان بجنگند ؟ روحیه داشته باشند ؟ بالا بروند جای سقوط ؟ از زن ها همیشه گفته ام و باز هم خواهم گفت چون طرفدار حقوق زن ها هستم اما اینبار نقد میکنم ! مرد ها زنی را دوست دارند که جنگنده باشد نه پناه گیرنده ؛ تا باهم به دل زندگی بزنند ؛ نه اینکه مرد بجنگد و زن تا اخر عمر پشت مرد پناه گیرد . آخ که اگر معشوق من دلارام مانندی باشد تا پای جان پایش میمانم و میجنگم ؛ شاید تک تک تان این زیر شروع کنید به توهین ؛ اما بدانید هیچکس با کوبیدن دیگران بالا نمیرود ؛ چشم هایتان را باز کنید ببینید دلارام به دلناز چه عشقی میورزد ! بچه ای که خیلی سختی به دلارام داد و اورا از بقیه تمیز داد ؛ اما مهر مادری اش را ببینید ! بنظرتان چنین شخصی در رابطه اش چگونه عمل میکند ؟ دست از تمسخر بردارید و تدبر کنید ؛ دلارام برای هم سن و سالانش کافیست ؛ با تمام سختی ها به دختر ها میاموزد که بجنگید ؛ اگر چیزی میخواهید برایش بجنگید سختی بکشید ؛ اگر راه میپیچد شماهم همراهش بپیچید ؛ خاکی نزنید ؛ سخت است اولش تمسخر است اما نتیجه اش ... حالا هشتگ دلارام خسروانی را که سرچ میکنید همان ها که تمسخر میکردند کلیپ رقص اورا با فرزندش به اشتراک گذاشتند و زیرش نوشتند افرین که انقدر قوی هستی ! نتیجه ی سختی چیزی جز سربلندی نیست . یادتان باشد خالق دیگریست !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

489

مردی که رهایش کردی
قسمت هفتم

از در دانشگاه زدم بیرون . فعلا که کاری نداشتم پونزده درصد دانشگاه کمتر از دویست هزارتومن شد ‌. خیلی وقت بود ایفون ایکس وارد ایران شده بود اما هنوز وقت نکرده بودم برای خریدش برم . امروز وقت داشتم . بیرون از خونه بودم ‌. کارای ثبت نام هم انجام دادم ‌‌. تا ناهار که بخوام برسم خونه کلی وقت بود و توی حساب بانک هم پرپول ؛ باز از دانشگاه اسنپ گرفتم برای بازار موبایل .
حالم داره بهم میخوره ؛ این پسره چرا اصلا بخودش نرسیده ؟ خیلی بزرگتر از من نمیزنه نمیدونم چرا نشسته پشت فرمون ؟ انقدر از ادمای نامرتب بدم میاد . توی برنامه نیم ساعتی توقف میزنم و میرم سراغ رضا
- به به به سلطان ! آقا رضا خیلی مخلصیم
+ سلام داداشم چطوری ؟ کجایی پسرنیستی؟!
- حاجی دنبال یه لقمه نون حلال تو که میشناسی ما رو .
+ آره یکی تو دنبال نون حلالی یکی من ! کجایی مرتیکه کم پیدایی
- هستیم داداش در خدمت . اقا ایفون میخوام ‌.....
بعد از خوش و بش های رفاقتی و تحویل گرفتن گوشی سوار ماشین شدم و مقصد دوم رو مشخص کردم و حرکت کردیم

- داداش چند سالته شما ؟
+ بیست و یک سال .
باورم نمیشد هم سن خودم باشه و کار کنه
اصلا مگه جوون هم سن من باید کار کنه ؟ جوون باید جوونی کنه ؛ خرج کنه ؛ زندگی کنه ؛ الان چه وقت مسئولیت پذیریه ؟
- تو این سن کار میکنی اخه ؟
+ من متاهلم کار نکنم کی خرج خونه رو بده ؟
زدم زیرخنده ؛ از کار کردنش مسخره تر ازدواج کردنش ! خودش هم لبخند زد شاید خودشم قبول داره که خنده داره .
نمیفهمم . ازدواج چیه دیگه اصلا ؟ حتما باید یه یکی متعهد شد !
- داداش خریت نکردی ؟ البته ببخشیدا ؛ این همه موقعیت و بخاطر یه نفر از دست بدی ؟
+ اره خریته واقعا ؛ ولی من عاشق خریت هامم .
حرفشو صدای زنگ موبایلش قطع کرد
- سلام دورت بگردم
- قربون شما عیال ؛ شمام خسته نباشی
- اره ؛ اخریشه برسونم میام خونه
- چیزی لازم نداری ؟؟؟
- برو شیطونی نکن زن برو(همراه با خنده )
تلفنش رو قطع میکنه ؛ بدتر میره رو اعصابم
- الان خوشبختی ؟
+ تا خوشبختی رو چی بدونی !
- خونه ؛ ماشین ؛ موفقیت ؛ پیشرفت و...
+ خب اگر خوشبختی اینه که من بدبخت ترین ادم روی زمینم
- چطور ؟
+ چون هیچکدوم از این ها رو ندارم .
- پس چی داری ؟ دلت به چی خوشه ؟
+ همین که کسی رو دارم که این وقت شب زنگ بزنه خسته نباشید بهم بگه ؛ همین که کسی رو دارم که تا این موقع صبر میکنه تا شام باهم بخوریم همینکه ....
حرفشو قطع میکنم
- داداش نویسنده ای چیزی هستی ؟ اینکه نشد زندگی ! من زندگی رو میگم
+ زندگی من عشقه ....
#مهدی_اقتدارپرور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

488

هیچ‌وقت با فلان خرس فلان اندازه محض نشاندن یک لبخند روی لبانش ولنتاین به خانه نیامد! و من به یاد ندارم زن یک بار خم به ابرو آورده باشد یا تعداد قلب های ارسالی تلگرامش کم شده باشد و قهر کرده باشد. عوضش یک شب... یک شب بسیار سرد که زن بارها برایم تعریف کرده است. بیست سال پیش، نیمه‌های شب وسط زمستان بعد از کار افتادن آن بخاری کنار خانه، مرد می‌زند بیرون پیاده می‌رود فلان خیابان فلان محل. خیلی دورتر از خانه‌ی خودمان. می‌رود در خانه‌ی فلان دوستش برای گرفتن یک بخاری از مغازه‌اش. می‌دانید؟ زن این قضیه را خیلی خوب در ذهنش ثبت کرده است. که مردصبر نکرده است تا صبح، که دلش نیامده و همان ساعت راه افتاده است. یا آن شب دیگر یا فلان روز که مرد آن کار را کرد  زیاد هستند اینطور مواردی که زن با تعریف کردنش با گفتن هر کلمه عشق در تمام اجزای صورتش پیدا می‌شود. اصلا عشق مگر غیر از این‌هاست؟ که یکی نتواند اذیت بودن و ناراحتی دیگری را تحمل کند! که نیمه شب برود گرما بخرد؟ مرد اما گاهی با وجود کلید بی‌خاصیت در جیب کتش‌، باز هم با سرانگشتانش ریتم خاص خودش را روی در می‌نوازد تا که خود خود زن هر چه زودتر خودش را برای استقبال به در برساند و نمی‌داند زن خیلی وقت‌ها برای حفظ آبرو، برای اذیت کردنش و شاید هم برای شنیدن همان ملودی جذاب از چشمی در نگاهش می‌کند و در را باز نمی‌کند و گاها که جو مهیا باشد نگاهشان در هم گره می‌خورد و نمی‌دانید چقدر لذت‌بخش است وقتی که چشمان مشکی زن در آبی چشمان مرد غرق می‌شوند و حرف‌ها بین این دو چشم رد و بدل می‌شود. و من نمی‌دانم هنوز زن در آن رگه‌های نقش بسته‌ی چشمان روشن او چه می‌بیند. من هنوز خط آن رگه‌ها را نیاموخته‌ام .می‌دانید از چه می‌گویم؟از این که لازم نیست مثل رابطه‌های امروزی بعد از دادن فلان کادوی چشم درآور نیم ساعت بعدش سر فلان قضیه‌ی بی‌اعتمادی از هم اسکرین‌شات درخواست کنند که لازم نیست اعتماد به زور بخرند از هم. از این که چه‌قدر راحت‌تر‌، چه قدر ساده‌تر و چه قدر قشنگ‌تر همه چیز را می‌شود دید. از این که زندگی یک روز را خوش بودن و روز بعد گیر دادن به ساعت آخرین بازدید نیست. این چیزها را که همه بلدند گیر بدهند .زن اما یک سری چیزها را به ذهنش سنجاق کرده و مرد را عاشق‌ترین مرد می‌داند . حال مهم نیست که مثلا فلان تاریخ فلان ماه فلان فصل یکی با یک خرس به اندازه قد و قواره خودش سورپرایزش کند، نه! همین که مردی را دارد که شب‌ها را برایش صبر کند تا شام را با او بخورد، همین که ظهرها یکی را دارد که برایش صبر می‌کند تا ناهار را با او بخورد؛ یعنی عشق ...من زیاد چیزی از عشق و عاشقی نمی‌دانم! فقط می‌دانم، همین که کسی که دوستش داری دوستت داشته باشد یعنی خوشبختی .یعنی هنوز شوق دارد که ببیندش و باز هم در دریای چشمانش غرق شود... نکند روزی یکی از راه برسد که زنجیره‌ی عشق ما را بر هم بزند‌،زن‌های عاشق، مردی با شانه‌های پهن نمی‌خواهند، مردی می‌خواهند که توی کلافگی ظهرها لبخندهای پهن بزند و شانه‌ای هم اگر هست انگشت‌های مردانه‌اش باشد بر روی موهایشان. و زن هنوز بعد از این سال‌ها‌، به حرمت کرور کرور عشقی که از چشمانش می‌چکد هنوز هم دوستش دارد و هر روزش ولنتاین است و مرد ... همین که زن می‌خندد، دوباره دلش ضعف می‌رود، دوباره واژه‌ها صف می‌کشند، برای سرودنش‌، برای بوسیدنش‌، دوباره بیچاره‌اش می‌شود‌، دوباره عاشقش......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

487

گفتن حقیقت چند بار شنیدن دارد ؟ یکبار میگویند فلان فلان ست همه میفهمند ! چه دلیلی دارد باز تکرار شود ؟
زمین گرد است ! این را هر بچه ابتدائی خوانده ای میداند اما هر روز در هر مکانی یکجا به این موضوع اشاره شده ست و هرکس با دیدنش ممکن است با خودش بگوید فهمیدیم دیگر ! هر روز تکرار میکنند زمین گرد است و همه هم فکر میکنند به اینکه زمین گرد است ؛ اما میدانی زمین گرد ست یعنی چه ؟ میخوام بهتر بگویم ؛ زمین گرد است درست اما منظورم دنیاست ؛ دنیا گرد است !!!
حالا ماجرا عوض شد ؛ زمین گرد ست یعنی از هرکجا شروع کنی باز میرسی به جای اولت وقتی یکدورت تمام شد ؛ اما فکر کرده ای دنیا گرد ست یعنی چه ؟ دنیا گرد است یعنی از هر جا شروع کنی باز یکروز به همانجا خواهی رسید
امروز به آب دهان اویزان پیرمردی در اتوبوس میخندی ؛ پس فردا موقع پیری دورت تمام میشود به همین روز دچار میشوی و عده بر تو میخندند ؛ امروز در عشق سواستفاده میکنی و رد میشوی فردا روزی دورت که تمام شد یکنفرهم از تو سواستفاده میکند ؛ چندین سال پیش بدون ریالی پول از شکم مادرت بیرون امدی و چندین سال بعد بدون ریالی پول زیر خاک دفن خواهی شد ؛ امروز چوب سادگی و عاشقی صافت را میخوری ؛ فردا که دورش تمام شد ..... امروز ساده و برای مسائل بی اهمیت نادیده گرفته میشوی و کنار گذاشته میشوی فردا که دورش تمام شد .... امروز دل میشکنی ؛ فردا که دورت تمام شد .... شاید برای همین باشد که برای نگهداشتنش تلاشی نکردم ؛ زمانی که داشت میرفت خوشحال بود که عملش عکس العملی نداشته و شاید به سادگی یک مرد در دلش خندید اما مسیر زندگی گرد است یکروز خودش هم به همین جایی که من بودم خواهد رسید و مزه عملش را حس خواهد کرد ؛ من چرا خودم را به اب و اتش بزنم و بخواهم انتقام بگیرم که باز بعدا یکنفر از من انتقام بگیرد ؛ همین که یقین دارم او هم روزی به همین نقطه که من هستم میرسد ارامم میکند ؛ کار من فقط این ست دعا کنم زمانی که به نقطه شروع رسید و روی خودش اجرا شد بیاد بیاورد که یکروز در همین نقطه چه کار کرده ؛ این بدترین و سنگین ترین انتقام ست که توان برگشت و بازسازی نداشته باشی ؛ که ببینی همان که در این نقطه زمین گیر شد حالا ایستاده و حالا تو زمین گیر شده ای !
دور ها گاهی طولانی ست ؛ طول میکشد تا باز به نقطه شروعش برسد ؛ غمگین مباش ؛ یقین داشته باشد که دنیا گرد است ؛ خواهی نخواهی به مانند عقربه ساعت خواهد گشت و باز به همان نقطه خواهد رسید ؛ آرام باش جانم ‌...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

486

مردی که رهایش کردی
قسمت ششم

- امروز جواب کنکور اومد
+ میدونم بابا ‌. واسه دختر اقا عباسی ام اومده بود بنده خدا چقدر دپرس بود دخترش دولتی قبول نشده !
استرسم بیشتر میشه ! یعنی منم دپرس میشم تو دولتی قبول نشده باشی
ادامه میدم
- من ....
+ تو ؟؟؟؟
- منم قبول نشدم
+ میدونم
تاحالا انگار داشتن تو وجودم آب جوش میاوردن ا بس داغ بودم گرم بودم استرس داشتم ‌. میدونم رو که گفت انگار یکی یه لگن آب یخ خالی کرد روم . ماتم برد خیره شدم بهش
- از کجا ؟!
تکیه داد به پشتی مبل و پای چپش رو انداخت روی پای راستش ؛ دستاش رو بهم قفل کرد و گذاشت روی زانوش ؛ با اشاره چشم به سمت مامان گفت :
+ یعنی تو توقع داری بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک با این مامان خانومت ؛ امکان داره اتفاق به این مهمی بیوفته و مادرت بمن نگه ؟
خیالم راحت شد که دعوایی در کار نیست چون لبخند روی لبش بود ؛ اما حرص میخوردم ؛ تک فرزند که باشی محرم راز تو خانوادت جز مادر پدرت نیست ؛ من هم محرم رازم مامان بود ؛ بار اولش نبود ؛ یه حرفی رونمیتونه پیش خودش نگه داره ؛ حس امنیت ندارم ؛ اگر حرفی رو بخوام بزنم باید در نظر بگیرم که الان به مامان میگم در اصل دارم به مامان و بابا میگم ! عادته زشت و زننده ای بود ؛ دوست داشتم خودم بگم کلی مقدمه چیده بودم ؛ اما مامان ... اما اینبار راضی بودم به اینکه گفته بود واین بار رو از روی شونم برداشت ؛ شاید اولین گام دوری از مامان همین امشب برداشته شد ؛ با خودم عهد کردم دیگه هیچ حرف مهمی رو بهش نگم
بابا جا خوردنم رو دید ؛ برای عادی سازی فضا ادامه داد :
- زهرا جان بابا ؛ من دیدم که همه تلاشت و کردی دیدم چقدر از تفریحاتت زدی ؛ شاهد بودم ؛ اما نشد این نشدن هم تقصیر تو نیست ؛ ماشاالله انقدر باند بازی و پارتی بازی هست که جا برای تو و امثال تو که واقعا زحمت کشیدین توی دانشگاه دولتی نیست
+ ولی من نمیتونم باز یکسال بشینم پشت کنکور بابا
سرمو انداختم پایین ؛ نه برای فیلم بازی کردن ؛ شرمنده بودم ؛ شرمنده از این که نتونستم قبول بشم و لااقل بار مالی تحصیلم رواز رو دوش بابا بردارم .
از جاش بلند شد و کنارم نشست ؛ مطابق عادت همیشگیش شروع کرد با موهام ور رفتن ؛ هی گره میزد ؛ میدونست حرص میخورم در عین حال دوست دارم ؛ یه دختر همیشه بازیچه شدن موهاش رو دوست داره اما نه دیگه اینجوری که گره بزنه که ! سرمو تکون دادم تا موهام از دستش خارج شه ؛ سماجت کرد ؛ خنده ام گرفت
- نکن دیگه بابا ( همراه با خنده )
خودش هم خندید دستش رو زیر چونه ام گذاشت سرمو اورد بالا
+ یادت باشه هیچ پدری طاقت پایین بودن سر بچه اش رو نداره ؛ توی چشماش خیره شدم از ته دل حس میکنم دوستش دارم ؛ توی روزی که از صبح غرغر های مامان رو داشتم این رفتار بابا ارومم میکرد ؛ ادامه داد :
- اینکه دانشگاه دولتی جای از ما بهترونه چیز جدیدی نیست ؛ من هم میدونستم ؛ بخاطر همین از همون موقع که هنرستانت تموم شد و شروع کردی به درس خوندن پس انداز کردم برای دانشگاه ازادت ؛ بله ؛ اگر تلاش نمیکردی و به امید ازاد نشسته بودی شاید برات قدمی بر نمیداشتم اما حالا که تلاش کردی و نشده دیگه نوبت منه وظیفمه که خرج تحصیلت رو بدم .
توی پوست خودم نمیگنجیدم !!! بدون هیچ بحث و دعوایی منم مثل شیما و مرضیه و ... میرم ازاد از خود بیخود شدم پریدم تو بغلش شروع کردم به بوسیدنش
- خب عوووووو بسه بابا تف مال کردی ما رو پاشو یه چایی دیگه بیار که بد خسته ام .
+ شما جون بخواه بابا جونم
رفتم توی اشپز خونه ؛ مامان هنوز سگرمه هاش تو هم بود ؛ چایی رو ریختم گذاشتم رو میز از پشت بغلش کردم ؛ دم گوشش گفتم
- هنوز از نفوذ من در دل بابا بیخبری مادر جان
سعی کرد ادامو در بیاره با لب و لوچه اویزون حرفمو تکرار کرد
هنوز از نفوذ من در دل بابا بیخبری
خندم گرفت ؛ بوسیدمش ؛ بهتر شد اخماش باز شد ؛ ادامه داد :
- خودت خوب میدونی منو بابات به یه اندازه دوستت داریم ؛ اگر چیزی میگم واسه رعایت حال باباته وگرنه کی از دانشگاه رفتن بچه اش بدش میاد ؟
+ عه مامان غر نزن دیگه خودش گفت از قبل پس انداز کرده
- خداکنه راست بگه
خواستم جوابش و بدم که بابا رو دست به سینه تو چارچوب در اشپز خونه دیدم
- خب خب میبینم که مادر و دختر خوب خلوت کردین عشق و حال میکنین.
فرصت و مناسب دیدم واسه دلجویی کوچیک از مامان ؛ جواب دادم :
+ نه پدر جان مادر میگن زیرلفظی میخوان واسه اجازه دانشگاه رفتن
مامان چپ چپ نگاهم کرد
- عه دختر چرا حرف میزاری تو دهن ادم
بابا نذاشت حرف مامان تموم شه گفت :
- ای به روی چشم بانو صبر کن !
رفت ؛ من و مامان مونده بودیم کجا رفت تا اومدم از در خارج شم برم دنبالش با یه شاخه گل رز برگشت و رو به مامان گفت :
- سالگرد ازدواج مون مبارک حاچ خانوم
مامان گل از گلش شکفت ؛ نگاه محبت امیزی به بابا کرد گفت

+ خدا بگم چیکارت کنه مرد ؛ از صبح فکر کردم فراموش کردی اعصابم بهم ریخته بود چی میشد یه زنگ میزدی تبریک میگفتی
- د ن د دیگه ؛ مزه اش به همینه
گفتم :
- خب خب فک کنم من برم بهتره دیگه بحث داره به جاهای خاک بر سری میکشه من نباشم بهتره ( با خنده )
بابا دستشو بلند کرد موهامو گرفت
- نه دیگه الان واجبه یه گره بزنم به اون گیسوانت !
از دستش فرار کردم تو پذیرایی با صدای بلند گفت
- زهرا اماده شو شام میریم بیرون امشب سالگرد بدبخت شدنمه
مامان حالت عصبی و شوخی گفت :
+ داشتیم حسن اقا ؟؟
- دروغ میگم مگه ؟ ( با قهقهه )
+ خب شام درست کردم من
- خب شامتو بزار فردا ناهار میخوریم
باز مامان اومد مخالفت کنه بابا فرصت نداد و با حالت استکباری
- همین که گفتم امشب همه مهمون من
+ از دست تو ... خیل خب
اماده شدم شام بریم بیرون ؛ چی فکر میکردم راجع به امشب چی شد .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

485


بیشتر از هرچیزی برای زن امنیت اهمیت دارد ؛ آدم ها بنده ی عشق اند و زنها بیشتر اما امنیت خاطر از عشق برای آنها مهم تر است ؛ که شاید امنیت مقدمه ی عشق باشد ؛ هیچ زنی تا زمانی که امنیت و اعتمادش تامین و جلب نباشد به عشق نمیرسد ؛ امنیت نه از جهت فیزیکی که از این جهت با شرکت در کلاس های دفاع شخصی قابل دستیابی ست ؛ جنس زن نیز به امنیت احساسی و عاطفی دارد ؛ اینکه بداند مادام که نه تنها در اول رابطه ؛ در اولویت فرد مورد نظرش میدرخشد ؛ تا زمانی که بذر امنیت و اعتماد در وجود زن ریشه ندواند و جان نگیرد ؛ از تمام وجود عشقی نمیورزد ؛ هنگامی که یک زن احساس امنیت نداشته باشد نه به درستی و کاملی عشق میورزد و نه قادر به خطر در عشق کردن ست ؛ شاید توقع مرد از زن که هیچگاه براورده نمیشود غرق شدن در عشق و خطر و ریسک در آن باشد و دلیلش هم این باشد که مرد از ابتدا سراغ عشق میرود و زن ابتدا سراغ امنیت ! بعد از حس عاشقی که مرد ها از زن ها توقع دارند و براورده نمیشود میکوشند تا از طریق ارتباط جنسی این احساس عاشقی را مابین خود دایر کنند ؛ غافل از اینکه برای در اختیار داشتن جسم یک زن ابتدا باید قلب اورا فتح کرد و برای فتح قلب یک زن بایستی امنیت و اعتمادش را جلب کرد ؛ شاید همین باشد که دلیل میشود یک زن نه در عشق و عاشقی نه در رابطه جنسی اش موفق باشد ؛ همین نادانی و اطلاعات کم مرد های جامعه ؛ اگر یک مرد هستید و این متن را میخوانید بدانید قصد من جبهه گرفتن نسبت به جنس مذکر نیست و تنها در حال واکاوی جنس پیچیده ی مونث جامعه مینویسم ؛ برای داشتن یک زن تنها نر بودن کافی نیست ؛ تنها دوست داشتن کافی نیست ؛ تنها عاشق بودن کافی نیست ؛ برای داشتن و نگهداشتن یک زن میبایست زن را بلد بود ؛ و چه سخت است شناخت یک زن اما ممکن !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

484


مردی که رهایش کردی
قسمت پنجم

ثانیه شمار ساعت به شدت روی اعصابم در حال رژه رفتنه . روزای بد نشونه دارن . روزای بد از اولین مکالمه های اول روز من و مامان مشخصه ؛ روزای بد از حرفایی که مامان موقع کار کردن زیر لب مدام تکرار میکنه مشخصه ؛ از غذای روز ؛ از زنگ نزدن بابا برای مامان ؛ از شام حاضری شب ؛ از تلوزیون خاموش ؛ از .... روزای بد از حال و هوای خونه مشخصه ؛ امروز روز خوبی نبود
ثبت نام دانشگاه مهلت داره اما دل من طاقت نه . نمیتونم نگم و بزارم این فکر که آخرش چی میشه تمام روح و جسمم رو کم کم بخوره ؛ توی وضع بد خونه هم قرارمون بر سکوت بود ! مرگ یک بار شیون یک بار . صدای موتور ماشین بابا وقتی از سر بن بست وارد کوچه میشه مشخصه ؛ یک موتور پیکان فکستنی که روی پژو آردی فکستنی تر در حال قرقر کردنه ! پیراهن زرشکی با شلوار لی مشکی ای که هر بار میپوشم بابا صدبار قربون صدقه ام میره رو میپوشم ؛ بعد از نماز ناخون هام رو با لاک قرمز لاک میزنم ؛ موهام رو دم اسبی میبندم و سرمو تکونی میدم تا گره ها از هم باز شه ؛ از آخرین باری که موهامو کوتاه کردم سالها میگذره ؛ هنوز موخره به جونم نیوفتاده ؛ رژ لب کالباسی هم روی لب هام میزنم تا تموم چاله چوله های لبمو پر کنه ؛ ادکلن مورد علاقه بابا هم برمیدارم و یک دوش کامل باهاش میگیرم همیشه برام همین ادکلن رو میخره ؛ شاید یکی از شانس هام همین باشه که ورساچی که عاشقانه دوستش دارم رو باباهم دوست داره . صندلی میز ارایش رو جا میزنم داخل میز ؛ رو به روی آیینه میایستم ؛ از زیباییم لذت میبرم ؛ شاید این زیبایی تنها دلخوشی فعلیم توی زندگیم باشه ؛ بند سوتین ام رو زیر یقه لباسم پنهون میکنم . میدونم بابا خوشش نمیاد بند سوتین روی شونه هام مشخص باشه ؛ من زهرا ؛ با پیراهن زرشکی و شلوار مشکی و موهای پر کلاغی ای که تا روی باسن ام ازادانه در حال پرواز اند و ارایش های مورد علاقه بابا ؛ صدای قفل در ضربانم رو بیشتر میکنه ماشین رو وارد حیاط میکنه و از پنجره در حال دید زدنش مدام با خودم حرف هام رو تکرار میکنم ؛ شرمنده ام ... من قبول ‌‌‌‌.... از ماشین پیاده میشه و در حیاط رو میبنده باز به ماشین برمیگرده ؛ از پشت پنجره میام کنار و وارد اتاق حال میشم ؛ از نصیحت های مامان خبری نیست . اما چپ چپ نگاهم میکنه ؛ میفهمم که مامان هم داره لذت میبره ؛ باز زیر لب غر میزنه :
- دختره ی لوس ؛ فقط وقتی کار داره با ادم به خودش میرسه ؛ خنده ام میگیره ؛ اما خودم رو کنترل میکنم ؛ دمپایی رو فرشیم رو پا میکنم و از چشمی در ورودی منتظر ورود بابا بیقرارم‌ .
چراغ راه پله طبقه مون روشن میشه سرم رو میکشم عقب بینیم رو فشاری میدم که کوچکتر جلوه کنه و در رو باز میکنم
+ سلام دورت بگردم
- به به سلام خانوم دانشجو !
یکه میخورم ؛ چشمم به جعبه شیرینی توی دستش خشک میشه ؛ بیچاره حتما با خودش فکر کرده من قبول شدم ؛ سلام و احوالپرسی میکنم و شیرینی رو از دستش میگیرم
- سلام بابا جون ام خسته نباشی
تشکری همراه با لبخند میکنه و وارد میشه . از استقبال های عاشقانه مامان خبری نیست ؛ نکنه با همه این شرایط این دوتا دعواشونم شده باشه !!! از راه دور سلامی به مادر هم میکنه و لباس هاش رو دم چوب لباسی عوض میکنه ؛ توی دلم ول وله ست ؛ دست و صورتش رو که میشوره با حوله از دستشویی خارج میشه و با دلبری های پدرانه رو بهم میگه :
- این دختر دانشجوی ما نمیخواد یه چایی تازه دم بما بده خستگیمون در بره ؟
+ ای به روی چشم
به آشپزخونه میرم ؛ مامان هنوز توی خودشه چایی ای میریزم و زیر چشمی نگاهش میکنم اصلا نگاهی بمن نمیکنه ؛ بی تفاوتیش آزارم میده اما فعلا مسائل مهم تری هست تا اینکه بفهمم چرا ناراحته و چرا حالش گرفته ست
چایی رو میزارم رو میز و روی مبل میشینم . حالا موقع حرف زدنه ؛ پاهاش رو روی هم انداخته و در حال دیدن اخباره . لعنت به این اخبار ؛ میام حرف بزنم که دستش رو روی بینیش میزاره و میگه هیس بزار ببینم چی میگه ؛ حرصم میگیره . عصبی میشه
- ای تف تو ذات دروغگوی همتون ؛ تلوزیون و خاموش میکنه و رو بمن تغییر حالت میده ؛ دوتا قند از توی قندون بر میداره توی چاییش میزنه و چاییش رو با همونبی صدایی همیشه که یکعمر در حال اموزش دادنش بما بود که بی صدا بخورین قلوپ قلوپ میخوره
شروع میکنم ؛
- امروز جواب کنکور اومد
+ میدونم بابا ‌. واسه دختر اقا عباسی ام اومده بود بنده خدا چقدر دپرس بود دخترش دولتی قبول نشده !
استرسم بیشتر میشه ! یعنی منم دپرس میشم تو دولتی قبول نشده باشی
ادامه میدم
- من ....
+ تو ؟؟؟؟
- منم قبول نشدم
.......
مهدی_اقتدارپرور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

483

تمام نکردن داستان دارد ؛ مگر به همین راحتی هاست که بگوییم تمام نشد ؟! نه آقا جان ؛ آدمِ تمام کردن میان ما آدم ها نیست ؛ هیچکداممان هنوز تمام نکرده ایم ! تمام نکردن یعنی هنوز هم الفاظ کلام هایش را بیاد داری ؛ اگر کسی جایی شبیه او سخن بگوید یا اصطلاحات او را به کار گیرد ذهنت برمیگردد و پرونده اش را باز میکند باعینک یادش بخیر خاطرات را مرور خواهد کرد تمام نکردن یعنی هنوز بوی عطرش را در بایگانی مشامت حفظ کرده ای ؛ میان یکروز شلوغ میان آدم های شهر کافیست یکنفر همان رایحه را به لباسش زده باشد آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هنوز لباس هایی که میپوشد را بیاد داری ؛ کافیست برای قدم زدن به سطح شهر بروی و لباسش را تن کسی دیگر یا حتی مانکن های داخل ویترین نظاره کنی آنوقت ..‌‌‌.
تمام نکردن یعنی هنوز شیوه های معاشقه کردن هایتان را در درون ذهنت دفن کرده ای ؛ کافیست دو نفر را ببینی که برای مثال روی نیمکت نشسته اند و یکنفر موی دیگری را بو میکشد و لبخند میزند آنوقت ...
تمام نکردن یعنی تمام قول و قرار هایتان را تک تک به خاطرت نگه داشتی ؛ کافیست با کسی به صحبت بنشینی و بخواهد اول رابطه قول و قرار بگذارد و یک قرار از قرار هایتان را تکرار کند و تو لبخند بزنی و زیر لب بگویی حتما ! آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هر روز حداقل یکبار بخودت متذکر شوی که او رفته است و همه چیز تمام شده است !
تمام نکردن یعنی زمان هر تصمیم گیری بی اختیار در ذهنت تداعی شود و از خودت بپرسی اگر او بود مخالف نظرم بود یا موافق ؟
تمام نکردن یعنی هنوز در تو زندگی میکند اما هنوز هم آن را انکار میکنی . حتی اگر از او متنفر هم باشی باز درون تو زنده است
شاید هیچ تمام کردنی در کار نیست . شاید تنها شروع کردن در اختیار ماست ؛ شروع میکنیم و بجایی نمیرسد بی پایان رها میکنیم و باز شروع میکنیم ؛ کاش در کنار الف ب پ یا همان بابا نان آورد ؛ یادمان میدادند حواستان به شروع کردنتان باشد که تمام کردنی در کار نیست !
کافیست یک چیزی باز به یادتان بیاورد اورا ؛ آنوقت ایمان خواهید آورد تمام کردنی در کار نیست . شاید تمام کردن باشد ؛ شاید بتوانیم همه چیز را یکجا در یکآن تمام کنیم ؛ بی شک آن یکجا و آن یکآن همان است که روی دوش همه جای میگیریم و یکنفر صدایش را از انتهای وجودش آزاد میکند و میگوید :
بلند بگو لااله الا الله ...
تمام کردنی هم در کار است ؛ تمام میشود اما با خودت ! اگر تمام کردن با رفتن آدم ها بود که وضع مان این نبود بزرگوار
#مهدی_اقتدار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

482


تمام نکردن داستان دارد ؛ مگر به همین راحتی هاست که بگوییم تمام نشد ؟! نه آقا جان ؛ آدمِ تمام کردن میان ما آدم ها نیست ؛ هیچکداممان هنوز تمام نکرده ایم ! تمام نکردن یعنی هنوز هم الفاظ کلام هایش را بیاد داری ؛ اگر کسی جایی شبیه او سخن بگوید یا اصطلاحات او را به کار گیرد ذهنت برمیگردد و پرونده اش را باز میکند باعینک یادش بخیر خاطرات را مرور خواهد کرد تمام نکردن یعنی هنوز بوی عطرش را در بایگانی مشامت حفظ کرده ای ؛ میان یکروز شلوغ میان آدم های شهر کافیست یکنفر همان رایحه را به لباسش زده باشد آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هنوز لباس هایی که میپوشد را بیاد داری ؛ کافیست برای قدم زدن به سطح شهر بروی و لباسش را تن کسی دیگر یا حتی مانکن های داخل ویترین نظاره کنی آنوقت ..‌‌‌.
تمام نکردن یعنی هنوز شیوه های معاشقه کردن هایتان را در درون ذهنت دفن کرده ای ؛ کافیست دو نفر را ببینی که برای مثال روی نیمکت نشسته اند و یکنفر موی دیگری را بو میکشد و لبخند میزند آنوقت ...
تمام نکردن یعنی تمام قول و قرار هایتان را تک تک به خاطرت نگه داشتی ؛ کافیست با کسی به صحبت بنشینی و بخواهد اول رابطه قول و قرار بگذارد و یک قرار از قرار هایتان را تکرار کند و تو لبخند بزنی و زیر لب بگویی حتما ! آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هر روز حداقل یکبار بخودت متذکر شوی که او رفته است و همه چیز تمام شده است !
تمام نکردن یعنی زمان هر تصمیم گیری بی اختیار در ذهنت تداعی شود و از خودت بپرسی اگر او بود مخالف نظرم بود یا موافق ؟
تمام نکردن یعنی هنوز در تو زندگی میکند اما هنوز هم آن را انکار میکنی . حتی اگر از او متنفر هم باشی باز درون تو زنده است
شاید هیچ تمام کردنی در کار نیست . شاید تنها شروع کردن در اختیار ماست ؛ شروع میکنیم و بجایی نمیرسد بی پایان رها میکنیم و باز شروع میکنیم ؛ کاش در کنار الف ب پ یا همان بابا نان آورد ؛ یادمان میدادند حواستان به شروع کردنتان باشد که تمام کردنی در کار نیست !
کافیست یک چیزی باز به یادتان بیاورد اورا ؛ آنوقت ایمان خواهید آورد تمام کردنی در کار نیست . شاید تمام کردن باشد ؛ شاید بتوانیم همه چیز را یکجا در یکآن تمام کنیم ؛ بی شک آن یکجا و آن یکآن همان است که روی دوش همه جای میگیریم و یکنفر صدایش را از انتهای وجودش آزاد میکند و میگوید :
بلند بگو لااله الا الله ...
تمام کردنی هم در کار است ؛ تمام میشود اما با خودت ! اگر تمام کردن با رفتن آدم ها بود که وضع مان این نبود بزرگوار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

481

| ᴍᴇʜᴅɪ ᴇɢʜᴛᴇᴅᴀʀ |:
مردی که رهایش کردی
قسمت سوم

- مشخصه کاملا
+ ازکجا ؟
- خب پسر خوب انقدر زود کی میاد ثبت نام جز ترم اولی ؟
لبخندی روی لبهام نشوندم در جواب شوخی بی مزه اش و زیر لب گفتم :
+ نمکککککدون
- اخمی کرد و فرم ها رو تحویل داد . تک تک فرم ها رو پر کردم و زیر چشمی نگاهش میکردم با خودم گفتم از همین اول گاف ندیم تا اخر دست میگیرن واسمون . سعی کردم جدی باشم . فرم ها رو گذاشتم روی میزش . نگاهی کلی به کاغذ ها کرد و زل زد توی چشم هام ؛
- خب دیگه ؛ برو پونزده درصد حق نظارت ستاد و انتشارات پرداخت کن بیا .
حق نظارتش هم پرداخت کردم وتحویلش دادم بدون نگاه کردن سرش رو با برگه ها مشغول کرد و گفت :
- خب دیگه فعلا کاری نداری برو اول مهر بیا
+ انتخاب واحدم چی ؟
- ترم اول و خودمون برمیداریم
از اتاق خارج شدم اما نگاهش رو پشتم حس میکردم از چارچوب که رد شدم برگشتم نگاهش کردم ؛ درست حدس زدم داشت نگاهم میکرد
چشم هام که توی چشم هاش قفل شد نگاهشو دزدید و از جاش بلند شد به پرونده های طبقه بندی شده پشت سرش مشغول شد
#مهدی_اقتدارپرور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

480

| ᴍᴇʜᴅɪ ᴇɢʜᴛᴇᴅᴀʀ |:
مردی که رهایش کردی
قسمت دوم

به دانشگاه میرسم و هزینه اسنپ رو حساب میکنم . سردر دانشگاه رو دید میزنم . اینجاست جایی که جای من بوده و هست اما دیر رسیدم بهش . دیر رسیدم چون انتخاب غلط داشتم چون نود درصد انتخاب هام اشتباه بود . از درب ورودی وارد میشم و دیدن فضای دانشگاه و اون همه جوون هم سن و سال خودم به وجد میام ‌. منی که چند سال از عمرم رو میون سیبیل کلفت های بازار که هیچ سنخیتی با من نداشتند گذرونده بودم . کاسبی و بازار و زنده کردن حساب و فحش و بدوبیراه کجا روحیه من کجا ؟! مهم نیست ادم اشتباه انتخاب کنه ؛ مهم اینه که اگر اشتباه کرد هم برگرده و من برگشتم . از جلوی اتاق حراست رد میشم و صدای بلند خانمی توجهم رو نسبت به خودش جلب کرد
- آقا ؟ بفرمایید امرتون ؟
+ سلام برای ثبت نام اومدم
- خوش اومدی چه رشته ای ؟!
+ گرافیک
- برو طبقه دوم ؛ اتاق آموزش ؛ مدارک همراهته ؟
+ یه چیزایی آوردم مرسی
صبر نکردم جوابم رو بده . تا بحال توی محیط اموزشی به این بزرگی نبودم . یجورایی خوشحال یجورایی حس غربت ؛ شاید از همون اوقاتی که خودم هم حس خودمو نمیفهمیدم . این خوب نیست اما من زود با محیط اخت نمیشم . پسر و دخترهای ترم بالاتر و میبینم که گروه گروه گوشه حیاط جمع شدن تاباهم انتخاب واحد کنند . این رو از حرف های پسرک مو فرفری که اندازه یه گوسفند روی سرش مو داره و میگه : عکاسی رو با اسکندری برداریم شنیدم نمره میده میفهمم .
وارد طبقه دوم میشم و سردر اتاق ها رو میخونم . تارنمای یک . تارنمای دو . حسابداری . آموزش
اولین میز خانم قد کوتاه و میان سالی نشسته و چند کاغذی جلو روش داره و در حال وارد کردن اطلاعات داخل رایانه ست ؛ سرفه ای میکنم که متوجه حضورم بشه ؛ سرش و بالا میاره
- سلام
+ سلام بفرمایید
- برای ثبت نام اومدم
+ بشین الان حسینی میاد
روی صندلی های چسبیده به دیوار مینشینم . حس میکنم بزرگ شدم . سرامیک های کف اتاق رو دید میزنم و روی نقش تکراری سرامیک های کف اتاق قفل میشم . همیشه عادت دارم به چیزهایی که دیگران دقت نمیکنند دقت کنم خانمی که در یکدست برگه های سفید رنگی داره و توی دست دیگرش لیوان . بدون توجه به من به پشت میزش میره . خانم اولی که باهاش صحبت کردم سرص رو از توی رایانه بیرون میاره و میگه
-خانم حسینی برای ثبت نام اومدن . بلند شدم و جلوی میزش رفتم چه میز مرتبی ! کاغذ ها رو مرتب کرد و توی قفسه قرار داد ‌لیوان هم روی میز گذاشت و با دست میز رو گرفت و خودش رو جلو کشید و گفت
- ترم چندی ؟
+ ترم یک
خنده ای روی لب های سرخ و قلوه ایش نشست . شنیده بودم ترم یک خنده داره ! اصطلاحات خاص خودش هم داره اما فکر نمیکردم از الان شروع شه ...
#مهدی_اقتدارپرور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

479


هرزمان به شخصی برخوردید که از زاویه دیدش نسبت به مسائل مثل ما بقی انسان ها نبود هیچ وقت او را سرزنش نکنید ؛ بهتر بخواهم بگویم باید بگویم هر زمان دیدگاهی را دیدید که مانند یک مخروبه ی متروکه دور از دیدگاه های زیبا و دلرباست او را سرزنش نکنید ؛ هیچ انسانی با دیدگاه خراب پا به دنیا نمیگذارد ؛ دیدگاه و باور های انسان مانند اعتماد آجر به آجر تک تک روی هم سوار میشود و تشکیل بنا میدهد ؛ هیچ بنایی بی دلیل خراب نمیشود ؛ باید یک نفر تیشه به دست بگیرد و خراب کند ؛ مخروبه معلول ست و خرابکار علت ؛ باور و دیدگاه مخروب دیدید فرد را سرزنش نکنید او فقط یک معلول بوده ؛ او هم یکروز نگاهش و باورش خوب و زیبا بوده اما یک نفر از خدا بیخبر با تیشه ای باور هایش را خراب کرده ؛ بی اعتمادی نطبت به ابراز علاقه های امروزی ؛ بی اعتمادی نسبت به دوستت دارم هایی که بی هیچ تعهدی بر زبان جاری میشود ؛ بی اعتمادی نسبت به رابطه های آدم ها را به او معترض نشوید ؛ او هم در باور هایش دوست داشتن های ابدی را داشته ؛ او هم روابط جدی و محکم را در ذهنش پرورش میداده ؛ او هم برای یک رابطه امن هر کاری انجام میداده اما یکجا توسط یکنفر نه با تیشه که با یک آلت سنگین تمام باور های فرد را خراب کرده و خداحافظ ! حالا او مانده و یک باور مخروب ؛ در مورد باور های انسان در جهت دوست داشتن و راوابط قبل از هر سلامی باید بدانی که دنبال چه آدمی میگردی ؟ یک فرد با باور های زیبا و رویایی که تا بحال باد به بنای باورش اصابت نکرده ؟ یا آدمی که روی مخروبه های باورش نشسته و زندگی میکند ؟ اگر طرفدار باور های رویایی هستید سراغ افراد باور خراب نروید ؛ باور کنید که همان مخروبه ها هم خراب تر میشود وقتی هر دم از او توقع باور درست میکنید ؛ اگر سراغ باور های مخروب میروید باید سازنده باشید ؛ باید به او کمک کنید و تک تک آجر های باورش را با او بسازید .
باور های پیش ساخته که خود فرد آن را تا بحال ساخته بیم فرو ریختن بسیار است اما باور هایی که یکبار خراب شد و مجدد مشترک و ایمن ساخته شد کمتر در معرض خرابی ست ؛ اگر سازنده باشید .
#مهدی_اقتدار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

478

.
گمان مکن که تنها بدن ها صفت هرزه میگیرند ؛ هرزه برای حس ها از بدن ها پست تر و کثیف تر است ! باید بکوشی علاقه ات هرزه نباشد ؛ علاقه هرزه همان ست که کسی را دوست بداری که از آن تو نیست ؛ علاقه هرزه همان ست که کسی را دوست بداری که دلش با دیگری ست ؛ علاقه هرزه همان ست که کسی را دوست داری و به کسی دیگر دوستت دارم هایت را هدیه میکنی ؛ علاقه هرزه همان است که کسی را دوست میداری امل توجه و علاقه ات را ابراز نمیکنی ؛ علاقه هرزه همان است که غرورت را بیشتر از علاقه ات مهم میشماری ؛ علاقه هرزه همان ست که ... علاقه هرزه همان است که تنش را بخواهی جای دلش . علاقه هرزه همان ست که ... علاقه هرزه همان ست که درست نباشد . که بجا نباشد که روی اصولش نباشد ؛ بدان علاقه ات که هرزه باشد افکارت هم هرزه میشود ؛ افکارت که هرزه باشد نگاهت هم هرزه میشود ؛ علاقه و فکر و نگاهت که هرزه باشد تنت هم کم کم به هرزگی کشیده خواهد شد . هرزگی را باید از ریشه ساقط کرد نه از گل ؛ و بدیهی ست که ریشه هرزگی علاقه است و گل اش تنت
بکوش که هرزگی در علاقه ات نباشد ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

477


مردی که رهایش کردی
قسمت اول

- چقدر بهت گفتم درس بخون ؟!
+ مادر من این همه آدم دانشگاه آزاد میرن آدم نیستند ؟!
- من به بقیه کار ندارم ؛ تو باید دولتی قبول میشدی !
+ فعلاکه نشدم ؛ خداروشکر مشکل مالی نداریم که ؛ میرم آزاد
- من چی میگم تو چی میگی!

از پیله کردن هاش خسته شدم ؛ گیر پسر ناخلف نیوفتاده قدر منو بدونه ؛ بعد از جر و بحث هایی که دیگه برام عادت شده راهی دانشگاه شدم ؛ از اسنپ ماشینی برای دانشگاه گرفتم و هدفون تو گوش منتظر موندم تا ماشین برسه ؛ چند ثانیه قطع شدن موزیک و روشن شدن صفحه گوشی خبر از تماس دریافتی میداد ؛ میتونستم حدس بزنم کیه ؛ پدر !!! هر وقت با مادر بحث میکنم به ساعت نمیرسه که پدر دینگ دینگ زنگ میزنه ! بله ! حدسم درست بود پدره ! چیز جدیدی نیست حتما میخواد یکساعتی برام منبر بره و نصیحت کنه نه جواب دادم نه رد کردم ؛ قطع شد ؛ بعد از چند دقیقه ماشین رسید و سوار شدم هنوز لحظاتی نگذشته بود که باز موزیک قطع شد
تماس ورودی - ایران - پدر
- جانم ؟
+ سلام ؛ چطوری ؟
- شکر
+ کجایی ؟
- تو تاکسی دارم میرم دانشگاه ثبت نام . باز ما دو کلام بحث کردیم هیچی نشده گذاشت کف شما ؟
+ میخوای درس بخونی ؟
- مخالفه آزاده
+ تورو گفتم نه کسی دیگه ؛ میخوای بخونی ؟
- بله
+ شماره کارتت و بده
- شما مخالف نیستی ؟
+ مخالفت من مادرت یا هرکسی دیگه مهم هست بعنوان مشاور اما مهم نیست بعنوان تصمیم گیرنده تو به سنی رسیدی که باید خودت انتخاب کنی و پای خوب و بدش هم بایستی
- اما شمام مخالف بودی
+ مخالف بودم و هستم اما این دیدگاه منه ؛ منه شصت ساله دیدگاهم باتو فرق داره تصمیمت قطعیه ؟
- قطعی
+ پس نزار هیچکس رو تصمیمت تاثیر بزاره
اختلاف نظر با خانواده ام زیاد دارم اما مثل همیشه روشن فکری و باز بودن فکر پدر همیشه کارساز بوده . شماره کارت رو میفرستم و چند دقیقه بعد پیامک واریز میاد
بانک ملت - واریز به حساب - صدمیلیون ریال !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور