.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۷۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

249

ببین داداش من ، ابجی گلم ! گوش بده ! ازش خوشت میاد؟ خب بهش بگو. دوستش داری؟ خب برو بگو! دختر و پسرهم نداره. چیه نشستی یه گوشه یا عکس هاش رو لایک میکنی یا آآآهِ ممتد می کشی یا اشک می ریزی و خیال پردازی میکنی که اگه میشد و کاش میشد و یار نظری به ما نکرد. برو بهش بگو! نمیگم برو بگو عاشقتم و میمیرم برات و میبینمت غش و ضعف میرم. بگو آقای فلان، خانم بهمان من از شما خوشم میاد. آقای، خانم چیز دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا بشم، بریم یه شب شام بیرون؟ یه مدت باهم بیشتر حرف بزنیم؟. یا میگه باشه، که خب خیلی هم خوبه! یا میگه برو به درک که بازهم خیلی بهتر از نشستن یه گوشه و زانوی بی عرضگی بغل کردنه، چون اگه بگه نه یا حتی اگه چهارتا فحشم بذاره روش یک هفته ازش بدت میاد، اما اگه نگی تا ماه ها و شاید سال ها درگیرش باشی.بیایید انقدر دنبال فانتزی نباشم، میزانسن و سکانس های رویاییِ شروع عشق دو طرفه، فقط مال انیمیشن و فیلمه. اینکه پسرها بیان جلو و دخترها ناز کنن، کشیده آبدار بزنن و سرخ و سفید بشن هم مال زمانه ای که آدم ها سال تا سال همدیگر رو جز تو صف نانوایی و کوپن و قندنمیدیدند. مال زمانه ای که برداشتن پشت لب دخترها مساوی رفتن آبروی ایل و طایفه بود. حالا که سال ها از اون روزهای ترسناک گذشته به نظرتون کفر نیست که ما هنوز هم مثل اون ها رفتار کنیم؟ برید، جرعت کنید به طرفتون حرف دلتون رو بزنید چون اگه شما این کار رو نکنید بالاخره یه نفر با دل و جرعت تر پیدا میشه و جای شما این کار رو میکنه. دختر و پسرهم نداره ! 

البته اینم بدون که همیشه هم تهش قشنگ نیست ! 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

248

در دنیای مدرن بابالارفتن سطح آموزش ، در سایه این تفکر نادرست که سواد و آگاهی ، الزاما رفاه و فرهنگ عمومی را در پی خواهد داشت بیشعور های بسیاربیشتری تولید شده و به بهره برداری رسیده اند . بیشعوری / صفحه ١٢

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

247

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و پنج
••••••••••••••
در حال کشیدن موهام بودم که دستم به یه چیزی خورد از توی موهام بیرون اوردم نگاهش کردم یه گیره سر بود یه نگاه به گیره کردم یه نگاه به دستبند، تو فیلم ها دیده بودم که با این گیره ها دستبند رو باز میکنن. یعنی میتونستم دستبند رو باز کنم؟! با گیره افتادم به جون دستبند حدود یک ساعتی میگذشت اما من هنوز نتونسته بودم بازش کنم. خودم رو روی تخت انداختم نه من این کاره نبودم! به گیره نگاه کردم.
- نه توام نمیتونی من رو نجات بدی!
گیرَم که دستبند رو باز کردم چطوری از این اتاق بیرون برم در اتاق هم از این کارتی ها بود وسیستم پیچیده ای داشت مطمئنا بیرون از اتاق هم پر از نگهبان بود.همین جا منتظر بمونم تا بیان هر کاری دلشون میخواد باهام بکنن؟! (یه دونه دیگه زدم تو سرم) آخه چه کاری از دستت بر میومد احمق؟! هنوزباخودم درگیربودم که صدای دراومددربازشدو یه پسر قد بلند وهیکلی که سرش پایین بود وارد اتاق شد. نگاهی به لباسای تنش کردم یه شلوار جین مشکی که دوتا زنجیر ط یی ازش اویزون بود؛ با کت چرم، البته کتش از این معمولی ها نبود و روی استین ها وسر شونه اش مثل جوجه تیغی، تیغ داشت. یه نیم بوت مشکی هم پوشیده بود (وای خدا این یارو کی بود دیگه؟) نزدیکم ایستاد هنوز سرش رو بلند نکرده بود من داشتم با تعجب نگاهش میکردم اما وقتی سرش رو بلند کرد رسما دهنم باز شد!
- تو،تو،تو؟ از عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم. تو یه حرکت ناگهانی لگد محکمی به ساق پاش زدم که انگار نازش کردم، فقط یه اخم کمرنگ کرد. قبل از اینکه پام رو پایین بیارم محکم پام رو گرفت وفشار داد. دوباره شروع به جیغ کشیدن کردم:
- عوضی اشغال. کثافت بی شعور برای چی من رو آوردی اینجا؟ هرچی بیشتر من فحش میدادم اونم فشار دستش رو بیشتر میکرد اما من امپرم رفته بود روی هزار! روانی این بود عشق وعلاقه ای که میگفتی نسبت به من داری؟ حیون کثیف، دیونه زنجیری نشونت میدم با کی طرفی! پوزخندی زد که بیشتر حرصم رو در آورد. خواستم که بلندبشم ازروی تخت اماپام رو رهاکردومحکم به زمین خورد، درد بدی تو ساق پام پیچید.
- اخ!
چشم هام رو از درد روی هم فشار دادم. باز کردم و نگاهش کردم به چشم های آبیش زل زدم نه انگار سبز بود نه شایدم خاکستری! به نظرم عسلی بود! نه میشی بود! اه نمیدونم چشماش چه رنگی بود؟ دستش رو تو جیب شلوارش برد گفت :
- آنالیزت تموم شد؟
وای جناب سروان سکته کردم این صدا همون صدایی بود که از پشت در شنیده بودم صداش فوق العاده خشن وترسناک بود؛ با اون نگاه مرموز و چشم های هزار رنگش!
-توتوکی هستی؟ - مطمئن اون محمد احمق نیستم دوستت داشته باشم! بهش گفتم :
- تو خیلی شبیه اش هستی واقعا فرزان نیستی؟ نکنه فرزانی؟ روحی جنی چیزی تسخیرت کرده؟هان؟
+ کم چرت وپرت بگو( وای نفسم گرفته بود عادی هم که حرف میزد ادم میترسید!
-برای چی من رو دزدیدی؟ من بابای پول داری ندارما!
نکنه قاچاقچی آدمی؟هان؟
با همون ژست اعصاب خرد کنش شونه هاش رو با انداخت و با چشم های هزار رنگش به چشم هام زل زد.
+شاید باشم!
- چی؟!
این بار لگد محکمی به شکمش زدم! یه اخ ضعیف ازش شنیدم یکی از دستاش رو گذاشت روی شکمش و کمی خم شد.
- اشغال عوضی فکر کردی بی صاحبم؟پدرت رو درمیارم کثافت قبل از اینکه جمله ام تموم بشه به سمتم حمله کرد و موهام رو محکم تو چنگش گرفت.
از کنار گوشم صداش رو شنیدم:
- خیلی زر میزنی یک کاری نکن جوری خفه ات کنم که تا عمر داری لال بمونی! موهام رو محکم کشید، طوری که گفتم از جا کنده شدن.
از درد اشک توی چشمام جمع شده بود. گفتم :
- ولم کن رووانی. بی پدر ومادر ولم کن.
این رو که گفتم مثل کوه اتشفشان شد. چشم های هزار رنگش قرمز خونی شد. موهام رو ول کرد و مشت محکمی به صورتم زد که روی تخت پرت شدم موهام ریخت توی صورتم احساس میکردم فکم شکست. خیلی دردش بد بود در برابر درد سر، پا و موهام. قطره ای اشک از ی چشمام بیرون اومد وتوی موهام گم شد. فریاد کشید:
نشونت میدم! گفتم وای تیکه تیکه ام میکنه! از بس ترسناک شده بود توی خودم جمع شدم.از یه چشم های نیمه بازم دیدم که مشتش رو با برد. اما قبل از اینکه مشتش توی صورتم فرود بیاد، در اتاق باز شد صدای فریاد آشنایی به گوشم رسید.
-سیروس ؟!
دستش توی هوا موند، محمد به طرفش دوید بازوش رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
- داری چیکار میکنی؟ همون یارو ترسناکه اسمش سیروس بود هولش داد عقب.
سیروس یادمه با اخم و تٓخم گفت ؛اینجا چه غلطی میکنی؟ کی اجازه داد بیای داخل؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

246

من نمیگم دردتو میفهمم من میگم بیا کنار هم بشینیم سکوت کنیم که حداقل تنها نباشی !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

245

اولین ضربات رو میفهمی ، به قلب ، دل ، فکر ، ذهن همه رو باهم میکوبه ، میشینی یه گوشی پیچ میشی تو خودت دردات که کمترشد باز بلند میشی باز میخوری باز میشینی ، اونقدر برات تکرار میشه و ضربه میخوری که دیگه لت و پارت هم کنه نمیای کنار بخودت بپیچی وایمیستی جلوش ، میزنه ، لبخند میزنی ، میزنه ، لبخند میزنی میزنه لبخند میزنی ، ضرباتش دیگه برات درد نداره فکر میکنی برات عادی شده یا چقدر قوی شدی ، اما واقعیت اینه که اونقدر ضربه خوردن که تموم شدند ، نیستند ، نیستند که درد بکشند ، دنیا بیخیال ضربه زدن نمیشه اینجور وقت هاادم ها هوشیارند به هوش ان میفهمند میشنوند اما به طور کلی توی کما به سر میبرن ، یادته رفته بودی تو کما ؟! یادمه داشتیم حرف میزدیم بهت گفتم چقدر عوض شدی ؟! گفتم میفهمم از طرز حرف زدنت ، از بغض ای که سعی میکنی صدات رو بم نکنه ، سعی میکنی گوشه چشمات رو خیس نکنه ، سعی میکنی دوتا گوشه های لبت به سمت پایین کشیده نشه ، میفهمم حالت خوش نیست تغییر کردی ، خندیدی ، گفتی دیگه از کجا فهمیدی تغییر کردم گفتم بهت حتی ایموجی های ثابتت هم تغییر کرده ، شکلک های گنگ و نامفهوم ، ببین فقط تو نیستی هرکس بعد از کمای زندگیش تغییرات میکنه اما تغییرات خیلی ها مثل همه ، وقتی از کما میای بیرون آروم تر میشی ، راضی تر میشی ، به هر دری نمیزنی که هرچیزی رو تجربه کنی ، بعد از کما ، افسارزندگیت رو میگیری دستت ، زندگیت رو سر و سامون میدی ، آدم های اضافی رو خیلی راحت تر قبل تک به تک میشینی خط میزنی بیرون میکنی ، بدون اینکه برات مهم باشه چه قضاوتی میکنن ؟! چه فکری میکنن ؟! بعد از کما فقط خودت اولویت اول و آخری و بس آدم های اضافی رو که خط زدی میشینی جلو در دلت ، نمیزاری هرکسی سرشو بندازه پایین بیاد تو ، هر مادر قمری نمیتونه بیاد تو ، ادم قدیم نیستی ، به هرکسی نزدیک نمیشی نمیزاری هزکسی بهت نزدیک شه ، هرکس رو میخای وارد دنیات کنی پشت در نگهش میداری ، طولانی مدت آنالیزش میکنی ، بالا و پایین رو میسنجی بعد وارد دنیات میکنی ، برای همین همه فکر میکنن نامهربون شدی ، سنگدل شدی ، سخت شدی ، اما تو همون ادم نرم دیروز هستی که همه از نرمیت سو استفاده کردند ، والان هم نرمی اما نه برای همه ، برای هرکس که خودت انتخاب میکنی ، بعد ازکمای زندگیت آشوب بودن قبلت کم میشه آرامش میگیری ، اما ارامش ظاهری هرکس ببینتت میگه چقدر آروم شدی اما نمیدونند که این ارامش ظاهریه و اصلا باطنت آروم نیست ، از کما که بیای بیرون منتظر میشی ، منتظر یک اتفاق ، اتفاق نه صرفا خارق العاده ، اتفاقی که تا حالا نیوفتاده ، یک اتفاق خوب ، که مثل جارو تمام ذهن و دل و قلبت رو جارو کنه تمیز کنه پاک کنه ، زنده ت کنه ، دلت زنده بشه ، خیلی آروم تر از قبل زندگی میکنی اما هیچکس نمیفهمه این آرامش ظاهری عه و توی دلت آشوبی هست که اگر تو ظاهرت باشه همه ازت فرار میکنن ، یادمه چشمات گرد شده بود ، تعجب کرده بودی گفتی تو اینا رو از کجا میدونی اخه ؟! یادته که چی گفتم ؟! دست خودم نیست ، دنیا منو مترجم بار اورده ، مترجم بغض و نگاه بعضی از آدم ها ! تغییر کردی !
پ . ن )
خیلی مهمه که چه تو کما ، چه غیر کما ، کسی رو داشته باشی که وقتی میپرسه چطوری ؟! بگی خوبم ، نگه خداروشکر ، بگه غلط کردی غر بزن ببینم چیشده !
میدونی چی میگم ؟!
پ . ن )
+ بیخیال ! بالاتر از سیاهی رنگی نیست هست؟
-آری ! رنگ چشم هایتان !
پ . ن )
فقط اونجاش که بزور نصفه شب بهش پی ام میدی میگی دلم تنگ شده صبش میبینی گفته من بیشتر دلم تنگ شده.!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

244

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و چهارم
••••••••••••••
خر شدم ، ساده بودم پر رو شدم ، خندم گرفت ، بهم گفت بریم بیرون ؟! قبول کردم گفتم بعدش میرسونینم ؟! قبول کرد ، رفتیم بیرون بگردیم و گشتیم ، اونشب هم دیرتر از مامان اومدم خونه و با مامانمم دعوام شد اتفاقا ، بگذریم ، رابطه من و محمد شدت گرفت ، هر موقع کلاس عکاسی میذاشت منو میشوند کنار خودش ، احساس غرور میکردم ، دوسش داشتم ، یکسال باهم بودیم ، من خبرنداشتم که محمد پدرش فوت شده ، بعد کلاس رفتیم که من رو برسونه ، توی راه گوشیش زنگ خورد ، یه مردی از پشت تلفن داد میزد ، انقدری که هرچی محمد صدای گوشیش رو کم کرد بازهم من میشنیدم نمیفهمیدم چی میگفت فقط فهمیدم که محمد میگفت ، باشه ، داداش نشونت میدم ، جایی نرفتم ، رفتم یسنا رو برسونم ، ای بابا چرا داد میزنی و از این دست حرفا ، اعصابش خورد شد گوشیش رو پرت کرد بیرون ، گفتم چیشده ؟! گفت داداشم میخاد بدونه تو کی ای !؟ گفتم داداشت ؟ مگه پدر نداری ؟! گفت پدرم فوت شده ، بازهم من خر شدم ، یادمه فحش داد به داداشش ، به سرم زد ، دیوونه شدم فرمونو تو دستش چرخوندم ، گفتم دور بزن بریم پیش داداشت من نمیخام اعصاب تورو خورد کنم هی گفت نه هی اصرار کردم . قبول کرد ، رفتیم خونه داداشش ، نفهمیدم کجاست ، فقط تابلو لشکرک لواسان رو دیدم فهمیدم باغش باید تو لواسون باشه ،
+دخترم ادرسش رو نفهمیدی ؟!
-نه نفهمیدم من فقط تابلو لواسون رو دیدم .
+خب ، بقیه اش رو بگو .
آره رفتیم باغ برادرش ، وایسادیم ، زنگ زد رفتیم تو ، اسم برادرش سیروس بود ، گفته بودم قبلا نه ؟!
+اره ، بگو ریز نشو زیاد
سیروس وایساده بود ، ما که وارد شدیم ادمای سیروس محمد رو بردن نمیدونم کجا ، یه نره غول ام بازومو گرفت و برد سمت اتاق بالا ، ترسیده بودم ، جیغ میزدم ، از پشت بغلم کرد ، دستشو گذاشت رو دهنم ، کنار گوشم تهدید میکرد ، دهنش بوی گوه سیگار میداد مرتیکه کچل ، هنوز قیافش یادمه ، جیغ کشیدم! گفتم ولم کن عوضی.
سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم ولی مگه میشد این غول بیابونی چنان سفت من رو گرفته بود که مطمئن بودم دستم کبود میشه! بازم جیغ کشیدم:«ولم کن روانی! از جون من چی میخوای؟ ولم کن ! بدون توجه به تق هام به زور من رو دنبال خودش میکشید و از پله ها با رفتیم. داد زدم ؛ هوی یابو با توام! دستم رو کندی(محکم تر دستم رو کشید)روووووانی! مکث کرد من که دنبالش کشیده میشدم با توقف ناگهانیش محکم بهش برخوردم. منم بچه پر رو پایین شهری ، گفتم اخ! بینی خوشگلم محکم بهش خورد، درد گرفت!
گفت : خیلی زر میزنی بچه وای صداشم مثل خودش ترسناک بود داشتم با اخم نگاهش میکردم که با یه حرکت من رو گرفت انداخت روی کولش. جیغ کشیدم گفتم عوضی چیکار میکنی بخاطرجیغ هایی که کشیده بودم گلوم میسوخت با مشت افتادم به جونش به کمر وکتفش میزدم اما اون انگار نه انگار! کمی که زدم دیدم فقط دارم خودم روخسته میکنم بیخیال شدم. غول بیابونی جلوی یه در چوبی مشکی بزرگ ایستاد چند تقه به در زد گفتم یا خدا حتما اینجا اتاق رییسش بود رفت تو گفت آقا دختره رو اوردم. دوباره یه مشت به شونه اش زدم. گفتم دختره ننه اته بی شعور. قبل از اینکه چیزی بگه یه صدای کلفت مردونه والبته ترسناک شنیدم. گفت ببرش اتاق آخر راهرو گفت چشم دوباره راه افتاد شروع به دست وپا زدن کردم.هی گفتم منو بذارم زمین با پام یه لگد به شکمش زدم با توام. قبل از این که فحش دیگه ای بهش بدم محکم به کمرم زد.خیر ندیده ادبم نداشت اخه گفت خفه شو تا خفه ات نکردم. گفتم الهی به حق پنج تن دستت بشکنه کمرم شکست. بد جور کمرم درد گرفته بود ترجیح دادم ساکت بشم تا این نزده شل وپلم کنه تا حداقل بفهمم چرا من رو اوردن اینجا؟! من رو به اتاق انتهای راهرو برد یه تخت دو نفره فلزی توی اتاق بود پرتم کرد روی تخت قبل از اینکه به خودم بیام و موقعیتم رو درک کنم یه دستبند از اینایی که شما دارین به دست مجرما میزنین به دست چپم زد طرف دیگه ی دستبند رو هم به تخت قفل کرد.
جیغ کشیدم:
- داری چه غلطی میکنی؟! دستم رو کشیدم
- ولم کن، عوضی، ولم کن!
از قفل بودن دستبند که مطمن شد خواست عقب بره که به صورتش چنگ انداختم اما دستم توی ریش های بلندش گیر کرد منم محکم کشیدم. هنوز دستم رو کامل عقب نکشیده بودم که طرف چپ صورتم به شدت سوخت وبعد گوشه پیشونیم.
- اخ!
- حسابت رو بعدا میرسم!
از اتاق بیرون رفت به خودم اومدم سیلی محکمی با اون دستای گنده اش به صورت نازنینم زده بود که بدجور گوشه لبم میسوخت. چون ناگهانی این کار رو کرد نتونستم تعادلم رو حفظ کنم وسرم به گوشه ی تخت برخورد کرد دست راستم رو با اوردم لبخند شیطانی روی لب هام نشست چندتار از ریشش توی دستم بود؛ حتما خیلی دردش اومده ریش هاش رو روی زمین ریختم دستی به گوشه ی پیشونیم کشیدم ، فکر نمیکردم آخر عاقبت کلاس عکاسی به اینجا بکشه ، اونهمه دختر ، چرا منه بدبخت اخه ؟! پیشونیم زخم شده بود وخون میومد زیر لب هر چی فحش بلد بودم رو نثار خودش واجدادش کردم! به اتاقی که توش بودم نگاه کردم؛ یه اتاق تقریبا بزرگ با تم قرمز که فقط همین تخت خواب دو نفری توش بود. یه سمت اتاق پنجره ای بزرگ قرار داشت که با پرده های قرمز پوشیده شده بود حالم بد میشد از این همه رنگ قرمز روی تخت دراز کشیدم چشمام رو روی هم فشار دادم. زخم پیشونیم میسوخت وخون تا چونه ام رسیده بود. همه اش با خودم فکر میکردم چرا من رو دزدیدن؟ نه پدر پول داری داشتم و نه پدرم شغل مهمی داشت! نه اصن پدری داشتم ! نکنه کار محمده ؟ نه بابا اونکه دوسم داره کار داداششه گفتم وای نکنه از این قاچاقچی های انسان ان دزدیدنم؛روی تخت نشستم وای اگه اون
ها باشن کارم ساخته اس وای وای حا چیکار کنم خاک بر سر شدم! حتما میبرنم دبی به این شیخ های شکم گنده عرب میفروشنم! ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه آبروم بره. شروع به تق کردم؛ شاید بتونم دستم رو آزاد کنم، ولی فایده نداشت! این دستبند محکم تر از این حرفا بود و فقط دستم رو زخمی کردم. همین طور که به خودم بد و بیراه میگفتم و موهام رو میکشیدم، از ب ی که قرار بود سرم بیاد میترسیدم؛ این موضوع شوخی بردار نبود! در حال کشیدن موهام بودم که دستم به یه چیزی خورد از توی موهام بیرون اوردم نگاهش کردم یه گیره سر بود . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

243

‎تو عشق دنیای کودکی غرور ، تکبر ، نامردی ،شهوت پرستی ، خیانت ، دروغ ، خودبینی و ... وجود نداره! عشق کودکان بهم تو دنیای کودکی بخاطر پول ، ماشین ، اندام ، چهره ، وزن ، قد ، تحصیلات و..... نیست! عشق بین دوتا کودک بهم بخاطر وجود هم دیگه ست! شاید برای همینه تو دنیای بچه ها قهر ها یک ساعت یا فوقِ فوقش یکروز بیشتر دووم نمیاره سریع اشتی میکنن! شایدبرای همینه دوتا بچه خیلی زود همه رو میبخشن! شایدبرای همینه کینه به دل نمیگیرن! شاید اون بچه با سن کمش بفهمه دل یه آدم یعنی تموم وجود یه آدم پس نباید با وجود کسی بازی کرد! نبایدوجودخودتوبه وجود چندین نفر بدی! شاید اون بچه میفهمه اگر یک معشوقه داره فقط همین یکنفره نه کسی دیگه هست نه باید باشه و نه میتونه باشه! مثل ادم های به اصطلاح بزرگ و مغرور امروز بلد نیستن بگن : این نشد یکی دیگه : یا : تونباشی دوستام هستن : یا : رفت که رفت لیاقت نداشت : یا ......... فهم یک بچه میرسه وقتی یک دل داره یعنی باید یک دلبر داشته باشه ! فهم یک بچه میرسه وقتی با معشوقه ش میخنده دقیقا همون وقتیکه معشوقه ش گریه هم میکنه بدون اینکه خبردار باشه چه اتفاقی افتاده اشکشو که میبینه اشکش درمیاد! حتمامیدونه اگرپای خنده عای معشوقه ش بود باید پای گریه هاشم باشه! فهم یک بچه میرسه تو خونه تو خیابون اگه جایی از بدن معشوقه شو برهنه دید یا لباسش کم بود لباس خودشو در بیاره تا معشوقه شو بپوشونه نه اینکه بقیه لباس معشوقه شوهم دربیاره و ... شاید میفهمه عشق یعنی #باهم بودن نه #روی هم بودن! فهم یک بچه میرسه عشقی که به یه بچه ای داره رو بخاطر لباس قشنگ و دوچرخه قشنگ و خونه بزرگ و قشنگ یه بچه دیگه فراموش نکنه! تموم دارایی یک بچه اسباب بازی هاشه فهم یک بچه میرسه وقتی عاشق یکی هست میره اسباب بازی هاشو میده به اون ! یادت نرفته که!؟اسباب بازی های یه بچه یعنی کل دارایی و هست و نیستش! شاید فهمش میرسه وقتی عاشق یکنفره باید از تموم و دار و ندارش براش مایه بزاره! خیلی ساده ست .......... !هر روز جسم کامل تر میشه و فکر ناقص تر! هیچکس عشق رو یاد این بچه ها نداده بچه ها عاشق واقعی ان چون #بزرگ نشدن! بزرگ شدن بدترین اتفاق زندگی بود!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

242

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چـهـل و چـهـارم
••••••••••••••••
یسنا شروع کرد تعریف کردن ماجرا :
محمد اول جزو باند برادرش بود ، اسم برادرش سیروس بود ، یک روز توی اینستاگرام در حال چرخ زدن بودم که با پست ای از پست های محمد رو به رو شدم ، بین پست های فالووینگ هام نبود ، حوصله ام سر رفته بود ، اکسپلوره رو میگشتم ، پست محمد رو دیدم ، نوشتـــه
بود WORKSHOP عکاسی ، خب من اون موقع اول دبیرستان بودم آخر هفته هام بیکار بودم ، روزها بعد از مدرسه هم بیکار بودم ، مامان اونوقت ها کار میکرد . حوصله م تو خونه سر میرفت ، کلافه میشدم تا شب ، این شد که تصمیم گرفتم با تیم محمد همراه شم
به هزار زور و زحمت و خواهش و تمنا مامانمو مجبور کردم وام گرفت یه دوربین خوب خریدم و توی اولین میتینگ شرکت کردم ، پر از دختر و پسر بود ، جمعیت زیاد بهم امنیت میداد ، فضای باز ، عمومی بهم امنیت میداد ، روز اول که رفتم محمد رو دیدم ، میشناختمش ، از روی عکس پروفایلش میشناختمش ، همه رو به روش وایساده بودن داشتند به حرفاش گوش میدادن من خیره شده بودم بهش ، کیف میکردم نگاهش میکرد ، بازو های کلفت ، هیکل میزون ، ته ریش ، کلاه نقاب دار ، خوش تیپ بود لامصب جذب میکرد ادمو ، روزها
میگذشت و هر هفته به بهونه ی کلاس عکاسی از خونه میزدم بیرون و میرفتم کلاس اما نه برای درس ، برای محمد ، کم کم که از جلسات میگذشت افراد دونه به دونه کم میشدن تا رسیدیم به بیست نفر ، جلسات مون کم کم رفت داخل کافه ، داخل کافه هم که رفتیم رفته رفته از تعدادمون کمتر شد تا اینکه ده نفر شدیم ، یادمه اخرین جلسه که بود محمد توی گروه تلگراممون پیام داد که فردا کلاس فلان جا برگذار میشه ، فکر کردم که بازهم کافه ست ، صبح روز بعد کـه رفتم سر قرار ، خونه ویلایی بالاشهر بود ، یادمه روز جمعه بود که تعطیل بودم و صبح به بهونه درس خوندن با محیارفتم بیرون ، شک کردم نخاستم برم ، اماگفتم زشته ، مگه اُمُلی تو ؟! که ای کاش اُمُل میبودم ! رفتیم کلاس برگزار شد ، توی خونه نرفتیم توی باغ بود باغچه بود ، باز اعتماد کردم . کلاس که تموم شد خوشحال بودم که عکاسی یادگرفتم ، تموم شده بود و مشکلی هم برام پیش نیومده . همه باهم یه عکس سلفی گرفتیم و همه داشتیم میرفتیم که محمد از پشت صدام کرد ، هنوز صدای لامصبش تو گوشمه شلوغی که کم شد داشتیم خارج میشدیم صداش رو بلند کرد گفت : یسنا خانوم ؟!
دلم هُری ریخت ، دوسش داشتم خب ، ولی نمیتونستم بهش بگم و اون حالا یهو بهم گفت . عین این دخترای هول یهو برگشتم گفتم جانم ؟ خندید ، گفت شما بمون ، انگار قند تو دلم آب شد ، بقیه رفتند
در باز بود ، جک در ، در رو بست ، ترسیدم ، نشسته بودم رو صندلی اومد صندلی رو برعکس گذاشت جلوم ، نشست از جلو پشتی صندلی رو بغل کرد و شروع کرد حرف زدن میگفت ازت خوشم اومده میگفت بین همه دخترا از تو خوشم اومده نجیبی ، خر شدم ، ساده بودم پر رو شدم ، خندم گرفت ، بهم گفت بریم بیرون ؟! قبول کردم گفتم بعدش میرسونینم ؟! قبول کرد ، رفتیم بیرون بگردیم . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

241

هزار بار گفته ام. من را دوست نداشته باشید اگر نمی توانید دوست داشتنتان را ادامه بدهید، به من اهمیت ندهید اگر قرار است زود اهمیتم را برایتان از دست بدهم، به من حرف های قشنگ نزنید اگر جوگیر شده اید، از من تعریف نکنید با این امید که احساس بهتری پیدا کنم، سعی نکنید به من نزدیک شوید اگر صبور نیستید، دلتان نخواهد مرا نجات دهید اگر خودتان باید نجات پیدا کنید، چون ناامید می شوید، خیلی ناامید. چون در این صورت در هر لحظه از روز باعث مرگ من می شوید. من آدم سختی هستم و عاطفه ام مشکل دارد. نمی توانم دوست داشتن و قدردانی ام را نشان دهم، نمی توانم حرفم را بزنم و منظورم را برسانم. یک توهمی دارم که خودتان می فهمید که من چه قدر دوستتان دارم با این که می دانم آدم ها باید ببینند و بشنوند و احساس کنند تا بدانند. قصد شما شاید خوب باشد ولی در نهایت برای من جز بدی چیزی ندارد. همه ی شما از دست من خسته می شوید و می روید، مرا در امیدوارترین حالت ممکن با کلی احساس خوب می گذارید و می روید. من دیر خوب می شوم و تمام مدتی که شما بی خیال فرش هستید من از شدت با خیال فرش بودن در مرز خفگی قرار دارم. بهبود من خیلی زمان می برد و من ترجیح می دهم که به جای گذراندن این زمان طولانی در درد و تاریکی، همان آدم تنهای همیشگی باشم، بدون هیچ احساس خاصی. حرف زدن از احساساتم برای من یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. . این سخت بودن با زمان درست می شود، زمانی که هیچ وقت به من داده نمی شود. همین بد گذشتن را دوست دارم
از بس خوب نگذشت به همین بد گذشتن عادت کرده ام به همین حس و حال ، گذشتن از همین حس و خال برایم دشوار است . . .
#مهدی_اقتدار

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

240

| مـــــحـــــیــــــا
| پارت چهل و سه
•••••••••••••
+تا کِی بیهوش میمونه ؟!
-حدودا یکساعت
+باشه
با خودش فکر کرد ، من تا برم پیش بابا و بیام اینم بهوش اومده بعدشم که میام دیگه ، یسنا رو تنها گذاشت و رفت ، هنوز رسیدگی به پرونده ی رضا تموم نشده بود ، برای همین اجازه ی ملاقات بهش ندادن ، و نا امید برگشت ، فهمید که باید این مشکل رو خودش حل کنه ، رسید جلوی بیمارستان ، در حال حساب کردن پول تاکسی بود که یسنا رو دید که کشون کشون از بیمارستان خارج شده و داره از کنار پیاده رو به راهش ادامه میده ، سریع پول تاکسی رو حساب کرد و راه افتاد دنبال یسنا ، هرچی صداش میزد سرعتش رو تند میکرد یسنا هم سرعتش رو تند تر میکرد تا یکجا که یسنا خورد زمین ، تا خورد زمین محیا دویید سمتش و نذاشت بلند شه ، دستاش رو گرفت گفت معلومه چه مرگته تو دختر ؟ کجا داری میری؟!
+هرجا ، به تو چه ، چرا دست از سرم برنمیدارین !!؟
-واسه چی باید دست از سرت بردارم ؟! خواهرمی!
+میخام صد سال سیاه نباشی ، من یه هرزه م لکه ننگم
-مگه ندیدی زهرا اومد معاینت کرد ، هنوز دختر بودی؟!!
+دروغ میگین ، دروغ میگین واسه نگه داشتن منه
در حال جر و بحث بودن که حراست بیمارستان خودشو رسوند به یسنا و با زور بردنش باز داخل بیمارستان ، یسنا نفس راحتی کشید از اینکه یسنا نتونست فرار کنه ، یسنا توی دست های مامور های حراست داد و بیداد میکرد ، اما محیا جوابش رو نمیداد ، بلند شد لباسش رو تکوند و رفت داخل بیمارستان ، با پزشک یسنا حرف زد
نظرش این بود که یسنا بخاطر فشار عصبی ای بهش اومده اعصابش دچار مشکل شده ، مونده بود چکار کنه ، مریم رسید ، مریم رو بدون حرف کاشت دم در ای سی یو و رفت کلانتری باز
وارد کلانتری شد با اصرار وارد اتاق رئیس کلانتری شد و ماجرا رو تعریف کرد ، رئیس کلانتری هماهنگ کرد ، محیا و پدرش رو خاست و محیا همه چیز رو تعریف کرد ، با فهمیدن پلیس روند پرونده به جریان افتاد. مراقبت از یسنا و محمد . محمد همچنان توی کما بود علائم حیاتی داشت اما نمیفهمید عکس العمل نداشت ، یسنا هم تحت درمان قرار گرفت و رضا هم به قرار وصیغه ازاد شد .
[ شش ماه بعد ]
با بهتر شدن اوضاع روحی و روانی یسنا ، توسط معالجه های روانی گفتاری و دارویی حالا ارومتر شده بود ، صبح روز چهارشنبه از کلانتری تماس گرفتند که یسنا و محیا برای پاره از توضیحات باید مراجعه کنید به کلانتری ، حالا رضا خیلی وقت بود که از تمام ماجرای محیا و یسنا خبر داشت ، با محیا سرد تر شده بود ، اما همچنان کنجکاو بود که ماجرا رو بفهمه ، محمد هنوز بعد از شش ماه از کما در نیومده بود و طبق صحبت های یسنا محمد تنها سرنخ این پرونده بود ، محیا هم روزی که رفت برای شکایت کلانتری به امین پیام داد : باور کردم با محمد نیستی ، از روی باورم و علاقه ای که بهت داشتم قبل میگم بهت که دارم میرم شکایت کنم خودتو گم و گور کن : و از امین هم خبری نبود ، حتی بعد از معرفی محیا به پلیس خطش رو خاموش کرده بود و نبود . صبح روز بعد یسناو محیا با رضا به کلانتری مراجعه کردند . وارد اتاقی شدند که چند خانم پلیس بعلاوه رئیس پلیس جنایی نشسته بودند ، رضا و محیا و یسنا به ارومی نشستند ، رئیس پلیس شروع کرد :
-خب دخترم خوبی ؟ بهتری ؟!
+ممنونم
-ما میخوایم کمک کنیم که دختری مثل شما گیر همچین افرادی نیوفته
به ما کمک میکنی ؟!
+بله حتما
-خب تعریف کن
نگاهی به رضا انداخت که یعنی من معذبم بره بیرون اما رئیس که فهمیده بود جوابش رو اینطور داد : یسنا جان پدرته باید بدونه .
یسنا شروع کرد تعریف کردن ماجرا :
محمد اول جزو باند برادرش بود ، اسم برادرش سیروس بود ، یک روز توی اینستاگرام در حال چرخ زدن بودم که . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور