.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۷۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

249

ببین داداش من ، ابجی گلم ! گوش بده ! ازش خوشت میاد؟ خب بهش بگو. دوستش داری؟ خب برو بگو! دختر و پسرهم نداره. چیه نشستی یه گوشه یا عکس هاش رو لایک میکنی یا آآآهِ ممتد می کشی یا اشک می ریزی و خیال پردازی میکنی که اگه میشد و کاش میشد و یار نظری به ما نکرد. برو بهش بگو! نمیگم برو بگو عاشقتم و میمیرم برات و میبینمت غش و ضعف میرم. بگو آقای فلان، خانم بهمان من از شما خوشم میاد. آقای، خانم چیز دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا بشم، بریم یه شب شام بیرون؟ یه مدت باهم بیشتر حرف بزنیم؟. یا میگه باشه، که خب خیلی هم خوبه! یا میگه برو به درک که بازهم خیلی بهتر از نشستن یه گوشه و زانوی بی عرضگی بغل کردنه، چون اگه بگه نه یا حتی اگه چهارتا فحشم بذاره روش یک هفته ازش بدت میاد، اما اگه نگی تا ماه ها و شاید سال ها درگیرش باشی.بیایید انقدر دنبال فانتزی نباشم، میزانسن و سکانس های رویاییِ شروع عشق دو طرفه، فقط مال انیمیشن و فیلمه. اینکه پسرها بیان جلو و دخترها ناز کنن، کشیده آبدار بزنن و سرخ و سفید بشن هم مال زمانه ای که آدم ها سال تا سال همدیگر رو جز تو صف نانوایی و کوپن و قندنمیدیدند. مال زمانه ای که برداشتن پشت لب دخترها مساوی رفتن آبروی ایل و طایفه بود. حالا که سال ها از اون روزهای ترسناک گذشته به نظرتون کفر نیست که ما هنوز هم مثل اون ها رفتار کنیم؟ برید، جرعت کنید به طرفتون حرف دلتون رو بزنید چون اگه شما این کار رو نکنید بالاخره یه نفر با دل و جرعت تر پیدا میشه و جای شما این کار رو میکنه. دختر و پسرهم نداره ! 

البته اینم بدون که همیشه هم تهش قشنگ نیست ! 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

248

در دنیای مدرن بابالارفتن سطح آموزش ، در سایه این تفکر نادرست که سواد و آگاهی ، الزاما رفاه و فرهنگ عمومی را در پی خواهد داشت بیشعور های بسیاربیشتری تولید شده و به بهره برداری رسیده اند . بیشعوری / صفحه ١٢

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

247

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و پنج
••••••••••••••
در حال کشیدن موهام بودم که دستم به یه چیزی خورد از توی موهام بیرون اوردم نگاهش کردم یه گیره سر بود یه نگاه به گیره کردم یه نگاه به دستبند، تو فیلم ها دیده بودم که با این گیره ها دستبند رو باز میکنن. یعنی میتونستم دستبند رو باز کنم؟! با گیره افتادم به جون دستبند حدود یک ساعتی میگذشت اما من هنوز نتونسته بودم بازش کنم. خودم رو روی تخت انداختم نه من این کاره نبودم! به گیره نگاه کردم.
- نه توام نمیتونی من رو نجات بدی!
گیرَم که دستبند رو باز کردم چطوری از این اتاق بیرون برم در اتاق هم از این کارتی ها بود وسیستم پیچیده ای داشت مطمئنا بیرون از اتاق هم پر از نگهبان بود.همین جا منتظر بمونم تا بیان هر کاری دلشون میخواد باهام بکنن؟! (یه دونه دیگه زدم تو سرم) آخه چه کاری از دستت بر میومد احمق؟! هنوزباخودم درگیربودم که صدای دراومددربازشدو یه پسر قد بلند وهیکلی که سرش پایین بود وارد اتاق شد. نگاهی به لباسای تنش کردم یه شلوار جین مشکی که دوتا زنجیر ط یی ازش اویزون بود؛ با کت چرم، البته کتش از این معمولی ها نبود و روی استین ها وسر شونه اش مثل جوجه تیغی، تیغ داشت. یه نیم بوت مشکی هم پوشیده بود (وای خدا این یارو کی بود دیگه؟) نزدیکم ایستاد هنوز سرش رو بلند نکرده بود من داشتم با تعجب نگاهش میکردم اما وقتی سرش رو بلند کرد رسما دهنم باز شد!
- تو،تو،تو؟ از عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم. تو یه حرکت ناگهانی لگد محکمی به ساق پاش زدم که انگار نازش کردم، فقط یه اخم کمرنگ کرد. قبل از اینکه پام رو پایین بیارم محکم پام رو گرفت وفشار داد. دوباره شروع به جیغ کشیدن کردم:
- عوضی اشغال. کثافت بی شعور برای چی من رو آوردی اینجا؟ هرچی بیشتر من فحش میدادم اونم فشار دستش رو بیشتر میکرد اما من امپرم رفته بود روی هزار! روانی این بود عشق وعلاقه ای که میگفتی نسبت به من داری؟ حیون کثیف، دیونه زنجیری نشونت میدم با کی طرفی! پوزخندی زد که بیشتر حرصم رو در آورد. خواستم که بلندبشم ازروی تخت اماپام رو رهاکردومحکم به زمین خورد، درد بدی تو ساق پام پیچید.
- اخ!
چشم هام رو از درد روی هم فشار دادم. باز کردم و نگاهش کردم به چشم های آبیش زل زدم نه انگار سبز بود نه شایدم خاکستری! به نظرم عسلی بود! نه میشی بود! اه نمیدونم چشماش چه رنگی بود؟ دستش رو تو جیب شلوارش برد گفت :
- آنالیزت تموم شد؟
وای جناب سروان سکته کردم این صدا همون صدایی بود که از پشت در شنیده بودم صداش فوق العاده خشن وترسناک بود؛ با اون نگاه مرموز و چشم های هزار رنگش!
-توتوکی هستی؟ - مطمئن اون محمد احمق نیستم دوستت داشته باشم! بهش گفتم :
- تو خیلی شبیه اش هستی واقعا فرزان نیستی؟ نکنه فرزانی؟ روحی جنی چیزی تسخیرت کرده؟هان؟
+ کم چرت وپرت بگو( وای نفسم گرفته بود عادی هم که حرف میزد ادم میترسید!
-برای چی من رو دزدیدی؟ من بابای پول داری ندارما!
نکنه قاچاقچی آدمی؟هان؟
با همون ژست اعصاب خرد کنش شونه هاش رو با انداخت و با چشم های هزار رنگش به چشم هام زل زد.
+شاید باشم!
- چی؟!
این بار لگد محکمی به شکمش زدم! یه اخ ضعیف ازش شنیدم یکی از دستاش رو گذاشت روی شکمش و کمی خم شد.
- اشغال عوضی فکر کردی بی صاحبم؟پدرت رو درمیارم کثافت قبل از اینکه جمله ام تموم بشه به سمتم حمله کرد و موهام رو محکم تو چنگش گرفت.
از کنار گوشم صداش رو شنیدم:
- خیلی زر میزنی یک کاری نکن جوری خفه ات کنم که تا عمر داری لال بمونی! موهام رو محکم کشید، طوری که گفتم از جا کنده شدن.
از درد اشک توی چشمام جمع شده بود. گفتم :
- ولم کن رووانی. بی پدر ومادر ولم کن.
این رو که گفتم مثل کوه اتشفشان شد. چشم های هزار رنگش قرمز خونی شد. موهام رو ول کرد و مشت محکمی به صورتم زد که روی تخت پرت شدم موهام ریخت توی صورتم احساس میکردم فکم شکست. خیلی دردش بد بود در برابر درد سر، پا و موهام. قطره ای اشک از ی چشمام بیرون اومد وتوی موهام گم شد. فریاد کشید:
نشونت میدم! گفتم وای تیکه تیکه ام میکنه! از بس ترسناک شده بود توی خودم جمع شدم.از یه چشم های نیمه بازم دیدم که مشتش رو با برد. اما قبل از اینکه مشتش توی صورتم فرود بیاد، در اتاق باز شد صدای فریاد آشنایی به گوشم رسید.
-سیروس ؟!
دستش توی هوا موند، محمد به طرفش دوید بازوش رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
- داری چیکار میکنی؟ همون یارو ترسناکه اسمش سیروس بود هولش داد عقب.
سیروس یادمه با اخم و تٓخم گفت ؛اینجا چه غلطی میکنی؟ کی اجازه داد بیای داخل؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

246

من نمیگم دردتو میفهمم من میگم بیا کنار هم بشینیم سکوت کنیم که حداقل تنها نباشی !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

245

اولین ضربات رو میفهمی ، به قلب ، دل ، فکر ، ذهن همه رو باهم میکوبه ، میشینی یه گوشی پیچ میشی تو خودت دردات که کمترشد باز بلند میشی باز میخوری باز میشینی ، اونقدر برات تکرار میشه و ضربه میخوری که دیگه لت و پارت هم کنه نمیای کنار بخودت بپیچی وایمیستی جلوش ، میزنه ، لبخند میزنی ، میزنه ، لبخند میزنی میزنه لبخند میزنی ، ضرباتش دیگه برات درد نداره فکر میکنی برات عادی شده یا چقدر قوی شدی ، اما واقعیت اینه که اونقدر ضربه خوردن که تموم شدند ، نیستند ، نیستند که درد بکشند ، دنیا بیخیال ضربه زدن نمیشه اینجور وقت هاادم ها هوشیارند به هوش ان میفهمند میشنوند اما به طور کلی توی کما به سر میبرن ، یادته رفته بودی تو کما ؟! یادمه داشتیم حرف میزدیم بهت گفتم چقدر عوض شدی ؟! گفتم میفهمم از طرز حرف زدنت ، از بغض ای که سعی میکنی صدات رو بم نکنه ، سعی میکنی گوشه چشمات رو خیس نکنه ، سعی میکنی دوتا گوشه های لبت به سمت پایین کشیده نشه ، میفهمم حالت خوش نیست تغییر کردی ، خندیدی ، گفتی دیگه از کجا فهمیدی تغییر کردم گفتم بهت حتی ایموجی های ثابتت هم تغییر کرده ، شکلک های گنگ و نامفهوم ، ببین فقط تو نیستی هرکس بعد از کمای زندگیش تغییرات میکنه اما تغییرات خیلی ها مثل همه ، وقتی از کما میای بیرون آروم تر میشی ، راضی تر میشی ، به هر دری نمیزنی که هرچیزی رو تجربه کنی ، بعد از کما ، افسارزندگیت رو میگیری دستت ، زندگیت رو سر و سامون میدی ، آدم های اضافی رو خیلی راحت تر قبل تک به تک میشینی خط میزنی بیرون میکنی ، بدون اینکه برات مهم باشه چه قضاوتی میکنن ؟! چه فکری میکنن ؟! بعد از کما فقط خودت اولویت اول و آخری و بس آدم های اضافی رو که خط زدی میشینی جلو در دلت ، نمیزاری هرکسی سرشو بندازه پایین بیاد تو ، هر مادر قمری نمیتونه بیاد تو ، ادم قدیم نیستی ، به هرکسی نزدیک نمیشی نمیزاری هزکسی بهت نزدیک شه ، هرکس رو میخای وارد دنیات کنی پشت در نگهش میداری ، طولانی مدت آنالیزش میکنی ، بالا و پایین رو میسنجی بعد وارد دنیات میکنی ، برای همین همه فکر میکنن نامهربون شدی ، سنگدل شدی ، سخت شدی ، اما تو همون ادم نرم دیروز هستی که همه از نرمیت سو استفاده کردند ، والان هم نرمی اما نه برای همه ، برای هرکس که خودت انتخاب میکنی ، بعد ازکمای زندگیت آشوب بودن قبلت کم میشه آرامش میگیری ، اما ارامش ظاهری هرکس ببینتت میگه چقدر آروم شدی اما نمیدونند که این ارامش ظاهریه و اصلا باطنت آروم نیست ، از کما که بیای بیرون منتظر میشی ، منتظر یک اتفاق ، اتفاق نه صرفا خارق العاده ، اتفاقی که تا حالا نیوفتاده ، یک اتفاق خوب ، که مثل جارو تمام ذهن و دل و قلبت رو جارو کنه تمیز کنه پاک کنه ، زنده ت کنه ، دلت زنده بشه ، خیلی آروم تر از قبل زندگی میکنی اما هیچکس نمیفهمه این آرامش ظاهری عه و توی دلت آشوبی هست که اگر تو ظاهرت باشه همه ازت فرار میکنن ، یادمه چشمات گرد شده بود ، تعجب کرده بودی گفتی تو اینا رو از کجا میدونی اخه ؟! یادته که چی گفتم ؟! دست خودم نیست ، دنیا منو مترجم بار اورده ، مترجم بغض و نگاه بعضی از آدم ها ! تغییر کردی !
پ . ن )
خیلی مهمه که چه تو کما ، چه غیر کما ، کسی رو داشته باشی که وقتی میپرسه چطوری ؟! بگی خوبم ، نگه خداروشکر ، بگه غلط کردی غر بزن ببینم چیشده !
میدونی چی میگم ؟!
پ . ن )
+ بیخیال ! بالاتر از سیاهی رنگی نیست هست؟
-آری ! رنگ چشم هایتان !
پ . ن )
فقط اونجاش که بزور نصفه شب بهش پی ام میدی میگی دلم تنگ شده صبش میبینی گفته من بیشتر دلم تنگ شده.!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

244

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و چهارم
••••••••••••••
خر شدم ، ساده بودم پر رو شدم ، خندم گرفت ، بهم گفت بریم بیرون ؟! قبول کردم گفتم بعدش میرسونینم ؟! قبول کرد ، رفتیم بیرون بگردیم و گشتیم ، اونشب هم دیرتر از مامان اومدم خونه و با مامانمم دعوام شد اتفاقا ، بگذریم ، رابطه من و محمد شدت گرفت ، هر موقع کلاس عکاسی میذاشت منو میشوند کنار خودش ، احساس غرور میکردم ، دوسش داشتم ، یکسال باهم بودیم ، من خبرنداشتم که محمد پدرش فوت شده ، بعد کلاس رفتیم که من رو برسونه ، توی راه گوشیش زنگ خورد ، یه مردی از پشت تلفن داد میزد ، انقدری که هرچی محمد صدای گوشیش رو کم کرد بازهم من میشنیدم نمیفهمیدم چی میگفت فقط فهمیدم که محمد میگفت ، باشه ، داداش نشونت میدم ، جایی نرفتم ، رفتم یسنا رو برسونم ، ای بابا چرا داد میزنی و از این دست حرفا ، اعصابش خورد شد گوشیش رو پرت کرد بیرون ، گفتم چیشده ؟! گفت داداشم میخاد بدونه تو کی ای !؟ گفتم داداشت ؟ مگه پدر نداری ؟! گفت پدرم فوت شده ، بازهم من خر شدم ، یادمه فحش داد به داداشش ، به سرم زد ، دیوونه شدم فرمونو تو دستش چرخوندم ، گفتم دور بزن بریم پیش داداشت من نمیخام اعصاب تورو خورد کنم هی گفت نه هی اصرار کردم . قبول کرد ، رفتیم خونه داداشش ، نفهمیدم کجاست ، فقط تابلو لشکرک لواسان رو دیدم فهمیدم باغش باید تو لواسون باشه ،
+دخترم ادرسش رو نفهمیدی ؟!
-نه نفهمیدم من فقط تابلو لواسون رو دیدم .
+خب ، بقیه اش رو بگو .
آره رفتیم باغ برادرش ، وایسادیم ، زنگ زد رفتیم تو ، اسم برادرش سیروس بود ، گفته بودم قبلا نه ؟!
+اره ، بگو ریز نشو زیاد
سیروس وایساده بود ، ما که وارد شدیم ادمای سیروس محمد رو بردن نمیدونم کجا ، یه نره غول ام بازومو گرفت و برد سمت اتاق بالا ، ترسیده بودم ، جیغ میزدم ، از پشت بغلم کرد ، دستشو گذاشت رو دهنم ، کنار گوشم تهدید میکرد ، دهنش بوی گوه سیگار میداد مرتیکه کچل ، هنوز قیافش یادمه ، جیغ کشیدم! گفتم ولم کن عوضی.
سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم ولی مگه میشد این غول بیابونی چنان سفت من رو گرفته بود که مطمئن بودم دستم کبود میشه! بازم جیغ کشیدم:«ولم کن روانی! از جون من چی میخوای؟ ولم کن ! بدون توجه به تق هام به زور من رو دنبال خودش میکشید و از پله ها با رفتیم. داد زدم ؛ هوی یابو با توام! دستم رو کندی(محکم تر دستم رو کشید)روووووانی! مکث کرد من که دنبالش کشیده میشدم با توقف ناگهانیش محکم بهش برخوردم. منم بچه پر رو پایین شهری ، گفتم اخ! بینی خوشگلم محکم بهش خورد، درد گرفت!
گفت : خیلی زر میزنی بچه وای صداشم مثل خودش ترسناک بود داشتم با اخم نگاهش میکردم که با یه حرکت من رو گرفت انداخت روی کولش. جیغ کشیدم گفتم عوضی چیکار میکنی بخاطرجیغ هایی که کشیده بودم گلوم میسوخت با مشت افتادم به جونش به کمر وکتفش میزدم اما اون انگار نه انگار! کمی که زدم دیدم فقط دارم خودم روخسته میکنم بیخیال شدم. غول بیابونی جلوی یه در چوبی مشکی بزرگ ایستاد چند تقه به در زد گفتم یا خدا حتما اینجا اتاق رییسش بود رفت تو گفت آقا دختره رو اوردم. دوباره یه مشت به شونه اش زدم. گفتم دختره ننه اته بی شعور. قبل از اینکه چیزی بگه یه صدای کلفت مردونه والبته ترسناک شنیدم. گفت ببرش اتاق آخر راهرو گفت چشم دوباره راه افتاد شروع به دست وپا زدن کردم.هی گفتم منو بذارم زمین با پام یه لگد به شکمش زدم با توام. قبل از این که فحش دیگه ای بهش بدم محکم به کمرم زد.خیر ندیده ادبم نداشت اخه گفت خفه شو تا خفه ات نکردم. گفتم الهی به حق پنج تن دستت بشکنه کمرم شکست. بد جور کمرم درد گرفته بود ترجیح دادم ساکت بشم تا این نزده شل وپلم کنه تا حداقل بفهمم چرا من رو اوردن اینجا؟! من رو به اتاق انتهای راهرو برد یه تخت دو نفره فلزی توی اتاق بود پرتم کرد روی تخت قبل از اینکه به خودم بیام و موقعیتم رو درک کنم یه دستبند از اینایی که شما دارین به دست مجرما میزنین به دست چپم زد طرف دیگه ی دستبند رو هم به تخت قفل کرد.
جیغ کشیدم:
- داری چه غلطی میکنی؟! دستم رو کشیدم
- ولم کن، عوضی، ولم کن!
از قفل بودن دستبند که مطمن شد خواست عقب بره که به صورتش چنگ انداختم اما دستم توی ریش های بلندش گیر کرد منم محکم کشیدم. هنوز دستم رو کامل عقب نکشیده بودم که طرف چپ صورتم به شدت سوخت وبعد گوشه پیشونیم.
- اخ!
- حسابت رو بعدا میرسم!
از اتاق بیرون رفت به خودم اومدم سیلی محکمی با اون دستای گنده اش به صورت نازنینم زده بود که بدجور گوشه لبم میسوخت. چون ناگهانی این کار رو کرد نتونستم تعادلم رو حفظ کنم وسرم به گوشه ی تخت برخورد کرد دست راستم رو با اوردم لبخند شیطانی روی لب هام نشست چندتار از ریشش توی دستم بود؛ حتما خیلی دردش اومده ریش هاش رو روی زمین ریختم دستی به گوشه ی پیشونیم کشیدم ، فکر نمیکردم آخر عاقبت کلاس عکاسی به اینجا بکشه ، اونهمه دختر ، چرا منه بدبخت اخه ؟! پیشونیم زخم شده بود وخون میومد زیر لب هر چی فحش بلد بودم رو نثار خودش واجدادش کردم! به اتاقی که توش بودم نگاه کردم؛ یه اتاق تقریبا بزرگ با تم قرمز که فقط همین تخت خواب دو نفری توش بود. یه سمت اتاق پنجره ای بزرگ قرار داشت که با پرده های قرمز پوشیده شده بود حالم بد میشد از این همه رنگ قرمز روی تخت دراز کشیدم چشمام رو روی هم فشار دادم. زخم پیشونیم میسوخت وخون تا چونه ام رسیده بود. همه اش با خودم فکر میکردم چرا من رو دزدیدن؟ نه پدر پول داری داشتم و نه پدرم شغل مهمی داشت! نه اصن پدری داشتم ! نکنه کار محمده ؟ نه بابا اونکه دوسم داره کار داداششه گفتم وای نکنه از این قاچاقچی های انسان ان دزدیدنم؛روی تخت نشستم وای اگه اون
ها باشن کارم ساخته اس وای وای حا چیکار کنم خاک بر سر شدم! حتما میبرنم دبی به این شیخ های شکم گنده عرب میفروشنم! ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه آبروم بره. شروع به تق کردم؛ شاید بتونم دستم رو آزاد کنم، ولی فایده نداشت! این دستبند محکم تر از این حرفا بود و فقط دستم رو زخمی کردم. همین طور که به خودم بد و بیراه میگفتم و موهام رو میکشیدم، از ب ی که قرار بود سرم بیاد میترسیدم؛ این موضوع شوخی بردار نبود! در حال کشیدن موهام بودم که دستم به یه چیزی خورد از توی موهام بیرون اوردم نگاهش کردم یه گیره سر بود . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

243

‎تو عشق دنیای کودکی غرور ، تکبر ، نامردی ،شهوت پرستی ، خیانت ، دروغ ، خودبینی و ... وجود نداره! عشق کودکان بهم تو دنیای کودکی بخاطر پول ، ماشین ، اندام ، چهره ، وزن ، قد ، تحصیلات و..... نیست! عشق بین دوتا کودک بهم بخاطر وجود هم دیگه ست! شاید برای همینه تو دنیای بچه ها قهر ها یک ساعت یا فوقِ فوقش یکروز بیشتر دووم نمیاره سریع اشتی میکنن! شایدبرای همینه دوتا بچه خیلی زود همه رو میبخشن! شایدبرای همینه کینه به دل نمیگیرن! شاید اون بچه با سن کمش بفهمه دل یه آدم یعنی تموم وجود یه آدم پس نباید با وجود کسی بازی کرد! نبایدوجودخودتوبه وجود چندین نفر بدی! شاید اون بچه میفهمه اگر یک معشوقه داره فقط همین یکنفره نه کسی دیگه هست نه باید باشه و نه میتونه باشه! مثل ادم های به اصطلاح بزرگ و مغرور امروز بلد نیستن بگن : این نشد یکی دیگه : یا : تونباشی دوستام هستن : یا : رفت که رفت لیاقت نداشت : یا ......... فهم یک بچه میرسه وقتی یک دل داره یعنی باید یک دلبر داشته باشه ! فهم یک بچه میرسه وقتی با معشوقه ش میخنده دقیقا همون وقتیکه معشوقه ش گریه هم میکنه بدون اینکه خبردار باشه چه اتفاقی افتاده اشکشو که میبینه اشکش درمیاد! حتمامیدونه اگرپای خنده عای معشوقه ش بود باید پای گریه هاشم باشه! فهم یک بچه میرسه تو خونه تو خیابون اگه جایی از بدن معشوقه شو برهنه دید یا لباسش کم بود لباس خودشو در بیاره تا معشوقه شو بپوشونه نه اینکه بقیه لباس معشوقه شوهم دربیاره و ... شاید میفهمه عشق یعنی #باهم بودن نه #روی هم بودن! فهم یک بچه میرسه عشقی که به یه بچه ای داره رو بخاطر لباس قشنگ و دوچرخه قشنگ و خونه بزرگ و قشنگ یه بچه دیگه فراموش نکنه! تموم دارایی یک بچه اسباب بازی هاشه فهم یک بچه میرسه وقتی عاشق یکی هست میره اسباب بازی هاشو میده به اون ! یادت نرفته که!؟اسباب بازی های یه بچه یعنی کل دارایی و هست و نیستش! شاید فهمش میرسه وقتی عاشق یکنفره باید از تموم و دار و ندارش براش مایه بزاره! خیلی ساده ست .......... !هر روز جسم کامل تر میشه و فکر ناقص تر! هیچکس عشق رو یاد این بچه ها نداده بچه ها عاشق واقعی ان چون #بزرگ نشدن! بزرگ شدن بدترین اتفاق زندگی بود!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

242

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چـهـل و چـهـارم
••••••••••••••••
یسنا شروع کرد تعریف کردن ماجرا :
محمد اول جزو باند برادرش بود ، اسم برادرش سیروس بود ، یک روز توی اینستاگرام در حال چرخ زدن بودم که با پست ای از پست های محمد رو به رو شدم ، بین پست های فالووینگ هام نبود ، حوصله ام سر رفته بود ، اکسپلوره رو میگشتم ، پست محمد رو دیدم ، نوشتـــه
بود WORKSHOP عکاسی ، خب من اون موقع اول دبیرستان بودم آخر هفته هام بیکار بودم ، روزها بعد از مدرسه هم بیکار بودم ، مامان اونوقت ها کار میکرد . حوصله م تو خونه سر میرفت ، کلافه میشدم تا شب ، این شد که تصمیم گرفتم با تیم محمد همراه شم
به هزار زور و زحمت و خواهش و تمنا مامانمو مجبور کردم وام گرفت یه دوربین خوب خریدم و توی اولین میتینگ شرکت کردم ، پر از دختر و پسر بود ، جمعیت زیاد بهم امنیت میداد ، فضای باز ، عمومی بهم امنیت میداد ، روز اول که رفتم محمد رو دیدم ، میشناختمش ، از روی عکس پروفایلش میشناختمش ، همه رو به روش وایساده بودن داشتند به حرفاش گوش میدادن من خیره شده بودم بهش ، کیف میکردم نگاهش میکرد ، بازو های کلفت ، هیکل میزون ، ته ریش ، کلاه نقاب دار ، خوش تیپ بود لامصب جذب میکرد ادمو ، روزها
میگذشت و هر هفته به بهونه ی کلاس عکاسی از خونه میزدم بیرون و میرفتم کلاس اما نه برای درس ، برای محمد ، کم کم که از جلسات میگذشت افراد دونه به دونه کم میشدن تا رسیدیم به بیست نفر ، جلسات مون کم کم رفت داخل کافه ، داخل کافه هم که رفتیم رفته رفته از تعدادمون کمتر شد تا اینکه ده نفر شدیم ، یادمه اخرین جلسه که بود محمد توی گروه تلگراممون پیام داد که فردا کلاس فلان جا برگذار میشه ، فکر کردم که بازهم کافه ست ، صبح روز بعد کـه رفتم سر قرار ، خونه ویلایی بالاشهر بود ، یادمه روز جمعه بود که تعطیل بودم و صبح به بهونه درس خوندن با محیارفتم بیرون ، شک کردم نخاستم برم ، اماگفتم زشته ، مگه اُمُلی تو ؟! که ای کاش اُمُل میبودم ! رفتیم کلاس برگزار شد ، توی خونه نرفتیم توی باغ بود باغچه بود ، باز اعتماد کردم . کلاس که تموم شد خوشحال بودم که عکاسی یادگرفتم ، تموم شده بود و مشکلی هم برام پیش نیومده . همه باهم یه عکس سلفی گرفتیم و همه داشتیم میرفتیم که محمد از پشت صدام کرد ، هنوز صدای لامصبش تو گوشمه شلوغی که کم شد داشتیم خارج میشدیم صداش رو بلند کرد گفت : یسنا خانوم ؟!
دلم هُری ریخت ، دوسش داشتم خب ، ولی نمیتونستم بهش بگم و اون حالا یهو بهم گفت . عین این دخترای هول یهو برگشتم گفتم جانم ؟ خندید ، گفت شما بمون ، انگار قند تو دلم آب شد ، بقیه رفتند
در باز بود ، جک در ، در رو بست ، ترسیدم ، نشسته بودم رو صندلی اومد صندلی رو برعکس گذاشت جلوم ، نشست از جلو پشتی صندلی رو بغل کرد و شروع کرد حرف زدن میگفت ازت خوشم اومده میگفت بین همه دخترا از تو خوشم اومده نجیبی ، خر شدم ، ساده بودم پر رو شدم ، خندم گرفت ، بهم گفت بریم بیرون ؟! قبول کردم گفتم بعدش میرسونینم ؟! قبول کرد ، رفتیم بیرون بگردیم . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

241

هزار بار گفته ام. من را دوست نداشته باشید اگر نمی توانید دوست داشتنتان را ادامه بدهید، به من اهمیت ندهید اگر قرار است زود اهمیتم را برایتان از دست بدهم، به من حرف های قشنگ نزنید اگر جوگیر شده اید، از من تعریف نکنید با این امید که احساس بهتری پیدا کنم، سعی نکنید به من نزدیک شوید اگر صبور نیستید، دلتان نخواهد مرا نجات دهید اگر خودتان باید نجات پیدا کنید، چون ناامید می شوید، خیلی ناامید. چون در این صورت در هر لحظه از روز باعث مرگ من می شوید. من آدم سختی هستم و عاطفه ام مشکل دارد. نمی توانم دوست داشتن و قدردانی ام را نشان دهم، نمی توانم حرفم را بزنم و منظورم را برسانم. یک توهمی دارم که خودتان می فهمید که من چه قدر دوستتان دارم با این که می دانم آدم ها باید ببینند و بشنوند و احساس کنند تا بدانند. قصد شما شاید خوب باشد ولی در نهایت برای من جز بدی چیزی ندارد. همه ی شما از دست من خسته می شوید و می روید، مرا در امیدوارترین حالت ممکن با کلی احساس خوب می گذارید و می روید. من دیر خوب می شوم و تمام مدتی که شما بی خیال فرش هستید من از شدت با خیال فرش بودن در مرز خفگی قرار دارم. بهبود من خیلی زمان می برد و من ترجیح می دهم که به جای گذراندن این زمان طولانی در درد و تاریکی، همان آدم تنهای همیشگی باشم، بدون هیچ احساس خاصی. حرف زدن از احساساتم برای من یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. . این سخت بودن با زمان درست می شود، زمانی که هیچ وقت به من داده نمی شود. همین بد گذشتن را دوست دارم
از بس خوب نگذشت به همین بد گذشتن عادت کرده ام به همین حس و حال ، گذشتن از همین حس و خال برایم دشوار است . . .
#مهدی_اقتدار

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

240

| مـــــحـــــیــــــا
| پارت چهل و سه
•••••••••••••
+تا کِی بیهوش میمونه ؟!
-حدودا یکساعت
+باشه
با خودش فکر کرد ، من تا برم پیش بابا و بیام اینم بهوش اومده بعدشم که میام دیگه ، یسنا رو تنها گذاشت و رفت ، هنوز رسیدگی به پرونده ی رضا تموم نشده بود ، برای همین اجازه ی ملاقات بهش ندادن ، و نا امید برگشت ، فهمید که باید این مشکل رو خودش حل کنه ، رسید جلوی بیمارستان ، در حال حساب کردن پول تاکسی بود که یسنا رو دید که کشون کشون از بیمارستان خارج شده و داره از کنار پیاده رو به راهش ادامه میده ، سریع پول تاکسی رو حساب کرد و راه افتاد دنبال یسنا ، هرچی صداش میزد سرعتش رو تند میکرد یسنا هم سرعتش رو تند تر میکرد تا یکجا که یسنا خورد زمین ، تا خورد زمین محیا دویید سمتش و نذاشت بلند شه ، دستاش رو گرفت گفت معلومه چه مرگته تو دختر ؟ کجا داری میری؟!
+هرجا ، به تو چه ، چرا دست از سرم برنمیدارین !!؟
-واسه چی باید دست از سرت بردارم ؟! خواهرمی!
+میخام صد سال سیاه نباشی ، من یه هرزه م لکه ننگم
-مگه ندیدی زهرا اومد معاینت کرد ، هنوز دختر بودی؟!!
+دروغ میگین ، دروغ میگین واسه نگه داشتن منه
در حال جر و بحث بودن که حراست بیمارستان خودشو رسوند به یسنا و با زور بردنش باز داخل بیمارستان ، یسنا نفس راحتی کشید از اینکه یسنا نتونست فرار کنه ، یسنا توی دست های مامور های حراست داد و بیداد میکرد ، اما محیا جوابش رو نمیداد ، بلند شد لباسش رو تکوند و رفت داخل بیمارستان ، با پزشک یسنا حرف زد
نظرش این بود که یسنا بخاطر فشار عصبی ای بهش اومده اعصابش دچار مشکل شده ، مونده بود چکار کنه ، مریم رسید ، مریم رو بدون حرف کاشت دم در ای سی یو و رفت کلانتری باز
وارد کلانتری شد با اصرار وارد اتاق رئیس کلانتری شد و ماجرا رو تعریف کرد ، رئیس کلانتری هماهنگ کرد ، محیا و پدرش رو خاست و محیا همه چیز رو تعریف کرد ، با فهمیدن پلیس روند پرونده به جریان افتاد. مراقبت از یسنا و محمد . محمد همچنان توی کما بود علائم حیاتی داشت اما نمیفهمید عکس العمل نداشت ، یسنا هم تحت درمان قرار گرفت و رضا هم به قرار وصیغه ازاد شد .
[ شش ماه بعد ]
با بهتر شدن اوضاع روحی و روانی یسنا ، توسط معالجه های روانی گفتاری و دارویی حالا ارومتر شده بود ، صبح روز چهارشنبه از کلانتری تماس گرفتند که یسنا و محیا برای پاره از توضیحات باید مراجعه کنید به کلانتری ، حالا رضا خیلی وقت بود که از تمام ماجرای محیا و یسنا خبر داشت ، با محیا سرد تر شده بود ، اما همچنان کنجکاو بود که ماجرا رو بفهمه ، محمد هنوز بعد از شش ماه از کما در نیومده بود و طبق صحبت های یسنا محمد تنها سرنخ این پرونده بود ، محیا هم روزی که رفت برای شکایت کلانتری به امین پیام داد : باور کردم با محمد نیستی ، از روی باورم و علاقه ای که بهت داشتم قبل میگم بهت که دارم میرم شکایت کنم خودتو گم و گور کن : و از امین هم خبری نبود ، حتی بعد از معرفی محیا به پلیس خطش رو خاموش کرده بود و نبود . صبح روز بعد یسناو محیا با رضا به کلانتری مراجعه کردند . وارد اتاقی شدند که چند خانم پلیس بعلاوه رئیس پلیس جنایی نشسته بودند ، رضا و محیا و یسنا به ارومی نشستند ، رئیس پلیس شروع کرد :
-خب دخترم خوبی ؟ بهتری ؟!
+ممنونم
-ما میخوایم کمک کنیم که دختری مثل شما گیر همچین افرادی نیوفته
به ما کمک میکنی ؟!
+بله حتما
-خب تعریف کن
نگاهی به رضا انداخت که یعنی من معذبم بره بیرون اما رئیس که فهمیده بود جوابش رو اینطور داد : یسنا جان پدرته باید بدونه .
یسنا شروع کرد تعریف کردن ماجرا :
محمد اول جزو باند برادرش بود ، اسم برادرش سیروس بود ، یک روز توی اینستاگرام در حال چرخ زدن بودم که . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

239

صادق باشم باهات ؟! من دیگه امیدی ندارم ، امید ندارم که یکروز برگردی من دیگه امید ندارم؛ به برگشتنت ، به اینکه شبی برسه که با خستگی برسم خونه بهت پیام داده باشم نه و نو نداریم پنج شنبه ساعت چهار جلو خونتونم بریم بیرون . امید ندارم که از طرز قرار گذاشتنم بفهمی بدونی که دلم برات تنگ شده اما غرور مردونه ام نزاره به روی خودم بیارم ، دیگه امید ندارم از همون نمی دونم چند شنبه و از همون لحظه ای که اسمس دادم و وقتی موافقت کردی فکرت درگیرشده باشه که کدوم لباست و بپوشی که بیشتر دوست دارم امید ندارم که فکر کرده باشی موقع دیدنم چه جوری باشی که چشمام از دیدنت برق بزنه بهتره که باید لاک صورتی بزنی یا قرمزکاش هنوز امید داشتم . اما امید ندارم شب قبل قرارمون که شد ساعت ده و نیم یازده بود و تازه داشت چشم هام گرم میشد اسمس بدی چجوری نگات کنم که دستِ دلم رو نشه ؟! بعد بشینی با خودت فکر کنی و کلنجار بری ببینی جواب رو ندادم باز صبح علی الطلوع اسمس بدی بهتره نگاهم و ازت بدزدم! امید ندارم باز عصر که شد
پیام بدی نه!چشمامو دوست داری،چرا ازت بگیرمشون ؟ قربون صدقت برم که جای تو قند تو دل خودم آب شه که دارمت ! امید ندارم صبح فنجون مخصوص چای خودت رو گرفته باشی بین دستات و بچرخونی چشمت به صفحه گوشی باشه که زنگ بزنم لاک زده باشی و موهاتو بسته باشی امید ندارم حواست به علایقم باشه برام کیک درست کنی ،با شکلات از همونا که دوست دارم روش شکلک کشیده باشی و گذاشتمش توی ظرف،و با خودت فکر کرده باشی حتما سرکارم و سرم شلوغ بوده ، امید ندارم که بشینم وبلاگت رو بخونم بدون اینکه بدونی ازش خبر دارم بعد هی اونجا این دیوونه بازیات رو بنویسی ، بنویسی خجالت میکشی بگی دوسم داری منم برم هی بخونم هی ذوق کنم به روت نیارم دیگه امید ندارم بشینی کنارم دستتو تو دستم قفل کنی بیارم بالا هی دستتو بو بکشم دیگه امید ندارم به اینکه صدای خنده هامون بپیچه زیر یک سقف مشترک، دیگه امید ندارم به اینکه باز این چشما تر بشه به اشکِ شوق ، امید ندارم که شب ها ساعت دوازده که شد یکی مون زودتر اسکرین شات بگیره دو صفر و دو صفر دقیقه بعنوان ساعت عاشقی ، امید ندارم به اینکه در مورد اینده مون بشینیم نقشه بکشیم من دیگه امیدی ندارم به هیچی! یادمه میگفتی آدم فقط با امید زندست، به من بگو من الان چه جور زنده ام؟؟ نمیشه که ! الان تو خانومِ خونه یکی دیگه شدی چجوری امیدوار باشم ؟؟!
پ ، ن )
-چیه چیشده ؟!
+ببین حس میکنم دارم غرق میشم
-تو چی؟!
+تو دنیا
-خب دست و پا بزن تلاش کن
+دست و پازدم تلاش کردم اما دارم بیشتر فرو میرم
-چه جوری نجات میدی خودتو ؟!
+باید یه جلیقه نجات پیدا کنم
-جلیقه نجات از اقیانوس دنیا چیه ؟!
+اینکه یکی که دوسش داری بغلت کنه
-خب چرا جلیقه نجات نداری؟!
+جلیقه نجاتم میشی ؟!
-جان !!!!!!!
+میای بغلم
-خب ببین ...... اخه ......
+اخه و اوخه نداره میشی یا نه ؟
-بیا بغلم .....
+اینطوری ام به من نگاه نکن ! این چشم‌های تو، بالاخره مرا وادار به یک خبطِ بزرگ در زندگی خواهد کرد..
-این خبطِ شما، آرزوی من است!

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

238

همه میگفتند چه پسر خوبی چه پسر اقایی ! ازبس ساکت و توی خودش بود . کم کم بزرگ شد این توهم بودن هم باهاش بزرگ شد تا رسید به سن بیست سالگی.یه مرد . کسی که دنبال عللی تللی نبود ، رفیق بازی نمیکرد ، کلاس زبان ، موسیقی ، عکاسی ، یا ... نمیرفت
انگار که از بس تلقین کردن تو مردی واقعا باورش شده بود که مرد شده . رفتارش عین ادم های سی ساله بود . اعصاب خوردش ، خستگی هاش و ... اما هیچوقت هیچکس نگاهش رو نفهمید وقتی کسایی رو میدید که خیلی از شرایط رو ندارند و نرمال زندگی میکنند . از ندونستن حکمت خدا کلافه بود . از اینکه چون درس نخونده باید از دختر مورد علاقه ش بگذره از اینکه چون مرده و میخواد زندگی تشکیل بده از خیلی چیزها که الان جوونهای هم سن و سالش دارند دست کشید اما هیچکس نفهمید  گاهی آدمها میخوان نرمال باشند اما شرایط مانع میشه شرایطی که تغییر پذیر نیست . میشه جنگید اما آخرش قدم از قدم بر نداشتی فقط درجا زدی .
اما هیچکس حال دلش رو نفهمید درک نشد فقط انگ و اه و پیف اطرافیانش رو چشید . گمون کنم خیلی خسته تر از اونی باشه که . . .بعنوان قشری از افراد جامعه میشه به نام : درک نشدگان: نام گذاریشون کرد بیخیال!


موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

237

ساعت از نیمه شب گذشته بود ، آنلاین شد ، نوشت : امروز هم سیگار دستت دیدم ، باز سیگار ؟ منکه بودم ترک نکردی حالام که
رفتم ترک نمیکنی ؟ د لامصب بنداز کنار اون سرطانو ! جوابی نداشتم ، فقط سین کردم ، آفلاین شدم ، اس ام اس اومد ؛ بیا انلاین شو کارت دارم ! آنلاین شدم ، نوشت : خفه خون نگیر  سکوت میکنی عصبی میشم یه چیزی بگو !نوشتم نوشتم نوشتم ، شصت خط شد ، در دو پیام میرفت اگر میفرستادم ، سیگارمو آتش زدم گذاشتم لب دهنم ، با دودستم خواستم بنویسم پشیمون شدم سلکت آل کردم همه رو پاک کردم ، شروع کردم به نوشتن مردی که روبروی تو سیگار میکشد / در فکر گفتگوی تو سیگار می کشد / وقتی که می روی و دلش تنگ می شود / بی شک به جستجوی تو سیگار می کشد / این بار بی تو فاصله ها را نمی دود / در سوگ آرزوی تو سیگار می کشد / زخمی تر از همیشه؛نگاهش به دست توست / در وصف داروی تو سیگار می کشد / وقت نماز شد و او مثل روز قبل / همراه با وضوی تو سیگار می کشد / وقتی نفس زنان به کنار تو می رسد / با عطر رنگ و بوی تو سیگار می کشد / هرگز سخن نگفت و سکوتش ترانه شد / آهنگساز روی تو سیگار می کشد / آهسته عکس تو را در بغل گرفت و بعد / با بوسه بر گلوی تو سیگار می کشد / لب را نمی گشاید و رسوا نمی کند // در حفظ آبروی تو سیگار می کشد //
سیگارم تقریبا خاکستر شده بود ، دودش در چشمم رفت ، چندثانیه ای چشم هایم را ماساژ دادم چشم باز کردم دیدم نوشته :
[ last seen a long time ago ]
خندیدم ، خندیدم ونخ بعدی را آتش زدم !


موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

236

خب ، بعضی وقتا بعضی متن هام هست بدون در نظر گرفتن بقیه باید واسه خودت بنویسی ؛ به دور از اینکه چه فکری راجبت میکنن و چه ذهنیت ای از خودت ساخته خواهد شد ، نوشتن برای هرکس یه معنی داره شاید شغل ، هنر ، یا . . . اما برای من حکم نوروتیلیپتیلین ، یا دیازپام آلپرازولام ، کلردیازپوکساید ، سیتالوپرام ، آمیتریپتیلین و ......... همه اینایی که میخوریم که راحت بخوابیم اما خیلی وقت هست از خواب راحت خبری نیست ، برای من به شخصه مکمل این هاست .اینکه ولنتاین سالِت رو تنها باشی اصلا چیز بدی نیست ؛ اما شرط داره ، بشرطی که همه ولنتاینهای سال های قبل هم تنها بوده باشی اما اگر حتی یکسال هم تنها نبودی یعنی هر سال همین موقع ......مهم نیست . روز عشق ! حسادت نیست ؛ غبطه خوردن هم نیست ، اما پست اختصاصی که میزارن ، قربون صدقه عشق شون که میرن خنده های واقعی که میزنند ، کادو که میگیرند ، و پست که میکننـــــد نمیفهمند شاید یکنفر توی این فضای مجازی امشب باید جای گرفتن دست معشوقه ی جوونش ، باید دست خاطراتش رو بگیره و نخ به نخ بکشه و خاطرات و زندگیش رو دود کنه بنظرم این روز ، روز جهانی نیست ، روز عمومی نیست ، اصلا نبایـد ثبت میشد ، که چی ؟! یک روز توی روزای آخر سال به شکل جهانی تنها بودنت رو به رُخِت بکشن ؟! نوش جون همه ی کسایی که امشب دارن عشق و حالشون رو میکنن ، حال کن داداش کیف کن ، ولی من اگر یه روزی بخوام با کسی باشم ، عشق و حالام رو جار نمیزنم . پست نمیکنم نمیزارمم طرفم پست کنه ، نه روز ولنتاین نه هیچ روز دیگه ای ، میدونی چرا ؟! چشیدم مزه شو ، وقتی چندین نفر رو میبینی که چه خوشبختن ، چه خوبه رابطشون ، تنهاییت از چند جهت به هفت روش سامورایی میخوره تو صورتت ، نمیخوام اون موقع حتی یک پسر یا دختر جوون ، دلشون مثل دل ادمای تنهای امشب باشه!
میدونی چی میگم ؟!
#مهدی_اقتدار
پ . ن )
منو ببخش ؛ نمیدونستم ؛ میدونم ؛ میدونم گذشته ها گذشته و تو الان نیستی و اصلا هم این متن رو نخواهی خوند ، اما من فکر کردم مثل هم سن و سال هات خرس دوست داری ، عطر دوست داری ، هدیه دوست داری ، نمیدونستم روز بعدش اسمس میزنی: اینا چیه گرفتی؟ من طلا دوست دارم فقط !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

235

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و دو
••••••••••••
-یعنی دختر به سن تو نمیتونه خودش برای خودش تصمیم بگیره خودش زندگی کنه خودش برای خودش ازدواج کنه !!؟ همیشه باید چهار نفرکنارت باشن که بهت بکن نکن بگن ؟!
محیا فکرش درگیر شد ؛ چرا باید خانوادش براش تصمیم بگیرند مگه خودش ادم نبود ؟! خودش قدرت تصمیم نداشت ؟! خیره به یک نقطه نامعلوم در حال فکر کردن بود ، امین منتظر جواب پشت سرش ایستاد محیا چشم هاش رو فشار داد بهم چند بار سرشو تکون داد انگار که از یک مشغله فکری بخواد فرار کنه ، برگشت رو به امیر گفت من جوابم همونیه که دادم ، نظرمم عوض نمیشه ، به شمام دیگه احتیاجی نیست یک مدت تنها بودم حامیم بودی دمتم گرم اما الان یا هر وقت دیگه ای پدرم ببینتت برخورد سختی باهات خواهد کرد امین که توقع چنین جوابی از محیا نداشت با گفتن یک کلمه ؛ اوکی ، جعبه هدیه رو گذاشت کنار محیا و رفت پیش پذریرش و از حال محمد پرسید محیا نفهمید چی شد اصلا کی رفت یک آن بخودش اومد دید نیست امین ، باز نگاهش قفلی زده بود روی در ای سی یو که فقط دکتر بیاد بگه : همراه این دختر جوون کیه ؟! بهوش اومده . اما خبری نبود ، فکر میکرد ، به اینکه آیا امین رو دوست داره ؟! یا نه ؟! چرا انقدر قاطع گفت نه ؟! نکنه شانس تشکیل زندگیش رو با غدگری از دست داده باشه ؟! از همین افکار ها بهم ریخت ، فکر کرد با مریم اگر صحبت کنه ، ممکنه پدرش بفهمه ، با پدرش حرف بزنه اونقدر ذهن پدرش بسته ست که نمیشه در مورد این چیزها باهاش براحتی حرف زد اما باید با یکنفر حرف میزد ، اما پیداش نکرد ، خسته شد
بعنوان رفع کردن خستگی و دور کردن این افکار از ذهنش گفت یکم با گوشی ور برم ، گوشیش رو که روشن کرد ، اسمس از زهرا اومده
بود : سلام ، چطوری محیا جان ؟! یسنا چطوره ؟!
زهرا از امروز محیا خبر نداشت ، خبر نداشت تک تک ادم های زندگیش دارن از اطرافش میرن ، در جوابش نوشت : بدم زهرا خیلی بد ، اما قبل از ارسال شک کرد ، صبر کرد ، چه کسی بهتر از زهرا ؟
چرا با زهرا حرف نزنه ؟! جوابش رو پاک کرد ، نوشت :
-زهرا ؟! ادم از کجا بفهمه عاشق شده ؟!!
+جان ؟!!!!!!!!! تو دیگه خواهشا حرف از عشق و عاشقی نزن
-چرا خب مگه من ادم نیستی؟!
+ادم عاشق شدن هستی اما ادم رابطه داشتن نیستی!
-یعنی چی؟!
+هیچی ، حالا عاشق کی شدن این خانوم ما؟!
-نمیدونم عشقه ، حسه ، علاقه ست ، دوست داشتنه ، چه زهرماریه
+خب بگو کیه چیه کجادیدیش؟!
-یادته قضیه اراک رفتن رو گفتم بهت ؟!
+خب
-امین و محمد و یادته ؟!
+نگو که امین و دوست داری !
-...........
+خل شدی دختر ؟
-فک کنم
+الان کجایی!؟
-بیمارستان
+دقیقا کجایی ؟!
-جلو در ای سی یو
+اهان یه بار دیگه کلمه دومت رو تکرار کن
-آی سی یو
+همینه ، عاقبت رابطه غیر اصولی همین یسنا خانوم میشه
محیا موند ، چرا بفکر خودش نرسید ؟! محمد که انقدر ادعاش میشد اخر این شد ، حالا امین ، کی تازه ! امین ! رفیق شفیق محمد باز صدای پیام زهرا اومد :
+چیشد بدت اومد ؟ به اقاتون بد گفتم ؟!
-نه ولی اون اصلا در جریان کار محمد نیست تازه الان فهمید
+ساده ای دختر د اخه ساده ای فدات شم
حالش از سادگیش بهم خورد ، نقطه ضعف همه دخترها سادگی و زودباور بودنه ، حالش بهم خورد که یکنفر از سادگیش سو استفاده میکنه تصمیم گرفت همه چیز رو به پدرش بگه ، اما پدرش که بازداشت بود ! تصمیم گرفت صبح به دیدن پدرش بره و همه چیز رو باهاش در میون بزاره ، و دقیقا دومین بدترین اشتباه زندگیش رو با همون تصمیم انجام داد ، چند ساعتی گذشت ، بلندگو های بیمارستان اسم یسنا رو داد میزدند :
همراه محترم سرکار خانوم یسنا فتاحی به بخش پذیرش ، اسم یسنا رو که شنید برق از سه فازش پرید و رفت پذیرش
-من همراه یسنا فتاحی ام
+عه شمایی ؟! خانوم مریضتون بهوش اومده
-وای جدی میگین ؟!
از شادی نمیدونست باید چکار بکنه اصلا ، سریع گوشیش رو دراورد به مریم زنگ بزنه که پرستار ادامه داد :
-بهتره به کسی خبر ندید
+چرا ؟!
-مریضتون حالت عادی روحی نداره
+یعنی چی ؟!
-نمیدونم ؛ مدام شخصی بنام محمد رو صدا میکنه که از این وضعیت نجاتش بده
+محمد ؟! محمد همون عوضیه که تو کماست
-اینش به ما مربوط نیست اگر صداتون کردیم برای اینه که بدونید خبر بدیم بهتون که بهوش که اومد خیلی بیتاب بود ، سرمش رو کند که فرار کنه اما ارام بخش بهش زدیم ، الان خوابه اما باید مراقبش بود
+تا کِی بیهوش میمونه ؟!
-حدودا یکساعت
+باشه
و کاری رو کرد که نباید میکرد . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

234

میگویند عطر هایی که دوستشان دارید را هر وقتی نزنید
چون بعد ها که استشمام کنید یاد لحظه هایت خواهی افتاد.
مثل همین کت و شلواری که دو روز ست روی زمین ست و الان اویزانش کردم دست که زدم بویش بلند شد! جمعه بود ساعت حدودا ده صبح قرار بود ببینمت کل وجودم تپش قلبم را حس میکرد دیدمت ارام شدم ! جمعه دو هفته بعد قرار بود ببینمت بازهم عطرم را اوردم
قبل از انکه ببینمت عطر را زدم کت و شلوارم غرق عطر شد!حالا اسم عطرش را عوض کردم اسمش را اسم تو گذاشتم! چرا اسمش اسم تو نباشد که هر وقت میبویمش یاد تو میکنم! دیوانه شده ام به چه چیزهایی دقت میکنم ! نه ؟! همونطور که جمعش کردم کاورش رو کشیدم روشاز پایین زیپِ کاور رو کشیدم تا بالا به اخرش که رسید
انگار هوای داخل کاور جمع شد و بوی عطر به شدت خورد تو صورتم ! باز یادت افتادم لبخند زدم! فکر کردم اون لحظه که کفن میکننم داخل کاور میزارن زیپ و میکشن روی سرم کسی هست یهویی خم به ابروش بیاد ؟! اصلا اون موقع هنوز دوستم داری ؟!
اصلا کسی هست؟! اصلا . . . بیخیال !

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

233

| مـــــحـــــیــــــا
| پارت چهل و یک
••••••••••••
خانم محمدی ، حواستون باشه ، بیمار علائم حیاتیش نرمال شد اما مغز جوابی نمیده ، احتمال ضربه مغزی هست ، لبخند رو بـــه
چشم دید که خنده رو صورتش ماسید ، رو به محیا گفت :
-چیگفـت این دکتره ؟!
+ هیچی ولش کن
-چی رو ولش کنم ؟! اگر بمیره بابات قاتل میشه میفهمی ؟!
+خب چیکارش کنم ؟!
-تو اینجا هستی من برم کلانتری ؟!
+آره برو شما
باز محیا تنها شد ، از یکطرف نگران پدر ، از یکطرف نگران یسنا اما ترس نداشت چون میدونست محمد الان تحت حفاظت ماموره ؛ هروقت تنها شد آرامش پیدا کرد ؛ اما این ارامش همیشه ارامش قبل از
طوفان بود ؛ اما انگار واقعا خبری نبود

تازه آرامش داشت مزه میکرد زیر زبونش که صدا نزدیک و نزدیک تر شد . دیگه هیچکسی نبود که بخواد بیاد مریمم که تازه رفته بود صدا نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شد انگار که کسی با خودکار روی یه چیزی مثل تخته یا جعبه ای بزنه اونقدر نزدیک شد تا صدا قطع شد و صدایی گفت : احوال خانوم جون ؟! با شنیدن ناگهانی صدایش از جا پرید و نفسش رو با صدای دخترونه کشید تو چپ چپ به او نگاه کرد که در حال خندیدن بود گفت :
قشنگ مریضی تو امین به خدا ! امین خنده اش را خورد و گفت : خب وقتی اینقدر شیرین رفتی تو فکر و تو حال خودت نیستی کرم های من فعال میشن برای ترسوندنت دیگه ! و باز هم خندید محیا دیگه چیزی نگفت که امین خواست با دست به پشت محیا بزنه که محیا خودشو کشید عقب ، امین دستش رو جمع کرد و گفت : محیا تو رو خدا اینجوری نباش دیگه ! امین در حالیکه دستش را زیر چانه می زد و ارنجش رو میگذاشت روی پشتی صندلی های انتظار محیا گفت :
-چیشد شما انقدر پسر خاله شدی ؟! من بهت جوابم رو دادم اصلا تو از کجا میدونستی من اینجام ؟!
امین نچ بلندی کرد که محیا خودش رو کشید عقب ، و بعد از نچ گفت : خیله خب بابا بد اخلاق ! محیا نگاهش کرد و گفت :
-پرسیدم از کجا فهمیدی من اینجام ؟!
+محمد گفت
-تو که گفتی با محمد ارتباط نداری !
+بعد از فراریسنا اومد ماشین رو داد بهم اومد تهران
-اهان یعنی تو گذاشتی تنها بیاد ؟!
+من صبر کردم ترمم تموم شه از محمد خبر داری؟!
محیا با دست ICU رو با بی حوصلگی نشون داد ؛ امین نگاهی به در آی سی یو کرد و باز خندید و گفت : نه نگفتم یسنا که گفتم محمد
محیا باز چپ چپ نگاهش کرد گفت :
-محمد واسه چی به تو گفت میاد کدوم بیمارستان ؟!
+خب من رفیقشم باید بگه بهم
-عه ؟! بعد موقعی که یسنا رو برد تو هتل به تو چیزی نگفت ؟!
+چرا خب ، گفت میخام یه مدت از استرس دورش کنم
-از استرس یا از دختر بودن ؟! اونم واسه یمدت یا یکعمر ؟!
+از چی حرف میزنی ؟!
-خبر از کثافت کاری رفیق شفیقت نداری ؟!
+نه
شروع کرد به تعریف کردن ماوقع . . . . . . .
+وای وای وای ، اصلا فکرشم نمیکردم
-توقع نداشته باش باورت کنم
+الان کجاست ؟!
-محمد !! ؟
+نه گور بابای محمد و جد و ابادش ، یسنا رو میگم
-حالش خوب بود اما امروز عصر که محمد باز برگشت حالش بد شد تشنج کرد ، تو ICU عه
+خب به تنهایی نیاز داره دیگه . اونم حق داره یه کم برای خودش باشه محیا با صدای بغض کرده گفت : خب امشب بهوش نیاد من باید چه کار کنم ؟ !بابامو که گرفتن ، مریم که حالش بده اصلا حواسش بمن نیست اگر این دختره هم بهوش نیاد که دیگه هیچی بیچاره ام .
امین اخمی کردوگفت:اونا باشن یا نباشن مگه تو با اونا زنده ای ؟! یعنی دختر به سن تو نمیتونه خودش برای خودش تصمیم بگیره خودش زندگی کنه خودش برای خودش ازدواج کنه !!؟ همیشه باید چهار نفرکنارت باشن که بهت بکن نکن بگن ؟! . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

232

هرز از چند گاهی خودت رو به نوشیدن فنجانی قهوه تلخ در یک کافه خلوت دعوت کن یه صندلی یه میز یه فنجان قهوه یه تکه کیک شکلاتی تلخ و یه آدم شاید کمـــی تا قسمتی خسته! حتی برای چند دقیقه هم که شده خودتو رها کن شاید بخودت بخندی که کاری که انجام میدی
کار احمقانه یا به اصطلاح رمانتیکی هست که هیچ فایده ای نداره. ولی اشتباه نـــکـــن! زیباترین عاشقانه زیباترین سکوت سکوت توبا خودته! بزار اروم بگیری دور شو از آدم های شهرت که هیچوقت نتونستن بفهمنت دور شو از ادم هایی که کل وجودشون ادعاست
آروم باش اروم که شدی یکم کامِت رو باقهوه تلخ کن فکر کن به روز هایی که گذشت! روز های تلخ گذشته اشتباهاتت شکست هات . . .
به روز های تلخی که بدجور طعم تلخیش زیر دندونت مونده. به روز های تلخی که بزرگت کرد به روز ها و اتفاقاتی که باعث شد اون ادم ساده و شکننده قبلی نباشی به اون روزایی که گذشت ولی توازش نگذشتی! میدونی!؟ تو رو نمیدونم اما من عاشق شکست هامم! باور کن بنظر من سختی و تلخی ها ادم رو بزرگ میکنه. دوسشون دارم چون انقدرجرات داشتم رفتم جلو شکست خوردم تجربه شد برام نه مثل یک عده ترسو و بزدل که از ترس شکست قدم بر نمیدارن ! از اون دسته آدم هایی ام که نصیحت مفتی پدر و پدربزرگ تو کٓتٓم نمیره.
شاید به اصطلاح اطرافیان کـــلّــه شـــق باشم اما تـــــجربه یعنی خودت باشی شهامت داشته باشی جرات اشتباه کردن داشته باشی شکست هام رو بیشتر از موفقیت هام دوست داشتم همیشه. هیچوقت از اشتباهات فرار نکن درسی که اشتباهی که خودت کردی بهت میده
هیچکس نمیتونه بهت بده. یکم آروم تر میشی فکرهات که به اینجارسید یه نگاهی میکنی به فنجون قهوه ات نصف خالی نصف پر زندگی هم همینه نصف تلخی نصف شیرینی. نه باید فقد متمرکز شد روی نیمه پر نه باید متمرکز شد روی نیمه خالی! دنیا رو باید بپذیری مثل این فنجون قهوه ات خالی و پر باهمند. قهوه ات که تموم میشه حس خوبی داری اروم میزاری رو میز تکیه میدی به صندلیت نگاه میکنی به آدم ها و لذت میبری که حس خوبی پیدا کردی در کنار آدم هایی که هنوز  درک نکردن دنیارو جرات نداشتن قبول کنن اشتباهاتشون رو و مدام سردرگمن!


موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

231

بنظرم آدم ها ترک کردن را دوست دارند اما از ترک شدن بیزارند . آدم ها ترک کردن را دوست دارند . سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند : ترک کردم [ سیگارم را . اینترنت را . خانه را . دوستانم را . معشوقم را . . . ] آخ از این ترک کردن مورد آخر که چقدر به بعضی ها اعتماد به نفس کاذب میدهد . اما هیچکس ترک شدن را دوست ندارد ، سرشان را با حالت مظلوم پایین میگیرند و میگویند ترکم کردند [ دوستانم ، خانواده ام ، عشقم و . . . ] میبینی ؟! ما همون آدم هایی هستیم که ترک میکنیم و حالمان خوش میشود ولی اما وقتی کسی ترکمون میکنه جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشه بغض میکنیم . دلم برای آدم های صاف و ساده و تک رو تنگ شده .
پ ن )
دیگر هیچ حسی به او ندارم . یک جمله سرتاسر دروغ . میدانید ؟! زمان ای که کسی را دوست داشته باشید ولو به ده درصد بعد از آن دو حالت بیشتر وجود ندارد ، یا از او متنفر میشوید یا او را هنوز دوست خواهید داشت ! نگویید حسی به او ندارم ، یا او را دوست دارید یا از او متنفرید در نود درصد هم هنوز دوستش دارید ولی وانمود میکنید که از او بیزارید ، با خودتان رو راست باشید لطفا ! متشکرم
#مهدی_اقتدار

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

230

میدانی گور پدرش یعنی چه ؟! بعضی وقت ها باید در زندگیت از روش گور پدرش استفاده کنید! این تجربه ایست که خودم دریافتم . چند ماه پیش کارم را از دست دادم . وقتی از دفتر خارج شدم همه چیز دلگیر بود . فکرم پُر از افکار مُشٓوِش و استرس زا بود . اقساط...شهریه دانشگاه...رفت و امد...و. . . برای منی که از اول دبیرستان بدم میامد که از پدر پول بگیرم برای منی که معنی وابستگی به والدین رو نمیفهمیدم!برای منکه همیشه خودم بودم این افکار اذیت کننده ترین افکار بود.که نکند کم بیاورم و . . . یادم نمیرود انقدر متحیر و حیران شدم که یک خیابان را چند بار بالا پایین رفتم تا افکار درست شود اما نشد !حدود دو روز همین گونه بود مدام توی خیابان صبح تا شب راه میرفتم تا روز سوم !روز سوم هیچکس نمیدانست من بیکارم . صبح از خانه خارج میشدم و شب بازمیگشتم . اینبار بجای راه رفتن بی دلیل و پر از اضطراب از قانون گور پدرش استفاده کردم. گفتم فوقِ فوقِ فوقش پولم تمام میشود گوشی ام را میفروشم تا پول دستم بیاید و کار پیدا کنم!رفتم نشستم کافه بنیس یک دوسیب البالو عربی را از اول تا اخرش کشیدم و سوزاندم . ظهر شد رفتم یک دیزی زدم بر بدن !بعد از آن هم یک دوسیب هم در شاغلام باز تا اخر کشیدم .عصر شد . از لذتی که صبح تا عصر برده بودم اضطرابم کمتر شد! و حتی میتوانم بگم تمام شد. فکر مشغول بود اما اضطراب نه!بخودم گفتم گور پدرش که کار ندارم ! به درک !میدانید؟!لذت همه چی را درست میکند کافیست با خودتان دوست باشید و به خودتان اهمیت بدهید .صبح فردایش همان صاحب کار قبلی زنگ زد و گفت پیشنهاد کار دوباره داد !گفت که نفر قبلی ام به دردش نخورده است! همان موقع به این قانون ایمان آوردم ! نمیگویم جبر است زندگی اما زندگی میگذرد بعضی اوقات فقط باید بنشینی و ببینی و منتظر باشی ببینی چه میشود!الکی حرص نخوری! میدانی ؟!من به اینکه تو امواج به کائنات میفرستی و کائنات هم طبق همان به تو جواب میدهد ایمان آوردم ! برای یک صبح تاشب این پیام را فرستادم :گور پدرت هرچه بادا باد من تسلیم بشو نیستم: صبح فردایش جواب گرفتم. الکی حرص نخور!همین

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور