.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۴۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

176

من چه میخواستم ؟! من که نخواستم تا به خانه میرسم جای پتو و بالشت حال و احوالم را بپرسی ! من چه میخاستم ؟! من که نخواستم جای اینکه هر روز در خانه غذاهای تکراری درست کنی یکبار غرورت را بگذاری کنار و روی میز ضرب بگیری که امشب شام مهمونتم ! من چه میخاستم ؟! من که نخاستم وقتی که سرکار ام آمار فیلم های سینماهای محل را بگیری دو عدد بلیط از بهترین اش تهیه کنی بگذاری لای در وقتی خسته از راه میآیم در را باز میکنم بیوفتد ببینم بپرسم اینها چیست ؟! بگویی دوست داشتم عشقم کشید بلیط بگیرم با عشقم بروم سینما ! من اینها را خاستم ؟! من چه میخاستم اصلا میتوانی خاسته های مرا درک کنی ؟ من که نخاستم وقتی کوه پیراهن هایم را خودم اتو میکنم که تو کمی استراحت کنی ، جای احساس پیروزی و ریاست بگویی : دمت گرم ، نوتلای دو هفته ت با خودم : من که نخاستم در لیست کارهای روزانه ات اسمی از من بوده باشد که ماست پرچرب ، شیرکاکائو غلیظ ، نوتلا . یا ... مورد علاقه های من یادت باشد . من که نخاستم وقتی اتش عشقمان خاموش شد هم توی خانه مثل روزهای اول ارتباطمان بگردی
من که نخاستم وقتی شب دو نفری میرویم لب ساحل دست هام رو بگیری رو با دقت من رو ببوسی ! من که نخاستم شرط بندی کنیم شب که میریم لب ساحل دوتایی شناکنیم بریم زیر آب و هرکس که زودتر اومد بالا باید صد بوسه مهمون کنه ! من که نخاستم دوتایی برویم استخر ، از همان استخر های دوازده شب به بعد ، زیر آب شکمت را ببوسم ، من که نخاستم دستام رو زیر شکمت بشقاب کنم تا روی آب مسلط بمونی بین دوتا کتفت رو ببوسم ! من که نخاستم وقتی دستام رو برات بشقاب کردم یکهو نامم را صدای کنی وبگویی ، می شود تا صبح دست هایت را برایم بشقاب کنی؟
‎من که نخاستم وقتی از سر کار میام بدو بدو در حالی که سگک دستبندت رو میبندی بیای سینی شربت رو از قبل اماده کردی بیاری از دستت بگیرم بزارم زمین و دست هات رو دور گردنم حلقه کنی و از بدنم بالا بری! و من هم بوی تنت رو استشمام کنم خاستم !؟
من که نخاستم وقتی با دوستانت میری بیرون برمیگردی خونه رو مرتب کردم بتوانی از مدل ته ریشم و زیر پوش رکابی و چروکم بفهمی که تو نبودنت چقدر اذیت شدم ! من که نخاستم برویم شمال بعد از گردنه حیران یکجای پرت نگه دارم توی مه باهم معاشقه کنیم ! من که نخاستم وقتی روزی فروش مغازه ام خبری نبود و از کار میرسم درک کنی و جای غرغر دوتا چایی بریزی تا باهم خستگی روزمون رو بگیریم ! من که نخاستم زمستان که شد بشینیم کنار بخاری و بستنی دست ساز تورو باهم بخوریم ! من که نخاستم تابستان که شد برام تاپ های رنگارنگ بپوشی با دامن های کوتاه! من که نخاستم حامله که شدی قیافه بچه مظلوم هارا بخودت بگیری و با صدای بچه گانه نگرانی ات از اینکه نکند بچه مان من را از تو بیشتر دوست داشته باشد بیان کنی تا نازت را بکشم و لذت ببرم ! منکه نخاستم توی خیابان در گوش هم پچ پچ کنیم و دوتایی بخندیم ! من که نخاستم توی مترو سرت رو روی سینه م بگذاری و مراقب باشم تا کسی پایت را لگد نکند ، یا کیفش به تو بخورد که اذیت شوی! من که نخاستم توی خونه با شلوار جین و بدون تیشرت با تاپ بگردی تا مدام فدایت بروم ! من که نخاستم وقتی حمام میکنی برای یکبار هم که شده حوله ات را برایت گرم کنم ! من که نخاستم وقتی دلت کمی تنوع بخواهد خودت بگویی برهم برویم شمال دست هایم را برایت بشقاب کنم و با دقت ببوسمت من که نخاستم برویم زیر آب باهم مسابقه تنفس برویم !
من فقط دوست‌داشتم چشم هایم را ببندم و خیال‌کنم وقتی پشت چراغ قرمز میگفتی کمربندتو ببند واسه این باشد که ته دلت یکخورده از نبودنم لرزیده. وگرنه چه کارت دارم؟ تو نگران پلیس و جریمه باش!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

175

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت شـــــانـزدهـــم
••••••••••••••••
امین در حال گشت زدن بین جمعیت بود که یکنفر از پشت دست گذاشت روی شونه ش و با صدای دخترونه صداش کرد : امین . . .
امین به یکباره دلش هُری ریخت ، تمام وجودش سرد شد ، دست هاش یخ شد ، این اولین باری بود که محیا بالفظ امین صداش میکرد صدا کمی با صدای محیا فرق داشت ، شک کرد ، چشماش هنوز حالت غم داشت ، صدای دخترونه ای که شنید چشم هاش رو پراز اشک کرد ، برگشت سمت عقب ، یه دختر معمولی و پشت سرش سعید و دوستاش ، با اون حالت که برگشت ، سعید و دوستاش و دختر زدند زیر خنده ، سعید دست دختره رو گرفت ، کشید توبغل خودش ، همه باهم به امین و حال و روزش میخندیدند ، سعید خنده ها رو با شروع کردن حرفش تموم کرد :
-بیبین اق امین ، به نامزدتون سلام برسونید بفرمایید دختر باس اینجوری باشه ، اعتماد کنه ! بیاد بغلت ببین [ دختر غریبه رو توی بغل خود میفشارد ]
امین کلافـه بود ، جواب نداد ، اما سعید دست برنداشت و با اشاره ش کاری کرد همه باز به امین بخندند ، امین عصبی شد ، از کوره در رفت ، گفت :
+ میدونی چرا محیا قبول نکرد با تو باشه ؟!
-[همراه با خنده ی تمسخرآمیز] نه نمیدونم ! تو بگو چرا ؟!
+چون یه فاحشه مثل فاحشه های دانشگاهت نبود
خنده ها رو لب همه خشک شد ، دختری که توی بغل سعید بود ، سرش رو بلند کرد از زیر صورت سعید رو دید ، خبری از خنده نبود خبری از تمسخر نبود ، سعید عصبی تر شد ، دندون هاش رو با فشار روی هم میسایید ، امین صبر نکرد دعوایی بشه ، دستش رو اورد کنار شقیقه اش با لبخند ماسیده ای گفت : عزت زیاد !
محمد و یسنا نا امید از پیدا کردن محیا برگشته بودند کنار ماشین امین رو به ماشین در حال راه رفتن بود که با جمله ی : - آقا پسر
برگشت سمت عقب ، به محض برگشت سعید با یه مشت از خجالت فک امین دراومد ، چند لحظه ای سرش گیج رفت ، ضربه مشت اونقدر قوی بود که درد و سرگیجه نذاشت امین از روی زمین بلند شه نشست روی زمین ، سعید با تهدید گفت ، اخرین بارت باشه به زن من لقب مادرتو میدی ! امین جنوب شهری بود روی مادر حساس بود ، با شنیدن نام مادر همه چیز رو فراموش کرد ، خاست از زمین بلند شه محمد از پشت بازوش رو گرفت در گوشش چند کلمه ای حرف زد امین از کاری که میخواست انجام بده منصرف شد ، توجهی به سعید و پررویی کردنش نکرد و همراه محمد رفت توی ماشین ، این بار دوم بود که امین داشت کتک میخورد ، عقب ماشین دراز کشید ، دستش روی صورتش بود . محمد پرسید :
-درد داری ؟!
+پ ن پ درمون دارم ، خب درد داره دیگه
-میخوای بریم دکتر عکس بندازی ببینیم چیزی نباشه ؟
+خوشم نمیاد از این سوسول بازیا ، مشت خورده خوب میشه
محمد جوابی به جمله امین نداد و برگشت جلو به یسنا نگاه کرد و گفت ساعت دو شد ، بریم مسافر بری الان ، یسنا جوابی نداد ، هنوز نمیدونست نمیفهمید باید چکار کنه که نکرده ، فکر کرد شاید این مسائل جواب تنها گذاشتن مادرشه ، فکر کرد شاید جواب معاشقه هاش با محمده ، فکر کرد شاید جواب حسادت به محیاست !
نمیفهمید ، اما تنها چیزی که فهمید این بود که الان وقت باخت نیست باید ادامه بده ، به هر قیمتی که شده ، حرکت کردند سمت مسافربری
هر دست اندازی که رد میکردند صدای داد امین بیشتر میشد ، آه و ناله ی امین محیا رو از یاد محمد برد ، محمد تصمیم گرفت امین رو ببره بیمارستان ، یسنا خیره به راه ، راه ها رو بلد نبود ، فکر میکرد میرن سمت مسافربری ، جلوی بیمارستان که رسیدند وایساد ، امین ساکت شد ، یسنا از خیرگی و غرق شدن تو افکارش در اومد محمد کمربندش رو باز کرد گفت :
-امین یالا بلند شو بریم
+کجابریم ؟ اینجا که مسافربری نیست
-تابلو بیمارستانو نمیبینی !!؟ کوری ؟!
+من چیزیم نیست بابا
-[درحال باز کردن درب ] پاشو میگم ضرضر اضافی نکن
یسنا خاست پیاده شه که محمد گفت : تو بشین تو ماشین دوتا عکس میگیریم بر میگردیم ، ساعت دو و نیم بود ، امین و محمد رفتند داخل بیمارستان ، یسنا اضطراب داشت که نکنه دیر برسند ، محیا بره ، از طرفی محیا دانشگاهم نبود ، نکنه بلایی سرش اومده .... کار امین اونقدر طول کشید که ساعت سه و نیم با خنده و شوخی برگشتند نشستند توی ماشین ، یسنا با تعجب به محمد نگاه میکرد ، تو فکر محیا بود ، فکر میکرد محیا خبری از خودش داده ، که محمد بعد از تموم شدن خنده هاش با ریز خنده هایی که هنوز ادامه داشت از تو آیینه به امین اشاره کرد و رو به محیا گفت : اقا جنس فک شون از سیمانه ، هیچیش نیس ، دکترم فهمید چه سگ جونیه این امین ، و باز دوباره امین و محمد باهم زدند زیر خنده اما یسنا حتی لبخند هم نزد محمد کم کم خنده رو لبش خشک شد و مثل کسی که ضد حال خورده باشه پرسید :
-چته تو ؟! چرا مثل برج زهرمار شدی ؟!
+واقعانمیدونی ؟!
-نه ! بردمش نشونش دادم خیالمون راحت شد الان میریم ترمینال دیگ
+یه نگاهی به ساعتت بنداز
محمد ماشین رو روشن کرد ، ساعت جلوی ماشین اومد بالا ساعت یکربع به چهار بعد از ظهر بود ، با کف دستش زد تو پیشونیش ، سریع ماشین رو از پارک دراورد و رفتند سمت ترمینال ، یسنا توی راه حرفی نزد ، فقط در حد چند جمله گفت : اگر حرکتش سه بوده باشه الان رفته اگر نرفته باشه پس هنوز نرفته ، در نتیجه یکنفر باید بمونه تو ترمینال که شاید محیا رو ببینه بدون مقدمه و تاخیر امین گفت نگران نباش من میمونم ، رسیدند ترمینال ، یسنا بدون صبر برای پیاده شدن محمد و امین در ماشین رو باز کرد و دوید سمت گیشه فروش بلیط ، محمد و امین هم با سرعت کمتر پیاده شدند و به سمت گیشه حرکت کردند ، یسنا روی پنجه ایستاده بود و پیشونیش رو به شیشه های گیشه چسبونده بود ، محمد و امین هم رسیدند و چپ و راست یسنا ایستادند ، مسئول فروش بلیط با استکان چای بدست در حال شوخی با همکارش رسید پشت صندلی ، یسنا گفت سلام ببخشید یه خانومی به نام محیا رحیمی بلیط تهران خریده ؟ مسئول بلیط هنوز داشت به زبون محلی خودش با همکارش شوخی میکرد یسنا عصبانی شد دستش رو محکم کوبید روی میز ، گفت میگم فروختین یانه ؟! مسئول فروش که حالا جا خورده بود با حالت طلبکارانه ای گفت : چیه خانوم ؟! چرا میزنی ؟ ما اجازه نداریم اینجا اطلاعات مسافر و به هر کسی بدیم یسنا کفری شد محمد با بازوش یسنا رو هل داد کنار خودش اومد جلوی گیشه با آرامش گفت ببخشیداقا من معذرت میخام از شما ، من و برادرم و خواهرم دنبال خواهر کوچیکمیم صبح نامه گذاشته که رفته و پیداش نمیکنیم ، میشه یه نگاهی کنید تو سیستمتون ؟! مسئول که حالا آروم تر شده بود چپ چپ به محمد نگاه کرد ، پرسید ، کارت شناسایی داری ؟! محمد یکم جیب هاش رو گشت و گفت نه بخدا ، صبح انقدر عجله داشتم یادم رفت بردارم ، چیزی نمیخوام فقط میخوام بدونم رفته تهران یا نه ؟ مسئول با لهجه شیرینش گفت : اسمش چی بود ؟! محمد با اضطراب گفت : محیا ، محیا رحیمی ! مسئول گیشه نگاهی به محمد کرد ، رفت عقب از توی کشو چیزی رو دید ، گذاشت توی جیبش اومد نشست پشت صندلی گفت : شما چه برادرایی هستین ؟! محمد گفت چی شده ؟ شما ازش خبر دارین ؟! مسئول گیشه کارت ملی محیا رو گذاشت روی پیشخون گفت همینه ؟! محمد نگاهش برق زد خنده رو لبش اومد ، یکهو ترسید ، خنده رو لبش خشک شد ، گفت آره همینه ، مسئول گیشه گفت : خاک تو سرت کنن ، محمد گفت : جان ؟!!!! مسئول جواب داد : خاک توسرت کنن که پول تو جیب خواهرت نمیزاری!صب اومد اینجا بلیط اتوبوس بگیره اتوبوسمون خراب بود از من پول دستی گرفت با تاکسی بره تهران از اونجا واسم کارت به کارت کنه کارت ملی ش رو هم داد اینجا امانت ، پول منو بدین محمد برگشت سمت امین و یسنا با کارت ملی میزد رو دستش ، میگفت : رفته تهران ، صبحم رفته ، همه نا امید شدند ، محمد خیره شد به کف زمین رفت تو فکر که یهو مسئول گیشه کارت ملی رو از دستش قاب زد گفت : خاک تو سرت کنن پول مردمو میخوری ؟ محمد گفت نه عمو الان بهت میدم اینکارا چیه ، چقدر میشه ؟! مسئول گفت صد تومن . محمد چشماش گرد شد گفت : صد هزار تومن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبره ؟!! مسئول باز چپ چپ نگاش کرد گفت : خاک تو سرت کنن ، صد تومن تو جیبت نداری ؟ محمد که کفری شده بود، کارتش رو داد صد تومن کارت کشید ، کارت ملی رو هم گرفت و رفتند ، وقتی از ترمینال خارج میشدند مسئول گیشه سرش رو از تو شیشه آورد بیرون گفت هی اقا پسر .... هر سه نفر برگشتند سمت گیشه مسئول با صدای بلند گفت خاک تو سرت کنن تربیت نداری تشکر کنی ، دستم درد نکنه محمد خاست بره یه چیز بهش بگه امین دستش رو گرفت ، سوار ماشین شدند یسنا به خاست خودش عقب نشست ، چند لحظه ای صبر کردند که فکر کنند چکار کنند کجا برن ؟! تو همین چند لحظه یسنا نتش رو روشن کرد و گفت : عه محمد محیا پیام داده ، محمد و امین برگشتند سمت عقب ، یسنا از روی پیام محیا روخوانی میکرد :
سلام ، من رسیدم تهران نگران نباشید ، یه سر برید مسافر بری اقای حاتمی مسئول بلیط ، کارت ملی م پیششه ، صد تومن ازش دستی گرفتم پول نداشتم برگردم ، بهش بدید برگردم بهتون میدم
امین برگشت جلو دستش رو گذاشت روی فرمون رو به محمد گفت حالا چه کار کنیم ؟ محمد بی حوصله گفت : چمچاره ! بریم خونه دیگه ، حرکت کردند سمت خونه ، به خیال راحت و اینکه محیا رسیده خونه شون اما محیا گفته بود رسیدم تهران ، نه خونه !
بعد از رسیدن تهران ، محیا با شوق سوار تاکسی شد به سمت خونه وقتی رسید تاکسی پدرش رو جلوی خونه دید ،زیر ایفون پنهون شد تا تصویرش مشخص نباشه با ذوق و شوق زنگ خونه رو زد و منتظر شد صدای پدرش رو بشنوه که زنی ایفون رو برداشت و گفت : بله ؟؟؟ محیا فکر کرد زنگ رو اشتباه زده ، عذر خواهی ای کرد و باز زنگ رو زد ، اما اون زن ایفون رو نذاشته بود ، محیا بلند شد جلوی دوربین ایستاد ، زن با صدای زنونه اش گفت : محیا جان تویی ؟ بیا بالا عزیزم . ذهن محیا در گیر شد . زن ؟! کدوم زن ؟ شیش ماه بیشتر نیست خونه رو ترک کرده . یعنی پدرش ....؟؟!! پله ها رو با تردید بالا رفت اسانسور خراب بود، جلوی در خونه که رسید یه جفت کفش مردونه و یک جفت کفش زنونه جلوی درب بود . مطمئن شد که پدرش .....

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

174

بس کن دیگر ؛ یکبار با خودت بنشین حساب کن ؛ چقدر خط قرمز هایت را برایش شکستی ؟! چقدر از خودت گذشتی تا او احساس خوب داشته باشد ؟ تا آب در دلش تکان نخورد ! چقدر میخواهی سادگی کنی تا دلت را به بازی بگیرند استفاده شان را که کردند تمام که شدی رهایت کنند ؟! توام مثل خودم از همان دسته آدم های ساده ای هستی که هر چه ضربه میخوری از دلت میخوری ؟! توهم همان ادم ساده قدیمی هستی که الان گرگ شده ای از بس که بد دیده ای ؟ اشتباه نکن جانم ؛ اشتباه نکن قربان آن دل ساده ات بشوم ؛ دل ساده زیباترین موجود دنیاست ؟ دل زیبایت را ناراحت نکن ، اینکه بد دیده ای دلیل نمیشود که بد بشوی ؛ غصه نخور جانم ، یک روز ، یک نفر پیدا می شود که تو را با همین سادگی ات دوست داشته باشد بدی دیدی ؟ دلت را شکستند ؟ عذابت دادند ؟ با خودت عهد کردی که دیگر از این به بعد من هم مثل خودشان بدجنس می شوم ؟ نه ، اشتباه نکن ، ذات خودت را تغییر نده ، تو مشکلی نداری ، مشکل از کسی است که به تو حسادت می کند و یک لحظه آرام و قرار ندارد ، تو خوب باش و خوبی کن ، یک روز نتیجه ی این همه خوب بودنت را می بینی ، می دانم فدایت شوم میدانم کسی که تو دوستش داشتی ، دوستت نداشت ؟ اشکالی ندارد ، بیخیال ، مگر آسمان به زمین آمده ؟ یک روز او می فهمد چه اشتباهی کرده ، یک روز خیلی دیر یک روز که دیگر فرصت جبران نمانده ، و تو آن روز باید لبخند بزنی و بفهمی این ها همه نتیجه ی خوب بودن توست طول میکشد تا بفهمد داشتن دل زیبایی مثل دل تو نعمت ای بود که شکرش را بجای نیاورد و از دست داد ؛ قربانت بروم همه ی دل آشوبه هایت را درک می کنم ، همه ی دلتنگی ها ، دلشکستگی ها ، بغض هایت ، همه قضاوت های اشتباهی که در موردت میشود همه را می فهمم ، ولی دوست من ، رفیق من ، التماس می کنم ، خواهش می کنم ، اگر کسی در حقت بدی کرد ، تو همچنان خوب باش ، عوض نشو ، انتقامت را از بقیه که از همه جا بی خبر هستند نگیر قلبت را روی شماره تلفن خدا دایورت کن ، خودش می داند و بنده اش مگر در حقت مکر نکرده اند ؟! تمنا می کنم ، دوست ِ من ، تو همچنان خوب بمان و خوبی کن من ایمان دارم من باور دارم غصه نخور جانم ، یک روز ، یک نفر پیدا می شود که تو را با همین سادگی ات دوست داشته باشد باور کن .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

173

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت پانزدهـم
••••••••••••••
-محیا رفته
+چی ؟؟؟؟؟ کجا رفته ؟
-تهران ، رفته تهران این نامه رو هم گذاشته رو اُپن
محمد نامه رو از دست امین کشید و شروع کرد به خوندن
::سلام
صبحتون بخیر
ممنونم از امین که بخاطر من دعوا کرد و معذرت میخوام از یسنا و محمد که نگرانشون کردم ، من مال این شهر نیستم رفتم تهران .
یسنا نگران نباش ، رفتم تهران به مامانت میگم با یه دختر دیگه همخونه شدی که نگران نشن ، دنبالم نیاین خستم ، شاید یه روزی برگردم شایدم .... نامه از دست محمد افتاد روی زمین ، وای کشداری گفت یسنا توی همون رخت خواب نیم خیز شد ، با صدای خابالود و چشمای پف کرده گفت : محمد چی شده اول صبحی باز ؟ محمد نیم نگاهی به یسنا انداخت جوابش رو نداد ، برگشت سمت امین ، یسنا کنجکاو شد ، یه شال انداخت روسرش اومد کنار محمد اما حرفی نزد سوالی نپرسید ، کاغذ رو از دست محمد کشید خوند قدش از محمد کوتاه تر بود ، از پایین چشم هاش رو به سمت بالا کرد و محمد رو نگاه کرد ، امین رونگاه کرد ، با صدای نسبتا بلند گفت : د خب چرا وایسادین ؟! بپوشین بریم دنبالش ، یسنا برگشت توی اتاق مشغول پوشیدن لباس هاش شد ، محمد چند باری صداش زد : یسنا ... یسنا خانوم ... یسناجان ... لامصب ... باتوام ... باتوام رو که گفت بازهم یسنا برنگشت ، رفت سمت یسنا بازوش رو گرفت برگردوند سمت خودش ، یسنا جیغ کوتاهی زد گفت درد گرفت بازوم
محمد با حالت عصبی گفت : معلومه چیکار میکنی ؟ ماکه نباید بی گدار به آب بزنیم ، اون نوشته رفته دنبالشم نریم ، یسنا لباس هاشو انداخت رو زمین با یکدست ، دست محمد رو از بازوش جدا کرد ، دستای دخترونه اش رو اورد بالا یقه محمد رو گرفت گفت :
:: ببین محمد از اینجا به بعد یا کاری که من میگم و میکنیم یا هری برو خونتون ، پدر این دختر ، این دختر رو بمن سپرده ، این بچه ست عرزه نداره سر یه قرار بره ، حالا بلند شه مسافرت کنه ؟ من میخام برم دنبالش اومدی باهام نوکرتم هستم نیمدی ، میرم برمیگردم تو این خونه رد و نشونی ازت نباشه بریم یا برم ؟! ::
محمد که از لحن یسنا جا خورده بود ، حرفی نمیزد ، زدن یسنا براش هیچ کاری نداشت ، اما گذاشت که یسنا خودش رو تخلیه کنه ، حرف یسنا که تموم شد ، دست به یقه محمد موند منتظر جواب ، امین هم با نگاهی خسته و نگران زل زده بود به محمد ، محمد برگشت سمت امین زل زد تو چشمش گفت : نه یسنا تنها میره ، نه من و یسنا دوتایی میریم ! همه باهم میریم دنبال رفیقمون
منتظر بود که یسنا ازش تشکر کنه ، اما یسنا فقط یقه ش رو ول کرد و مشغول پوشیدن لباسش شد ، محمد امین رو برد جلوی روشویی ، سر و صورتش رو با اب شست یک پیرهن تمیز داد پوشید همه آماده شدند ، از در که خاستند خارج شن کلید محیا رو روی در دیدند ، این بدین معنی بود که کلید هم گذاشته اگر هم نتونه بره کلید نداره که برگرده ، یسنا کلید رو برداشت ، سوار ماشین شدند
امین : از کجا شروع کنیم ؟!
یسنا: پرفسور گفت میخام برم تهران دیگه برو مسافر بری
توی مسافر بری پر تاکسی و اتوبوس بود ، امین و محمد از اتوبوس های تهران بالا میرفتند و میگشتند ، یسنا هم تاکسی ها رو میگشت تا ظهر کل مسافربری رو گشتند اما خبری از محیا نبود ، امین گفت شاید قبل اینکه ما برسیم رفته باشه ! محمد و یسنا سری به نشونه ی تایید نشون دادن ، اما خسته بودند ، خسته تر از اونیکه راه بیوفتند توی جاده دنبال اتوبوس یا تاکسی به سمت تهران . تصمیم گرفتند ناهار رو توی همون مسافربری بخورن ، امین سه تا ساندویچ گرفت و روی صندلی های انتظار جلوی باجه بلیط فروشی نشستند و مشغول خوردن شدن ، وسط ناهار ، یکهو یسنا گفت : امروز چند شنبه ست ؟
محمد گفت سه شنبه ، یسنا نگاهی به ساعت کرد یک بود ، سریع سایت دانشگاهشون رو باز کرد برنامه شون رو دید ، گفت : محیا امروز ساعت یک تا دو کلاس داشته ! محمد در جوابش گفت : اون فرار کرده از این شهر تو میگی کلاس ؟! یسنا گفت : نه احمق ، محیا پول تاکسی نداشت بده تا تهران بره ! محمد و امین کنجکاو شدند گفتند خب ، یسنا بدون ادامه دادن از جا پرید ساندویچش ریخت رو زمین دویید سمت باجه بلیط فروشی ، چند ثانیه ای مکث کرد و برگشت به محمد و امین گفت : از صبح تا الانم اتوبوسی حرکت نکرده ، خراب بوده نوبت اتوبوس صبح شون ، امین گفت: در نتیجه هنوز توی شهره ، محمد اذافه کرد : کلید هم نداره برگرده ، یسنا ادامه داد : خونه هم برنمیگرده چون میدونه برگرده ما نمیزاریم بره ، امین دنبال حرف یسنا رو گرفت و گفت ؛ ساعت یک تا دو ام کلاس داره ، محمد نگاهی به تابلو اعلانات مسافربری انداخت و گفت : و اولین اتوبوس برای بعد از ظهر هم دقیقا ساعت سه حرکت میکنه ، هر سه نگاهی به هم کردند ساندویچ هارو نیمه کاره گذاشتند روی صندلی و با سرعت رفتند سمت ماشین ، ساعت یک و چهل و پنج دقیقه رسیدند جلوی دانشگاه ، شلوغ بود ، محیا با تیپ سادش میون این همه ادم راحت قابل شناسایی بود اما نتونستند پیداش کنن ، امین در حال گشت زدن بین جمعیت بود که یکنفر از پشت دست گذاشت روی شونه ش و با صدای دخترونه صداش کرد : امین . . . 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

172

امروز دوباره نگاهم به نگاهش برخورد ، من را ندید اما من اورا دیدم . برایتان اتفاق افتاده بعد از یکمدت مدید که ندیدی اش یکباره بی مقدمه باز ببینی اش ؟! اگر اتفاق افتاده باشد خواهی دانست که همانجا یک چالش مانکن بدون هماهنگی رخ خواهد داد ، یکهوخشکت میزند آنوقت در ذهنت همه آن آهنگ هایی که باهم گوششان کرده بودید اجرا میشود ! امروز از کنار هم گذشتیم.  اول صبح، وقتی داشتم هندزفری را توی گوشم می گذاشتم و میپیچیدم به خیابان اصلی خیلی اتفاقی و مثل دو غریبه دیدمش . چرا دنیا گاهی به این اندازه کوچک می شود؟ سرم پایین بود اما بویش را که می شناختم همان الین معروف را زده بود و لباس هایش را، رنگ هایی که انتخاب می کند و اتوی لباس هایش و واکس کفشش، حالت قدم برداشتنش.از کنار هم رد شدیم و برنگشتیم تا نگاهمان به هم بیافتد. مهم نبود عاشقش نبودم، یا حتی دوستش نداشتم. بیشتر از هرکسی در این دنیا می دانستیم باید چکارهایی بکنیم حتی وقتی همدیگر را دوست نداریم، عادت های هم را می دانستیم، از چه چیزهایی ناراحت می شویم از چه چیزهای خوشحال. مهم نبود عاشقش نبودم،  مهم  این بود که او تنها کسی شد که در کنارش زندگی کردم. مهم این بود که در اوج نخواستن هم  همدیگر را می شناختیم. می دانستم کلیدهایش را کجا می گذارد و وقتی سر درد می گیرد چه قرصی آرامش می کند، می دانستم قرمه سبزی را بیشتر از همه ی غذاها دوست دارد و ماکارونی را عاشق ست ! حتی مزه ماکارونی ای که درست کرده بود هم هنوز زیر دندانم دارم .میدانستم برایش چه فیلم هایی بگیرم، چه کتاب هایی، می دانستم پیراهن از های مردانه سایز مدیوم فیت تنش می شوند، او می دانست عطر الین اش حالم را بد می کند و به بویش حساسم، می دانست شلوارهای نایک دوست دارم و بعضی شبها شام تعطیل است، می دانستم وقتی بلند بلند می زند زیر گریه باید از خانه بروم بیرون و هیچ چیزم خوشحالش نمی کند.   من هیچکس را در زندگی به اندازه ی او نشناختم، عادتهایش را، مهم نبود که دوستش نداشتم ، فقط زیاد می شناختمش، بیشتر از شوهر جدیدش، مادرش، خواهرش و حتی دوستهایش. هنوز یادم نرفته ، نه من و نه تو حوصله نداشتیم، برای همین هی تقصیرات را می انداختیم گردن هم تا نخواهیم زحمت فکر کردن به خودمان بدهیم، بعد باز هم خسته تر شدیم و آدمها وقتی خسته تر می شوند دلشان می خواهد گند همه چیز را در بیاورند و بدانند که دیگر هیچ راه برگشتی نمانده، برای همین دست گذاشتیم روی نقطه های درد و همان ها را بیشتر فشار دادیم، قلبهامان را انداختیم دور و هوس را با بسته بندی های چشمگیر پست کردیم اینور و آنور، ما حرفهامان را نگه داشتیم برای آنهایی که می آیند و نمی شناسیمشان و دیدیم دیگر با هم هیچ حرف مشترکی هم نداریم، تمایلی هم به داشتنشان نداریم، راستی که چقدر تا وقتی کسی را نشناسی همه چیز خوب است، تا قبل از این، در هر کس بدنبال نقطه ی اشنایی می گشتم، نقطه ای که ما را به هم متصل کند ولی حالا دیگر دنبال هیچکدامشان نمیروم. تا وقتی کسی را نشناسی بیشتر کنارش دوام می آوری. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

171


| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت چـهـاردهـم
••••••••••••••
خونه خالی بود ، امین بعد محیا اومد تو ، فهمید خونه خالیه و تصمیم خودش رو گرفت ، لباسش رو دراورد ، نشست روی مبل ، محیا با جعبه کمک اولیه اومد ، امین حالا با لباس خونه دراز کشیده بود روی مبل سه نفره ، محیا نشست روی مبل کنارش ، بدون اینکه لباسی عوض کنه ، صورتش رو بشوره ، دستش رو بشوره با همون وضعیت خونی و خاکی ، یه تیکه پنبه گرفت دستش ، یک مقدار بتادین ریخت روش شروع کرد به ضدعفونی کردن زخم های سر و صورت امین ، بتادین به هر کدوم از زخم های امین که میخورد چشمش رو فشار میداد ، یکدست که زخم هاش رو ضدعفونی کرد جعبه رو گذاشت روی میز ، تکیه داد به صندلی ، چشم هاش رو بست ، حالا هردو چشمشون رو بسته بودند ، سکوت خونه رو فراگرفته بود ، هردو آروم شده بودند ، امین سرانجام سکوت رو شکست و گفت :
+من آدم لاشی ای نیستم ، اگر تا اینجا اومدم واسه خودت بوده ، اگر الان تنهاییم دراز کشیدم کنارت دست بهت نمیزنم چون دوستت دارم ، چرا اینجوری میکنی با خودت ؟!
-امین بس کن خستم ، ولم کن ، من به دوست داشتن اعتقادی ندارم
+خیل خب به درک ؛ دوست داشتن من به درک ؛ خودت چی ؟! نمیخوام اینجوری باشی
-ساکت باش لطفا سرم درد میکنه
امین حرفی نزد بلند شد نشست ، جعبه رو گذاشت رو پاش ، یه تیکه پنبه برداشت تا لب محیا رو ضدعفونی کنه ، پنبه رو که گذاشت روی لب محیا . محیا از جا پرید ، از رو مبل بلند شد رفت عقب ، محیافقط دستش روی صورتش بود صدای گریه کردن نداشت ، اما حالا صورتش خیس بود . خون لبش روی صورتش پخش شده بود ، اشک ریخته بود ، خون آبه از چونه اش چکه میکرد حالش خوش نبود ، نشست رو زمین تکیه داد به دیوار ، امین گفت :
+محیا چته ؟! چرا انقدر پریشونی ؟ چرا از من میترسی ؟! تو زخمای منو بتادین زدی من یه لب تورو میخاستم بتادین بزنم
-خفه شو خفه شو خفه شو آشغال ، تو بودی که باپشت دست زدی تو صورتم ، بابام کجاست ببینه چی به سر دخترش اومد ؟! بیشرف دست رو دختر بلند میکنی !؟
+محیا توچرا انقدر عوض میشه حالت ؟ نه به مهربونی کردنت نه به این پاچه گرفتنت
محیا خاست جواب بده ، بازم بپره به امین ، اما صدای درب ورودی ساختمون اومد ، محمد و یسنا با خنده های قشنگ یسنا وارد ساختمون شدند ، محیا بلند شد به سرعت خودش رو رسوند به اتاق خواب ، در و بست ، محمد و یسنا وارد واحد شدند ، خنده ها و قهقهه زدن هاشون بادیدن امین یکباره ساکت شد ، میوه ها و شیرینی های تو دست محمد افتاد رو زمین ، نفهمید ، بدون دراوردن کفش هاش دویید توخونه . نشست روبه روی امین
-امین داداش چیشده ؟!
+هیچی
-گوه نخور ، این سر و صورت زخمی چیه ؟ با کی دعوات شده؟
+ساکت شو دیگه اه
-میگم چه مرگ.........
یسنا نذاشت حرف محمد تموم شه ، دویید تو حرفش و حرفش رو قطع کرد
+امین محیا کو؟
امین جوابی نداد
+امین باتوام بیشرف چیکارش کردی محیا رو ؟
لحن یسنا دوستانه نبود ، لحن دعوا داشت ، امین اما نای دعوا نداشت با صدای آروم اشاره کرد به اتاق و گفت : تو اتاقشه
یسنا دویید سمت اتاق ، دراتاق قفل بود هرچی در زد محیا در و باز نکرد یسنا شروع کرد داد و بیداد کردن : محیا در و باز کن ، چیکارت کرده این لاشی ؟ محیا باتوام خوبی ؟ محیا جوابی نداد ، یسنا برگشت سمت امین به یه دست یقه امین و گرفت بلند کرد نشوندش داد و بیداد میکرد محمد یه داد بلند زد یسنا خفه شو ، یسنا جا خورد یقه امین رو ول کرد نشست رو مبل با حالت مظلوم و دخترونه گفت :
-امین چه بالایی سر محیا آوردی ؟
امین دیگه نخوابید ، نشست و شروع کرد توضیح دادن ماجرای صبح
+صبح محیا رو رسوندم دانشگاه سعید اذیتش میکرد با سعید و دوستاش دعوامون شد یسنا خیالش راحت شد که برای محیا اتفاقی نیوفتاده تکیه داد به مبل محمد نشست کنار امین سر امین رو گذاشت رو شونش ، سکوت حاکم شد ، نگاه همه با صدای در دستگیره اتاق محیا برگشت سمت اتاق ، محیا از دراتاق وارد شد ، صورتش هنوز پر خون بود ، یسنا نگاهش که به محیا افتاد از جاش بلند شد رفت محیا رو بغل کرد :
-الهی قربونت برم چیشده ؟
محیا بیحال اما جوابی نمیداد ، یسنا دستش رو کشید نشوندش روی مبل ، جعبه هنوز روی میز بود ، یسنا شروع کرد به پاک کردن سر و صورت محیا ، محمد توی خودش بود ، بعد از آروم شدن جو خونه گفت : اینجوری نمیشه باید یه فکری کرد
کم کم شرایط نرمال شد محیا گفت فعلا حرفی نزنین در مورد امروز یسنا هم حوصله شام درست کردن نداشت . شام از بیرون گرفتند خوردند جمع کردند و مثل دیشب محمد و یسنا باهم توی یه اتاق امین توی پذیرایی ، محیا هم توی اتاق خودش ، اونشب از خنده ها و عشق بازی های محمد و یسنا خبری نبود ، فضای خونه غرق سکوت بود تا صبح .
صبح روز بعد با صدای در زدن امین شروع شد
-محمد ؟! محمد بیداری ؟
محمد چشماش رو باز کرد از تو بغل یسنا اومد بیرون ، در اتاق رو باز کرد ، توی چارچوب هنوز خاب تو چشماش بود که با حرف امین یکباره خواب از سرش پرید :
-محیا رفته
+چی ؟؟؟؟؟ کجا رفته ؟
-تهران ، رفته تهران این نامه رو هم گذاشته رو اُپن
محمد نامه رو از دست امین کشید و شروع کرد به خوندن
::سلام
صبحتون بخیر
ممنونم از امین که بخاطر من دعوا کرد و معذرت میخوام از یسنا و محمد که نگرانشون کردم ، من مال این شهر نیستم رفتم تهران .
یسنا نگران نباش ، رفتم تهران به مامانت میگم با یه دختر دیگه همخونه شدی که نگران نشن ، دنبالم نیاین خستم ، شاید یه روزی برگردم شایدم ....

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

170

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت سیزدهم
••••••••••••••
امین سرش رو گذاشت روی فرمون داشت با خودش حرف میزد که خاک بر سرت حرف نمیتونی بزنی اونوقت محمد شب تو بغل عشقش میخوابه ........ داشت به خودش تشر میزد که با صدای جیغ محیا از جا پرید و سرش رو که بلند کرد یه پسر نسبتا قد بلند و خوشتیپ دید که جلوی محیا وایساده و مردم کم کم دارن دور محیا جمع میشن بدون فکر از ماشین پیاده شد رفت وسط جمعیت ، پسری که میدید همون سعید بود که ادعا میکرد محیا رو میخواد ، رو به روی محیا وایساده بود ، دور تا دور سعید و محیا دوستان سعید گرفته بودند و اجازه اینکه کسی نزدیک بشه رو نمیدادن ، سعید دست چپش رو جلوی سینه ی محیا گرفته بود ، کف دستش رو به آسمون بود توی دست راستش یه حلقه داشت ، با پررویی زل زده بود توی چشم محیا و ازش میخواست که دستش رو بزاره روی دست سعید تا حلقه دستش کنه ، محیا دستش رو از پشت قفل کرده بود بهم ، عقب عقب میرفت میخورد به دوستای سعید ، به هر کدوم از دوستاش که میخورد طرف با شکمش محکم میزد تو کمر محیا و محیا هر بار که تنش با تن پسری برخورد میکرد جیغ میزد ، بعد از چند بار جیغ زدن داخل دایره دوستان سعید فقط میچرخید و سعی میکرد که تنش به تن پسری نخوره ، به سعید التماس میکرد:
-آقا سعید تورو قران ، من تنم به تن نامحرم نخورده بگو برن کنار
+دستتو بده من
-آقا سعید من نمیخامت ، مرد باش بگو برن
+دستتو بده من
-آقا سعید مرد باش ، خواهر خودتم بود راضی بودی اینجوری کنن ؟
+من خواهر ندارم دستتو بده من
-اقا سعید چطور دلت میاد مگه منو دوست نداری بگو برن باهم حرف میزنیم !
+دستتو بده من
التماس هاش که به جایی بر نخورد ، اشکش شروع به ریختن کرد ، سعید زد زیر خنده دوستاش هم خندیدن گریه کرد گریه کرد گریه کرد اما دستش رو نداد همچنان پشتش قفل کرده بود ، سعید که دید محیا هیچ جوره قبول نمیکنه با یک کلمه دل محیا رو خالی کرد محیا دستاش رو آورد بالا که اشکاش رو پاک کنه سعید همونطور که تو چشم های محیا زل زده بود داد زد :
-تنگش کنین
دوستای سعید به هم نزدیک شدند دایره رو تنگ کردن محیا میومد جلو تا تنش به تن دوستای سعید نخوره اونقدر تنگ تر شد که حالا سینه هاش از روی مانتو نیم سانت با شکم سعید فاصله داشت ، یکی از دوستای سعید مقنعه ی محیا رو از پشت کشید ، موهاش معلوم شد نمیخاست تنش به تن سعید بخوره نشست روی دوتا زانو هاش ، سعید دستش رو برد موهای محیا رو بگیره که امین با قفل فرمون زد تو کتف سعید ، تمام دوتاش از دور محیا پراکنده شدن ، امین با صدای نسبتا بلند گفت :
-بی ناموس مگه خودت خار مادر نداری دیوث ؟
+سعید حلقه رو گذاشت توی جیب کتش رفت جلو دوستاش هم پشتش صف کشیدند بعد از یکم مالش دادن کتفش چشمش رو ریز کرد زل زد تو چشم امین گفت :
+بله ؟ آقا کی باشن ؟!
-هرکی که هستم ، غلط کردی به ناموس مردم دست میزنی
+کلانتر محله ای ؟ حراست دانشگاهی ؟! کی کی هستی تو که غدغد میکنی ؟
-شوهرشم
کلمه شوهرشم که گفت سعید سرش رو برگردوند سمت دوستاش گفت میگه شوهرشم ، همه باهم زدند زیر خنده ، محیا که هنوز تو حال خودش بود وقتی شنید یکنفر میگه شوهرشم از جاش بلند شد اومد جلوی دوستای سعید ، امین رو که دید ، دویید سمتش بازوش رو گرفت ، پشتش پناه گرفت ، امین گفت : برو تو ماشین درم قفل کن تا بیام ، سوئیچ رو داد به محیا ، محیا سریع رفت تو ماشین در رو قفل کرد و از توی ماشین امین و سعید رو تماشا میکرد ، سعید ادامه داد
+اسمشو ببینم تو شناسنامت !
-تو داهات شـمـا تو دوران نامزدی اسم میزنن تو شناسنامه طرف ؟
+تو داهات ما به نامزد نمیگن شوهر
-تو شهر ما مردا انقد بیناموس نیستن برن دنبال نامزد مردم
+تو داهات ما نامزد میکنن انگشتر دست دختر میکنن نمیبینم انگشتر
-فضولیش به تو نیمده
بگومگوبین سعید و امین بالاگرفت درگیر شدند سعید و دوستاش انقدر امین رو زدن که همه سر و صورتش پر خون شد ، بعد از کتک زدن امین سعید دستشو بلند کرد دوستاش از زدن امین دست کشیدن
قدم زنان رفت سمت ماشین امین ، امین با هر قدم سعید اقدام میکرد برای بلند شدن که دوستای سعید هربار میشوندنش سرجاش ، سعید رسید به ماشین محیا میلرزید ، یبار دیگه درارو چک کرد که قفل باشه سعید کف دستشو گذاشت رو شیشه جلوی ماشین صورتشو چسبوند به شیشه و گفت :
-لیاقتت یکی مث همین اوبیه خاک بر سرت کل دنیا رو میخاستم بریزم به پات لیاقت نداری ، محیا صورتش بین دوتا دستاش پنهون کرده بود ، بعد از تموم شدن حرف سعید ، با اشاره دوستاش رو دور کرد خودش هم رفت ، حالا مردم زیر بغل امین رو گرفتند بلندش کردند دستمال دادن سر و صورتش رو پاک کرد ، لباساشو تکوند رفت سمت ماشین ، محیا در رو باز کرد ، امین نشست توی ماشین ، محیا یه دستمال از جعبه دستمال روی داشبورد برداشت و شروع کرد به خشک کردن زخم های امین، کمی که گذشت ، مردم متفرق شدند امین حالش اومد سرجاش گفت :
-لازم نکرده امروز بری سرکلاس ، سوئیچ رو بده
سوئیچ رو گرفت ، ماشین رو روشن کرد و از جلوی در دانشگاه دور شدند امین در عین درد کشیدن ته دلش خوشحال بود که اعتمادمحیا رو کسب کرده ، محیا بعد از خشک کردن زخم های امین نشست سرش رو تکیه داد به پشت سری دست آرنجش رو گذاشت لب شیشه دستش رو گذاشت روی صورتش چشم هاش رو بست زیرلب باخودش حرف میزد : خسته شدم بقران خسته شدم این محیا از اون محیای قدیم خیلی فاصله داره نمیتونم ادامه بدم نمیخام ادامه بدم گوربابای مدرک گوربابای تحصیل میرم از اینجا اح اح اح ، امین فکر کرد که الان موقعش شد ، دستش رو بلند کرد گذاشت روی پای محیا ، محیا با دستش سریع دست امین و زد کنار ، با داد گفت کثافت عوضی گمشو بیناموس دستتو بکش ، امین جا خورد ، دستشو کشید ، نه به اون موقع که پشت امین پناه گرفت نه به الان ، گفت خیل خب خیل خب ببخشید ، محیا با پشت دست اشکاشو پاک کرد گفت:
- نگه دار
+چی میگی ؟
-میگم نگه دار
+کجا بری ؟!
-میخوام تنها باشم
+غلط کردی هیچ جا نمیری
-بله ؟ نگهدار عوضی
امین کفری شد ، محیا رو دوست داشت ، نمیخاست وسط شهر غریب محیا رو رها کنه ، محیا داد میزد نگهدار میگم امین ، امین از کوره در رفت با پشت دست زد تو صورت محیا ، جیغ بلندی زد ، دستش رو گرفت روی لبش ، لبش پاره شد ، خون کف دستش پرشد ، ماشین ر نگه داشت از ماشین پیاده شد ، انقدر زد تو سر و صورت خودش تا اروم شه ، اروم که شد نشست روی کاپوت . حالا ماشین کنار خیابون ایستاده بود اما محیا پیاده نشد ، امین نشست لب کاپوت ، همه صورتش سرخ شد ، موهاش بهم ریخته بود ، با اعصاب خورد و صدای خش دار گفت :
-د لامصب اروم باش دیگه
+بیابریم
امین حالا اروم بود ، محیا پشتی صندلی رو خوابونده بود ، دستمال گرفته بود روی لبش ، مقنعه ش رو کشیده بود تو صورتش ، امین چند دقیقه بیرون موند آروم که شد اومد نشست پشت فرمون رفتند سمت خونه . وقتی رسیدند محیا زودتر پیاده شد در رو باز کرد رفت تو امین هم پشتش رفت بالا باهم وارد خونه ، محمد و یسنا نیومده بودند ، خونه خالی بود ، امین بعد محیا اومد تو ، فهمید خونه خالیه و تصمیم گرفت . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

169

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت دوازده
••••••••••••••
+ آنشو تو تلگرام
شماره بود ، کی بود که شمارش رو داشت ؟!
تو صفحه چت ؛ عکس رو باز کرد امین بود ، چطور ممکنه ؟! با خودش تکرار میکرد ، ای یسنای لعنتی ، شماره منو فقط به محمد نداده به امینم داده ، شک داشت ، بلند شد روسریش رو سرش کرد رفت توی آشپزخونه ، لیوان آب رو پر از آب کرد ، رو به پذیرایی ایستاد و شروع کرد قلوپ قلوپ آب خوردن ، نیم نگاهی هم به امین داشت ، امین با گوشی کار نمیکرد اما محیا عکس خودش رو دید که امین زل زده بهش و داره نگاهش میکنه ، تک سرفه ای زد امین که متوجه حضور محیا شد سریع از پروفایل محیا اومد بیرون و خوابید . محیا رفت توی اتاق ، دراز کشید ، یادحرفای یسنا افتاد :
بدبخت...بیچاره...تاکی میخوای در گیروداد این ذهنت باشی...تاکی میخوای لذت نبری...درروززنده ای...حالشوببردیوانه...
انقدر حرف های یسنا توی سرش تکرار کرد که خودش هم باور کرد اعتقاداتش خیالاتی بیش نیست . شیطنت وجودش شروع کرد به ورجه وورجه ، رفت تو صفحه امین نوشت :
+کار قشنگی نیست عکس مردمو دید میزنینا !
امین که فکرش هم نمیکرد محیا جواب بده به صدای پی ام اهمیتی نداد ، محیا خودش رو کشته بود تا جواب پیام امین رو اینجوری بده خیره شد به پیامش ده بار خوندش ، نیم ساعت گذشت امین پیام رو سین نکرد ، محیا خسته شد دستش رو نگه داشت روی پی ام ، پی امش رو ادیت کرد : سلام بفرمایید !! هرچقدر منتظر شد جوابی نگرفت ، گوشیش رو خاموش کرد و با سری پرازافکار مزاحم خوابید
صبح روز بعد یسنا زودتر از همیشه بلند شد سفره صبحانه رو چید طبق معمول لوس بازی های همیشه اش محمد رو به زور اورد پای سفره نشست تو بغلش و شروع کردند به صبحانه خوردن ، امین نشست پای سفره ، هنوز که هنوزه پی ام محیا رو سین نکرده با قاشق مشغول هم زدن چایی بود و خیره به وسط سفره ، محیا خجالت کشید که سر سفره بشینه با اون وضعیت یسنا ، محیا چند لقمه ای خورد و بلند شد رفت ، امین هنوز در حال هم زدن چایی بود که یسنا با یه تیکه شیک و مجلسی امین رو از افکارش کشید بیرون امین هم منتظر همچین اتفاقی بود ، با عصبانیت بلند شد سوئیچ ماشین رو برداشت و رفت دنبال محیا ، محمد با یه ضربه یسنا رو از توی بغلش انداخت بیرون و گفت :
+بیا ! خوب شد رفتن ؟!
-ریلکس ریلکس ریلکس تر عامو ! محیا کلاس داشت زود رفت امینم از خدا خاسته رفت دنبالش چته تو ؟!
+پاشو برو حموم کن منم حموم کنم بریم بیرون ، امینم که ماشینو برده باس پیاده بریم
-چه بهتر ! دست در دست اقامون
+اح اح اح نکن از این لوس بازیا حالم بهم میخوره
یسنا مشغول جمع کردن سفره شد و محمد هم رفت سرگوشیش دوباره ؛ امین خیلی زود خودش رو رسوند به محیا و سوارش کرد
محیاحرفی نمیزد ، عقب نشست و به بیرون نگاه میکرد ؛ امین سر حرف رو باز کرد :
+من یه عذرخواهی بشما بدهکارم
-بابت ؟!
+بابت همون روز ، باور کنین شوخی بیش نبود
-ایراد نداره
+شماگوشی تون رو کلا چک نمیکنید ؟
-چطور ؟!
+دیشب اسمس دادم که آنشید توی تلگرام
-احتمالا شما خودت گوشیت رو چک نمیکنی! من همون موقع جواب دادم !
امین چند باری جیبش رو بالا پایین کرد گوشیش رو پیدا نکود متوجه شد که جا گذاشته و چقدر هم خوشحال شد که جاگذاشته همونطور یکهو ابراز ناراحتی کرد و گفت :
-ای بابا مثل اینکه جاگذاشتم ، چی جواب دادین جسارتا؟
+سلام کردم عرض کردم بفرمایید امرتون ؟!
کم کم دیگه رسیده بودند رو به روی دانشگاه ، امین ماشین رو یک گوشه پارک کرد خواست حرفش رو بزنه دهن که باز کرد یهو محیا در رو باز کرد گفت ببخشید اقاامین ، کلاسم دیره انشاالله بعدا حرف میزنیم ، امین دستش رو محکم زد رو فرمون محیا هم در ماشین رو بست ، امین سرش رو گذاشت روی فرمون داشت با خودش حرف میزد که خاک بر سرت حرف نمیتونی بزنی اونوقت محمد شب تو بغل عشقش میخوابه ........ داشت به خودش تشر میزد که با صدای جیغ محیا از جا پرید و دید که ...

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

168

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت یازدهم
••••••••••••••
-واسه اینکه نه تو تنها باشی نه من تنها باشم بنظرت بگم محمد و امین بیان اینجا باهم زندگی کنیم ؟!!!
+ بیان اینجا ؟ خوبی ؟ فکرشم نکن ! نامحرمن میفهمی ؟!
-باشن رو بگیریم بهتره یا نباشن هرشب با ترس بخوابیم ؟!
+نامحرمی رو چیکار کنیم ؟
-نمیدونم ، صیغه میخونیم خب
+نمیدونم شاید ترک تحصیل کنم
-خری ؟
+شاید
ایام امتحانات بود ؛ مزاحمت پسر های دانشگاه امون محیا رو بریده بود ؛ اون روز دعوای سختی با سعید کرد ؛ سعید همون پسری بود که توی دانشگاه روی محیا نظر داشت ، شب محیا موقع غذا درست کردن یسنا رو صدا کرد ، همونطوری که پیاز رو کف ماهیتابه تفت میداد گفت ؛
-ببین یسنا خسته شدم ، اینا خواهر خودشونم بود همینجوری رفتار میکردن ؟
+همینن دیگ ، همشون همینن
-میگم تو به محمد و امین اعتماد داری ؟
+اره بابا خانواده دارن
-نمیدونم بنظرت اینکار درسته ؟
+خودت چی فکر میکنی ؟
-نمیدونم همخونه شدن با پسر رو قبول کنم یا ترک تحصیلو
+خب فکر کن بازم
یسنا ته دلش میلرزید ؛ از اینکه داره به هدفش میرسه ؛ دو به شک بودن محیا رو دید ؛ پیام داد به محمد :
+محمد ؟
-هوم !؟
+تو و محمد که به خانواده وابسته نیستین تو که کسی رو نداری امین چی ؟
-چطور ؟
+جواب سوالمو بده
-امین یه مادر داره که اونم گذاشته آسایشگاه با من زندگی میکنه
+من و محیا تو این شهر غریب میترسیم میخوایم یکی کنارمون باشه
-منکه از خدامه شب تو بغل تو بخوابم امینم فک نکنم بدش بیاد
+نه بغل و سکس و ... نداریم ؛ مث ادم میتونین کنار ما زندگی کنین هوامونو داشته باشین ؟!
-باید با امین حرف بزنم
یسنا بدون اینکه با محیا هماهنگ کنه به محمد پیشنهاد داد ، محمد قرار شد با امین صحبت کنه ، یسنا به خیال خودش داشت محیا روکم کم میکشید تو جاده خاکی ، بعد از چند روز محمد جواب موافقت امین رو برای کاری که گفته بودند اطلاع داد ، امتحانات دی ماه که تموم شد یکشب قرار گذاشت که بیان بشینن حرفاشون رو بزنن در حالی که هنوز محیا جوابی به یسنا نداده بود .
یسنا اون شب حموم بود و طبق معمول محیا هم در حال جمع و جور کردن خونه بود ، یسنا از حموم اومد ، موهاش خیسش رو عادت داشت که خشک نکنه آب از موهاش روی شونه هاش چکه میکرد ، یه حوله از بالای سینه هاش بست تا روی زانوهاش ، نشست روی مبل یه پاشم انداخت روی اون پاش ، محیا داد زد :
-باز تو خیس اومدی بیرون ؟ خب کف پات خیسه فرش میپوسه
+جون محیا اذیت نکن حال ندارم
-عه حال ندارم چیه ؟ خجالت نمیکشی لخت لخت راه میری ؟
+من در هیچ مورد از تو خجالت نمیکشم
-زهر مار پاشو خشک کن ببینم خودتو ماتحت خیس اومده بیرون نشسته رو مبل واسه من سرما میخوری الاغ ! پاشو
+خیل خب بابا
اقدام کرد برای بلند شدن ، نشیمنگاهش رو که از روی مبل بلند کرد زنگ خونه به صدا دراومد ، نگاهشون به نگاه هم گره خورد ، یسنا جوری که انگار از هیچی خبر نداره گفت ؛
-کسی رو دعوت کردی ؟
+نه ! تو چی ؟ تو کسی رو دعوت کردی ؟
-نه باور کن
+پس کیه ؟!
-نکنه سعیده باز ؟!
+ای بابا اینم ول کن نیست
-ولش کن جواب ندیم
+اگه کسی دیگه بود چی ؟
-نمیدونم! بزار من برم لباسمو بپوشم بیام
+منم میرم ببینم کیه
یسنا رفت توی اتاقش حوله شو باز کرد ، لخت مادرزاد شد ، چند باری پرید بالا پایین ، لخت دراز کشید روی تخت ، با صدای درزدن محیا بلند شد حوله شو کشید دورش گفت بیا تو محیا اومد تو و با حالت عصبانی گفت ؛
-چرا بمن نگفتی محمد و امین قراره بیان ؟
+باور کن نمیدونستم
-شر نگو محمد داره میگه باتو هماهنگ بوده
+عه ؟ لوداد ؟ خب تو جواب ندادی گفتم سکوت نشونه رضاست دیگه
-خیلی پر رویی یسنا !
+میدانم ، میییییییییییییییدانم
-پاشو سریع لباستو بکش تنت من تنها خجالت میکشم
+مگه اومدن بالا ؟
-پ ن پ همون پشت در گفتن واسن تا ببینم چی پیش میاد
+ای قربان بروم من
-بسه لوس بازی بزرگ شدی من رفتم چایی بزارم توام بیا سریع
همه چیز طبق خاسته و میل یسنا پیش میرفت ، محیا بالباس پوشیده نشست روی مبل منتظر یسنا شد ، سکوت خونه رو گرفته بود ، باخودش فکر میکرد محمد چقدر یسنا رو دوست داره که براش بلند شده تا اراک اومده ! تو افکار خودش غرق بود که یسنا با تاپ نخی و شلوارک تنگ اومد تو جمع و راست رفت نشست تو بغل محمد ، محمد هم شروع کرد بازی کردن با یسنا که محیا یهو خونش به جوش اومد بلند شد داد زد یسنا گمشو بیا اینور ببینم خجالت نمیکشی تو ؟!
-تند نرو محیا من و محمد محرمیم مونده تو و امین محرم شین
محیا با شنیدن واژه محرمیت لبش رو گاز گرفت نشست رو مبل سرشو انداخت پایین گفت من با هیچکس محرم نمیکنم ؛ توی دلش از امین نفرت داشت ، اما برای امنیتش مجبور بود که با امین زندگی کنه بعد از تموم شدن حرفش بلند شد رفت توی اتاق و بدون شام درازکشید روی تخت ، یسنا با خیال راحت شام درست کرد ، شام خوردند و شب نشینی کردند ، یسنا و محمد باهم رفتند داخل اتاق خواب ، محیاهم همچنان با افکار مشغول روی تخت دراز کشیده و امین هم تنها توی پذیرایی دراز کشیده بود ، محیا داشت با خودش کلنجار میرفت ، اعصابش بهم ریخته بود ، سر درد ، پتو رو کشیده بود رو سرش که با صدای پیامک بخودش اومد ، پیامک اول رو ندید گفت حتما تبلیغاتیه دوم سوم چهارم ، گوشیشو برداشت زیر پتو روشن کرد ، چهار پیامک با یک کلمه مشترک از یک شماره :

+ آنشو تو تلگرام
شماره بود ، کی بود که شمارش رو داشت ؟!
تو صفحه چت ؛ عکس رو باز کرد . . .

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

167

- چرا کشتیش ؟!
+ سیگار میکشید
- سیگار کشیدن جرم نیست
+ حتی اگه از سیگار محکم تر از من کام بگیره ؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور