.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۲۱ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

124

میدانی ؟ نه اقاجان ، شماهم نمیدانی هیچکس جز خودمان نمیداندضررکارترین قشر جامعه همین ما هستیم همین ما آدم های احساس آدم های عواطف ! شما چه میدانید از دنیای آدم های احســـــــاسی؟! آدم های قوی که هیچ چیز نمیتواند آنها را بکُشد جز خـــاطـــــرات خاطرات ای که از آدم های رفته زندگیشان مانده ، یــادگـــــــــــاری هایی که هنوز مانده ، هر روز مارا میکشد ؟! اصلا میـــــتوانــــــــــید درک کنید هر روز به قتل رسیدن یعنی چه ؟! بیایید باور کنید هــنــــوزدنیاآدم های حساسش را دارد ، آدم هایی که از خارش زخم هــــایگذشته شان لذت میبرند ، پاچیدن خون از زخم هایشان برایشــــــان لذتبخش است چون خونشان بوی آدمهایی که قبلا دوستشان داشتندرا میدهد ، یادگاری هارا عاشقند چون بوی گذشته شان را میـــــدهـدبوی بعضی هارا ! بیایید باور کنید ادم های حساس با لبه خــاطرات روحشان را خراش میدهند ، خراش هایی از جنس همان خراش های غیرمنتظره ، پر از سوزش ، از جنس خراش های لبه کاغذ روی دسـت اصلا برایمان اهمیت ندارد که یادگاری از شخص خوب یا بد بــاشــد همینکه نامش یادگاری ست یعنی آلت قتاله ست ، آدم هایی مثل مـــا که کینه ای نیستند که به مرور زمان بدی های افراد از ذهنشان پــاکــ میشود به حماقت باز آدم هارا دوست میدارند ، که این کینه ای نبـودنهمیشه و همه وقت صفت خوب و پسندیده ای نیست ، کاش ما را باورداشتند ، کاش باور داشتند که ما هر روز میمیریم و وقتی از زندگـی
مان قصد رفتن میکنند همه چیزشان راببرند همه چیز ، یادگاری هــــاخاطرات و ... تا وقتی مثل من دلمان تنگ شد کتابی که هدیه گرفتیــــم را در آغوش نگیریم ، تا صفحه به صفحه لای کتاب را بو نکنیم شایــد بوی انگشتـهاش روی کاغذ مونده باشه ، کاش مارا باور داشتند تـــاموقع رفتن همه چیزشان را از ذهنمان پاک میکردند تا روی عکـــــــس پروفایل بعضی ها صبح تاشب قفل نشویم ، تا روی شماره بعضیهـاخیره نمانیم ، کاش میدانستند کاش باورمان داشتند تا کســـی واردزندگیمان نمیشد یا اگر شد موقع رفتن همه چیزش را میبرد ، تا انقدرخاطره بازی عذابمان ندهد تا هر روز نمیریم تا هر چند وقت یکبـــــارمجبور نشویم مسافرت خارج از شهر برویم داد بزنیم خالی شویــــــمتاشایدخاطرات دست از سرمان بردارد ، بیایید مارا به اینجا نرسانی بیایید انقدر خوب باشیذ که هر وقت دلمان شد بتوانیم با یک زنگ. یک مسیج. یک ایمیل. یک نامه . یک دیدار دلتنگی مان را رفع کنیم بیایید انقدر دور از دسترس نشوید انقدر عوض نشوید و بیایید محکم تر باورمان کنید بعضی ادم ها یک جور ِ ناجوری در خلوت هایشان ازدلتنگی میمیرند باور کنید ، خب ؟!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

123

برخلاف تمام دختران دیگر حمام کردنش بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشد ، روی تخت دراز میشوم ده دقیقه نمیشود دو سر حوله سفید رنگش را بالای سینه هایش بهم گره میزند سرشانه های سفید رنگـش
بیرون میماند ، هیچوقت از خشک کردن موهایش لذت نمیرد میآید مینشیند لب تخت ، آب موهایش روی شانه هایش چکه میکند یک قطره آب از وسط کمرش قِل میخورد میرود پایین قلقلکش میآید بخودش میلرزد میگویم بلند شو بشین پایین برمیخورد به تیریپش مینشیند پایین تخت با ناراحتی موهای خیسش را شانه میکند که خوش حالت شود مینشینم مچ دستش را میگیرم با دست دیگم شانه را از دستش میگیرم سرشانه هایش را ماساژ میدهم بدنش را شل میکند شروع میکنم با شانه موهایش را شانه کردن پشت حوله اش کامل خیس میشود سرش را روبه بالا میکند چشم هایش را میبندد شانه را از پیشانی اش وارد موهایش میکنم پیشانی اش قرمز میشود ، پیشانی اش را میبوسم ، حالا غروب پنج شنبه شده بود و همه جا تاریک با دستم
سعی میکنم موهایش را از صورتش جمع کنم که قطره آب گرمی دستم را خیس میکند ، غروب دلگیری را به توان صد میرساند میفهمم میخواهد گریه کند ، سشوار را روشن میکنم که صدایش گم شود میان هو هوی باد سشوار ، پنج دقیقه ای میگذرد دراز میکشم دستش را میگیرم درازش میکنم ، پشتش را بخودم میکنم در آغوش میگیرمش با دستم اشک هایش را پاک میکنم ، هیچوقت به زنی که گریه میکند نباید بگویید گریه نکن ، کم کم اشک هایش بند آمد نیم خیز شد که بلند شود دست چپم را دراز کردم با دست راستم شانه اش را گرفتم
دوباره به حالت قبل برش گردوندم ، قبل از اینکه حرفی بزند پرسیـدم
چرانمیای بیرون ازش ؟! گفت : میخوام ، میخوام فراموشش کنم میخوام که رهاش کنم اما اون رهام نمیکنه ، دستم رو گذاشتم رو چشماش گفتم میدونی مشکل ما چیه ؟ هیچکس هیچوقت بمایادنداد
رهاشدن از گذشته رو رهاکردن گذشته رو ، کشتی گذشتت غرق شد
حالا تا قیامت باید زیر آب جستجو کنی که کشتی گذشتت رونجـات
بدی ؟! گفت خب چیکار کنم ؟! گذشتمه ! گفتم خودت داری میگـــی
گذشته ، پس گذشته ! حالا اگر مدام تو گذشتت غرق باشی کشتی
الان و آیندت رو فراموش کنی که هدایت کنی حال و آیندت هم غرق
میشه ، کف دستم خیس شد ، اشک هاش شروع شد ، گفت راســت
میگی اما تنها نمیتونم ، برگشت حالا در آغوش آرام گرفت ، اشک هایش بند آمد دیگر نمیلرزیدسکوت کردم ، کم کم بخواب رفت ، یاد تمام کتاب های شناخت زن که درطول زمان خواندم کردم که چقدر سعی کردم زنها را بشناسم ، که رابطه ام خوب باشد به گند کشیدهنشود این همه کتاب را میتوان در یک جمله خلاصه کرد که زنها را نباید شناخت ، زنها را باید در خلوت دو نفره به آغوش کشید ، میخواهم یک میزان بدهم بهتان ، پشت هر زن موفق و آرام و شادی یک آغوش مردانه و گرم با بوی امنیت و اعتماد ست ، زنها هیچ چیزنمیخواهند جز امنیت جز اینکه خیالشان تخت باشد که هیچوقت تنها نمیمانند ! میدانم میدانی !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

122

#Ripost

توام مث منی ؟! حال خوبت زود میگذره ؟ حال بدت یکماه کش میاد ؟ توام مث من خواب خوب که میبینـی یکی که معلوم نیست کیه تکونــت
میده بیدارشی ؟! وقتی بیدار میشی هم هی سعی میکنی سریع باز
دوباره بخوابی که بتونی بقیه خوابت رو ببینی ؟ مث شیرینی بعد یـه
بادوم تلخ خواب خوبه وسط روزای بدت بهت میچسبه هی میخوای
بخوابی ولی فکرت درگیر فکر خوبه ست خوابت نمیبره ؟! توام مث من
وقتی بزور میخوابی که بقیه خوابت رو ببینی تا صبح هیچ خبری نیست ؟! انگار یه سی دی خام گذاشتن نشستی نگاه میکنی به امید
سکانس های قشنگ ؟! توام مث من خواب خوب میبینی صبحش یادت نمیاد ولی کابوس هات رو انقدر دیدی که حفظ شدی ؟ که انقدر دیدی که میترسی بخوابی ؟! میترسی وقتی که همه تو ارامش خوابند
توام بخوابی باز کابوس ببینی از خواب بپری ؟! توام آرامشت پودر شده تو کپسول های فلوکستین و قرص شده توی جعبه های قرص ارام بخش ؟ پ گوش کن ، فک نمیکنی بسه ؟! فک نمیکنی الکی الکی از دیگران توقع داری که درکت کنن ؟ که محبتت رو بفهمن ؟! منم مث خودتم ، منم هرزگی نکردم ، حتی کسی نبود ازش اعتماد به نفس بگیرم ولی وایسادم ، برجکم رفت ، خیلی واسم سخت بود که با ضعف هام رو به رو شم ولی جنگیدم با همش ، تو زندگیت باید همیشه بجنگی نه فقط وقتی که مطمئن باشی برنده میشی ، برنده نشدم اما جنگیدنم رویام شد موفقیت رویام شد با رویام روزامو ساختم ، روزامو نمیفروشم تا به نرخ ازم بخرن ، ادمای اطرافت هرکاری میکنن که تو دیده نشی هرکاری میکنن که کم بیاری بشکنی ، اما همینه که به پیروزی قشنگی میده ، پس بفهم باید روپات بمونی حتی اگه میتونستی غیب شی حتی اگه میتونستی بپیچی و هیچکسم
نفهمه ، مشکلت چیه ؟! کم بود که راضی نیستی ؟! خودت داری میگی بود ، تموم شده کمه امروزتم تموم میشه ، پس همین الان شروع کن همین الان بزن سفید کن همه جا رو ، مثل غلتک نرو جلو که هر مانعی جلو رات بود فرو بره تو تنت زخمیت کنه ، مث بٌلدوزر برو ، نزار خرابت کنه راه ، تو راهو خراب کن ، صاف کن واسه خودت بمون پای علایقت ، هیچوقت فکر نکن همه مثل همن باید زخمی شیم همه ،
هیچوقت یادت نره بالاسریت هست ، هرکی حرفی زد خجالتت و بزار کنار جواب بده واسه خودت ارزش قائل باش حتی سر سفره ام بادهن پرجواب بده ، با دهن پر حرف زدن اشکال نداره با ذهن خالی حرف زدن نشونه پلشت بودنه ، ناز نکن ، نزار زندگی مفتی مفتی بره جلو افسارشو بگیر دستت ، واسه هرکسی نشین سفره دلتو باز کن !
ادما درد و دلات و میشنون صیقلش میدن تیزش میکنن موقعی که بهشون احتیاج داری درد و دلاتو فرو میکنن تو قلبت ،
ادما رو از خودت دور نگه دار ، رفیقاتو تا یه جایی بزار بهت نزدیک شن نزار پاشونو از خط قرمز اینور تر بزارن ، ملاحظه چیو میکنی ؟! رفیقاتو ؟
خوبه یکی باشه همش باهاش مقایسه بشی ؟ حرف نزنی سکوت کنی همش مقایسه میشی بخودت ایمان داشته باش ، تاحالا دیدی یه قهرمان رانندگی بی دلیل تند برونه ؟ اروم باش وقتی رقیب برات پیدا شد بتازون نشون بده قهرمانی ، از کسی کمک نخواه ادما دستتو میگیرن ولی نمیکشن بالا ، تا دستتو بدی بهش پاتو که بزاری بری بالا دستتو ول میکنن ، قهرمان زندگی تو خودتی ، خودت خودتو بکش بالا خودت مشکلاتتو حل کن ، قرار نیست وارد رابطه بشی طرفت سوپر من باشه مشکلاتتو حل کنه ، وارد رابطه میشی که تنها نباشی تو مشکلاتت ! پاشو یالا !
#مهدی_اقتدار#mimech
پ . ن )
طرف نمیاد مشکلاتتو حل کنه که ، میاد سرتو بزاره رو پاش موهاتو مرتب کنه دنیات مرتب شه!
پ . ن )
نیک: «آره من عاشقت بودم؛ و بعدش تمام کاری که کردیم این بود که از هم متنفر بشیم، همدیگه رو کنترل کنیم، برای همدیگه درد ایجاد کنیم.» امی: «ازدواج همینه دیگه.»
Film Title: [Gone Girl - 2014] Director: [David Fincher] Writer: [Gillian Flynn]

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

121

برای داشتن قلب یک زن باید قبلش را فتح کرد باید امنیت را مهمان قلبش کرد این روزها از بس به دروغ آمده اند و نماندند و
این موجودات را درهم شکستن زنی که سرش به تنش بیارزد و با هرکس تیک نزند زود اعتماد نمیکند باید برایش دیوار اطمینان را آجر به آجربسازی و اطمینان دهی که نخواهی رفت ! شاید زمان ببرد اما بعضی ها تا آخرعمرهم به پایشان نشستن ارزش دارد میارزد

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

120

بعضی ها یکهو همه چیز یادشان میرود ، در یک لحظه همه چیز را فراموش میکنند نمک نشناسند ، حواسشان نیست ، وقتی از رفتارش عصبی میشوند ، وقتی میخواهند بحث کنند توهین کنند دعوا کنند طرفشان را با نیش زبان برنجانند اصلا حواسشان نیست یه قبل از داشتن طرفشان که چقدر حسرتش را داشتند که چقدر حسرت شنیدن یک لحظه صدایش را داشتند . حسرت یک لحظه دیدنش ، حسرت اینکه وقتی حالشان خوب نیست بروند پیش طرفشان ، آن طرف هم فقط با بودنش حالشان را خوب میکرد ، حالا این همان ست ! توهم همانی ؟ همان که حسرت یک لحظه در آغوش کشیدنش را داشتی ؟تمام حسرت هایت یادت رفت ؟ حالا با نیش زبان کتکش میزنی ؟!!!!بازویش را میان دست هایت میگیری و فشار میدهی ؟ بی محلی میکنی ؟ مگر تو همان نبودی که میگفتی رابطه با سازش معنی دارد تمام حسرت هایت را دوباره بیاد بیاور آن وقت دیگر اینطور آغوشی را که زمانی برای داشتنش بی تاب بودی، پس نمیزنی. دیگر وقتی از سر نگرانی می آید و با صدایی که بی قرار شنیدنش بودی، حالت را می پرسد، نمی گویی تنهایم بگذاردحوصله ندارم دیگر لبخندهایش را با تلخی هایت نابود نمی کنی.حواست باشد هیچوقت بودنش را با تلخی هایت نابود نکن او را همیشه مثل روز اول دوست بدار، وگرنه مانند پرنده ای که اگر تلخی ببیند به ناگاه پر می کشد و می رود، ناپدید می شود. حتی اگر همچنان در کنارت باشد آنوقت هرچقدر هم حسرت بخوری دیگر فایده ای ندارد! میدانی ؟

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

119

اون لحظه که نفس میره پایین ، دیگه بالا نمیاد برای هرکس یک مزه ای داره بعضی ها میترسند بعضی ها فراری ان و بعضی ها مثل من براشون بهترین لحظه ست ، لحظه بیرون رفتن روح از بدنم رو دوست دارم چون مقدمه جدایی از دنیاست ، مقدمه دوری از آدم های دو روی دنیاست چون مقدمه آرامش محضه ، جون دادنم رو دوست دارم چون از اون به بعد نیستم که رو حساب معرفت خودم برم دیدن این و اون از اون لحظه دیدنم واسه خیلیا میشه آرزو ، سرد شدن بدنم رو دوست دارم سرد شدنم رو دوست دارم چون دیگه دست خودم نیست برای اولین باره سرد میشم و گرمام و محبت هام دل کسی رو نمیزنه کسی رو کلافه نمیکنه ، سرتاپا مشکی پوشیدن اطرافیام رو دوست دارم چون اولین باره که میبینم واسه من تیپ زدن ، اشک ریختن هاشون بغض هاشون رو دوست دارم چکه چکه کردن اشک هاشون رو دوست دارم ببینم چون اولین و آخرین باریه که برام اشک میریزن ، چون تو زندگیم واسه تک تک اطرافیام بغض کردم گریه کردم اشک ریختم حالا نوبت اون هاست ، داد زدنشون اگر داد بزنند التماس کردنشون رو اگر التماس کنند بی تابیشون رو اگر بی تابی کنند همه رو دوست دارم چون اون لحظه اختیارم دست خودم نیست که بغض تو گلوشون ببینم قربون صدقشون برم از دلشون در بیارم نزارم بی تابی کنند چون اولین باره هر عملی و داد وبیدادی کنند در جواب فقط یک جمله میشنوند :: به عزت و شرف لااله الا الله :: آخ آخ کاش اونجا دردشون بیاد که جواب اینهمه بی تابیشون فقط یک لااله الا الله میشه دردشون که بیاد یادشون میاد روزایی که داد و هوار کردم التماس کردم حرف زدم همه شون گفتند درست میشه ! رفتن ام رو زیر خاک دوست دارم چون دیگه قرار نیست حرفاشون رو بشنوم قول و قراراشون دو رویی هاشون رو ببینم سنگ قبرمو دوست دارم چون اولین ای هست که پشت بمن میکنه و رو به اونها ، مسدود میکنه ارتباط من و اونها رو ، اولین ای هست که منو تو دلش جا داد جلوی همه شون بدون یک ذره احساسات وایمیسته هی محکم میزننش اشکاشون میریزه روش اما کمر خم نمیکنه خم به چهره نمیاره همونطور سنگ میمونه ! اون موقع حتما خواهند فهمید که وقتی گفتند چه مرگته گفتم تنها مشکلم اینه که دلم سنگ نیست یعنی چی ! چون اون روز اولین روزیه که واسه من کاری میکنن و من از همیشه سرد سردترم !از همه شون بیزارم ! همه !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

118

موقع خداحافظی میگویی که برو دیگر کاری به کارت ندارم ، عصرت که شب میشود پروفایل تلگرامش را چک میکنی ببینی نکند آنلاین باشد نکند زمان طولانی انلاین باشد ، پیام هایتان را دوباره میخوانی با خودت میگویی حتما دلش گرفته دارد با دوستش درد دل میکند ، بعد بخودت میخندی که ای بابا مگر مرا دوست داشت که دلش بگیرد از رفتنم ؟ تلگرام بد است مجهول است فقط میتوانی انلاین و افلاین بودنش را ببینی امااینستاگرام برعکس ست مدام میرویداخل پیجش ساعتی یکصد و شصت و پنج بار پیجش را رفرش میکنی تا نکند پستی گذاشته باشد و تو ندیده باشی
اگر تا شب پست جدیدی نگذاشته باشد وا میروی ، اما وای بحال وقتی که عدد نشان دهنده تعداد پست ها یک رقم افزایش پیداکند
آنوقت گرمت میشود قبلت تند میزند تند تند تند تر ، دلت از حلقت بیرون میزند که ببینی چه عکسی گذاشته ؟ چه متنی نوشته ؟ حالا در این مواقع اینترنت محترم هم سرناسازگاری بر میدارد و مینویسد کودنت رفرش فید ، قلبت باز تند تر میزند حالا انگار عکس و متنش را ده دقیقه دیگر ببینی آسمان به زمین میرسد ، نه اقاجان برادر من خواهر من در این ده دقیقه نه او غمش را یادش میرود نه تاریکی سیاه میشود ، سرانجام پستش لود میشود ، اگر نوشته اش غمگین باشد میفهمی دلش گرفته است یهو تمام وجودت یخ میکند ، دلت پرپر میزند بروی در خانه شان را برایت بازکنند بی هوا وارد اتاقش شوی و میان گریه هایش بغلش کنی و معذرت خواهی کنی . اگر نوشته اش حال خوش داشته باشد و اثری از حال بد نباشد باز دلت میریزد وجودت یخ میکند که چه کسی آرامش کرده ؟ در نبودنت چه کسی جایت را گرفته ؟ چه کسی را دارد که میتواند بدون تو شاد باشد
بعد میروی سراغ پروفایل خودت دلت تنگ میشود برای زمانی که عکس هایت را لایک میکرد کامنت میگذاشت میروی لیست لایکر ها و کامنت ها را چک میکنی هرکجا اسمش را میبینی دلت حالی به حالی میشود که ببین این عکسم را دوست داشت اینجا کامنت هم گذاشته !
آخر سر هم خسته میشوی نتت را آف میکنی میروی زیر دوش آب سرد تا شاید بخودت بیایی بیا و بحرف من گوش کن بیا و دست بردار از این چک کردن ها تمام کن این مرگ تدریجی را کش نده این خودآزاری ها راکمی قدیمی باش انگار که هیچ تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماری اختراع نشده مثل قدیمی ها که خداحافظ شان واقعا "خداحافظ" بود و دیگر صد تا دنیای مشترک با هم نداشتند که روزی هزار بار اسم طرف را روی در و دیوار این دنیاهای مجازی ببینند.انگار کن رفته که رفته ، وقتی کسی میرود یعنی نمیخواهد باشد اگر بیاوری اش یعنی بزور آوردی اش یعنی چای سرد شده را بزور میخواهی با آب جوش داغ کنی یعنی دیگر رابطه ات میشود منت کشیدن تو و ناز کردن او . کسی که میرود بگذارید برود گور پدرش ! عاشق ها دو کلمه دارند ماندن و ساختن ، کسی که نمیماند کسی که نمیسازد عاشق نیست کسی که عاشق نیست جایش در شب و روزِ توی عاشق نیست !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

117

اصلـا هرکس که میگویند من کم نمیآورم . کم نیاورده ام ، بگویید ببند دهانت را عزیز جان ، همین ها باعث میشوند در ذهن یکسری افراد این خزعبلات نقش بیندد که کسی کم نمیآورد ، کسی زمین نمیخورد کسی شکست نمیخورد ، هرکس در هر سن و سالی ممکن است زمین بخورد ممکن است کم بیاورد . کم آوردن مگر عار است ؟ کم آوردن هم مثل خستگی یک صفت مربوط به انسان ست ، اینکه کسی زمین میخورد یا کم میآورد بد نیست ، اصلا بد نیست ، اتفاقا سطح غرورت را تنظیم میکند ، اما مساله طرز برخورد با کم آوردن ست طرز برخورد با زمین خوردن ست ، اگر باور داشته باشید که زمین خوردن عار نیست و یک مورد طبیعی ست صد در صد طرز برخوردتان با خودتان فرق میکند ، همه ما در حال دویدن هستیم از زمانی که از شکم مادرمان پا به جهان گذاشتیم تا زمانی که از روی زمین پا میگذاری در داخل آرامشگاه ابدیت در حال دویدن هستیم طبیعی ست که جایی نفس کم بیاوریم اصلا توان جسمی نداشته باشیم بیاستیم نفس بگیریم ، طبیعی ست یک پایمان به پای دیگرمان گیر کند و مثل یک تکه گوشت پخش زمین شویم اما مساله اینجاســــتمساله اینجاست که وقتی نفس کم اوردی وقتی زمین خوردی وقتی از درد بخودت پیچیدی و به چشم دیدی که هم سن و سالانت ازتو سبقت میگیرند و عقب میمانی واکنش ات چه خواهد بود ؟ انصراف میدهی از ادامه دادن ؟ مینشینی نگاه میکنی ؟ یکدسته از آدم هـاهمینطور مینشینند نگاه میکنند گریه میکنند آخر هم میبازند و تمام یکدسته اما کمی از درد بخود میپیچند بعد بلند میشوند دلیل زمیــنخوردنشان را میبینند دقت میکنند دیگر زمین نخورند بعد با قوایـــی ده برابر بار قبل شروع میکنند و میبرند و با صعودشان آنچنان بـــاپشت دست میزنند در دهان همه کسانی که خندیدند که همه مات و مبهوت میمانند ، انتخاب با توست ! زمین خورده ای ؟ فدای یک تــارمویت حالا انتخاب کن ، میتوانی تا آخر عمرت سوگواری کنی برایزمین خوردنت ، میتوانی اصلا انصراف دهی میتوانی خودت رابکشی و همه چیز را تمام کنی و راحت شوی ، اما ، در مقابل میتوانی کمیسوگواری کنی کمی گریه کمی گلایه اما بعد عزمت را جزم کنی محکم تر از گذشته ادامه دهی ! انتخاب کن ، اما یادت باشد قهرمان کسی ست که با وجود زخم های بسیار روی تنش باز بسوی دشمن میتازد و میجنگد ، نه کسی که برای حفظ جانش از جنگ فرار میکند!در آخر همه میمیریم ، اما هم میتوانی با ذلت بمیری هم میتوانی با عزت بمیری ، تکلیفت را مشخص کن ، میجنگـی و با عزت میمیری ؟!!یا فرار میکنی و با ذلت میمیری ؟ 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

116

من نویسنده نیستم ، فقط مینویسم ، هرچیزی نگاهم را جذب کند باعث میشود بنویسم حتی اگر ساعت هشت شب خسته توی اتوبوس نشسته باشم پسر و دختری را ببینم که کنار هم نشستند برایشان مینویسم ، با آدم هایی که نمینویسند با ادم هایی که سکوت میکنند با همه شان رفت و آمد داشتم بنظرم دنیای کسی که مینویسد با دنیای همه متفاوت است ماهایی که می نویسیم، دنیای عجیبی داریم.دل بستنمون، عاشق شدنمون، ابراز علاقه مون حتی جدایی مون با بقیه آدما فرق داره.اول لابه لای شعرا و نوشته هامون با هزار و یک ایما و اشاره میخوایم بگیم "فلانی! من دوستت دارم!"
کار که به عشق و عاشقی و رابطه می کشه، یه دور وقت ِ با هم بودنا با هزار و یک مدل خاص خودمون قربون صدقه ش میریم و شیفته ش میکنیم، یه دور هم وقتایی که نیست یه شعر می نویسیم و با رمز و راز پای معشوقمونو میکشیم وسط که باز "فلانی! من دوستت دارما!" بعد پستش میکنیم رو اینستاگرام و فیسبوک و تلگرام و یه دنیا که اصلا نمیدونن فلان کلمه تو خط دوم به کدوم روز و حال و هوای ما اشاره داره، تحسینش میکنن و دست به دست می چرخونن شعرو. و فقط دلداره که با یه لبخند پهن، بزرگ ترین لایک دنیا رو می کوبه پای شعرمون و با یه جمله ی رازآلود میگه که فلانی فهمیدم از آوردن اون کلمه تو خط دوم منظورت چیه ها و منم دوستت دارما خدانکنه که کار به جدایی برسه. خودکشی کردنا شروع میشه. خودکشی با متن. خودکشی با شعر. نویسنده ی بیچاره اول با هزار و یک شعر و متن میخواد بگه من هنوزم میخوامت و همه جا پستش میکنه تا فلانی ش بخونه. این وضعیت انقدر ادامه پیدا میکنه تا روزی که فلانی ش کلا میره و حتی نیست که بخواد بخونه. اون وقت "تو" ی نوشته هاش میشه "او". یه اوی احتمالا بی وفای بی معرفت که دنیا دنیا عشق ما رو ندیده و چشمشو بسته و رفته. و این نویسنده با هربار نوشتنش هزار بار میمیره و همه ی بغض و گریه هاش از اون سر دنیا همراه با نوشته هاش پست میشن.ما ها دنیای عجیبی داریم. به هرکسی دل نمیبندیم اما یهو یه نفر میاد که زود بهش دل می بندیم. دیر ازش دل می کنیم. زود می رنجیم. دیر میریم. دیر میریم. خیلی دیر میریم. ولی خدانکنه که بریم... اون وقت از همه جا میریم... واسه همیشه میریم... میریم به ناکجا آباد...خدانکنه که بریم...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

115

هوم ؟ چیه ؟ نکنه انقدر تکرار کردی خودتم باورت شده ؟ حسادت ؟ نه رفیق حسادت نمیکنم ، میخوام متوجهت کنم کجایی ، متوجه ای ؟! نه ؟! اینکه فکر میکنی تو الان داری رشته پزشکی دانشگاه آزاد میخونی و ماشین تویوتا چند صد میلیونی بابات زیر پاته از بقیه سرتری رو حتما نباید به زبون بیاری ، از غرور مزخرفت قابل فهمیدنهفکر میکنی خودت رو میگیری با شاه فالوده نمیخوری خیلی جذاب تر میشی نه ؟! بله ؟ هه نخندون منو به خنده حساسیت دارم من ، تو ؟!!از تلاش خودت ؟ از کی تاحالا ادما تو بیست و اند سالگی با تلاش خودشون صد و چند میلیون پول دارن سوار تویوتا و هیوندا و کیا میشن ؟ ببین رفیق نمیخاد جواب بدی بیا امشب با خودت رو راست باش ببین اگر بابات نبود ، یا پدربزرگت نبود ، یا اصلا بودند انقدر مایه دار نبودند تو بازم همین بودی ؟ تورو مولا قیافه روشن فکراروبخودت نگیر عمرا این بودی عمرا ! اگر پدرت علاوه بر مایه دار نبودن سپاهی و ارتشی نبود تو الان تو بیو پیجت زده بودی شمرون سیتی ؟ د نزده بودی دیگه نزده بودی ! میخام چی بگم ؟ اهان این شد حرف حساب ، میخام بگم بکش پایین فیتیله رو ! بشکن غرورتو ! واسه چیزی که خودت داری از خودت داری غرور داشته باش نه چون بابات و پدربزرگ مایه دار بودن به توام رسیده! به این ادمای دور و برت نگاه نکنا ! بفهمن پول نداری خداحافظ تمام ! حسادت نمیکنم دارم عشق میکنم وقتی میبینم تو محل من زنی که پول نداره میره سبزی میخره پاک میکنه میشوره میفروشه انقدر مثل تو غرور نداره ! عشق میکنم میبینم بابام صبح تا شب کار میکنه که پول حلال بیاره سر سفره زن و بچه ش ، اختلاس نمیکنه ، مال مردم نمیخوره ! حال میکنم وقتی سوار موتور ١٢٥ میشم ولی خودم واسه پولش زحمت کشیدم عرق ریختم ، انقدر نناز بخودت ، خیلی بخودت مطمئنی ؟! دختری ؟ بیا جات رو با دخترایی که میگم عوض کن کارتن خواب شو ببینم بازم استوریت میشه کافه لامپ و لمیز و فخر فروشی ؟! پسری ؟ بیا جاتو عوض کنم با پسری که صبح تا شب کارمیکنه شب میره خونه تو خونه ش مدام دعواست همه پولم کمک خرج خانوادشه ببینم بازم بالای پیجت میزنی یونی آزاد تهران شمال ، ببینم بازم هر روز موهاتو با کرم مو درست میکنی ؟ ببینم بازم هر روز تو دانشگاه تک تک با دخترا عکس میگیری بزاری اینستا بنویسی با ابجی ملیکا ابجی فلان ابجی بیسار ؟! رفیق بیا خودت باش بیا خودتو نگیر ! بعضی غرور ها دل میسوزونه بعضی زخم زبون ها بی محلی ها دل میشکونه ، مستحضر هستی که وضعیت همیشه اینجوری نمیمونه ؟یه روزی دیدی جدی جدی وضعیتت برعکس شد ! بیا و جنبه داشته باش اگر خدا بهت نعمت مایه داری و پولداری داده جنبه شو داشته باش ! همیشه از خدا خاستم اول جنبه پولداری رو بده بعد پول رو ! مخلص کلام ، خودمون میدونیم خیلیامون هیچی نداریم اگر پول و ثروت باباهامون نبود ! انقدر فخر نفروش ! خودت باش !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

114

زمستان یا سرما حتی در پاییز یک چیز خیلی بدی دارد ، خدا نکند وقتی جسمت سردش میشود وقتی سرما در پوست و استخوانت نفود میکند این روحِ سگ مصبت هم وقت گیر بیاورد و یخ کند ، جسم حرف آدمیزاد میفهمد پتو بخاری شومینه شوفاژ و ... را برایش مهیا میکنی کم کم گرم میشود اما این روحِ زبان نفهم چه ؟ مدام باید برایش گرما فراهم کنی بگویی میفرمایید با این گرم شوید ؟ و خدا نکند روحت هم از همان روح های خبیثه باشد که سر لج بردارد و هرچه بدهی بگوید نه ، میخواهی حواسش را پرت کنی وب نشانش میدهی که بخواند میگوید نه کتاب ؟ نه ! رفیق ؟ نه ! سیگار ؟ نه ! قلیان ؟ نه ! زهر مار ؟ نه ! کوفت ؟ نه !میدانی این همان روح من ست که هرچی میدهم قبول نمیکند خیلی فکر میکنم که چه چیزی میتواند این خبیث را گرم کند ؟ فکر میکنم و آخر سر به این نتیجه میرسم که دراین نیمه شب های سرد زمستانی، هیچ چیز به اندازه ی «ایز تایپینگ...» های تو نمی تواند گرمابخش باشد! گرمایی که از پس ِ این دنیای مجازی، به دست هایم، به چشم هایم، به قلبم جاری می شود.گرمایی که بعلاوه گرم کردن روح خبیث ضربان قلبم را بالا میبرد تمام وجودم را گرم میکند حالا این دنیای مجازی، این سیم ها و بی سیم ها، این شبکه ها و صفحه های دیجیتالی کوچک، هرچقدر هم که بد، کسی نمیتواند منکر خوبی های بی حد و حصرش باشد. وقتی وقت و بی وقت می توانی با جانانت، با دلبرت، با دلداده ات حرف بزنی؛ وقتی آن هنگام که همه زیر لحاف گرم مشغول خواب زمستانی اند و خواب هفت پادشاه را هم از سر گذرانده اند، می توانی دل خوش کنی به دو کلمه ی کوتاه و سه نقطه ی پشت بندش، یعنی این دنیای مثلا مجازی همه ی حقت را ادا کرده. اصلا همین یک عبارت می شود گریزی از خستگی های کل روزت.تو هم تایپ کن باور کن همین روح خبیث با ایز تایپینگ تو گرممیشود !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

113

نشست روی صندلی ، ساپورت مشکی داشت و تاپ مشکی ، موهاش رو نشکافه ای مش کرده بود زانو هاش رو بغل کرد
با انگشت هاش موهاش رو ریخت یکطرف سرش ، سرش رو گذاشت رو دوتا زانو هاش ، بلد نبود خودش رو لوس کنه ، زیر چشم نگاهش میکردم جوری که متوجه نگاهـم نشه ، بی هوا گفت : اصنشم بمن ربطی نداره ، چیکار کنم خب دست خودم که نیست ، یه وقتایی فکر میکنم دوستم نداری ، وقتی به این فکر میکنم که دوستم نداری کل وجودم مثل قلبم میکوبه ، وقتی فکر میکنم دوستم نـداری غرغر هام شروع میشه چشمم به دهنته که یکبار بگی غصه نخور من هستم چشمم به دهنته که ببینم چه زخم زبونی رو باید تحمل کنم !؟اونوقت بی محلیت کم محلیت زخم زبونت قربون صدقه نرفتنت میشه دلیل و ادله واسه اثبات اینکه دوستم نداری ، ساکت شد دستم رو زدم زیر چونم نشستم فرق سرش رو نگاه کردن انگشت های پاش فرم پنجه های پاش فرم انگشت هاش رو نگاه کردن وقتی آروم بود چقدر میشد ازش لذت برد همه جاش زیبا بود سگ مصب ، موشکافانه نگاهش کردم ، حرف هاش رو ادامه داد : حالا تو چیکار میکنی ؟ حرفامومیشنوی دلخوری هامو میشنوی اونوقت عصبانی میشی سرم داد میزنی بعدشم میزاری میری قهوه خونه از بوی دوسیب بعد برگشتنتمیفهمم خر نیستم که ! بعد من مطمئن میشم دوستم نداری همه وجودم خراب میشه رو سرم ، از صدای دخترونه ی لطیفش دلم لرزید همه این حرف هارو میزد تا بشنوه که دوستش دارم ! این همه نیش و کنایه بعد هم انتظار داشت گیج نشم ! گیج و ویج نگاهش کردم نگاهم رو دوختم تو چشماش حالا زل زده بود به چشم هام گفتم خب؟ پس بفرمایید وقتی یه ریز دارین به خاطر تصوری که خودتونم میدونید اشتباهه، سرمون غرغر میکنین و میگین دوستون نداریم، در حالی که میدونین داریم، باید چیکار کنیم؟ عصبانی نشیم؟ با کلافگی جوری نگاهم کرد که انگار مردها خنگ ترین موجوداتی هستند که تا به الان خلق شده اند. بعد گفت نخیر اصنشم منظورم این نبود . منظورم اینه که من از کجا باید بفهمم دوسم داری وقتی مدام بدخلقی می کنی؟ وقتی یهو ساکت میشی و هرچی دلیلشو میپرسم هیچی نمیگی؟ وقتی ناراحتیمو میبینی و به جای اینکه از دلم دراری و بگی دوسم داری ، بدخلق تر میشی و مواخذه می کنی؟ حتی یکبار تو اغوشت نمیگیری وقتی... جمله ی آخرش کلید شد و قفل مغزم را باز کرد.همین طور که داشت با ناراحتی مثل مسلسل همه ی حرف های دلش را به زبان می آورد، بی هوا پریدم در آغوشش کشیدم و بوسه ای محکم بر پیشانی اش زدم. انقدر در اغوشم فشارش دادم که دادش در اومد شیکست مدرک شیکست کمرم خب بابا باشه دوسم داری چند ثانیه ساکت و مبهوت نگاهم کرد یکم اغوشم رو شل تر کردم. بعد چشمانش را بست، سرش را به شانه ام تکیه داد و با آرامش گفت: حالا شد!
من فقط میخوام مطمئن شم هر روز دوسم داری ، هر روز باید بهم یاداوری کنی ! فهمیدی ؟ گوشش رو گاز گرفتم گفت اخ اخ اخ اخ باشه باشه فهمیدی !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

112

+ چه مرگت هست حالـا ؟! | - وقتی پیشمه اذیت میشم ، از اینکه انقدر دوسش دارم که میخوام تو وجودش حل شم میخوام بخورمش میخوام ... نمیدونم حس مزخرفیه انقدر دوست داشتن کسی وقتی پیششم نمیتونم ازش جدا شم ، وقتی جدا میشم همش فکرم درگیرشه | + خب اینکه چیز بدی نیست ، تو فقط بهش وابسته ای ! | - نه باور کن من دوسش دارم دیوونشم | + بیخیال دو هفته پیش با دوستات رفتی مسافرت چه طور بود ؟! | - عالی عالی عالی ببین تو روز عالی بود ، تو روز که باهم بودیم میگفتیم میخندیدیم عالی بود اما شبها که تنها میشدم موقع خواب همش فکر این دیوونه بودم اعصابم بهم میریخت | + ازش جدا شو | - از کی ؟ | + از همینکه میگی عاشقشی دیوونشی دوسش داری | - جان ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟ | + تو بهش فقط وابسته ای ! وابستگی معنی دوست داشتن نیست ، معنی عشق و دوست داشتن دلبستگی عه نه وابستگی | - فلسفه نباف بابا
چه فرقی داره ؟! | + وابستگی یعنی تو فکرشی یعنی دیوونشی ولی وقتی میری یکجایی که بهت خوش میگذره دور و برت شلوغ میشه از یاد میبریش یادت میره کسی ام هست که جاش خالیه ، تو وابستگی وقتایی که بهم میریزی تنها میشی مثل شب های اون مسافرت با دوستات یادش میوفتی دلتنگش میشی ! | - خب ؟ منظور ؟ | + اما دلبستگی فرق داره ، دلبستگی یعنی وقتی دورت خلوته وقتی تنها بهم ریخته ای دلتنگش میشی میخوای که کنارت باشه ، دلبستگی یعنی با خوش سفر ترین هام که بیرون بیرونی خوش سفر ترینها و خوش اخلاق ترین هام که کنارت باشن حواست پرت نمیشه همش چند ثانیه یکبار وسط لذت بخش ترین لحظاتت یادش میوفتی میگی الان که من اینجام اون کجاست ؟ چیکار میکنه ؟ نکنه مشکلی واسش پیش اومده باشه ، تو دلبستگی علاوه بر تنها ، وقتی دورت شلوغه وقتی لحظاتت به بیشتریت مقدار خوشی میرسه بیشتر نبودش رو حس میکنی بیشتر دلتنگش میشی دوست داری کنارت باشه ، دلبستگیو وابستگی فرق داره بفهم نفهم !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

111

تا کی باید بهت بگم ؟ من بلد نیستم حرف بزنم بلد نیستم آرومت کنم تا کی بگم وقتی پشت تلفن بغض میکنی جلوی دهنت رو میگیری من صداش رو میشنوم وقتی میخوای نفس بکشی نفس کشیدن وسط گریه ات با بقیه موقع ها فرق داره تا کی بگم من بلد نیستم حرف بزنم آرومت کنم پشت تلفن گریه نکن ؟ تا کی باید بهت یاد بدم وقتی داری پی ام میدی ایموجی گریه نزن ، ننویس دارم گریه میکنم ، من بلد نیستم بنویسم ، بلد نیستم آرومت کنم ، میفهمی ؟ هوی با توام !
وقتی من پیشت نیستم نزار بفهمم داری گریه میکنی نزار بفهمم گریه کردی ، من اینجور وقت ها نه بلدم بنویسم نه حرف بزنم وقتی گریه میکنی من فقط بلدم بغلت کنم ، از پشت تلفن ، از پشت پی ام نمیشه بغلت کرد که ! میشه ؟ الوو ؟ حواست با منه ؟ بازم که داری گریه میکنی !

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

110

ادم که بیکار میشود هی مینشیند فکر میکند این هفته هم که یک روز درمیان جمعه بود ، هی بیکار شدم هی نشستم با خودم فکر کردم . با خودم فکر میکردم که واقعا چه جور آدمی هستی، تو از آن آدم هایی هستی که دیگران می ترسند از اینکه دوستت داشته باشند، نه آنکه ترسناک باشی، فقط از این می ترسند که تو جفت لگد بروی توی دلشان و اینطوری همه چیز از هم بپاشد، جفت لگد رفتن یعنی اینکه بگویی "متاسفم ولی من اصلا تو را آدم هم حساب نکرده بودم که حالا مهم باشد از من خوشت می آید یا نمی آید"، و دلشان یعنی همان جایی که احساس دوست داشتن تو را باید نگه دارند لگدی شود، لگد محکم. برای همین تو را به روی خودشان نمی آورند، و خودشان را به روی تو.خب این یک امر طبیعیست ، تو و این زیبایی
تو و این غرورت باید هم اینهمه ترسناک باشی ، نه ترسناک به آن معنی ترسناک به این معنی که نکند در رابطه مان روزی خوب نباشم روزی بهم ریخته باشد روحم جسمم یا ... آنوقت یک آدم دیگر بیاید دلت را ببرد ! ترس از اینکه پایبند یکنفر با همه بدی هایش نباشی .تو کسی هستی که دوست داشتن او، این پا و آن پا کردن دارد، ریسک دارد، فکر کردن می خواهد، ته ماجرا هم انقدر به این مساله ها می گذرد که دیگران نمی دانند با تو چه کنند و رهایت می کنند، عموما آدم ها از چیزی که فکر کردن می خواهد و زحمتشان می اندازد فراری اند، از سبک غذا خوردنشان می شود فهمید که چقدر از چالش و دردسر بیزارند، سراسر خیابان ها ساندویچی و پیتزایی است و یک پلو ماهی فروشی پیدا نمی کنی، ماهی خوردن کار هر کسی نیست، ماهی سفید مثلا.تو از همان هایی هستی که تمام ضعف های خودش را نقاط قوت میداند و تمام نقاط قوت و ضعف طرف را نقطه ضعف ! برای همین همیشـه مغروری ، برای همین آدم میترسد نکند کم بیاورد در مقابلت حالا موضوع چیز دیگری بود، و اصلا کاش موضوع چیز دیگری بود و می شد به جای دوست داشتن از واژه ی دیگری استفاده کرد که سوءتفاهم پیش نیایدآخر این کلمه و گفتنش باعث هزار و یکجور مسئولیت می شود و آدم ها را بالفطره از هم طلبکار می کند، برای همین یا از آن پرهیز می شود یا اگر کسی استفاده اش کرد طرف مقابل تا پدر صاحاب بچه ی همه عالم و آدم را در نیاورد ول کن نیست، خب حق دارد، شاید هم ندارد، بالاخره یک نفر غلط اضافی خورده و اظهار محبت کرده.راستش را بخواهی از همین هم ادم میترسد نکند ابراز کنم علاقه ام را آنوقت تمام غرورم را زیر پایش له کند ، کاش انقدر انقدر زیبا نبودی کاش انقدر مغرور نبودی ، اصلا چه معنی دارد اینهمه دوست داشتن من ؟همین دیوانگی ، همین ابراز علاقه های بدون ترس ، همین کله شقی در دوست داشتن باعث شد که . . . راستش از اول هم ترسش راداشتم که سو تفاهم شود ، که وقتی علاقه ام را زیاد ابراز کنم فکر بدی خواهی کرد ، می دانی بزرگترین مساله ی ما این است که یا داریم سوءتفاهم پیش می آوریم یا می ترسیم سوءتفاهم پیش بیاید، این هم از آن چیزهایی است که در آن گندش را در آورده ایم، برای همین بیشتر وقت ها آنچه می گوییم با آنچه درونمان است فرق زیادی دارد، چون قبلا یه مشت آدم باتجربه بوده اند که هر چه چوب خورده اند از صداقتشان بوده است، خوب هم نگاه کنی می بینی آدم های صادقی هستند همیشه به طرز صادقانه ای دارند زیر زیرکی کارهایشان را می کنند و اصلا دردسر نمی کشی که بفهمی چقدر عوضی و مزور اند، البته پدرسوختگی شان خیلی هم اهمیتی ندارد.

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

109

حال من هم به اندازه خودش گرفته شده بود. حتما میخواست سعی کنه یک جور دیگر همه ماجرا را توضیح بده که قبول کنم به درد هم نمیخوریم حتما خاست بگه «هیچ می دونی؟...» این دو کلمه هیچ میدونی خودش هفت روز و هرشب غصه داره چون هیچوقت جملاتی که بعد از هیچ میدونی به زبون میاد جملات خوبی نیست جملات عاشقانه ای نیست وقتی طرفت میگه میدونی چهارستون بدنت میلرزه حتما کلمه ای برای ادامه اش در سرش ظاهر نمی شد. سکوتش طولانی شد. حتما بعد از اینکه بگه میدونی ، میدونه میگم چی رو حتما برای توضیح دادن باید ایده ای چیزی داشته باشه. حس کردم مغزش کار نمی کرد سکوتش رو شکست گفت مهدی میدونی ؟ پیش بینیش رو خراب کردم نگفتم چی رو گفتم اه لعنتی پشت ساق پام رو گرفتم و صورتم رو مچاله کردم. «گرفت...گرفت لعنتی.» کمی لِی لِی کردم.بحث رو عوض کرد گفت «چی شد؟ پات گرفت؟» با چهره ی بهم پیچ خورده گفتم «بعضی وقتا ساق پای چپم میگیره. عصبیه.»گفت «صبر کن» نشست زمین و شروع کرد با دستهای ظریفش عضله پشت ساقم رو فشار دادن. فکر می کرد محکم فشارمیده با اون دستای دخترونه ش حتی با نگاهش کنترلم می کرد که زیاده روی نکنه. فشار دادنش تموم شد چی؟ باید چیزی دست و پا می کردم که بگم . پرسید «اینجاس؟» هنوز توفکرش بودم گفتم«چی؟» گفت «درد!»بخودم اومدم گفتم « آره... دستت درد نکنه.»نذاشتم ادامه بده خودم حرفشو از زیر زبونش کشیدم بیرون که اذیت نشه بیشتر گفتم «من فهمیدم می خوای چی بگی.» گفت «فهمیدی؟ چیو فهمیدی؟»ماهیچه رو ول کرد. با شست چپش، نرمی کف دست راستش رو ماساژ داد. دستش خسته شده بود. از همون پایین نگام کرد. آدمها وقتی از پایین به بالا نگاه می کنند صورتشون معصوم تر میشه. از این بالا خوب نگاهش کردم. گفتم « می خوای بهم بگی از اولش داشتم اشتباه می کردم.» فرصت نداد چیزی بگم بحث رو عوص کرد. پرسید «بهتر شد؟»گفتم«چی؟» گفت «پات»دیگه
گفتم «آها آره. مرسی» پام رو خم و راست کردم. انگار که لولای روغن خورده در رو چک میکنم ببینم نرم کار می کنه یا نه «خوب شد. ممنون. بذار کمکت کنم بلند بشی.»هنوز خم نشده بودم که خودش جستی زد و بلند شد. زانوهایش را تکوند. خاکی نشده بود ولی تکوند. همانطور که به زانوهایش سیلی می زد گفتم میخای بگی «نیتمم اشتباه بود. خودم که می دونم. لااقل به خودم کلک نزنم.»گفت «من نمی دونم چی بگم.»گفتم من «میدونم.» پرسید«حالا می خوای چیکار کنی؟» گفتم همون کارایی که قبلا می کردم.» خندید و دستهایش را از روی استیصال  باز کرد. شبیه آدمی که تسلیم شرایطی ست که دوستش نداشته.کمی پشت گردنم را مالیدم. داشت به اولین دکمه لباسم نگاه می کرد. یا جایی نزدیک چال گلویم.پرسیدم «کدوم طرف میری؟ می تونم تا یه جایی برسونمت.»اطراف را نگاه کرد و انگار که یادش آمده باشد کجاست پایین خیابان را نشان داد.«اونطرف. خودم میرم. با مترو.»رفتم طرف ماشین که بالای خیابان بود. از هم که دور می شدیم برای پا تشکر کردم. پایم را بلند کردم و گفتم« ممنون. خوب خوب شد.»خندید و اشاره کرد «اون یکی» پای راستم را بالا گرفته بودم. آنقدر دور شده بودم که لبخند ماسیده ام را نبیند.این روزها عقل و منطق معانی مختلفی داره برای کسی که از طرفش خسته شده میشه ارزوی خوشبختی و سعادت طلبی اما برای کسی که عاشق طرفش هست عقل و منطق شده یکسری حرفهای مفت و بیخود ! اسمس اومد نوشته بود : جفتمون به یک اندازه مجرمیم پس حساب بی حساب ، احساس میکنم تمام ادم هایی که از رابطه بیرون میشوند مجرمن ، مجرم های مطلقه ، زن و مرد هم ندارد ، همه مان مجرمیم و مجازاتمون هم اینه که خاطراتمون زنجیر بشن به پاهامون تا جون راه رفتنمون رو بگیرن ، تنها فرقمون با بقیه مجرم ها اینه که ماها رو حبس نمیکنن ! دنیا پر شده از مجرم هایی که راست راست برای خودشون راه میرن و کسی هم کاری به کارشون نداره ! شاید من اگر جای نیچه بودم جای این همه جملات فلسفی یک جمله میگفتم مجازات جرم عاشقی تمامی ندارد قابل تحمل نیست عاشق نشوید ناموسا !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

108

آخرشب بود ، گفتم ادامس میخام گفت زود بیا رفتم پیش بهادر دو نخ فیلتر پلاس گرفتم کارت کشیدم رسیدشو داد دستم سیگارمو آتیش زدم دست گذاشت رو شونم گفت آدامس نخی شده جدیدا ؟ با شصتم خاستم اتیش سیگار و خاموش کنم گفت نه نکن ! سرمو انداختم پایین گفت قدم بزنیم ؟ سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم دستشو از پشت قلاب کرد قدم میزدیم ، گفت چند وقته میخوایش ؟ گفتم کی رو ؟ گفت طفره نرو پسر ، من پسرم رو نشناسم که به درد لای جرز دیوار میخورم باز تکرار کرد ، چند وقته میخوایش ؟ گفتم چهار سال ، خندید ، گفت بعد چهار سال هنوز قبولت نکرده ؟ گفتم نه ، گفت پس ادم حسابیه ، ناراحت شدم چپ چپ نگاش کردم گفت چپ چپ نگاه نکن ، تو اگه بیست و اندی سالته من چهل و سه سالمه من میشناسم این جنس رو ، فکر کردم باز میخواد شروع کنه به نصیحت ، و شروع هم کرد اما نه به نصیحت ، به حرف حق ، دو قدم عقب تر قدم میزدم واسه احترام ، پدر بود و احترامش واجب ، گفت جنس مونث کلا دو دسته اند یه دسته مثل کلاغ سر هر آشغالی دوتا نوک میزنن سیر میشن میرن و دسته دوم سراغ آشغال نمیرند فقط جنس ناب میخورن همیشه هم از یه جنس میخورن دخترا دو دسته اند یه دسته هر روز با یه پسر یه دسته فقط با یه پسر ، اگر بعد از چهار سال بهت اوکی نداده بدون زن زندگـیـه ! البته نمیگم دست از تلاشت بردار تلاش کن عاشق باش ولی مطمئن باش تا صد سال دیگه ام باشی بهت اوکی نمیده گفتم چرا ؟ گفت اهان دقیقا مساله تو همین چرا هست ! ببین دختری که زن زندگـی باشه تو این فضاها نیست تو فضای رفاقت نیست گفتم چادریه ، گفت یادت باشه هر بی حجابی فاحشه نیست و هر با حجابی مریم مقدس نیست زنی که زن زندگی باشه رو باید از دست مادرش بگیری نه اینکه دستش رو بگیری تو دستت زنی که زن زندگی باشه نمیزاره دست خورده هم پسری شه گفتم پس من چی ؟ منی که دوسش دارم ؟ گفت همینه دیگه بدی فضای مجازی همینه ، هر روز هزار جور رنگ و مدل میبینی و گاها هم علاقه ایجاد میشه اون علاقه زندگی ادما رو به گوه میکشه ، به قسمت اعتقاد داری ؟ گفتم اره گفت چه بسا کسی قسمت تو نیست اما میبینی و دوسش داری ى اخرش هم بهش نمیرسی و دپرس شدنش به تو میرسه ، گفتم پس یعنی من یا هرکس که کسی رو دوست داره بهش نمیرسه یعنی ارزش نداره ؟ گفت نه اینطور نیست اولا اینکه بدون سلیقت و انتخابت درست بود که دست گذاشتی رو کسی که بهت اوکی نمیده چون دست گذاشتی رو زن زندگی ! بعد از اون هم بدون آشغال نیستی که بهت نوک بزنن استفاده کنند اونوقت ولت کنند ، گفتم یعنی هیچکس به عشقش نمیرسه ؟گفت چرا استثنا هست ولی بدون اگر بهم نرسیدید دلیل بر عاشق نبودنتون نیست .یه چن سال که زندگی کنی میفهمی آدما یه حرفایی رو میزنن یه اعتقاداتی دارن ، یه جور رفتار و عمل میکنن و این سه تا مقوله به هیچ وجه من الوجوهی مثل هم نیستن ، در صورتی که باید مثل هم  باشن ، باید هم خونـی داشته باشند ، نمونه بارزش هم دختر پسر های امروزی ، یعنی خود من و شخص شخیص جنابالی ، امروز  از هر دختری بپرسی ویژگی های ایده الت واسه انتخاب همســر چیه ، میگه مادیات واسه من مهم نیست ، اینکه آدم باشه ، اینکه درکم کنه ، اینکه . . . هزار و صد و بیست و هشتا صفت برات ردیف میکنه پشت هم ، بعد دقیقا همون رو جذب خودش میـــکنــه  حرف ازدواج که پیش میاد عقب میکشه بهم میزنه ، چرا ؟! دخترا با کسی ازدواج میکنن که پول داشته باشه بتونه اینده رو براشون  بسازه ، شخصی که هیچ شباهتی به ایده آلشون نداره ، طـــرف نه رمانتیکـه نه درکش میکنه ، فقط براش خونه خریده دویست متر  هر وقتم پول میخواد زرتی واسش میریزه ، پس دخترا عاشق اند  عشقشون هم دوست دارند اما با عشقشون ازدواج نمیکنند مگـر استثناعات که عشقشون بچه مایه باشه و تک پر باشه فقط بایکی باشه چون اطلاع دارید که وقتی پای پول و مایه زیاد میاد وسطخیلی مرد میخواد جاده خاکی نزنه طرف ، یا مثلا همین پـــســــــر ها ایده آلشون برای همسر یه دختر آفتاب مهتاب دیده و خوشگل قد بلند ، مو تا پایین کمر ، لب قلوه ای ، ابرو پهن ، چشم سبز مو مشکی ، غر نزنه ، خوشتیپ ، باباش پولدار ، خوش اندام و ...... اتفاقا اکثرا همین موضوع هم پیش میاد واسشون اما نه بعنوان  همسر صرفا بعنوان دوست دختر ، بعد که میرن خاستگاری و ازدواج میکنه میبینی زنش قد کوتاه ، کپل ، مو بزور تا سر شونه رنگ مو قهوه ای ، رنگ چشم مشکی ، شیکم گنده ، افتاب مهتاب ندیده ، بعدهم ازش میپرسی اقا تو که ایده الت چیز دیگه بود پ  این کپل خان کیه بغلت ؟! باد میندازه تو قبقبه اش میگه نه ببین بزرگوار دقت بفرمایید بحث ازدواج با بحث عشق فرق میکنه کــهدر چنین مواردی من اجازه بیشتر توضیح دادن نمیدم و طرف رو به رنگ قهوه ای مزین میکنم ، در نتیجه پسرها باکسی ازدواج نمیکنن که عاشقشن ، باکسی ازدواج میکنن که کار خونشون رو بکنه ، با نداری شون کنار بیاد ، بچه هاشونو بزرگ کنه ! قصدمن نبود شعر قاطی متنم کنم ولی بعضی اوقات بعضی خواننده ها مثل حصین ، حرفایی رو تو یه جمله وسط یه مشت حرف و  موزیک میزنن که یه دنیا تجربه و نصیحت توشه ، همونجا که تو اهنگ دلخوشی میگه [ دل نبند که تش تلخیه ] به حرف ادما اعتماد نکن ! همین ! فی الحال 
گفتم فی الحال تیکه منه ! مسخره میکنی ؟ گفت نه بمولا ، گرون کش شدی فیلتر پلاس میکشی ، زمان ما بهمن دودی بود فقط گفتم مگه سیگار میکشیدی ؟ گفت یه موقع ها اخر شب به بهونه ادامس دو نخ!
گفتم مگه عاشق بودی ؟ گفت فی الحال بیخیال!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

107


سلام خانوم اوه! نه! سرکارخانوم ، اه اصلا بیخیالش سلام بانوجان چه خطا می کنند امروزی ها معشوقیشان را عزیز دل صدا میکنند ، عزیز دل بود ؟ نه، امروزی ها می گویند خوب جان! صدایت کنم خوب جان؟ اما نه تو خوب جان نیستی! تو خوب ِ جان ِ من باش فقط ، میشود ؟ میشود این خوبِ جان بودنت فقط برای من باشد ؟ اصلاً همان بانو جان خوب است باشی بانو جان ؛ من راستش از این فاصله پُر درد ِ بینمان خسته ام از این نفس های به ریه نرسیده تمام شده از این اتفاق های بد لاکرداری که معلوم نیست کدام از خدا بی خبری دستشان را هی رها میکند که هی میافتند وسط زندگی ام !بیا با هم به هم چه میدانم اصلاً به فیلم های اکسپلوره اینستاگرام بخندیم اصلا بیا الکی بخندیم بیا و ارث پدرم باش اصلاً سرما خوردگی زمستانم باش بیا و باش و بخند و بمان و نرو ، میشود ؟ بیا این فعل هارا یک جا صرف کن تا خودم یک  تنه صرفِ تو شوم یا نه،اصلاً تو بگو چه کار کنیم که این کنج بی پیدائی دلمان خفه بمیرد؟کجای دنیا به اخمهایت اسکار می دهند که اینطور گره زده ای توی هم آن ابروهای لامصبت را؟ اصلا چقدر میتوانی نسبت به این همه دوست داشتنم بی تفاوت باشی ؟! خب من ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام دیوانه جان ، اینهمه غرورم را خورد کردم برایت ، اصلا تو چرا نمیخندی؟ من چرا نمیخندم؟ شنیده ام که کلی بد اخلاق و مغرورید بانو ، کمی هم بد اخلاق ! نه ! اشتباه نکنید باور کن منه دیوانه ، دیوانه همین غرورت شدم . باور کن من میشناسمت این بدی هایت را هم میدانم که دوستت دارم ، میشود ؟ چه گفتی ؟ من ؟ من کجا گیر دادم ؟ خب دوستت دارم نمیتوانم راحت بگذرم!اصلا چقدر شد مگر ؟ اول این ماه سه سال تمام شد که خواستمت که نخواستی ام ، جان ؟ من زبان نفهمم ؟ نه بانوجان من زبان نفهم نیستم میفهمم که میگویی قصد رابطه ندارید ، اما دل است دیگر حرف حالی اش نمیشود که همینگونه مثل قدیم هی برایت ضعف میرود ، برای اخم هایت حتی ! راستی ببخشید،یک سوال؟با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

106

  

اصلا نمیفهمم ، درکش را ندارم ، فهمش را ندارم ، من ؟ من و حسادت ؟ نمیدانم شاید از عوارض دل گرفتگی و معناگرایی و
جزگرایی همین باشد ، همین که حسادت در تمام جانت رسوخ
کند و مدام بخودت غر بزنی که چرا حسادت و از آنطرف هـــم
این حسادت مدام قوت بگیرد ، دست خودم نبود حالم خوش نبود
به خیال باطل خودم با خودم گفتم بروم کمی پیاده روی کنم شاید
کمی التیام بگیرد کمی ابرهای دل از هم باز شوند آسمانِ ابری و گرفته ام باز شود ، شروع کردم ولیعصر را متر کردن ، سعی میکردم پاهایم را به مساوی روی سنگفرش ها بگذارم ، راه رفتن مردم رازیر نظر داشتم . عکس گرفتن های دختر ها را زیر نظر داشتم ذوق سرچ لوکیشن ولیعصر توسط عکاسان را زیر نظر داشتم که ناگهان ناخودآگاه چشمم به آنطرف خیابان چرخید آنطرف خیابان پسر و دختری با هم حرف می زنند. من حسادت میکنم به قدم زدن به حرف زدن های دونفره به خلوت های دونفره با تمام وجودم حسادت میکنـــم آنقدر حسودی می کنم که قفسه سینه ام سنگین شده است که نفسم بالا نمیآید آنقدر حسادت میکنم که همینجا وسط خیابان جادرجا بمیرم. شاید دل کسی در آسمانها بسوزد و چیزی شبیه به این برایم رقم بزند. برای آسمان برای کائنات برای تقدیر برای خدا که کاری ندارد. من باور دارم. کسی آن بالا مامور شده تقدیر آدمها را بنویسد. اگر باور نداشته باشم دق می کنم. نمی شود بدون باور به چیزی که زندگی ات را زیر و رو میکند ادامه داد. لااقل من نمی توانم. حالا دختر زانو زد که پای پسر را ماساژ بدهد. نفهمیدم چه شد که پایش درد گرفت. شاید خودش را لوس کرده باشد چقدر این محبت های دخترانه را دوست دارم من ، عاشق اینم کسی خودش را لوس کند. کسی که من عاشقش باشم نه هیچ کس دیگری کسی که فقط من برایش مهم باشم کسی که فقط من به چشمش بیایم و تمام. هر کس دیگر خودش را لوس کند حالم بهم می خورد. دخترک هیچ ترسی ندارد از اینکه وسط خیابان روی زمین بنشیند. منم اگر بودم می نشستم. حتی اگر زمین خیس بود حتی اگر کثیف باشد اصلا عاشق که میشوی دیگر این چیز ها به چشمت نمیآید حتی نشستن لب جوی آب راهم دوست داری . من هم بودم اصلا برایم مهم نبود. هیچ مهم نبود. کامل می نشستم تا کل شلوارم کثافت بشود. حتی یک ماشین هم رد بشود گل بپاشد روی سر و کله ام. دختر روی زمین نشسته و دستهایش را می مالد. پسر را نگاه میکند. دختر خم شد که بغلش کند اما پسر اجاز نداد. شاید خجالت کشید جلوی مردم. هیچ خجالت ندارد. من بودم اهمیتی نمی دادم. نهایتش دستگیرمان می کنند. توی کلانتری داد میزنم آقا عاشقشم میخواهی بزنی ؟ بزن . عشق این چیزها حالی اش نیست. من را ببرید انفرادی اصلا. شاید هم نگویم. نمی دانم به هر حال. انگار پسر کمی دلخور شد. پسر دستهایش را باز کرد که از دل دختر در بیاورد. می خواهد جبران کند ودختر را بغل کند. اینبار دختر اجازه نمی دهد. خدایا چه مرگشان شده. با این بازیها وقتشان را هدر می دهند. من دختر بودم باز اهمیتی نمی دادم. توی عاشقی کردن نباید مصلحت اندیشی کرد. ممکن است دیر بشود. ممکن است همه حسهای خوب دیر بشود. ممکن است مامور تقدیر لج کند بگوید اصن شکر خوردید عاشق شدید وقتی جربزه عشق را ندارید برید پی کارتان. هر دو از هم دلخور شدند خدا میداند اختلافشان سر چه بود، من جای پسر بودم یکطرف جوب روی جدول میرفتم دست دخترک را میگرفتم میگفتم آنطرف روی جدول بایستد جدول را باهم متر کنیم اما اینها ..... سرانجام دختر رفت پایین خیابان. پسر رفت بالای خیابان ، سیگارم را اتش میزنم شعرش را زیر لب میخوانم
‎مثلِ یک کارِ بد که باید کرد
‎کوچه را یک قدم عقب برگرد...
 
‎"علیرضا آذر"
آسمان دلم از ابر تیره تر میشود . . .
پ ن )
انسان، هم می تواند دایره باشد هم خط راست !
انتخاب با سرنوشت ست تا ابد دور خود بچرخی
یا تا بی نهایت ادامه دهی
پ ن )
‏یکی هم باید باشه که دستشو بگیری و ساعتها کنارش تو شهر پرسه بزنی و متوجه بشی اینکه داریوش میگه تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد یعنی چی...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

105


اعتمادم را نسبت به همه ی روانشناس ها هم از دست دادم ، چرا ؟ چرا ندارد ، خب دوستت داشتم ، زمانی که رفتـی خودم را در چهار دیواری اتاق حبس کردم ، روی دیوار ها شعر علیرضا آذر را مینوشتم رمان میخواندم موزیک های علی بابا و ،... گوش میدادم ، علاوه برمادر که از شعر نویس شدن های دیوار اتاق حرص میخورد پدر هم از این حال خسته شد تمام اهل خانه خسته شدند ، همه میرفتند سر کار شغل همه مشاوره شده بود که ایراد ندارد مال تو نبود و ... سرانجام حوصله شان از نصیحت کردن هم سر میرود و تصمیم گرفتند مرا به یک روانشناس معرفی کنند ، روانشناس برای دیوانه هاست من که دیوانه نبودم ، من فقط دوستت داشتم گفتند اعتماد کن درست میشود ، روانشناس گفت زمان ، زمان تمام مشکلات را حل میکند اشتباه کردم اعتماد کردم زمان دادم ، زمان دادم و حالا خبر وارد شدن شخص جدید داخل زندگی ات به گوشم رسید کسی که دیوانه وار دوستش داری و میخواهی به پایش پیر شوی ، دور نیست شاید ... دور نیست زمانی که بیشتر از این شیفته ی شخص جدید زندگی ات شوی و کنار هم بنشینید که زیر لب بخوانند « وَ مِن آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِن أَنْفُسِکُم أَزواجاً لِتَسکُنوا اِلیها وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً » و زیر چشمی از آینه ی رو به رو تو را می پاید و آرام و نرم "بله" می گویی به شریک او شدن ، به هم سر و هم بستر و هم راه و هم راز ِ تو شدن، به تمام "هم" و غم ِ تو شدن ؛ دور نیست شاید که دست هایش را می گیری و خیابان های انقلاب را با چشمهایش می دوی و برایش پیراهن چهارخانه آبی می خری؛ دور نیست شاید که مساحت تنت مأمن ترس های شبانه اش می شود، که عمیق ِ دست هایت قاب لبخند های روزانه اش می شود؛ دور نیست شاید روزی که کفش هایتان روی یک پله جا می ماند و کلید هایتان قفل ِ یک در را باز می کند؛ دور نیست شاید که خانه یتان بوی شاتوت و بابونه خواهد داد و هر دو آرامش ِ یاسی یک خانه را عاشق می شوید ؛ دور نیست شاید مادر شدنت برای دختری که رنگ چشم های مادرش را به ارث برده و تو او را دقیقه ای هزار بار می میری... اما یک چیز را می دانی؟ دور است حتماً!به اندازه ی قرن ها دور است روزی که مردی تو را به اندازه من دوست داشته باشد ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور