.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

300

یعنی میخواهم بگویم یکسری مسائل هست که تجربه آنها درد دارد ربط به سن ندارد ؛ شاید این آدم هشتاد ساله نفهمد درک نکند امـا یک جوان پانزده ساله درک کند ؛ میخواهم بگویم حالا زمان مادربزرگ نیست که اعتقادش براین ست که زبان حکم بادبزن دل را دارد ؛ که هر وقت دلت گرفت یا آتش گرفت حرف بزن و بازگو کن تا سبُک شوی مادربزرگ نمیداند زمانه عوض شده ؛ نمیداند درد و دل ها از در وارد نمیشود و از دروازه خارج تا سبک شوی ؛ او نمیداند درد هااز تلگرام و پیامک وارد میشود و از اسکرین شات به افراد دیگر و گروه ها خارج ؛ او نمیداند فی الحال هیچکس دلش برای کسی محبت نمیخواهد ؛ او نمیداند از شروع یک رابطه دوستانه حتی با همجنس تمام گالری گوشی مان پر میشود از اسکرین شات های مکالمه مان   تااگر روزی اختلاف بینمان افتاد بتوانیم انتقام بگیریم ؛ نمیداند حرف با زبان خارج میشود و بعد از تبدیل به سلاح داغ ؛ بایگانی میشود که یکوقت پایت را کج نگذاری ؛ نکند به خواسته طرفت نه بگویی ؛ زمانه بد شده جانا ؛ حالا میخواهم حرف های ساده انگارانه مادربزرگ ها را تغییر دهم میخواهم بگویم غمتان را توی خودتان بریزید. غمتان را هرچه سیاه تر و تاریک تر سربکشید و نگذارید کسی بو ببرد شما غمی با این عظمت روی شانه تان حمل می کنید. غمتان را توی کیف دستی های کوچکی که با یک بند ظریف از شانه تان آویزان می کنید بگذارید. غمتان را میان کام های عمیق قلیان هایتان بگذارید غمتان را میان ریش های بلند مردانه تان بگذارید درد ها را توی چشمهایتان قایم کنید، توی چشمهایی که در آیینه جیبی به آن نگاه می کنید، آیینه قدی را بگذارید برای شادی ها.رنجتان را واگو نکنید. خصوصی، شخصی و محرمانه آن را توی قفسه سینه تان حبس کنید. پیش کسی اشک نریزید، حرفی نزنید، اشاره ای نکنید. بعدها وقتی که دارید بلند می شوید و همه چیز را میگذارید مجبور نیستید در چشمان کسی نگاه کنید که دردتان را فهمیده، که دردتان را میداند درک و فهمش برود به درک، فراموشی همیشه بهترین علاج است، برای خودتان یک راه نرفته باقی بگذارید. بدون چشم های ناظر. به آدم ها اعتماد نکنید، پیش خودتان با خودتان زیاد دردودل کنید. بگذارید وقتی دارید اوج میگیرید نگران این نباشید که کسی دردهایتان را میداند بگذارید ترس از کسی نداشته باشید که اگر اوچ گرفتید مدام نگران فاش شدن درد هایتان را نداشته باشید ؛ دیدم که میگم 

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

299

-یه سوال بپرسم !؟
+بفرمایید
-سیگار و قلیون
+خب؟!
-مشکلی ندارین باهاش ؟
+نه خب سیگار که همه میکشن
-قلیون چی ؟!
+قلیون ام اِاِاِ خب خودمم دوست دارم
-دوسیب ؟!
+دوسیب البالو!
-احسنت ؛ مبارکه انشاالله :)
#مهدی_اقتدار

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

298

نمیتواند مرا ارضا کند ؛ آن چیزی که میخواهم نیست ؛ اما بد هم نیست ؛ ارضـا نشدم ؛ قیدش را زدم ؛ هدفون ها را از گوشـهـایـم درآوردم ؛ موزیکی که نمیتواند ارضاکند به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد ؛ ساعت به وقت دوازده شب ؛ ظلماتِ مطلق ؛سنگین ای هیکل ام را انداختم رویش ؛ فلش دوربین ایفون را روشن کردم تکیه داده بودم به روشویی ؛ تمام حرف های دخترکِ شیطان هنوز یادم هست ؛ زندگی کن ؛ خوب باش ؛ تو نیازی به قرص و دارو نداری ؛ همه اش تلقین ست ؛ بلند شو ؛ شروع کن ؛ از آنطرف هنوز صدای آن مرد در مغز من رژه میروند ؛ بی استرس ؛ به زندگیت برس .....

صورت ام را نزدیک آیینه میکنم ؛ گرمای نفس هایم را حس میکنم ، منصرف میشوم ؛ باز زیر زیرکانه خودم را در آیینه نگاه میکنم ، نه باید یکجا تمام شود ؛ راست میگفتند ؛ دیگر نمیخورم و تمام ! دیگر از امشب نیازی به نوروتیلیپتیلین و لیتیوم و بوپروپیون و فلوکستین  و پروپرانول ندارم ؛ از امشب دیگر نخواهم خورد ؛ چه تصمیم قاطعانه ای بود ؛ برق را خاموش کردم روی تخت خوابیدم ؛ به سقف نگاه میکردم ؛ برنامه هایم را چیدم ؛ اما ... اما ناگهانی صورتت را در فاصله میلیمتری صورتم حس کردم ؛ نباید بهم میریختم ؛ چشم هایم را میبندم ؛ ناگهـانـی یاد هم آغوشی های بی تصویر یکساعتـه افتادم ؛ حالت ام را عوض کردم به سمت راست خوابیدم ؛ ناگهانی تصورت کردم ؛ تصور کردم روی بازوی دست راستم سرت را گذاشته ای و خوابیده ای ؛ من هم موهایت را تار به تار با دست چپ از هم جدا میکنم میآورم روی صورتت در حالی که چشم هایت بسته است لعنت ؛ چه تصور خوبی بود ؛ اما من نباید بهم میریختم ؛ به طرف چپ خوابیدم ؛ خیالم راحت شد که دیگر پوزیشنی نمانده که بخواهد تورا یاداوری کند ؛ اما ... ؛ به پهلوی چپ خوابیدم چشم هایم را بستم ؛ تمام بدنم را منقبض کردم تا تو نباشی تا تورا دفع کن ؛ باز هم آمدی ؛ اینبار دست راست تو زیر سرمن بود ؛ با دست چپت داشتی ته ریشم را لمس میکردی ؛ من نباید ببازم ؛ نه ؛ دمر خوابیدم همان حالت خواب همیشگی ام ؛ بالشت را بغل کردم وخوابیدم ؛ اینبار فرصت ندادی که حتی سعی کنم به تو فکر نکنم ؛ تصورت نکردم ؛ تصور شدی ؛ در همان حالت ؛ داشتم زیر گلویت را مثل یک سگ گرسنه حریصانه بو میکشیدم ؛ باختم ؛ روبه روی آینه ایستادم

به چشم هایم خیره شدم ؛ گفتم نخوری ؟! باید بخوری ؛ مگر خرمغزت را گاز گرفته ؟! نخوری که مدام به در و دیوار خیره شوی و انگشتهای دست و پایش را تصور کنی ؟! نخوری که تا یک صدای ریز و جیغ امد یاد زنجیرِ دورِ مچِ پایِ راستش کنی ؟! نخوری که هر وقت استحمام میکنی تصورش کنی که نشسته و برایش موهایش را شانه میزنی ؟! نخوری که در خیالت بنشینی کف دست هایش را یکساعت بازی بازی با ناخن ات بخارانی بعد ناخن هایت را بو کنی و دلت غنج برود که بویش را میدهی ؟! نخوری که بروی همان لباسی که همیشه به تن داشت را بخری و عطرش را هم بزنی به لباسش و شب موقع خواب در آغوش بگیری اش ؟! نخوری که دلت برای خنک بازی هایش تنگ شود ؟! نخوری که افکارش صبح و شب امانت را ببرد ؟! باید بخوری ؛ باید قوی باشی ؛ قلبت را دلت را ناقص کرده نگاه نکن که هرکس که میخواند مسخره میکند تو دل و قلبت ناقص است انسان کامل نیستی ؛ باید قرص هایت را بخوری که از حالت انسانیت خارج نشوی ؛ راست میگویند ؛ چه کسی به بوی عرق دست معشوقش ؛ به پابندش ؛ به ... اهمیت میدهد ؛ کسی که این چیز ها را نمیفهمد ؛ نباید در محضر کسی از این مسائل حرف بزنی ؛ اینجا معشوق آلت تولید مثل ست و آلت رفع نیاز ؛ اینجا اگر از این حرف ها بزنی متهم خواهی شد به کودکـی ؛ به نفهمیدن ارتباط ؛ راست میگویند حق با آنهاست ؛ برو بخور پسر برو 

#مهدی_اقتدار

پ ن یک )

خوردم ؛ همه شان را خوردم ؛ یک پوکساید ده هم اضافه تر !

اما صبح میرفتم سرکار تصور کردم از پنجره داره نگام میکنه!

پ ن دو )

اون : فیلم چطور بود ؟

من  : نمیدونم، ولی نیم رُخت خیلی قشنگه

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

297

فقط میخواهم بگویم دیدید ؟! بدون اینکه کسی صدای پایش را بشنود ؛ غیراز زمانی که منتظرش باشند ؛ آمد ؛ گرفت ؛ بُرد ؛ تمام ! تمام آرزو هایش خط خورد ، تمام برنامه ریزی هایش خط خورد ؛ در یک جمله خلاصه شد ؛ عارف لرستانی درگذشت ؛ عارف قبل ازخواب فکر نمیکرد که صبح ای را نخواهد دید ؛ عارف قبل از خواب دیشــب فکر نمیکرد فردا صبح نمیتواند همسرش را ببوسد و سرکار برود ؛ عارف برای امروز هزار و یک برنامه داشت ؛ اما امان از مرگ که کار ندارد کارهایت تمام شده ؟ زندگی ات کردی ؟! به اهدافت رسیده ای ؟ کار به این کارها ندارد ؛ یک آن میبینید تیتر میشود عارف لرستانی درگذشت ! هزار و یک شایعه را رها کنید تا ثابت نشده ؛ اگر اگر خطای پزشکی هم نبود ؛ پیمانه عمرش سر رسیده بود ؛ دیگر برای این دنیا نبود ؛ بماند که حال عارف فی الحال از حال ماخیلی بهتر ست و از زندان دنیا آزاد شده ؛ از محکومیت به زندگی کردن رها شده ؛ حرف من چیز دیگری ست ؛ میخواهم بگویم خوب ست هدف داشتن خوب ست مقصد داشتن خوب است اهداف بلند مدت داشتن ؛ اما خوب ماندن و خوب زندگی کردن را به فردا موکول نکنید اظهار عشق را به فردا موکول نکنید ؛ عذرخواهی از دل دراوردن شکست غرور درونی و ... به فردا موکول نکنید ؛ هیچکس نمیداند که امشب را به صبح میرساند یا نه ؟! سن و سال نمیشناسد ؛ سلامت و بیماری نمیشناسد ؛ بیمار دیابت سراغ دارم که هر لحظه امکان کما و مرگ برایش هست ؛ اما مرگ سراغ عارف جوان سالم رفت ! نمیدانیم ؛ فقط بیاید همین امشب همین الان ؛ حداقل از عشق شروع کنید ؛ بروید پست را برایش دایرکت کنید تا بداند یعنی چه و منظورتان چیست بعد در یک جمله کوتاه بگویید ؛ دوستت دارم ، خب ؟! بگویید که نمیدانیم فردایی هست یانه؛ یک آن صبح نت را وصل میکنی اینستا را باز میکنی ؛ همه دوستانش ؛ اسکرین شات پیج اش را گذاشته اند و نوشته اند ؛ زود نبود ؟! آنوقت شما میمانید و همین یک جمله نگفته که دمان از روزگارتان در میاورد ؛ بگویید منت بکشید نگذارید دلخوری از شما بماند ؛ زود دیر میشود

پ ن

عارف لرستانی درگذشت ؛ خدایش رحمت کند . . .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

296

وصیت : هیچوقت جلوی فرزندت به همسرت چپ چپ هم نگاه نکن ؛ بچه رو دک کن ؛ تنها که شدین بزنین تو سر و کله هم ! 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

295

من قبل تر فکر میکردم زن ها نباید بترسنداز هرچی هم بترسند نباید از مردشون بترسند چون تنها شخصِ همیشگیشونه همیشه بدم میومد ازمردهایی که مثل سگ پاچه میگیرن ؛ مثل سگ داد و بیداد میکنند ؛ مثل سگ آسیب میزنن ؛ وحشــی میشن ؛ بعد از تو اما بزرگ شدم ؛ یعنی تو بزرگم کردی ؛ باورم رو عوض کردی ؛ حالا الان از نظرم باید با یک زن از سگ هم بدتر رفتار کرد ؛ زن لیاقت و جنبه محبت نداره ؛ زن لیاقت و جنبه ی ریزبینی و دیده شدن ظرافت هاش رو نداره ؛ زن فقط تشنه دیده شدنه ؛ چند باری که ببینیش ؛ دستش رو میزاره رو چونت هولت میده اونطرف ؛ اگر با یک زن سگ نباشی ؛ اونوقت فکر میکنه تو اسب بارکشی ، هروقت نیازت داشت سوارت میشه سواریش رو میکنه ؛ نیازش که رفع شد نگاهم نمیکنه ؛ اگر مثل سگ مدام پاچه بگیری و گیر بدی اونوقت هر لحظه مراقبه کار خطایی نکنه ، هرلحظه مراقبه کمت نزاره تو عشق ؛ هر لحظه حواسش بهت هست ؛ میدونی ؟! زن جنبه محبت دیدن نداره ! همین و بس

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

294

خب ؟ میخوام بگم اصلا با همه فرق داشت ؛ یه جوری بود ؛ کسی نمیتونست توصیف کنه ؛،یکی بود که واقعا بود ؛ واقعا مرد بود تاحدی که خود خدا هم کِیف میکرد همچین مخلوقی داره ؛ از بدوِ تولد تا زمان ازدواجـش که از بدوِ تولد تا به رحمت خدا رفتن مادرش بی احترامی به مادر و پدرش نکرد همیشه احترامشون رو داشت بعد مادر پدرش به رحمت خدا رفتند در کنار پسر عموش بزرگ شد ؛ کاری ندارم به ایناش ؛ تا بیست و پنج سالگی بزرگ شد ، اونقدر خوب تربیت و بزرگ شده بود که توی دوران جوونیش پاک موند وپاک بزرگ شد ؛ بیست و پنج سالگی ازدواج کرد ؛ برای ازدواج هیچ چیز نداشت فقط و فقط یه وسیله نقلیه داشت ؛ اما در کنار نداشتن چیزی و داشتن فقط یک وسیله نقلیه یه صفت داشت اونم مردونگیش بود که به همه ثابت شده بود ؛ پدر همسرش هم گفت باشه ؛ اشکال نداره با همین وسیله نقلیه ت باید اقتصادت رو بچرخونی ؛ مردونگیش در حدی بود که همون اول زندگی مشترک نشست رو به روی همسرش ؛ گفت ببین خانومِ من ؛ از الان به بعد کارای بیرون خونه رو بزار به عهده من کارای داخل خونه هم به عهده شما ؛ از اون غیرتی های تیر بود ازاونا که ناموسش براش حکم جونش رو داشت ؛ نمیخواست چشم مردی به ناموسش باشه ؛ کارای داخل منزل رو سپرد به همسرش بیرون منزل هم خودش کار میکرد ؛ با این وجود کارداخل خونه زیاد بود ؛ مردی نبود که وقتی از سرکار میاد خونه بشینه با رفقاش شب نشینی و ... از کار که میرسید آماده میشد تو کار خونه به همسرش میکرد ؛ نمیذاشت همسرش خسته تر باشه ؛ اونقدر مرد بود که هیچوقت از همسرش سرد نشد مثل عشق های امروزی ؛ همیشه تا آخر همسرش رو با اسم هایی مثل روح من فدای روحت ! جونم فدات خطاب میکرد و فرقش با امروزی ها این بود که واقعی بود نه صرفا لفظ! همیشه میگفت دائماً به همسرم نگاه میکنم و از دلم غم و اندوهها برطرف می شد ؛ همیشه یه مقدار از درامدش رو میداد به افراد مستمند و نیازمند ؛ بدون اینکه ازش استوری بزاره یا تو اینستا پست کنه ؛ یواشکی ؛ جوری که خود شخص هم به زور بفهمه از طرف کی بوده و شرمنده شه کمک میکرد ؛ همه زن ها و دخترا به همسرش حسودی میکردن ؛اونقدری مرد بود که الان برای هرکس تعریفش کنی میگه برو بابا داستانه ؛ اما هیچکس نفهمید و نخواهد فهمید که .... هیچکس نفهمید و نخواهد فهمید که علی(ع)چقدرمرد بود ؛ البته بعید هم نیست ؛ وقتی سخنرانان فقط از سختی و غم و اندوه اهل بیت حرف میزنند کسی به شخصیت و مردی اهل بیت دانا باشه ! قبل از روز مرد ؛ روز ولادت مردترین مرد عالم مبارک ؛ بعد ازاون هم روز مرد مبارک ؛ یاعلی (ع)

پ ن )

سِر عاشق شدن ام لطف طبیبانه توست 

ورنه عشق تو کجا ؟! این دل بیمارکجا؟

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

293

غمباد !؟ هیچوقت نشونه ی مشخص و علنی ای نداشت ؛ هیچوقت به عنوان یک بیماری شناخته نشد ؛ هیچوقت مقاله ای برای دلایل بوجود اومدن غمباد نوشته نشد ؛ چرا شکستن دل هیچوقت بعنوان جُرم شناخته نشد ؟ چرا برای هیچ دادگاهی شکست دل دلیل محکمه پسندی نیست ؟! چرا نمیشه شکستن دل رو پیگیری کرد ؟! نمیفهمند؟ نمیفهمند که همین دل شکستن ؛ ارضا نشدن روح ؛ دلیلی از دلایل بوجود اومدن غمباده ؟! مخصوصا برای زن ؛ آخ آخ همین زن ؛ هیچ وقت هیچکس نفهمید نود و نه درصد غمباد مرد ها زیر سر همین زن های گرامی ست ؛ همین زن های بی وفا ؛ بگذریم از هرده زن ای که به مرکز مشاوره مراجعه می کنند،نه نفر دچار غمباد و بغض ِ درونی هستند و اگر کمی سربه‌سرشون بذارید چشم‌هاشون پر از اشک می‌شه و کافیه که اعتماد کنه اونوقت سفره دلش رو برات باز میکنه و میبینی به به ! چه سفره رنگارنگ ای ؛ بغض ؛ عدم درک ؛ عدم دریافت محبت و و و و ! از هر ده زن ، هفت نفر عصبانی هستند و آماده‌ی پرخاشگری! غمباد ! غمباد غم‌هایی ست که روی هم انباشته میشه هیچوقت به زبون نمیاد و طرح مساله نمیشه ! انواع قرص و داروی شیمیایی می‌خورند و در نهایت، چرا جوابی نمی‌گیرن ؟ گوش کردن به زن چقدر سخته ؟! جلب اعتماد یک زن چقدر سخته ؟ چرا همیشه منتظر هستن یکی از راه برسد بغض‌ هاشون رو بشکنه و اشکشون رو پاک کنه !؟ تکیه گاه بودن به این زیبایی انقدرسخته ؟ گریه کردن خیلی خوبه امّا از من به شما خانوم محترم مورد نظر نصیحت منتظر کسی نباش ؛ بود اما نیست ؛ فکرش هم نکن که گاهی خود آدم میخاد که غمباد بگیره منتظر نباش چون اگر وفت داشتی کنارت میموندم که کارشما به اینجا نمیرسید!!!بغض داری گریه کن وقتی خالی شدی؛ بخند درست غذا بخور، مطالعه کن، ورزش کن، منتظر قضاوت نباش، عشق بورز و مهربان باش زندگیت شیرین خواهد شد! به إندازه وسعت مالی خود و خانواده ات شادی و مهربانی را برنامه ریزی کن ! مهم نیست النگو در دست داری یا نه، وقتی معاینه چک آپِ سالیانه انجام نمی دهی، مهم نیست خونه چند اتاق خوابه داری وقتی دندانِ خراب داری و أضافه وزن ! مهم نیست جهیزیه و سیسمونی دخترت چگونه است وقتی دو تا سفرِ بی دغدغه با شوهرت و بچه هات نرفتی و یک عالمه خاطره نساختی مهم نیست بچه هات چه مدرکی دارند وقتی هنوز روحیه حسادت و رقابت با بقیه مردم آرامشِت رو از گرفته و شب دیر می خوابی و عصبی هستی ؛ حتی مهم نیست که غرور مردی رو توی دوران جوونیت شکستی ؛ زندگیت رو بکن و فکرش هم نکن که غمباد های رسوب شده ی وسط گلوت کار دنیاست هیچوقت هیچکس نخواهد فهمید غمباد های زندگیت بخاطر چی و از یادآوری چی هست ؛ دلیل بیار خوشبختانه خوب باور میکنند اطرافیانت مثلا بگو شوهرم تولدم رو یادش نبود ؛ یا مثلا بگو شوهرم در بچه داری کمکم نمیکنه ؛ اونا که نمیدونن به گِرد بودن زمین ایمان پیدا کردی ؛ اونها که نمیدونن تو جوونیت با سرعت از کجا رد شدی و حالا باز رسیدی همونجازن باش و زنانگی کن ؛ قول میدم هیچکس نفهمه رفتی دور هات رو زدی باز به من برگشتی!

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

292

بس نیست حضرت بانو ؟! سلام خانوم اوه! نه! سرکارخانوم ، یا مثلا سرکار علیه !بانو جان ؛ من راستش از این فاصله پُر درد ِ بینمان خسته ام،از این نفس های به ریه نرسیده تمام شده از این اتفاق های بد لاکرداری که معلوم نیست کدام از خدا بی خبری دستشان را هی رها میکند  که هی میافتند وسط زندگی ام ! من این شکلی معذبم میتوانم خوبِ جان صدات کنم ؟! اما نه تو خوب جان نیستی! تو خوب ِ جان ِ من باش فقط ، میشود ؟ میشود این خوبِ جان بودنت فقط برای من باشد ؟ اصلاً همان بانو جان خوب است باشی ! میخواهم باشی سرکار علیه ؛ ههه خنده ام میگیره ! سرکار علیه دیگر چه صیفه ای بود ؟؟ من میخواهم عیاااال صدایت کنم ؛ از کار های خانه که خسته شدی از پذیرایی داد بزنم عیاااااال میخوامت بمولا ! عشق بدون حاشیه و تجملات قشنگه ؛ میخوام باهم بریم ! کجا ؟ مثلا بیا با هم به هم چه میدانم اصلاً به فیلم های اکسپلوره اینستاگرام  بخندیم اصلا بیا الکی بخندیم بیا و ارث پدرم باش اصلاً سرما خوردگی زمستانم باش بیا و باش و بخند و بمان و نرو ، میشود ؟ بیا این فعل هارا یک جا صرف کن تا خودم یک  تنه صرفِ تو شوم یا نه،اصلاً تو بگو چه کار کنیم که این کنج بی پیدائی دلمان خفه بمیرد؟کجای دنیا به اخمهایت اسکار می دهند که اینطور گره زده ای توی هم آن ابروهای لامصبت را؟ اصلا چقدر میتوانی نسبت به این همه دوست داشتنم بی تفاوت باشی ؟! خب من ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام دیوانه جان ، اینهمه غرورم را خورد کردم برایت ، اصلا تو چرا نمیخندی؟ من چرا نمیخندم؟ شنیده ام که کلی بد اخلاق و مغرورید بانو ، کمی هم بد اخلاق ! نه ! اشتباه نکنید باور کن منه دیوانه ، دیوانه همین غرورت شدم . باور کن من میشناسمت این بدی هایت را هم میدانم که دوستت دارم ، میشود ؟ چه گفتی ؟ من ؟ من کجا گیر دادم ؟ خب دوستت دارم نمیتوانم راحت بگذرم! اصلا چقدر شد مگر ؟ اول این ماه سه سال تمام شد که میخواهمت که نمیخواهی ام ، جان ؟ من زبان نفهمم ؟ نه بانوجان من زبان نفهم نیستم میفهمم که میگویی  قصد رابطه ندارید ، اما دل است دیگر حرف حالی اش نمیشود که همینگونه مثل قدیم هی برایت ضعف میرود ، برای اخم هایت حتی ! راستی ببخشید،یک سوال؟با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟ مخلص کلام اینکه ببین خانوم محترمه من هیچ دلیلی نمیبینم نیمه شب جای اینکه خواب باشم بخوام به شما فکر کنم که مثل دیوونه ها هر چند دقیقه یک بار لبخند بزنم به سقف و تو دلم بهتون چنتا فحش عاشقانه بدم اصلا چه معنی داره شما خواب باشی و فکرت بشه علت بی خوابی ما چه دلیلی داره ما آرزومون باشه بلاخره یه شبی سرمونو بزاریم رو سینه شما و تو چشاتون زل بزنیم و بگیم شبتون به خیر ولی شما که تو زندگی ما دلیل نمیخوای واسه بودن شما خودت دلیل اول و آخری شما آرزوی شب آرزوها و تحویل سال و ذکر بعد نماز مایی

ما خیلی شما رو دوس داریم سرکار خانوم محترم...خیلی ! میدانی؟

پ ن یک )

‏-میخای بری ؟!

+آره ببین خدا هم به این رابطه راضی نیست 

-خدا ؟ شعر نگو بابا

+خدا رو قبول نداری !؟ 

-تو قبول داری ؟

+آره خب خدا رو همه قبول دارن

-از تو بیشتر قبول دارم 

+چطور ؟

-آیه ٥٨ سوره نسا : إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلىأَهْلِها 

خدا به شما فرمان مىدهد که امانتها را به صاحبانشان بازگردانید

+خب؟!

-قلبمو بهم برگردون 

+. . . 

 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

291

اشتباه میکنند خب ؛ دور از انتظار نیست ؛ هرکس باید قبل از انتخاب نهایی فردی برای زندگی مشترک ؛ انتخاب کرده باشند

انتخاب کرده باشند بدونند همه چیز انقدر اونقدر قشنگ نیست که توی کتاب ها و سایت ها و غیره مینویسند ؛ خیلی پـیـچـیده

تر و سخت تر از اینهاست ؛ باید چند باری انتخاب کـنـنـد تــــا بفهمند آدم ها به زیبایی ظاهرشون نیست ؛ باید تجربه کــنــنـد

تا بدونند بین حس خوب داشتن ، علاقه داشتن ، دوست داشتــنعاشق بودن فرق هست ؛ باید به مرحله ای برسید که بدونـیـــد

فرق عـشـق رو با عـشـق ؛ عشق ای که بعد از پنج سال زندگــیمشترک در قلب و دل احساس میشه و عشق ای که به حدفاصـل

آشـنـا شدن با فرد مورد نظر و بیان جمـله شریف و آشــــنـــای: خـوب شـد زود شـنـاخـتـمـش : بـیـان مـیـشـود 

پ . ن یک )

عـشـق یـعـنـی حد حدفاصـل آشـنـا شدن با فرد مورد نظر و 

شناختـش .

پ . ن دو )

کـی مـیـرسـه روزی کـه صـبـح از خـواب بـلـنـد شـدم جـــــای

ایـن گـوشـی و فولدر آهـنـگـاش ؛ سـرِ تـو و چـِشـمـای خمـار

تـو رو روی سـیـنـم بـبـیـنـم ؟

پ . ن سه )

برای پرورش یک گرگ فقط کافیه ساده باشی

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

290

دیگر با خودم عهد کردم که به احدالـنـاسـی اجازه ورود نمیدهم راست میگفت ؛ خودم هم همین نظر را دارم ، اول باید دل بلرزد ، باید بتواند دلم را بلرزاند ، شناخت اش بماند برای بعد ، برای دیدار اول بایدباید دل بلرزاند وگرنه حق ورود ندارد ، میدانی ؟! نمیخواهم مثل تو شوم نمیخواهم به زور کسی را دوست داشته باشم نمیخواهم سال ها بعد وقتی پا به سن گذاشتم که خط های چروک صورت ام کروکی مسیر مرگ را برایم پدید میآورند وموهایم کمی رو به سفیدی میرود نمیخواهم خانه را باز به مانند همیشه ناگـهانی ترک کنم تا از حال پریشانم کسی باخبر نشود و با همان پیراهن آبی چهارخانه که تو دوستش داشتی در خیابان ولیعصر قدم بزنم و وینیستون آبی ام را اتش بزنم و فکر کنم ، نمیخواهم جسمـم کنار مونث دیگری باشد و به تو فکر کنم ، نمیخواهم فکر کنم که چقدر ادعای دوست داشتنت شد و چقدر آرام در کنار دیگری برهنه میشوی ، نمیخواهم دلم برای نشستن روی جدول جوب های بدون آب ، برای نشستن در دو طرف کوچه های تنگ و زل زدن هایمان بهم ، نمیخواهم دلم برای دختری که تمام اخلاقم را از بر بود و تمام حرف هایم را میدانست ، نمیخواهم دلم برای شکستن های غرورم ، برای اصرار های میان خیابان برای گرفتن دستهایت ، برای عکاسی رفتن های دونفره ، برای یک ریختن دل به یکباره ، نمیخواهم دلم برای تو تنگ شود ، من نمیتوانم مثل تو همه چیز را فراموش کنم و با کسی باشم که دلم را نمیلرزاند ، نمیتوانم مثل تو با کسی باشم و بیایم به تو بگویم که تو بمن بیشتر شبیه بودی اشتباه کردم ، آنقدر صبر میکنم و اجازه نمیدهم تا کسی را پیدا کنم که بلرزاند جوری بلرزاند و کنارم بماند که برای بیاد آوردنت پنج الی ده دقیقه به توضیح و یادآوری نیاز باشد ، چرا ؟! معلوم ست ! نمیخواهم کار به آنجا بکشد ، اگر مثل تو با کسی باشم که دلم را نلرزانده بد میشود من به حال فکر نمیکنم به ده سال دیگرم فکر میکنم نمیخواهم ده سال دیگر در چنین ساعتی از روز به جای بوسیدن همسر ام وقت بیرون رفتن از خانه، غرغرکنم که چرا سوئیچم که دیشب روی میز ناهارخوری بوده الان غیب شده نمیخواهم به آنجا برسد که از توی اتاق داد بزند اینجاست!توی جیب کت سورمه ای ات!در حالی که تند و تند غر می زنی که دیرم شده و به موقع نمی رسم ،بپرسم چی می خواستی واسه مهمونی فردا شب؟ آن هم با بیحوصلگی بگوید:اوناهاش،نوشتم روی آینه،بعد خودش نگاه کند به آینه مثلا با محبت بخواند : ماست،ژله بلوبری،خیارشو و حتما میپرم وسط حرفش : باشه باشه من الان دیرم شده،خب همینا رو اس ام اس کن دیگه.این عادتت هنوز از سرت نیفتاده،جوون بیست ساله که نیستیم روی آینه با ماتیک نامه ی فدایت شوم واسه هم بنویسیم..خدافظ.صدای تق خوردن در به هم میاد.منتظر جواب خداحافظی اش نمانم و اوهم زیرلبی جواب دهد خدافظ ، بعد هم برود بنشیند پای تلفن بگوید : آره دیگه همه مردها همینندحواس پرت عجول ! اما نداند که من فقط دل بی صاحابم برایت تنگ شده و دارم سعی میکنم کاری کنم که نتواند از چشم هایم بخواند ! نمیخواهم ، آن زن هم بلـاخـره باید خوشبخت باشد حق دارد همسری داشته باشد که عاشقش ست ؛ نمیتوانم ابن حق را از آن بگیرم ، آری همه مرد ها مثل همند حواس پرت ،عجول

پ ن

تورا عاشق شود پیدا , ولی مهدی نخواهد شد !

پ ن )

‏-چرا کشتیش؟

‏+آقای قاضی با من خیلی مهربون بود .

‏_خب این که خوبه .

‏+آقای قاضی با بقیه هم همونقد مهربون بود.

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

289

من سرم را آرام میگذارم روی زمین ؛ چون ایمان داشته ام که همه وظایفم را درست انجام دادم ؛ من خیالم راحت شد همانوقت که به این نتیجه رسیدی که از گرمای زیاد نمیتوانی بمانی ؛ و اما خیالم ناراحت شد برای تو ؛ برای تو که گمان میکردی چون جسمت هنوز باکره ست میتوانی بری و با هرکس بهتر از من مجددا شروع کنی ر همه چیز را فراموش کنی اما غافل از اینکه روح و افکار و ذهنت از خاطرات من آبستن شده ؛ روح تو از خاطرات من آبستن ست و این آبستن فرق دارد ؛ هیچوقت نمیتوانی از داشتنش فارغ شوی واین را من میدانم و خیالم راحت ست ؛ خیالم راحت ست خودم هم که نباشم فرزند روح هایمان که به نام کوچک من میشناسی اش هست که نگذارد من را فراموش کنی ؛ خیالم راحت ست که من تمامت کردم که بعدترها هرگاه شوهرت تو را در آغوشش بکشد ، در گودی کمرت ، در دوطرف صورتت ، دور کمرت  ، روی بازو هایت دستهایی را خواهد یافت که من جا گذاشته ام گرمایی را خواهی یافت که جز کف دست در وجود هیچ مردی  پیدا نخواهی کرد ؛ نه که گرمای دستان من بیشتر از مرد های دیگر باشد ؛ نه ؛ جنس محبت و گرمای من را هیچ کجا پیدا نخواهی کرد ؛ حتی اگر مردت بارها وبارها هم با عشق مردانه استحمام کند و عِطربزند و تو را با حداکثر احساس و عاطفه در آغوش بگیرد باز هم عطر من در تاروپودت خانه کرده است ؛ هزاران عطر های گرون قیمت هم که برایت بزند و بزنند باز هم تا بوی آن عطر روغنی که در جیبم داشتم ؛ همان دانهیل قهوه ای اگر یکجا به مشامت برسد توانایی سست کردن کل بدنت را دارد ؛  لبهایت را که ببوسد مزه لبش را خواهی چشید اما باز بوی سناتور شرابی که به مشامت میرسد لب هایم به یادت میاید که از لبهای من جا مانده در فرزند مشترکمان ؛ مرا از تاریخ بشریت هم حذف کنی از خاطر لحظات تو پاک نمی شوم تورا از تاریخ بشریت هم که حذف کنم از خاطر لحظات من پاک نمیشوی بلاک و ریپوت که خاطرات را پاک نمیکند ! میکند ؟ باور کن

پ ن )

شاید یه روز سرد، شاید یه نیمه شب دلت بخواد بشه برگردی به عقب

برگردی به عقب برگردی به عقب برگردی به عقب . . .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

288

برایم نوشتند که چه ؟! یعنی که چه مدام ناله میکنی ؟! اصلا وقتی خاطراتش درد دارد چرا یادآوری میکنی ؟ مگر خاطرات تلخ هم یادآوری دارد ؟! طبیعی ست طعم دوست داشتن را نچشیده اند ! خاطرات مگر تلخ و شیرین دارد ؟! نمیدانند مرور کردن خاطراتهـا لذت دارد ؛ لذتی مثل دیدن آلبوم عکس های قدیمی ؛ تلخ نمیشود اما گاهی در فکر میروی تلخ نمیشود اما گاهی دلت میارزد و این ها یعنی لذت ؛ امروز هم تا چشم باز کردم به تو فکر کردم ؛ توو دنیای سردم به تو فکر کردم / که عطرت بیادو بپیچه توو باغچه / بیای و بخندی تا باز خنده هاتو / مث شمعدونی بذارم رو طاقچه / به تو فکر کردم به تو آره آره / به تو فکر کردم که بارون بباره / به تو فکر کردم دوباره دوباره / به تو فکر کردن عجب حالی داره ! به تو فکر کردم ؛ میدانی ؟ تو همان یکنفر بودی که از بین این جمعیت هفت میلیاردی مرا بلد بودی ، تو آن یک نفری هستی که می دانی از خیار ِ توی سالاد کاهو بدم می آید و مزه ی قارچ خام را دوست دارم.

تو همان کسی هستی که می توانی اشک را قبل از وقتی که حتی به نی نی چشم هایم برسد حس کنی و زود بپرسی: "چرا چشمات اشکی عه ؟! تو آن دختری هستی که همیشه آرزوی داشتنش را توی دلم پرورانده بودم.همان دخترچشم و ابرو مشکی  با آن شانه های مدیوم  با قد ِ متوسط و بوی ادکلن همیشگی.گفتم قد متوسط و تا یادم مانده بگویم که میزان برای من قدی بود که وقت بوسیدنم روی پنجه بلند شوی تو همان دختری هستی که کارهای دخترانه را بلدی.بلدی یک مردی تنها را توی خیابان و شلوغی و ازدحام ِ آدم ها مواظبت کنی و دست هایت را در دستهایش قفل کنی که مبادا دست هایش در جیبش فرو کند و احساس کند تنهاست .تو می دانی که برای یک مرد هیچ چیز امن تر از یک جفت دست ظریف دخترانه  نمی تواند باشد.تو آن یک نفری هستی که مرا بلدی.معنای سکوت هایم را میفهمی و برای به حرف آوردنم تلاش می کنی.ترس هایم را بلدی.میدانی اگر ذره ای سرد شوی چه حالی میشوم و سکوت و بهم ریختگی ام وقتی سرد شده ای ارادی نیست.تو می دانی از صدای موتوری های سنگین که قیییژ از کنارم رد شوند روحم تازه میشود .فهمیده ای که غرورمان برایم مهم است و حاضرم هرکاری بکنم که عزت نفسمان جلوی این و آن حفظ شود حتی اگر مردیِ از دماغ فیل افتاده ی از خود راضی ای به نظر برسم که سرد و یخی است... خوب ترین ِ جهانم، کاش این ترسم را هم میشناختی و نمیگذاشتی بترسم ؛ میترسم ؛ میترسم بعد از تو کسی نتواند مرا به  اندازه تو بلد باشد ؛ اصلا گیریم بلد هم باشد میترسم بعد از تو کسی نتواند دلم را بلرزاند ؛ کاش هیچوقت نمیدیدمت! هیچوقت

پ ن )

و شما از من می پرسید خوب ترین حس جهان چیست و توقع دارید در جوابتان بگویم حس عاشقیت!ولی در جوابتان می گویم:گرم شدن چشم ها قبل از لولیدن فکرهای تلخ توی کله ات!

پ ن )

+حالا چرا گریه می کنی روانی؟

-چشمم درد می کنه.تازشم چشام تا به تا شدن.

+ببینم؟قشنگه که.شدی زی زی گولو:)

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

287

باید بتوانید نــه را به زبانتان جاری کنید ، باید مهارت نــه گفتن را در وجودتان پرورش دهید ، اینکه بتوانید نــه بگویید در ادامه مسیرزندگی مقادیر زیادی شمارا کمک میکند ؛ همیشه هم اینطور نیست که محبت ها و مرام گذاشتن ها و الطافتان با کلماتی چون متشکرم ممنونم دست شما درد نکند خداخیرتان دهد و غیره پاسخ داده شود ؛ یکوقت به یکجا خواهید رسید کـه عشق دادن ها و محبت هایتان میشود وظیفه تان ؛ باید انجام دهید ؛ اگر عشق ندهید لطف نکنید محبت نکنید وظیفه تان را انجام ندادید ! نـه میتواند مانع لطف ای باشد که به دوستتان دارید و حالا اون جای قدردانی متوقع ست ؛ نـه میتواند به ادامه رابطه عاطفی ای باشد که در آن فقط شما درک میکنید فقط شما عشق میدهید فقط شما محبت میکنید ! نـه گفتن در این مواقع میتواند به پایان بیانجامد و آن هم شهامت و جسارت میخواهد ؛خودِ من طوری تربیت شده‌ بودم که در مقابل کمتر کسی می‌توانستم قاطع و محکم و محترمانه «نه» بگویم و عذاب وجدان هم نگیرم.اگر هم میگفتم عذاب وجدان بعدش دیوانه ام میکرد اما یکجا فهمیدم زندگی‌ام دارد حرام این فقدان می‌شود٬ از این فقدان عصبانی می‌شدم و خودخوری می‌کردم. سوال خیلی جدی‌ و نقطه شروع خودخوری‌هایم هم این بود که چرا خودشان رعایت نمی‌کنند؟ اما این جمله فقط جمله ای برای سلب مسئولیت بود. شانه‌خالی کردن از زیر بار روحیِ نه گفتن کم‌کم تصمیم گرفتم به‌جای عصبانی شدن و خودخوری خیلی قاطع و محترمانه بگویم نه٬ نمی‌توانم٬ نمی‌خواهم٬ وقت ندارم٬ علاقه ندارم٬ اعتقاد ندارم٬ وظیفه من نیست٬نمی‌خواهم پاسخ دهم ! اصلا آسان نیست٬ اغلب باعث ناراحتی و دلخوری می‌شود٬ هر قدر هم که محترمانه باشد و بعد هم عذاب وجدان سختی به دنبال دارد. ممکن است هرچقدر هم نه بگویید بازهم ناجوانمردانه توی بن‌بست اخلاقی و عاطفی گیرتان بیندازند اما هرچه باشد بهتر از نگفتنش است. هر کس باید بجایی که من رسیده ام برسد و بفهمد هیچ اجباری نیست نظر و سخن مخالف انتخاب و تصمیم شما مورد قبول شما واقع شود و به سرعت از نظرتان انصراف دهید ؛ زمان ای که به این مختصات اخلاقی برسید خواهید فهمید باید در بعضی مواقع بتوانید نه بگویید حتی اگر نظر مخالف نظر پدر و مادر شما باشد ! هرکس برای خودش یک نقطه ایده آل دارد من به نقطه ایده‌آل ذهنی‌ام در نه گفتن نرسیده‌ام ، میخواهم جسارتم از این که هست بالاتر هم برود ؛ اما دارم تلاش می‌کنم برسم به نقطه‌ای که وقف این و آن نباشم من از انتهای این جاده از مقصدی که زودتر به آن رسیده ام میگویم که تا وقتی هنوز به این نقطه نرسیده اید مسیرتان را عوض کنید مهارت نــه گفتن را کسب کنید خیلی بدرد میخورد لامصب!
پ ن )
یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می‌بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی -نمی‌توانی- آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می‌شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی‌ات را می‌کشند و در خود می‌بلعند و خسته می‌شوی. نمی‌شود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگی‌ات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهایی‌ات می‌خزی یا رجوع می‌کنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید. یا این انزوا می‌کشدت یا آن مراجعه.
پ ن )
نه گفتن را بلد نبودم که حالا باید بخوانم : شاید این غصه مرا بعد تو دیوانه کند / که قرار است کسی موی تو را شانه کند . . .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

286

همه خونه تاریکه ؛ حتی اون دوتا لامب رنگی هام که توی راهرو روشن میذاشتیمم خاموش کردم ؛ چشمام روی گوشی قفل شده
حس میکنم سرگیجه دارم ، صفحه گوشی تو چشمام میچرخه از خستگی بازوهام تنم پاهام داره گِزگِز میشه ، اونقدر خمیازه
کشیدم که لبام نای باز شدن نداره اون هوای زیادی که میخام بدم تو بیارم بیرون و از بینیم میدم ، هر از چند گاهی صـدای
هواپیماهایی که انگار جاده شون از بالاسر خونه ی ما رســـمشده رد میشن ، فردا تا آخر تعطیلات همه جا تعطیله کاری
نیست ، درسی هم ندارم ، هوای اتاق هم که مطبوعه ، بالشت زیر سرمم نه شُله نه سفته ؛ پس چه مرگمه ؟! همه چیز آماده
خوابیدنه ؛ خوابیدن با آرامش ؛ بدون دلشوره و اضطراب اما خواب نمیرم ؛ قطعا باید روشی جز اینکه دراز بکشیم منتظر
باشیم خواب بریم هم برای خوابیدن باشه ، من کلا با این روشمشکل دارم خب ؛ آخ ؛ تو ؛ تورو ندارم دختر ! فهمیدم خـــودت
که تشیف نداری و تشیف نخواهی آورد پس بزار این ... آهان ....صبر کن ... بیا اینجا .... آخیش ! :) ! بهت گفته بودم که
واسه هرچیزی چاره پیدا میکنم ؟! این بالشته همونه که جای تو شب ها بغلش میکنم درسته خب گرمای تنت رو نداره درسته
اسلوبش مثل اسلوب بدن تو نیست ؛ درسته موهای بلند نداره براش با انگشتهام مرتب کنم ؛ درسته لُپ نداره که بکشم ،ولی
... خب آغوشمو پر میکنه ! میتونم چشمام رو ببندم و توعــــــه لعنتی رو تصور کنم و فکر کنم تو بغلمی ! خب کاری نداری؟
من خوابیدم زیباترین دختر کل بشریت ! . .. ... .... ..... ....ای بابا ! نشد که ! چیه خنده داره ؟! شلوارک با عرقگیررکابی
خنده داره ؟! الان که دیگه همه چی جوره آخه چرا پ خوابـــم نمیره ؟! همونطوری خودمو میندازم رو بالشت دستهام رو زیر
سرم قلاب میکنم بدون اینکه پتو بندازم یا بدل تورو بغل کنم به یه نقطه تو تاریکی خیره شدم ؛ حالا که بیکارم بزار افکارم
رو مرتب کنم ؛ این افکار نامرتب باشه همش آدم کلافه ســـت.. ... .... ..... یافتم ! فهمیدم حاجی این فکرت تو این ســـر
منه هی داره وول میزنه ؛ تو که رفتی ؛ میشه برگردی افکار وخاطرات و ....تم با خودت ببری ؟ ببین بقران هرشب نمیــزاره
من بخوابم همش وول میخوره ؛ هی ام خودشو میکوبه به اینشقیقه هام ؛ ببین دستتو بده بزارم روش ... دیدی نبضشـــــم
تند میزنه ؛ بیا قربونت بیا اینارو وردار ببر بزار ما راحت یکــٰمآرامش بگیریم ! میدونم ، دیره ؛ باید ساعت نُـه شب میذاشتم
جلو در ولی گذشته دیگه ؛ بیا وردار ببر سر جدت اینجا بمونهبو میگیره هم منو اذیت میکنه هم اطرافیانمو ! نشستی که !!!
بیا وردار ببر دیگه
پ ن )
‏انتقام رو باید آروم آروم گرفت ، مث سرطان که یواش یواش نابودت میکنه ؛ مثلا یه جوری که طرف آرزوی مرگ کنه کاش میمرد و انتقام
رو نمیدید

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

285


همیشه همین بوده هیچوقت دقیق همان ای نشد که میخاستم ؛ معشوقه ام که رفت یکماه اول کارم دعا برای برگشت اش بود بعد که خبر ازدواجش را شنیدم احساسم را اصلاح کردم ؛ نفرین نکردم من فقط خاستم بداند که هیچکس مثل من نمیشود برایش ؛ فقط میخاستم بفهمد هیچکس مثل من دوستش نداشتم ؛ من برای بدبخت شدنش دعا نکردم هیچ چیز هیچوقت سرجایش نبود دقیق نبود ؛ برگشت ، اما چه برگشتی ؟ من این برگشت را یکسال پیش میخاستم نه حالا که یکسال است با شوهرش زندگی میکند ؛ من نخاستم که او و زندگی اش زهرمار شوند ؛ من فقط خاستم ته دلش یکروز بفهمد اما حالا ؟! حالا که دیگر او یک زن به تمام معناست ؟ در برابر تک تک دلبری هایش خودم را کنترل کردم از خودم طردش کردم ؛ طردش کردم که بچسبد به شوهرش به من دلگرم نباشد ؛ شاید هرکسی از پشیمان شدن رفتن معشوقه ش خوشحال شود شاید هر کسی از به بن بست رسیدن معشوقه ی رفته اش دلش خنک شود که بلاخره دنیا جوابش را داد ؛ اما مراکه میشناسی ؟ مریضم ؛ از زمانی که بازگشت اعصابم بهم ریخت و غمگین شدم با تمام ضرباتی که زد آنقدر عصبی و غمگین شدم که کارم به بیمارستان کشید خب میدانید باز هم الان مثل قبل شدم دست آخر همیشه همین میشوم ؛ همیشه هم همین بوده است ؛ هنگامی که از شلوغی های اطراف خودم خسته میشوم و با خودم فکر میکنم که من چقدر تا توانسته ام دور و برم را پر کرده ام و از دست همه کلافه میشوم ؛ فکر میکنم شبهای نجف چقدر راحت بودم چقدر حالم خوش بود از خودمم می‌بُرم و دلم یه تنهایی محض میخواهد که نه کسی باشه نه چیزی نه حرفی. یه هیچِ مطلق. بعد خواهم افتاد به جان فکر کردن به خود خوری! مثل یک جور خود درگیری مزمن. آنقدر در اتاق خودم را حبس میکنم که دوستانم از اینهمه سکوتم شاکی میشوند خب توضیحش سخت ست که من در حال حاضر دلم فقط خودم را میخواهد تا باهم کنار هم آرام شویم تا آروم شوم زمان میخواهم تا بشوم همان مهدی : همیشه هم بعد از این پروسه میرسم به این که به جهنم که این زندگی همان نیست که میخواهم. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسد. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یک ورم. و اینطوری میشود که تصمیم می‌گیرم برم در فاز بی‌خیالی و باز هی دور و برم رو شلوغ میکنم که باز خواهم افتاد رو دنده‌ی هر چه پیش آید خوش آید، که باز پایه‌ی هر دیوونه بازی شدم، که هی دارم با خودم تکرار میکنم من آدمِ انتظار نیستم، من به رسیدنِ هیچ روز خوبی اعتقاد ندارم. من مومنم به همین روزایی که دارن زود میگذرن، دارن تموم میشن. نمیخوام یک روزی وقتی ته تهش هیچی نشد حسرتِ خوشی نکرده‌ی این روزامو بخورم. و حالا دارم دوباره انقدر دور و برم رو شلوغ میکنم تا باز خسته بشم و ببُرم و پناه بیارم به تنهایی مطلق. که هر بار این سیکل رو از اول شروع میکنم با خودم میگم به جهنم که این زندگی اونی نیست که میخوام. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسه. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یه ورم هرگز نپرس حال و بال و احوال من چطور است، خوبم همینطوری بیخود سر به هوا!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

284

این هم از همان ها بود ؛ من یک ترک کننده ام ؛ آری درست است که من او را ترک کردم اما این جمله ادامه هم دارد ، بعضی از آنـهاتوراترک نمیکنند ، ترک نمیکنند نمیکنند نمیکنند ؛ از ته دل دوستت ندارنـد اما جرآت و شهامت تمام کردن ندارند ؛ برای همین تو را ترک نمیکنند میمانند میمانند میمانند بدون عشق و دوست داشتن میمانند و کــاریمیکنند که تمام شود اما خودشان ترک کننده نباشند ؛ و شمایید که باید در این عشق یک طرفه تان هم که شده با تمام وجود عشق بدهید و آنهاکاری میکنند که تو ترکشان کنی که نام تو بد بشود که خودشان نامشان خوب بماندکه بتوانند باز معشوق دیگران بشوند ؛ اما خب نمیدانند که یک روز به تــه بن بست خواهند رسید و دیگر از این خبرها نیست ، وقتی میخواهنــد بروند باید راحتشان بگذاری ، بگذار بروند ، اصلا بگذار عاشق شوند بگذار عقد کنند تنها کاری که میکنید این باشد که لبخند بزنیدلبخندی بس عمیق ، طولی نخواهد کشید که میفهمد هیچکس مثل شما نیست ؛ هیچکس مثل شما اورا نمیفهمد ، هیچکس مثل شما به او عشق نمیدهد ؛ هیچکس مثل شما به ظرافت های او دقت نمیکند ، هیچکس مثل شما نمیتواند از روی طرز پیـــام نوشتن اش از حرف زدن اش از روی شِکل و شیوه ی نفس کشیدنش بفهمد که حالش خوش نیست ؛ هیچکس مثل شما با الفاظ شما با روش شما نمیتواند حالش را خوب کند ؛ هیچ لواشک یا پاستیل ای که از دست شما نباشد نمیتواند حالش را خوب کند ؛ بگذارید برود ،برود یکسال که با دیگری باشد شما را خواهد شناخت بگذاریدبروددوردور هایش را بزند دست آخر میآید باز برمیگردد پیش خودتان ؛ آخــــرش خواهد فهمید که چـه کسی را از دست داد ؛ شما فقط در رابطه تـان عاشق باشید حتی اگر یکطرفه باشد
پ ن )
یکروز برمیگردد ؛ زمانی که دیگر دیر شده است ؛ زمانی که انقدر در نبودنش شکسته اید و خورد شده اید و باز خودتان را ساخته اید که وقتی بازگردد سلول به سلول بدنتان که یکروز از شوقش ذوق کرده بودند از تک به تکشـــــان تنفر را احساس میکنید
پ ن )
یکروز برمیگردد ؛ زمانی که دیگر دیر شده است ؛ و این شمائید کــــه تصمیم میگیرید ناموس مردی دیگر را جذب کنید یا نه ؛ و این شمائید که تصمیم میگیرید شوهر زنی دیگررا جذب کنید یا نه ؛ و این شمائید که دیگر به کسی که سرد شدن ؛ نماندن ؛ غرور ؛ تکبر ؛ خودبرتربینی و نامردی را از حفظ ست و یکبار از او نیش خورده اید اعتمادنمیکنید و اوست که یکعمر باید با کسی که عاشقش نیست زندگی کند ؛ چــــه راست گفته اند ؛ زمین گِرد ست عزیز جان ! با سرعت گذشتی ؟بازهم بخودم خواهی رسید
پ ن )
آدم هایی که برمیگردند ؛ آدم هایی که معذرت خواهی میکنند را اگر توانستید ببخشید ؛ اما شخسیت سایق اش را به او ندهید ؛ اگرآن شخصیت مناسب آن آدم بود هیچگاه از دست نمیداد و خراب نمیکرد که حالا با خواهش و تمنا و عذرخواهی بخواهد پس بگیرد ؛ کسی که یکبار رفت یکبار بی لیاقت بودنش را ثابت کرد بار دوم هم خواهد توانست

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

283

درسته که من توقع آرامش دیشب رو از امیرالمومنین نداشتم و اتفاق افتاد و آروم خوابیدم بعد از چندین سال ؛ اما خب توقع که هیچ حتی فکر اتفاق امروز هم نمیکردم ؛ میدونی ؟! به هیچ وجه فکرش رو نمیکردم در این حد با مرام که با اعمالت و کردارت خنجر از پشت بزنی تو کمرش اونوقت اینکار رو برات بکنه ؛ ماجرا از این قرار بود که فکر همه چیز رو از قبل کرده بود ؛ توی این سفر خاستم تنهایاشم تو حال خودم باشم کسی مزاحمم نشه گیرنده مجبور نباشم برای حرم رفتن منتظر کسی باشم یا موقع برگشت وایسم باهم بگردیم دوست داشتم خودم باشم ؛ دیروز توس فرودگاه مدیر کاروان دیر اومد و من تنها هندزفری تو گوش داشتم آهنگ گوش میدادم که یه مردی حدود پنجاه سال سن نشست کنارم ؛ از قرار معلوم سوال پرسیده بود و من نشنیده بودم ؛ زد رو پام هندزفری مو دراوردم با لهجه ی غلیظ ترکیش گفت پسرم تنهایی ؟ گفتم آره حاجاقا گفت کاروان سبحان ای ؟ گفتم بله گفت خوبه منم تنهام فکر کنم باهم باشیم دپرس شدم ! بدتر از این نمیشد میخاستم تنها باشما! تا رسبدن به هتل و تقسیم اتاق خداخدا میکردم که یه اتاق یه تخته بمن بدن یه یک تخته هم به این آقا ! و اتفاقا اتاق یک تخته هم بود اما فقط یکی بود و اون هم قسمت پیرزنی که تنها اومده بود شد و اتاق دوتخته بما رسیدخداخدا میکردم گیر نده باهم بریم باهم بیایم اما گیر داد ! قبل ترگفتم توقع نداشتم شب تولد حضرت زهرا تو صحن و سرای شوهرش باشم ؛ صبح که از خواب بلند شدم یادم افتاد امروز تولد حضرت زهراست ؛ پیش خودم خندیدم گفتم آقاجون تولد همسرت مبارک باشه چشمت روشن ؛ عیدی ما فراموش نشه ! ده دقیقه که گذشت گفتم چقدر پررویی مهدی ! همینکه اجازه داد دعوتت کرد با این اعمالت و کردارت خودش ده تا عیدی و کادو و چشم روشن ایهآماده شدیم و باهم با اون آقا رفتیم حرم از تفتیش رد شدیم خاستیم وارد حرم شیم که این آقا گفت مهدی پسرم من میخام یه مقدار پول بدم واسه حرم نذر دارم اومدم از فرصت استفاده کنم بگم من میرم پس قرارمون هتل که مهلت نداد و گفت وایسا اومدم ؛ صبر کردم تو همین حین چشمم به گنبد افتاد ؛ ته دلم شاد شد ؛ یادم حدیثی از امام صادق افتادم که فرمودند شیعیان ما از باقی مونده گِل ماخلق شدند ؛ در هنگام غم ما غمگین اند و در هنگام شادی ما شادند . چشمم به گنبدش افتاد ته دلم شاد شد احساس صمیمیت کردم گفتم باباعلی تولد مادرزهرا مبارک باشه ؛ چشم و دلت روشن ؛ داشتم حرف میزدم که اون آقا برگشت خنده رو لبش بود گفتم چیشده حاجی گفت هیچی بابا رفتم نذرمو دادم داشتم میومدم بیرون یکی ازخدام جلومو گرفت گفت حاجی انت ایرانی ؟! گفت گفتم بله چطور؟! گفت چند نفر آمد ؟ گفت بهش گفتم دو نفر ؛ گفت دست کرد جیبش دوتا کارت دراورد گذاشت کف دستم مشغول خوندنش شدم که شلوغ شد و اون مرد رفت ؛ دقت کردم ؛ دست و پا شکسته عبارت عربیش رو خوندم ؛ مهدی امروز ظهر دعوت شدیم غذاخونه حضرتی ؛ امروز غذا رو مهمون مولائیم ؛ اشک تو چشمام جمع شد ؛ نگاه گنبدش کردم خندیدم ؛ گفتم میخای منو مرام کش کنی مشتی ؟ همینکه گذاشتی بیام شیرینی بود ؛ حالا روز تولد همسرت بین این همه آدم عراقی و ایرانی باید منو دعوت کنی غذای حرمت رو بخورم ؟! چیزی نگفتم رفتم زیارت ؛ بالای سرش وایسادم جلوی در رو به قبله و ضریح جا نبود ؛ همه نشسته بودن نزدیک ظهر بود همه برای نماز جاشون رو سفت چسبیده بودن ؛ گشتم جا نبود ؛ رو کردم به ضریح گفتم بابا جا نیست جا بده بهم ؛ منتظر شدم دو متر اونطرف تر یکی بلند شد اما اگر میرفتم اونجا دیگه ضریح مشخص نبود ؛ باز رو به ضریح کفتم نه ، باباجون میخام جلو ضریحت باشم ؛ پنج دقیقه به اذان هیچکس جاش رو ترک نمیکرد ؛ نا امید شدم اومدم که برم یک عرب گفت : حاجی حاجی برگشتم با دست گفت بیا جای من من دارم میرم ، نه یکم راست نه یکم چپ ، صاف وسط در وسط چارچوب در ورودی و جلوی ضریح !! نشستم به شبکه های ضریحش زل زدم گفتم : همه با به رو آوردن بدی و جار زدن بدی آدم ، آدم رو شرمنده و خجالت زده میکنن ، تو فقط با مرام و معرفتت خجالت زده که هیچ میکشی منو ! میفهمی ؟ میکشی ! من فدای خودت و همسرت بشم اخه؟
پ ن )
پدر که چنین باشد ؛ عجب نیست که پسری چون حسین پرورش دهد

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

282

خب واقعیت ماجرا رو بخوام بگم باید بگم که من اصلا توقع نداشتم که بخواد منم دعوت کنـه ؛ هرکس خودش بهتر از هرکس خودش رو بهتر میشناسه ؛ من میدونستم منِ مهدی لیاقت دیدن صحن وسرای آقام امیرالمومنین رو نداشتم ؛ پنج شنبه پیام مدیر کاروان رسید کــه فردا صبح ، یعنی امروز صبح ساعت هشت صبح باید فرودگاه امام باشم ؛ باور نداشتم ؛ گفتم من ؟! من با این کارنامه اعمال ؟! با این خراب کردن های پی در پی کجا صحن و سرای امیرالمومنین کجا؟؟؟ گفتم مهدی باور کن کنسل میشه حالا پاشو برو باور نکردم نکردم نکردم تا اینکه هواپیما تِی کاف کرد و بلند شد ؛ هواپیما بلند شد و طبق معمول گوش هام گرفت ؛ گوش هام که گرفت بخودم گفتم نه مثل اینکه واقعا دعوتت کرده ؛ فکر کن ؛ دعوت نکرد نکرد نکرد ؛ از تیرسال نود و چهار دیگه دعوت نکرده بود حالا الان دعوت کرده بود ، چه روزی! روز تولد همسرش خانم فاطمه الزهرا ؟! خیلی مرده خیلی بیش از حد ! از زمان پرواز هواپیما تا زمان آماده شدن برای نماز مغرب عشا همین امشب داشتم حرف هامو طبقه بندی میکردم که بگم از همه چی بگم از شب هایی که با چه وضع ای صبح شد از شونه هایی که نبود که روش راحت سرمو بزارم از گوشی که نبود از درکی که نشدم کلی گله و شکایت سرهم کردم نیم ساعت به اذان حرکت کردم قدم قدم تا رسیدم رو به روی ورودی ؛ دیگه باور کردم ؛ آروم آروم آروم آروم بین جمعیت خودم رو جا کردم تا رسیدم به ضریح ؛ ازدحام از پشت انقدر زیاد بود و تحت فشار بودم که نمیتونستم دستم رو بین خودم و ضریح نگهدارم درد میگرفت ، دوتا دستام رو بازه باز کردم ، از پشت هل داد نمیدونم کی بود انقدر هل دادن که سینه ام چسبید به ضریح ؛ حرف آهن پرستی نیست ؛ حرف اینه که داخل اون آهن داخل اون ضریح مرقد امیرالمومنین بود ؛ مرقد کسی که امام صادق فرمودند اگر اونچه از پدرم علی بن ابی طالب میدونم رو بگم میگویید که جعفربن محمــد کافر و مرتد شده ؛ بماند حالا ؛ هرچه که بود بعد از خدا برای من بالاتر و محبوب تر از این آقا نبود و اون ضریح از اون قبر انرژی دریافت میکنه طبق قانون انرژی اجسام و بخاطر همین به هر زحمتی خودم رو رسوندم ؛ دستام که باز شد ضریح رو که کامل تو بغلم گرفتم خاستم شروع کنم شروع کنم حرفام رو شروع کنم گلایه هام رو اما زبونم بند اومد ؛ نفهمیدم چیشد فقط فهمیدم انگار که خود آقا روبغل کردم و سرم رو شونه هاش بود ؛ هرچقدر بغض تا الان قورت دادم امشب اشک شد ؛ آروم شدم آرامش گرفتم اومدم عقب ؛ رو به قبله جوری که ضریح روبه روم باشه قامت نماز مغرب رو بستم ؛ هرچی خاسته و آرزو داشتم فراموش کردم فقط میدونم اون لحظه اگر میمُردم بهترین مرگ تاریخ رو تجربه کردم ؛ یاد روایت حضرت زهرا افتادم که فرمودند هرکس برای حسینم گریه کرد میتونه من رو مادر صدا کنه ؛ نمازم که تموم شد بی هوا گفتم : بابا علی خیلی نوکرتم شونه های بابا علی برای همه آرامش داره هیچوقت ازش ناامیدنشو همون وقت که دیدی به هیچ شونه و گوش کسی اعتماد نداری همینکه دیدی شونه و گوش کسی برات آرامش نداره به بابام علی یه سربزن!
پ ن )
حتما نباید با باباعلی به زبون عربی یا لفظ قلم صحبت کنی ؛ به زبون خودت حرف بزن ؛ میشنوه ؛ جوابت رو میده ؛ قبل از اینکه مشرف بشم خدمتش ؛ من زیر لب موزیک هایی که دوست دارم رو میخونم اصلا شما لب من رو ثابت نتوانی دید ! یکبار که همونطور زیر لب علیزاده رو میخوندم نگاهم به قاب روی دیوار افتاد که اسم امیرالمومنین بود ؛ توی ذهن ام مخاطبم رو آقا فرض کردم و زیر لب خوندم :
صدام کن
صدای تو آرامش بچگیمه
صدام کن
دیگه خستم از عشقای نصف نیمه
صدام کن
به جونت قسم دیگه جون ندارم که بگم ...
حالا الان صدام کرد دعوتم کرد ؛ کجا ؟! دقیقا همون هتل که سال هشتاد و پنج سکونت داشتم از حریمش آرامش گرفتم خاطرات بچگیم هم یادآوری شد شعرم تحقق پیدا کرد ؛ من نماز نخوندم دعا نخوندم ضادِ والضالین نماز رو یک کیلومتر نکشیدم من فقط موزیک خوندم زیر لب مخاطبم فقط توی ذهن ام آقا بود ! اینجاست که میگن واسه اهل بیت یک قدم برداری واست صد کیلومتر پیاده روی میکنن !
پ ن )
به شرط لیاقت دعاگوی دوستان هستم

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

281

تا بحال به مهتابی های سفید خانه تان زُل زده اید ؟ اگر این کار را نکرده اید الان به مدت بیست ثانیه خیره شوید لطفا ! حالا به یک عکس نگاه کنید ؟! چشمان مبارکتان سیاه نمیشود ؟! اگر عکس را ندیده باشید و برای اولین بار به تصویر نگاه کنید میتوانید نقص و کم و کاستی تصویر را ببینید ؟! اصلا میتوانید تصویر را درک کنید ؟!!زمانی که در ارتباط اول عاشق میشوید اول دوست میدارید و بعد میخواهید که او را بشناسید دقیقا همین مساله تداعی میشود ؛ دوست داشتن و عشق مانند مهتابی عمل میکند ؛ زمانی که عاشق کسی میشوید و بعد میخواهید که بشناسیدش نخواهید توانست اورا کامل و درست ببینید و درک کنید تا اگر بهم نمیخوردید فکری کنید . علی هم جوان بود ؛ زمانی که بمن مراجعه کرد و از اختلاف نظر با معشوقش سخن گفت ، در ابتدا به فکر تغییر دادن معشوقه اش بود رفیق باور کن تغییری وجود ندارد ؛ زمان ای که یک ساختمان بنا میشود اگر بخواهد تغییر کند نمای ساختمان تغییر میکند نه اساس و شالوده ؛ زمانی که به اختلاف خوردید ببینید اختلاف تان ریشه ای ست یا سطحی ؟ غالبا اختلافات سطحی بیان نمیشوند روی حساب دوست داشتن گذشت میکنند اما در مورد اختلاف ریشه ای تغییری وجود نخواهد داشت ؛ اگر دیدید که از ریشه اش تغییر کرده بدانید و آگاه باشید آن تغیبر نقابی بیش نیست و دست آخر روزی برداشته خواهد شد فی الحال هم اگر زده شده روی حساب دوست داشتن ست ؛ البته اساس ساختمان هم میشود تغییر کند بشرطی که کل ساختمان کوبیده شود و از نو ساخته شود یعنی یکبار بمیرد و از نو بدنیا آید و جوری که تو میخواهی بنا شود که محال ست ؛ علی رابه این باور رساندم و قانعش کردم ؛ اما افسوس که مهتابی عشق و دوست داشتن چشم هایش را بسته بود و نمیتوانست ببیند اختلاف را زمانی که قانع شد که تغییری وجود نخواهد داشت تصمیم گرفت با چشمان ای که نمیتواند درست ببیند اختلاف را نادیده بگیرد و رابطه را ادامه دهد ؛ هرچه هم که گفتم قبول نکرد ؛ دست خودش نیست چشم هایش نمیبیند ؛ من از الان میدانم روزی یک اتفاق خواهد افتاد روزی اتفاق میافتد که از شدت دوست داشتن کاسته شده چشم هایش به نور عادت میکند و کم کم اختلاف را میبیند و زمانی میرسد که همان اختلاف جوری در صورتش خواهد خورد که تمام مزه رابطه تا الان را فراموش کند و بعد هم یک علی افسرده و غمگین میماند و خودش تنها ! رفیق ؛ قبل از وابستگی قبل از دلبستگی قبل از ارتباط داشتن طرفت را بشناس ؛ اساس و پایه ات را با او مطابقت بده بعد هم اورا وابسته کن هم خودت ؛ وابستگی شیرین ترین اتفاق زندگی ست امااگر در زمان و مکان خودش نباشد میتواند تلخ ترین اتفاق زندگی باشد

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور