.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

۴۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

176

من چه میخواستم ؟! من که نخواستم تا به خانه میرسم جای پتو و بالشت حال و احوالم را بپرسی ! من چه میخاستم ؟! من که نخواستم جای اینکه هر روز در خانه غذاهای تکراری درست کنی یکبار غرورت را بگذاری کنار و روی میز ضرب بگیری که امشب شام مهمونتم ! من چه میخاستم ؟! من که نخاستم وقتی که سرکار ام آمار فیلم های سینماهای محل را بگیری دو عدد بلیط از بهترین اش تهیه کنی بگذاری لای در وقتی خسته از راه میآیم در را باز میکنم بیوفتد ببینم بپرسم اینها چیست ؟! بگویی دوست داشتم عشقم کشید بلیط بگیرم با عشقم بروم سینما ! من اینها را خاستم ؟! من چه میخاستم اصلا میتوانی خاسته های مرا درک کنی ؟ من که نخاستم وقتی کوه پیراهن هایم را خودم اتو میکنم که تو کمی استراحت کنی ، جای احساس پیروزی و ریاست بگویی : دمت گرم ، نوتلای دو هفته ت با خودم : من که نخاستم در لیست کارهای روزانه ات اسمی از من بوده باشد که ماست پرچرب ، شیرکاکائو غلیظ ، نوتلا . یا ... مورد علاقه های من یادت باشد . من که نخاستم وقتی اتش عشقمان خاموش شد هم توی خانه مثل روزهای اول ارتباطمان بگردی
من که نخاستم وقتی شب دو نفری میرویم لب ساحل دست هام رو بگیری رو با دقت من رو ببوسی ! من که نخاستم شرط بندی کنیم شب که میریم لب ساحل دوتایی شناکنیم بریم زیر آب و هرکس که زودتر اومد بالا باید صد بوسه مهمون کنه ! من که نخاستم دوتایی برویم استخر ، از همان استخر های دوازده شب به بعد ، زیر آب شکمت را ببوسم ، من که نخاستم دستام رو زیر شکمت بشقاب کنم تا روی آب مسلط بمونی بین دوتا کتفت رو ببوسم ! من که نخاستم وقتی دستام رو برات بشقاب کردم یکهو نامم را صدای کنی وبگویی ، می شود تا صبح دست هایت را برایم بشقاب کنی؟
‎من که نخاستم وقتی از سر کار میام بدو بدو در حالی که سگک دستبندت رو میبندی بیای سینی شربت رو از قبل اماده کردی بیاری از دستت بگیرم بزارم زمین و دست هات رو دور گردنم حلقه کنی و از بدنم بالا بری! و من هم بوی تنت رو استشمام کنم خاستم !؟
من که نخاستم وقتی با دوستانت میری بیرون برمیگردی خونه رو مرتب کردم بتوانی از مدل ته ریشم و زیر پوش رکابی و چروکم بفهمی که تو نبودنت چقدر اذیت شدم ! من که نخاستم برویم شمال بعد از گردنه حیران یکجای پرت نگه دارم توی مه باهم معاشقه کنیم ! من که نخاستم وقتی روزی فروش مغازه ام خبری نبود و از کار میرسم درک کنی و جای غرغر دوتا چایی بریزی تا باهم خستگی روزمون رو بگیریم ! من که نخاستم زمستان که شد بشینیم کنار بخاری و بستنی دست ساز تورو باهم بخوریم ! من که نخاستم تابستان که شد برام تاپ های رنگارنگ بپوشی با دامن های کوتاه! من که نخاستم حامله که شدی قیافه بچه مظلوم هارا بخودت بگیری و با صدای بچه گانه نگرانی ات از اینکه نکند بچه مان من را از تو بیشتر دوست داشته باشد بیان کنی تا نازت را بکشم و لذت ببرم ! منکه نخاستم توی خیابان در گوش هم پچ پچ کنیم و دوتایی بخندیم ! من که نخاستم توی مترو سرت رو روی سینه م بگذاری و مراقب باشم تا کسی پایت را لگد نکند ، یا کیفش به تو بخورد که اذیت شوی! من که نخاستم توی خونه با شلوار جین و بدون تیشرت با تاپ بگردی تا مدام فدایت بروم ! من که نخاستم وقتی حمام میکنی برای یکبار هم که شده حوله ات را برایت گرم کنم ! من که نخاستم وقتی دلت کمی تنوع بخواهد خودت بگویی برهم برویم شمال دست هایم را برایت بشقاب کنم و با دقت ببوسمت من که نخاستم برویم زیر آب باهم مسابقه تنفس برویم !
من فقط دوست‌داشتم چشم هایم را ببندم و خیال‌کنم وقتی پشت چراغ قرمز میگفتی کمربندتو ببند واسه این باشد که ته دلت یکخورده از نبودنم لرزیده. وگرنه چه کارت دارم؟ تو نگران پلیس و جریمه باش!

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

175

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت شـــــانـزدهـــم
••••••••••••••••
امین در حال گشت زدن بین جمعیت بود که یکنفر از پشت دست گذاشت روی شونه ش و با صدای دخترونه صداش کرد : امین . . .
امین به یکباره دلش هُری ریخت ، تمام وجودش سرد شد ، دست هاش یخ شد ، این اولین باری بود که محیا بالفظ امین صداش میکرد صدا کمی با صدای محیا فرق داشت ، شک کرد ، چشماش هنوز حالت غم داشت ، صدای دخترونه ای که شنید چشم هاش رو پراز اشک کرد ، برگشت سمت عقب ، یه دختر معمولی و پشت سرش سعید و دوستاش ، با اون حالت که برگشت ، سعید و دوستاش و دختر زدند زیر خنده ، سعید دست دختره رو گرفت ، کشید توبغل خودش ، همه باهم به امین و حال و روزش میخندیدند ، سعید خنده ها رو با شروع کردن حرفش تموم کرد :
-بیبین اق امین ، به نامزدتون سلام برسونید بفرمایید دختر باس اینجوری باشه ، اعتماد کنه ! بیاد بغلت ببین [ دختر غریبه رو توی بغل خود میفشارد ]
امین کلافـه بود ، جواب نداد ، اما سعید دست برنداشت و با اشاره ش کاری کرد همه باز به امین بخندند ، امین عصبی شد ، از کوره در رفت ، گفت :
+ میدونی چرا محیا قبول نکرد با تو باشه ؟!
-[همراه با خنده ی تمسخرآمیز] نه نمیدونم ! تو بگو چرا ؟!
+چون یه فاحشه مثل فاحشه های دانشگاهت نبود
خنده ها رو لب همه خشک شد ، دختری که توی بغل سعید بود ، سرش رو بلند کرد از زیر صورت سعید رو دید ، خبری از خنده نبود خبری از تمسخر نبود ، سعید عصبی تر شد ، دندون هاش رو با فشار روی هم میسایید ، امین صبر نکرد دعوایی بشه ، دستش رو اورد کنار شقیقه اش با لبخند ماسیده ای گفت : عزت زیاد !
محمد و یسنا نا امید از پیدا کردن محیا برگشته بودند کنار ماشین امین رو به ماشین در حال راه رفتن بود که با جمله ی : - آقا پسر
برگشت سمت عقب ، به محض برگشت سعید با یه مشت از خجالت فک امین دراومد ، چند لحظه ای سرش گیج رفت ، ضربه مشت اونقدر قوی بود که درد و سرگیجه نذاشت امین از روی زمین بلند شه نشست روی زمین ، سعید با تهدید گفت ، اخرین بارت باشه به زن من لقب مادرتو میدی ! امین جنوب شهری بود روی مادر حساس بود ، با شنیدن نام مادر همه چیز رو فراموش کرد ، خاست از زمین بلند شه محمد از پشت بازوش رو گرفت در گوشش چند کلمه ای حرف زد امین از کاری که میخواست انجام بده منصرف شد ، توجهی به سعید و پررویی کردنش نکرد و همراه محمد رفت توی ماشین ، این بار دوم بود که امین داشت کتک میخورد ، عقب ماشین دراز کشید ، دستش روی صورتش بود . محمد پرسید :
-درد داری ؟!
+پ ن پ درمون دارم ، خب درد داره دیگه
-میخوای بریم دکتر عکس بندازی ببینیم چیزی نباشه ؟
+خوشم نمیاد از این سوسول بازیا ، مشت خورده خوب میشه
محمد جوابی به جمله امین نداد و برگشت جلو به یسنا نگاه کرد و گفت ساعت دو شد ، بریم مسافر بری الان ، یسنا جوابی نداد ، هنوز نمیدونست نمیفهمید باید چکار کنه که نکرده ، فکر کرد شاید این مسائل جواب تنها گذاشتن مادرشه ، فکر کرد شاید جواب معاشقه هاش با محمده ، فکر کرد شاید جواب حسادت به محیاست !
نمیفهمید ، اما تنها چیزی که فهمید این بود که الان وقت باخت نیست باید ادامه بده ، به هر قیمتی که شده ، حرکت کردند سمت مسافربری
هر دست اندازی که رد میکردند صدای داد امین بیشتر میشد ، آه و ناله ی امین محیا رو از یاد محمد برد ، محمد تصمیم گرفت امین رو ببره بیمارستان ، یسنا خیره به راه ، راه ها رو بلد نبود ، فکر میکرد میرن سمت مسافربری ، جلوی بیمارستان که رسیدند وایساد ، امین ساکت شد ، یسنا از خیرگی و غرق شدن تو افکارش در اومد محمد کمربندش رو باز کرد گفت :
-امین یالا بلند شو بریم
+کجابریم ؟ اینجا که مسافربری نیست
-تابلو بیمارستانو نمیبینی !!؟ کوری ؟!
+من چیزیم نیست بابا
-[درحال باز کردن درب ] پاشو میگم ضرضر اضافی نکن
یسنا خاست پیاده شه که محمد گفت : تو بشین تو ماشین دوتا عکس میگیریم بر میگردیم ، ساعت دو و نیم بود ، امین و محمد رفتند داخل بیمارستان ، یسنا اضطراب داشت که نکنه دیر برسند ، محیا بره ، از طرفی محیا دانشگاهم نبود ، نکنه بلایی سرش اومده .... کار امین اونقدر طول کشید که ساعت سه و نیم با خنده و شوخی برگشتند نشستند توی ماشین ، یسنا با تعجب به محمد نگاه میکرد ، تو فکر محیا بود ، فکر میکرد محیا خبری از خودش داده ، که محمد بعد از تموم شدن خنده هاش با ریز خنده هایی که هنوز ادامه داشت از تو آیینه به امین اشاره کرد و رو به محیا گفت : اقا جنس فک شون از سیمانه ، هیچیش نیس ، دکترم فهمید چه سگ جونیه این امین ، و باز دوباره امین و محمد باهم زدند زیر خنده اما یسنا حتی لبخند هم نزد محمد کم کم خنده رو لبش خشک شد و مثل کسی که ضد حال خورده باشه پرسید :
-چته تو ؟! چرا مثل برج زهرمار شدی ؟!
+واقعانمیدونی ؟!
-نه ! بردمش نشونش دادم خیالمون راحت شد الان میریم ترمینال دیگ
+یه نگاهی به ساعتت بنداز
محمد ماشین رو روشن کرد ، ساعت جلوی ماشین اومد بالا ساعت یکربع به چهار بعد از ظهر بود ، با کف دستش زد تو پیشونیش ، سریع ماشین رو از پارک دراورد و رفتند سمت ترمینال ، یسنا توی راه حرفی نزد ، فقط در حد چند جمله گفت : اگر حرکتش سه بوده باشه الان رفته اگر نرفته باشه پس هنوز نرفته ، در نتیجه یکنفر باید بمونه تو ترمینال که شاید محیا رو ببینه بدون مقدمه و تاخیر امین گفت نگران نباش من میمونم ، رسیدند ترمینال ، یسنا بدون صبر برای پیاده شدن محمد و امین در ماشین رو باز کرد و دوید سمت گیشه فروش بلیط ، محمد و امین هم با سرعت کمتر پیاده شدند و به سمت گیشه حرکت کردند ، یسنا روی پنجه ایستاده بود و پیشونیش رو به شیشه های گیشه چسبونده بود ، محمد و امین هم رسیدند و چپ و راست یسنا ایستادند ، مسئول فروش بلیط با استکان چای بدست در حال شوخی با همکارش رسید پشت صندلی ، یسنا گفت سلام ببخشید یه خانومی به نام محیا رحیمی بلیط تهران خریده ؟ مسئول بلیط هنوز داشت به زبون محلی خودش با همکارش شوخی میکرد یسنا عصبانی شد دستش رو محکم کوبید روی میز ، گفت میگم فروختین یانه ؟! مسئول فروش که حالا جا خورده بود با حالت طلبکارانه ای گفت : چیه خانوم ؟! چرا میزنی ؟ ما اجازه نداریم اینجا اطلاعات مسافر و به هر کسی بدیم یسنا کفری شد محمد با بازوش یسنا رو هل داد کنار خودش اومد جلوی گیشه با آرامش گفت ببخشیداقا من معذرت میخام از شما ، من و برادرم و خواهرم دنبال خواهر کوچیکمیم صبح نامه گذاشته که رفته و پیداش نمیکنیم ، میشه یه نگاهی کنید تو سیستمتون ؟! مسئول که حالا آروم تر شده بود چپ چپ به محمد نگاه کرد ، پرسید ، کارت شناسایی داری ؟! محمد یکم جیب هاش رو گشت و گفت نه بخدا ، صبح انقدر عجله داشتم یادم رفت بردارم ، چیزی نمیخوام فقط میخوام بدونم رفته تهران یا نه ؟ مسئول با لهجه شیرینش گفت : اسمش چی بود ؟! محمد با اضطراب گفت : محیا ، محیا رحیمی ! مسئول گیشه نگاهی به محمد کرد ، رفت عقب از توی کشو چیزی رو دید ، گذاشت توی جیبش اومد نشست پشت صندلی گفت : شما چه برادرایی هستین ؟! محمد گفت چی شده ؟ شما ازش خبر دارین ؟! مسئول گیشه کارت ملی محیا رو گذاشت روی پیشخون گفت همینه ؟! محمد نگاهش برق زد خنده رو لبش اومد ، یکهو ترسید ، خنده رو لبش خشک شد ، گفت آره همینه ، مسئول گیشه گفت : خاک تو سرت کنن ، محمد گفت : جان ؟!!!! مسئول جواب داد : خاک توسرت کنن که پول تو جیب خواهرت نمیزاری!صب اومد اینجا بلیط اتوبوس بگیره اتوبوسمون خراب بود از من پول دستی گرفت با تاکسی بره تهران از اونجا واسم کارت به کارت کنه کارت ملی ش رو هم داد اینجا امانت ، پول منو بدین محمد برگشت سمت امین و یسنا با کارت ملی میزد رو دستش ، میگفت : رفته تهران ، صبحم رفته ، همه نا امید شدند ، محمد خیره شد به کف زمین رفت تو فکر که یهو مسئول گیشه کارت ملی رو از دستش قاب زد گفت : خاک تو سرت کنن پول مردمو میخوری ؟ محمد گفت نه عمو الان بهت میدم اینکارا چیه ، چقدر میشه ؟! مسئول گفت صد تومن . محمد چشماش گرد شد گفت : صد هزار تومن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبره ؟!! مسئول باز چپ چپ نگاش کرد گفت : خاک تو سرت کنن ، صد تومن تو جیبت نداری ؟ محمد که کفری شده بود، کارتش رو داد صد تومن کارت کشید ، کارت ملی رو هم گرفت و رفتند ، وقتی از ترمینال خارج میشدند مسئول گیشه سرش رو از تو شیشه آورد بیرون گفت هی اقا پسر .... هر سه نفر برگشتند سمت گیشه مسئول با صدای بلند گفت خاک تو سرت کنن تربیت نداری تشکر کنی ، دستم درد نکنه محمد خاست بره یه چیز بهش بگه امین دستش رو گرفت ، سوار ماشین شدند یسنا به خاست خودش عقب نشست ، چند لحظه ای صبر کردند که فکر کنند چکار کنند کجا برن ؟! تو همین چند لحظه یسنا نتش رو روشن کرد و گفت : عه محمد محیا پیام داده ، محمد و امین برگشتند سمت عقب ، یسنا از روی پیام محیا روخوانی میکرد :
سلام ، من رسیدم تهران نگران نباشید ، یه سر برید مسافر بری اقای حاتمی مسئول بلیط ، کارت ملی م پیششه ، صد تومن ازش دستی گرفتم پول نداشتم برگردم ، بهش بدید برگردم بهتون میدم
امین برگشت جلو دستش رو گذاشت روی فرمون رو به محمد گفت حالا چه کار کنیم ؟ محمد بی حوصله گفت : چمچاره ! بریم خونه دیگه ، حرکت کردند سمت خونه ، به خیال راحت و اینکه محیا رسیده خونه شون اما محیا گفته بود رسیدم تهران ، نه خونه !
بعد از رسیدن تهران ، محیا با شوق سوار تاکسی شد به سمت خونه وقتی رسید تاکسی پدرش رو جلوی خونه دید ،زیر ایفون پنهون شد تا تصویرش مشخص نباشه با ذوق و شوق زنگ خونه رو زد و منتظر شد صدای پدرش رو بشنوه که زنی ایفون رو برداشت و گفت : بله ؟؟؟ محیا فکر کرد زنگ رو اشتباه زده ، عذر خواهی ای کرد و باز زنگ رو زد ، اما اون زن ایفون رو نذاشته بود ، محیا بلند شد جلوی دوربین ایستاد ، زن با صدای زنونه اش گفت : محیا جان تویی ؟ بیا بالا عزیزم . ذهن محیا در گیر شد . زن ؟! کدوم زن ؟ شیش ماه بیشتر نیست خونه رو ترک کرده . یعنی پدرش ....؟؟!! پله ها رو با تردید بالا رفت اسانسور خراب بود، جلوی در خونه که رسید یه جفت کفش مردونه و یک جفت کفش زنونه جلوی درب بود . مطمئن شد که پدرش .....

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

174

بس کن دیگر ؛ یکبار با خودت بنشین حساب کن ؛ چقدر خط قرمز هایت را برایش شکستی ؟! چقدر از خودت گذشتی تا او احساس خوب داشته باشد ؟ تا آب در دلش تکان نخورد ! چقدر میخواهی سادگی کنی تا دلت را به بازی بگیرند استفاده شان را که کردند تمام که شدی رهایت کنند ؟! توام مثل خودم از همان دسته آدم های ساده ای هستی که هر چه ضربه میخوری از دلت میخوری ؟! توهم همان ادم ساده قدیمی هستی که الان گرگ شده ای از بس که بد دیده ای ؟ اشتباه نکن جانم ؛ اشتباه نکن قربان آن دل ساده ات بشوم ؛ دل ساده زیباترین موجود دنیاست ؟ دل زیبایت را ناراحت نکن ، اینکه بد دیده ای دلیل نمیشود که بد بشوی ؛ غصه نخور جانم ، یک روز ، یک نفر پیدا می شود که تو را با همین سادگی ات دوست داشته باشد بدی دیدی ؟ دلت را شکستند ؟ عذابت دادند ؟ با خودت عهد کردی که دیگر از این به بعد من هم مثل خودشان بدجنس می شوم ؟ نه ، اشتباه نکن ، ذات خودت را تغییر نده ، تو مشکلی نداری ، مشکل از کسی است که به تو حسادت می کند و یک لحظه آرام و قرار ندارد ، تو خوب باش و خوبی کن ، یک روز نتیجه ی این همه خوب بودنت را می بینی ، می دانم فدایت شوم میدانم کسی که تو دوستش داشتی ، دوستت نداشت ؟ اشکالی ندارد ، بیخیال ، مگر آسمان به زمین آمده ؟ یک روز او می فهمد چه اشتباهی کرده ، یک روز خیلی دیر یک روز که دیگر فرصت جبران نمانده ، و تو آن روز باید لبخند بزنی و بفهمی این ها همه نتیجه ی خوب بودن توست طول میکشد تا بفهمد داشتن دل زیبایی مثل دل تو نعمت ای بود که شکرش را بجای نیاورد و از دست داد ؛ قربانت بروم همه ی دل آشوبه هایت را درک می کنم ، همه ی دلتنگی ها ، دلشکستگی ها ، بغض هایت ، همه قضاوت های اشتباهی که در موردت میشود همه را می فهمم ، ولی دوست من ، رفیق من ، التماس می کنم ، خواهش می کنم ، اگر کسی در حقت بدی کرد ، تو همچنان خوب باش ، عوض نشو ، انتقامت را از بقیه که از همه جا بی خبر هستند نگیر قلبت را روی شماره تلفن خدا دایورت کن ، خودش می داند و بنده اش مگر در حقت مکر نکرده اند ؟! تمنا می کنم ، دوست ِ من ، تو همچنان خوب بمان و خوبی کن من ایمان دارم من باور دارم غصه نخور جانم ، یک روز ، یک نفر پیدا می شود که تو را با همین سادگی ات دوست داشته باشد باور کن .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

173

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت پانزدهـم
••••••••••••••
-محیا رفته
+چی ؟؟؟؟؟ کجا رفته ؟
-تهران ، رفته تهران این نامه رو هم گذاشته رو اُپن
محمد نامه رو از دست امین کشید و شروع کرد به خوندن
::سلام
صبحتون بخیر
ممنونم از امین که بخاطر من دعوا کرد و معذرت میخوام از یسنا و محمد که نگرانشون کردم ، من مال این شهر نیستم رفتم تهران .
یسنا نگران نباش ، رفتم تهران به مامانت میگم با یه دختر دیگه همخونه شدی که نگران نشن ، دنبالم نیاین خستم ، شاید یه روزی برگردم شایدم .... نامه از دست محمد افتاد روی زمین ، وای کشداری گفت یسنا توی همون رخت خواب نیم خیز شد ، با صدای خابالود و چشمای پف کرده گفت : محمد چی شده اول صبحی باز ؟ محمد نیم نگاهی به یسنا انداخت جوابش رو نداد ، برگشت سمت امین ، یسنا کنجکاو شد ، یه شال انداخت روسرش اومد کنار محمد اما حرفی نزد سوالی نپرسید ، کاغذ رو از دست محمد کشید خوند قدش از محمد کوتاه تر بود ، از پایین چشم هاش رو به سمت بالا کرد و محمد رو نگاه کرد ، امین رونگاه کرد ، با صدای نسبتا بلند گفت : د خب چرا وایسادین ؟! بپوشین بریم دنبالش ، یسنا برگشت توی اتاق مشغول پوشیدن لباس هاش شد ، محمد چند باری صداش زد : یسنا ... یسنا خانوم ... یسناجان ... لامصب ... باتوام ... باتوام رو که گفت بازهم یسنا برنگشت ، رفت سمت یسنا بازوش رو گرفت برگردوند سمت خودش ، یسنا جیغ کوتاهی زد گفت درد گرفت بازوم
محمد با حالت عصبی گفت : معلومه چیکار میکنی ؟ ماکه نباید بی گدار به آب بزنیم ، اون نوشته رفته دنبالشم نریم ، یسنا لباس هاشو انداخت رو زمین با یکدست ، دست محمد رو از بازوش جدا کرد ، دستای دخترونه اش رو اورد بالا یقه محمد رو گرفت گفت :
:: ببین محمد از اینجا به بعد یا کاری که من میگم و میکنیم یا هری برو خونتون ، پدر این دختر ، این دختر رو بمن سپرده ، این بچه ست عرزه نداره سر یه قرار بره ، حالا بلند شه مسافرت کنه ؟ من میخام برم دنبالش اومدی باهام نوکرتم هستم نیمدی ، میرم برمیگردم تو این خونه رد و نشونی ازت نباشه بریم یا برم ؟! ::
محمد که از لحن یسنا جا خورده بود ، حرفی نمیزد ، زدن یسنا براش هیچ کاری نداشت ، اما گذاشت که یسنا خودش رو تخلیه کنه ، حرف یسنا که تموم شد ، دست به یقه محمد موند منتظر جواب ، امین هم با نگاهی خسته و نگران زل زده بود به محمد ، محمد برگشت سمت امین زل زد تو چشمش گفت : نه یسنا تنها میره ، نه من و یسنا دوتایی میریم ! همه باهم میریم دنبال رفیقمون
منتظر بود که یسنا ازش تشکر کنه ، اما یسنا فقط یقه ش رو ول کرد و مشغول پوشیدن لباسش شد ، محمد امین رو برد جلوی روشویی ، سر و صورتش رو با اب شست یک پیرهن تمیز داد پوشید همه آماده شدند ، از در که خاستند خارج شن کلید محیا رو روی در دیدند ، این بدین معنی بود که کلید هم گذاشته اگر هم نتونه بره کلید نداره که برگرده ، یسنا کلید رو برداشت ، سوار ماشین شدند
امین : از کجا شروع کنیم ؟!
یسنا: پرفسور گفت میخام برم تهران دیگه برو مسافر بری
توی مسافر بری پر تاکسی و اتوبوس بود ، امین و محمد از اتوبوس های تهران بالا میرفتند و میگشتند ، یسنا هم تاکسی ها رو میگشت تا ظهر کل مسافربری رو گشتند اما خبری از محیا نبود ، امین گفت شاید قبل اینکه ما برسیم رفته باشه ! محمد و یسنا سری به نشونه ی تایید نشون دادن ، اما خسته بودند ، خسته تر از اونیکه راه بیوفتند توی جاده دنبال اتوبوس یا تاکسی به سمت تهران . تصمیم گرفتند ناهار رو توی همون مسافربری بخورن ، امین سه تا ساندویچ گرفت و روی صندلی های انتظار جلوی باجه بلیط فروشی نشستند و مشغول خوردن شدن ، وسط ناهار ، یکهو یسنا گفت : امروز چند شنبه ست ؟
محمد گفت سه شنبه ، یسنا نگاهی به ساعت کرد یک بود ، سریع سایت دانشگاهشون رو باز کرد برنامه شون رو دید ، گفت : محیا امروز ساعت یک تا دو کلاس داشته ! محمد در جوابش گفت : اون فرار کرده از این شهر تو میگی کلاس ؟! یسنا گفت : نه احمق ، محیا پول تاکسی نداشت بده تا تهران بره ! محمد و امین کنجکاو شدند گفتند خب ، یسنا بدون ادامه دادن از جا پرید ساندویچش ریخت رو زمین دویید سمت باجه بلیط فروشی ، چند ثانیه ای مکث کرد و برگشت به محمد و امین گفت : از صبح تا الانم اتوبوسی حرکت نکرده ، خراب بوده نوبت اتوبوس صبح شون ، امین گفت: در نتیجه هنوز توی شهره ، محمد اذافه کرد : کلید هم نداره برگرده ، یسنا ادامه داد : خونه هم برنمیگرده چون میدونه برگرده ما نمیزاریم بره ، امین دنبال حرف یسنا رو گرفت و گفت ؛ ساعت یک تا دو ام کلاس داره ، محمد نگاهی به تابلو اعلانات مسافربری انداخت و گفت : و اولین اتوبوس برای بعد از ظهر هم دقیقا ساعت سه حرکت میکنه ، هر سه نگاهی به هم کردند ساندویچ هارو نیمه کاره گذاشتند روی صندلی و با سرعت رفتند سمت ماشین ، ساعت یک و چهل و پنج دقیقه رسیدند جلوی دانشگاه ، شلوغ بود ، محیا با تیپ سادش میون این همه ادم راحت قابل شناسایی بود اما نتونستند پیداش کنن ، امین در حال گشت زدن بین جمعیت بود که یکنفر از پشت دست گذاشت روی شونه ش و با صدای دخترونه صداش کرد : امین . . . 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

172

امروز دوباره نگاهم به نگاهش برخورد ، من را ندید اما من اورا دیدم . برایتان اتفاق افتاده بعد از یکمدت مدید که ندیدی اش یکباره بی مقدمه باز ببینی اش ؟! اگر اتفاق افتاده باشد خواهی دانست که همانجا یک چالش مانکن بدون هماهنگی رخ خواهد داد ، یکهوخشکت میزند آنوقت در ذهنت همه آن آهنگ هایی که باهم گوششان کرده بودید اجرا میشود ! امروز از کنار هم گذشتیم.  اول صبح، وقتی داشتم هندزفری را توی گوشم می گذاشتم و میپیچیدم به خیابان اصلی خیلی اتفاقی و مثل دو غریبه دیدمش . چرا دنیا گاهی به این اندازه کوچک می شود؟ سرم پایین بود اما بویش را که می شناختم همان الین معروف را زده بود و لباس هایش را، رنگ هایی که انتخاب می کند و اتوی لباس هایش و واکس کفشش، حالت قدم برداشتنش.از کنار هم رد شدیم و برنگشتیم تا نگاهمان به هم بیافتد. مهم نبود عاشقش نبودم، یا حتی دوستش نداشتم. بیشتر از هرکسی در این دنیا می دانستیم باید چکارهایی بکنیم حتی وقتی همدیگر را دوست نداریم، عادت های هم را می دانستیم، از چه چیزهایی ناراحت می شویم از چه چیزهای خوشحال. مهم نبود عاشقش نبودم،  مهم  این بود که او تنها کسی شد که در کنارش زندگی کردم. مهم این بود که در اوج نخواستن هم  همدیگر را می شناختیم. می دانستم کلیدهایش را کجا می گذارد و وقتی سر درد می گیرد چه قرصی آرامش می کند، می دانستم قرمه سبزی را بیشتر از همه ی غذاها دوست دارد و ماکارونی را عاشق ست ! حتی مزه ماکارونی ای که درست کرده بود هم هنوز زیر دندانم دارم .میدانستم برایش چه فیلم هایی بگیرم، چه کتاب هایی، می دانستم پیراهن از های مردانه سایز مدیوم فیت تنش می شوند، او می دانست عطر الین اش حالم را بد می کند و به بویش حساسم، می دانست شلوارهای نایک دوست دارم و بعضی شبها شام تعطیل است، می دانستم وقتی بلند بلند می زند زیر گریه باید از خانه بروم بیرون و هیچ چیزم خوشحالش نمی کند.   من هیچکس را در زندگی به اندازه ی او نشناختم، عادتهایش را، مهم نبود که دوستش نداشتم ، فقط زیاد می شناختمش، بیشتر از شوهر جدیدش، مادرش، خواهرش و حتی دوستهایش. هنوز یادم نرفته ، نه من و نه تو حوصله نداشتیم، برای همین هی تقصیرات را می انداختیم گردن هم تا نخواهیم زحمت فکر کردن به خودمان بدهیم، بعد باز هم خسته تر شدیم و آدمها وقتی خسته تر می شوند دلشان می خواهد گند همه چیز را در بیاورند و بدانند که دیگر هیچ راه برگشتی نمانده، برای همین دست گذاشتیم روی نقطه های درد و همان ها را بیشتر فشار دادیم، قلبهامان را انداختیم دور و هوس را با بسته بندی های چشمگیر پست کردیم اینور و آنور، ما حرفهامان را نگه داشتیم برای آنهایی که می آیند و نمی شناسیمشان و دیدیم دیگر با هم هیچ حرف مشترکی هم نداریم، تمایلی هم به داشتنشان نداریم، راستی که چقدر تا وقتی کسی را نشناسی همه چیز خوب است، تا قبل از این، در هر کس بدنبال نقطه ی اشنایی می گشتم، نقطه ای که ما را به هم متصل کند ولی حالا دیگر دنبال هیچکدامشان نمیروم. تا وقتی کسی را نشناسی بیشتر کنارش دوام می آوری. 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

171


| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت چـهـاردهـم
••••••••••••••
خونه خالی بود ، امین بعد محیا اومد تو ، فهمید خونه خالیه و تصمیم خودش رو گرفت ، لباسش رو دراورد ، نشست روی مبل ، محیا با جعبه کمک اولیه اومد ، امین حالا با لباس خونه دراز کشیده بود روی مبل سه نفره ، محیا نشست روی مبل کنارش ، بدون اینکه لباسی عوض کنه ، صورتش رو بشوره ، دستش رو بشوره با همون وضعیت خونی و خاکی ، یه تیکه پنبه گرفت دستش ، یک مقدار بتادین ریخت روش شروع کرد به ضدعفونی کردن زخم های سر و صورت امین ، بتادین به هر کدوم از زخم های امین که میخورد چشمش رو فشار میداد ، یکدست که زخم هاش رو ضدعفونی کرد جعبه رو گذاشت روی میز ، تکیه داد به صندلی ، چشم هاش رو بست ، حالا هردو چشمشون رو بسته بودند ، سکوت خونه رو فراگرفته بود ، هردو آروم شده بودند ، امین سرانجام سکوت رو شکست و گفت :
+من آدم لاشی ای نیستم ، اگر تا اینجا اومدم واسه خودت بوده ، اگر الان تنهاییم دراز کشیدم کنارت دست بهت نمیزنم چون دوستت دارم ، چرا اینجوری میکنی با خودت ؟!
-امین بس کن خستم ، ولم کن ، من به دوست داشتن اعتقادی ندارم
+خیل خب به درک ؛ دوست داشتن من به درک ؛ خودت چی ؟! نمیخوام اینجوری باشی
-ساکت باش لطفا سرم درد میکنه
امین حرفی نزد بلند شد نشست ، جعبه رو گذاشت رو پاش ، یه تیکه پنبه برداشت تا لب محیا رو ضدعفونی کنه ، پنبه رو که گذاشت روی لب محیا . محیا از جا پرید ، از رو مبل بلند شد رفت عقب ، محیافقط دستش روی صورتش بود صدای گریه کردن نداشت ، اما حالا صورتش خیس بود . خون لبش روی صورتش پخش شده بود ، اشک ریخته بود ، خون آبه از چونه اش چکه میکرد حالش خوش نبود ، نشست رو زمین تکیه داد به دیوار ، امین گفت :
+محیا چته ؟! چرا انقدر پریشونی ؟ چرا از من میترسی ؟! تو زخمای منو بتادین زدی من یه لب تورو میخاستم بتادین بزنم
-خفه شو خفه شو خفه شو آشغال ، تو بودی که باپشت دست زدی تو صورتم ، بابام کجاست ببینه چی به سر دخترش اومد ؟! بیشرف دست رو دختر بلند میکنی !؟
+محیا توچرا انقدر عوض میشه حالت ؟ نه به مهربونی کردنت نه به این پاچه گرفتنت
محیا خاست جواب بده ، بازم بپره به امین ، اما صدای درب ورودی ساختمون اومد ، محمد و یسنا با خنده های قشنگ یسنا وارد ساختمون شدند ، محیا بلند شد به سرعت خودش رو رسوند به اتاق خواب ، در و بست ، محمد و یسنا وارد واحد شدند ، خنده ها و قهقهه زدن هاشون بادیدن امین یکباره ساکت شد ، میوه ها و شیرینی های تو دست محمد افتاد رو زمین ، نفهمید ، بدون دراوردن کفش هاش دویید توخونه . نشست روبه روی امین
-امین داداش چیشده ؟!
+هیچی
-گوه نخور ، این سر و صورت زخمی چیه ؟ با کی دعوات شده؟
+ساکت شو دیگه اه
-میگم چه مرگ.........
یسنا نذاشت حرف محمد تموم شه ، دویید تو حرفش و حرفش رو قطع کرد
+امین محیا کو؟
امین جوابی نداد
+امین باتوام بیشرف چیکارش کردی محیا رو ؟
لحن یسنا دوستانه نبود ، لحن دعوا داشت ، امین اما نای دعوا نداشت با صدای آروم اشاره کرد به اتاق و گفت : تو اتاقشه
یسنا دویید سمت اتاق ، دراتاق قفل بود هرچی در زد محیا در و باز نکرد یسنا شروع کرد داد و بیداد کردن : محیا در و باز کن ، چیکارت کرده این لاشی ؟ محیا باتوام خوبی ؟ محیا جوابی نداد ، یسنا برگشت سمت امین به یه دست یقه امین و گرفت بلند کرد نشوندش داد و بیداد میکرد محمد یه داد بلند زد یسنا خفه شو ، یسنا جا خورد یقه امین رو ول کرد نشست رو مبل با حالت مظلوم و دخترونه گفت :
-امین چه بالایی سر محیا آوردی ؟
امین دیگه نخوابید ، نشست و شروع کرد توضیح دادن ماجرای صبح
+صبح محیا رو رسوندم دانشگاه سعید اذیتش میکرد با سعید و دوستاش دعوامون شد یسنا خیالش راحت شد که برای محیا اتفاقی نیوفتاده تکیه داد به مبل محمد نشست کنار امین سر امین رو گذاشت رو شونش ، سکوت حاکم شد ، نگاه همه با صدای در دستگیره اتاق محیا برگشت سمت اتاق ، محیا از دراتاق وارد شد ، صورتش هنوز پر خون بود ، یسنا نگاهش که به محیا افتاد از جاش بلند شد رفت محیا رو بغل کرد :
-الهی قربونت برم چیشده ؟
محیا بیحال اما جوابی نمیداد ، یسنا دستش رو کشید نشوندش روی مبل ، جعبه هنوز روی میز بود ، یسنا شروع کرد به پاک کردن سر و صورت محیا ، محمد توی خودش بود ، بعد از آروم شدن جو خونه گفت : اینجوری نمیشه باید یه فکری کرد
کم کم شرایط نرمال شد محیا گفت فعلا حرفی نزنین در مورد امروز یسنا هم حوصله شام درست کردن نداشت . شام از بیرون گرفتند خوردند جمع کردند و مثل دیشب محمد و یسنا باهم توی یه اتاق امین توی پذیرایی ، محیا هم توی اتاق خودش ، اونشب از خنده ها و عشق بازی های محمد و یسنا خبری نبود ، فضای خونه غرق سکوت بود تا صبح .
صبح روز بعد با صدای در زدن امین شروع شد
-محمد ؟! محمد بیداری ؟
محمد چشماش رو باز کرد از تو بغل یسنا اومد بیرون ، در اتاق رو باز کرد ، توی چارچوب هنوز خاب تو چشماش بود که با حرف امین یکباره خواب از سرش پرید :
-محیا رفته
+چی ؟؟؟؟؟ کجا رفته ؟
-تهران ، رفته تهران این نامه رو هم گذاشته رو اُپن
محمد نامه رو از دست امین کشید و شروع کرد به خوندن
::سلام
صبحتون بخیر
ممنونم از امین که بخاطر من دعوا کرد و معذرت میخوام از یسنا و محمد که نگرانشون کردم ، من مال این شهر نیستم رفتم تهران .
یسنا نگران نباش ، رفتم تهران به مامانت میگم با یه دختر دیگه همخونه شدی که نگران نشن ، دنبالم نیاین خستم ، شاید یه روزی برگردم شایدم ....

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

170

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت سیزدهم
••••••••••••••
امین سرش رو گذاشت روی فرمون داشت با خودش حرف میزد که خاک بر سرت حرف نمیتونی بزنی اونوقت محمد شب تو بغل عشقش میخوابه ........ داشت به خودش تشر میزد که با صدای جیغ محیا از جا پرید و سرش رو که بلند کرد یه پسر نسبتا قد بلند و خوشتیپ دید که جلوی محیا وایساده و مردم کم کم دارن دور محیا جمع میشن بدون فکر از ماشین پیاده شد رفت وسط جمعیت ، پسری که میدید همون سعید بود که ادعا میکرد محیا رو میخواد ، رو به روی محیا وایساده بود ، دور تا دور سعید و محیا دوستان سعید گرفته بودند و اجازه اینکه کسی نزدیک بشه رو نمیدادن ، سعید دست چپش رو جلوی سینه ی محیا گرفته بود ، کف دستش رو به آسمون بود توی دست راستش یه حلقه داشت ، با پررویی زل زده بود توی چشم محیا و ازش میخواست که دستش رو بزاره روی دست سعید تا حلقه دستش کنه ، محیا دستش رو از پشت قفل کرده بود بهم ، عقب عقب میرفت میخورد به دوستای سعید ، به هر کدوم از دوستاش که میخورد طرف با شکمش محکم میزد تو کمر محیا و محیا هر بار که تنش با تن پسری برخورد میکرد جیغ میزد ، بعد از چند بار جیغ زدن داخل دایره دوستان سعید فقط میچرخید و سعی میکرد که تنش به تن پسری نخوره ، به سعید التماس میکرد:
-آقا سعید تورو قران ، من تنم به تن نامحرم نخورده بگو برن کنار
+دستتو بده من
-آقا سعید من نمیخامت ، مرد باش بگو برن
+دستتو بده من
-آقا سعید مرد باش ، خواهر خودتم بود راضی بودی اینجوری کنن ؟
+من خواهر ندارم دستتو بده من
-اقا سعید چطور دلت میاد مگه منو دوست نداری بگو برن باهم حرف میزنیم !
+دستتو بده من
التماس هاش که به جایی بر نخورد ، اشکش شروع به ریختن کرد ، سعید زد زیر خنده دوستاش هم خندیدن گریه کرد گریه کرد گریه کرد اما دستش رو نداد همچنان پشتش قفل کرده بود ، سعید که دید محیا هیچ جوره قبول نمیکنه با یک کلمه دل محیا رو خالی کرد محیا دستاش رو آورد بالا که اشکاش رو پاک کنه سعید همونطور که تو چشم های محیا زل زده بود داد زد :
-تنگش کنین
دوستای سعید به هم نزدیک شدند دایره رو تنگ کردن محیا میومد جلو تا تنش به تن دوستای سعید نخوره اونقدر تنگ تر شد که حالا سینه هاش از روی مانتو نیم سانت با شکم سعید فاصله داشت ، یکی از دوستای سعید مقنعه ی محیا رو از پشت کشید ، موهاش معلوم شد نمیخاست تنش به تن سعید بخوره نشست روی دوتا زانو هاش ، سعید دستش رو برد موهای محیا رو بگیره که امین با قفل فرمون زد تو کتف سعید ، تمام دوتاش از دور محیا پراکنده شدن ، امین با صدای نسبتا بلند گفت :
-بی ناموس مگه خودت خار مادر نداری دیوث ؟
+سعید حلقه رو گذاشت توی جیب کتش رفت جلو دوستاش هم پشتش صف کشیدند بعد از یکم مالش دادن کتفش چشمش رو ریز کرد زل زد تو چشم امین گفت :
+بله ؟ آقا کی باشن ؟!
-هرکی که هستم ، غلط کردی به ناموس مردم دست میزنی
+کلانتر محله ای ؟ حراست دانشگاهی ؟! کی کی هستی تو که غدغد میکنی ؟
-شوهرشم
کلمه شوهرشم که گفت سعید سرش رو برگردوند سمت دوستاش گفت میگه شوهرشم ، همه باهم زدند زیر خنده ، محیا که هنوز تو حال خودش بود وقتی شنید یکنفر میگه شوهرشم از جاش بلند شد اومد جلوی دوستای سعید ، امین رو که دید ، دویید سمتش بازوش رو گرفت ، پشتش پناه گرفت ، امین گفت : برو تو ماشین درم قفل کن تا بیام ، سوئیچ رو داد به محیا ، محیا سریع رفت تو ماشین در رو قفل کرد و از توی ماشین امین و سعید رو تماشا میکرد ، سعید ادامه داد
+اسمشو ببینم تو شناسنامت !
-تو داهات شـمـا تو دوران نامزدی اسم میزنن تو شناسنامه طرف ؟
+تو داهات ما به نامزد نمیگن شوهر
-تو شهر ما مردا انقد بیناموس نیستن برن دنبال نامزد مردم
+تو داهات ما نامزد میکنن انگشتر دست دختر میکنن نمیبینم انگشتر
-فضولیش به تو نیمده
بگومگوبین سعید و امین بالاگرفت درگیر شدند سعید و دوستاش انقدر امین رو زدن که همه سر و صورتش پر خون شد ، بعد از کتک زدن امین سعید دستشو بلند کرد دوستاش از زدن امین دست کشیدن
قدم زنان رفت سمت ماشین امین ، امین با هر قدم سعید اقدام میکرد برای بلند شدن که دوستای سعید هربار میشوندنش سرجاش ، سعید رسید به ماشین محیا میلرزید ، یبار دیگه درارو چک کرد که قفل باشه سعید کف دستشو گذاشت رو شیشه جلوی ماشین صورتشو چسبوند به شیشه و گفت :
-لیاقتت یکی مث همین اوبیه خاک بر سرت کل دنیا رو میخاستم بریزم به پات لیاقت نداری ، محیا صورتش بین دوتا دستاش پنهون کرده بود ، بعد از تموم شدن حرف سعید ، با اشاره دوستاش رو دور کرد خودش هم رفت ، حالا مردم زیر بغل امین رو گرفتند بلندش کردند دستمال دادن سر و صورتش رو پاک کرد ، لباساشو تکوند رفت سمت ماشین ، محیا در رو باز کرد ، امین نشست توی ماشین ، محیا یه دستمال از جعبه دستمال روی داشبورد برداشت و شروع کرد به خشک کردن زخم های امین، کمی که گذشت ، مردم متفرق شدند امین حالش اومد سرجاش گفت :
-لازم نکرده امروز بری سرکلاس ، سوئیچ رو بده
سوئیچ رو گرفت ، ماشین رو روشن کرد و از جلوی در دانشگاه دور شدند امین در عین درد کشیدن ته دلش خوشحال بود که اعتمادمحیا رو کسب کرده ، محیا بعد از خشک کردن زخم های امین نشست سرش رو تکیه داد به پشت سری دست آرنجش رو گذاشت لب شیشه دستش رو گذاشت روی صورتش چشم هاش رو بست زیرلب باخودش حرف میزد : خسته شدم بقران خسته شدم این محیا از اون محیای قدیم خیلی فاصله داره نمیتونم ادامه بدم نمیخام ادامه بدم گوربابای مدرک گوربابای تحصیل میرم از اینجا اح اح اح ، امین فکر کرد که الان موقعش شد ، دستش رو بلند کرد گذاشت روی پای محیا ، محیا با دستش سریع دست امین و زد کنار ، با داد گفت کثافت عوضی گمشو بیناموس دستتو بکش ، امین جا خورد ، دستشو کشید ، نه به اون موقع که پشت امین پناه گرفت نه به الان ، گفت خیل خب خیل خب ببخشید ، محیا با پشت دست اشکاشو پاک کرد گفت:
- نگه دار
+چی میگی ؟
-میگم نگه دار
+کجا بری ؟!
-میخوام تنها باشم
+غلط کردی هیچ جا نمیری
-بله ؟ نگهدار عوضی
امین کفری شد ، محیا رو دوست داشت ، نمیخاست وسط شهر غریب محیا رو رها کنه ، محیا داد میزد نگهدار میگم امین ، امین از کوره در رفت با پشت دست زد تو صورت محیا ، جیغ بلندی زد ، دستش رو گرفت روی لبش ، لبش پاره شد ، خون کف دستش پرشد ، ماشین ر نگه داشت از ماشین پیاده شد ، انقدر زد تو سر و صورت خودش تا اروم شه ، اروم که شد نشست روی کاپوت . حالا ماشین کنار خیابون ایستاده بود اما محیا پیاده نشد ، امین نشست لب کاپوت ، همه صورتش سرخ شد ، موهاش بهم ریخته بود ، با اعصاب خورد و صدای خش دار گفت :
-د لامصب اروم باش دیگه
+بیابریم
امین حالا اروم بود ، محیا پشتی صندلی رو خوابونده بود ، دستمال گرفته بود روی لبش ، مقنعه ش رو کشیده بود تو صورتش ، امین چند دقیقه بیرون موند آروم که شد اومد نشست پشت فرمون رفتند سمت خونه . وقتی رسیدند محیا زودتر پیاده شد در رو باز کرد رفت تو امین هم پشتش رفت بالا باهم وارد خونه ، محمد و یسنا نیومده بودند ، خونه خالی بود ، امین بعد محیا اومد تو ، فهمید خونه خالیه و تصمیم گرفت . . .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

169

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت دوازده
••••••••••••••
+ آنشو تو تلگرام
شماره بود ، کی بود که شمارش رو داشت ؟!
تو صفحه چت ؛ عکس رو باز کرد امین بود ، چطور ممکنه ؟! با خودش تکرار میکرد ، ای یسنای لعنتی ، شماره منو فقط به محمد نداده به امینم داده ، شک داشت ، بلند شد روسریش رو سرش کرد رفت توی آشپزخونه ، لیوان آب رو پر از آب کرد ، رو به پذیرایی ایستاد و شروع کرد قلوپ قلوپ آب خوردن ، نیم نگاهی هم به امین داشت ، امین با گوشی کار نمیکرد اما محیا عکس خودش رو دید که امین زل زده بهش و داره نگاهش میکنه ، تک سرفه ای زد امین که متوجه حضور محیا شد سریع از پروفایل محیا اومد بیرون و خوابید . محیا رفت توی اتاق ، دراز کشید ، یادحرفای یسنا افتاد :
بدبخت...بیچاره...تاکی میخوای در گیروداد این ذهنت باشی...تاکی میخوای لذت نبری...درروززنده ای...حالشوببردیوانه...
انقدر حرف های یسنا توی سرش تکرار کرد که خودش هم باور کرد اعتقاداتش خیالاتی بیش نیست . شیطنت وجودش شروع کرد به ورجه وورجه ، رفت تو صفحه امین نوشت :
+کار قشنگی نیست عکس مردمو دید میزنینا !
امین که فکرش هم نمیکرد محیا جواب بده به صدای پی ام اهمیتی نداد ، محیا خودش رو کشته بود تا جواب پیام امین رو اینجوری بده خیره شد به پیامش ده بار خوندش ، نیم ساعت گذشت امین پیام رو سین نکرد ، محیا خسته شد دستش رو نگه داشت روی پی ام ، پی امش رو ادیت کرد : سلام بفرمایید !! هرچقدر منتظر شد جوابی نگرفت ، گوشیش رو خاموش کرد و با سری پرازافکار مزاحم خوابید
صبح روز بعد یسنا زودتر از همیشه بلند شد سفره صبحانه رو چید طبق معمول لوس بازی های همیشه اش محمد رو به زور اورد پای سفره نشست تو بغلش و شروع کردند به صبحانه خوردن ، امین نشست پای سفره ، هنوز که هنوزه پی ام محیا رو سین نکرده با قاشق مشغول هم زدن چایی بود و خیره به وسط سفره ، محیا خجالت کشید که سر سفره بشینه با اون وضعیت یسنا ، محیا چند لقمه ای خورد و بلند شد رفت ، امین هنوز در حال هم زدن چایی بود که یسنا با یه تیکه شیک و مجلسی امین رو از افکارش کشید بیرون امین هم منتظر همچین اتفاقی بود ، با عصبانیت بلند شد سوئیچ ماشین رو برداشت و رفت دنبال محیا ، محمد با یه ضربه یسنا رو از توی بغلش انداخت بیرون و گفت :
+بیا ! خوب شد رفتن ؟!
-ریلکس ریلکس ریلکس تر عامو ! محیا کلاس داشت زود رفت امینم از خدا خاسته رفت دنبالش چته تو ؟!
+پاشو برو حموم کن منم حموم کنم بریم بیرون ، امینم که ماشینو برده باس پیاده بریم
-چه بهتر ! دست در دست اقامون
+اح اح اح نکن از این لوس بازیا حالم بهم میخوره
یسنا مشغول جمع کردن سفره شد و محمد هم رفت سرگوشیش دوباره ؛ امین خیلی زود خودش رو رسوند به محیا و سوارش کرد
محیاحرفی نمیزد ، عقب نشست و به بیرون نگاه میکرد ؛ امین سر حرف رو باز کرد :
+من یه عذرخواهی بشما بدهکارم
-بابت ؟!
+بابت همون روز ، باور کنین شوخی بیش نبود
-ایراد نداره
+شماگوشی تون رو کلا چک نمیکنید ؟
-چطور ؟!
+دیشب اسمس دادم که آنشید توی تلگرام
-احتمالا شما خودت گوشیت رو چک نمیکنی! من همون موقع جواب دادم !
امین چند باری جیبش رو بالا پایین کرد گوشیش رو پیدا نکود متوجه شد که جا گذاشته و چقدر هم خوشحال شد که جاگذاشته همونطور یکهو ابراز ناراحتی کرد و گفت :
-ای بابا مثل اینکه جاگذاشتم ، چی جواب دادین جسارتا؟
+سلام کردم عرض کردم بفرمایید امرتون ؟!
کم کم دیگه رسیده بودند رو به روی دانشگاه ، امین ماشین رو یک گوشه پارک کرد خواست حرفش رو بزنه دهن که باز کرد یهو محیا در رو باز کرد گفت ببخشید اقاامین ، کلاسم دیره انشاالله بعدا حرف میزنیم ، امین دستش رو محکم زد رو فرمون محیا هم در ماشین رو بست ، امین سرش رو گذاشت روی فرمون داشت با خودش حرف میزد که خاک بر سرت حرف نمیتونی بزنی اونوقت محمد شب تو بغل عشقش میخوابه ........ داشت به خودش تشر میزد که با صدای جیغ محیا از جا پرید و دید که ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

168

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت یازدهم
••••••••••••••
-واسه اینکه نه تو تنها باشی نه من تنها باشم بنظرت بگم محمد و امین بیان اینجا باهم زندگی کنیم ؟!!!
+ بیان اینجا ؟ خوبی ؟ فکرشم نکن ! نامحرمن میفهمی ؟!
-باشن رو بگیریم بهتره یا نباشن هرشب با ترس بخوابیم ؟!
+نامحرمی رو چیکار کنیم ؟
-نمیدونم ، صیغه میخونیم خب
+نمیدونم شاید ترک تحصیل کنم
-خری ؟
+شاید
ایام امتحانات بود ؛ مزاحمت پسر های دانشگاه امون محیا رو بریده بود ؛ اون روز دعوای سختی با سعید کرد ؛ سعید همون پسری بود که توی دانشگاه روی محیا نظر داشت ، شب محیا موقع غذا درست کردن یسنا رو صدا کرد ، همونطوری که پیاز رو کف ماهیتابه تفت میداد گفت ؛
-ببین یسنا خسته شدم ، اینا خواهر خودشونم بود همینجوری رفتار میکردن ؟
+همینن دیگ ، همشون همینن
-میگم تو به محمد و امین اعتماد داری ؟
+اره بابا خانواده دارن
-نمیدونم بنظرت اینکار درسته ؟
+خودت چی فکر میکنی ؟
-نمیدونم همخونه شدن با پسر رو قبول کنم یا ترک تحصیلو
+خب فکر کن بازم
یسنا ته دلش میلرزید ؛ از اینکه داره به هدفش میرسه ؛ دو به شک بودن محیا رو دید ؛ پیام داد به محمد :
+محمد ؟
-هوم !؟
+تو و محمد که به خانواده وابسته نیستین تو که کسی رو نداری امین چی ؟
-چطور ؟
+جواب سوالمو بده
-امین یه مادر داره که اونم گذاشته آسایشگاه با من زندگی میکنه
+من و محیا تو این شهر غریب میترسیم میخوایم یکی کنارمون باشه
-منکه از خدامه شب تو بغل تو بخوابم امینم فک نکنم بدش بیاد
+نه بغل و سکس و ... نداریم ؛ مث ادم میتونین کنار ما زندگی کنین هوامونو داشته باشین ؟!
-باید با امین حرف بزنم
یسنا بدون اینکه با محیا هماهنگ کنه به محمد پیشنهاد داد ، محمد قرار شد با امین صحبت کنه ، یسنا به خیال خودش داشت محیا روکم کم میکشید تو جاده خاکی ، بعد از چند روز محمد جواب موافقت امین رو برای کاری که گفته بودند اطلاع داد ، امتحانات دی ماه که تموم شد یکشب قرار گذاشت که بیان بشینن حرفاشون رو بزنن در حالی که هنوز محیا جوابی به یسنا نداده بود .
یسنا اون شب حموم بود و طبق معمول محیا هم در حال جمع و جور کردن خونه بود ، یسنا از حموم اومد ، موهاش خیسش رو عادت داشت که خشک نکنه آب از موهاش روی شونه هاش چکه میکرد ، یه حوله از بالای سینه هاش بست تا روی زانوهاش ، نشست روی مبل یه پاشم انداخت روی اون پاش ، محیا داد زد :
-باز تو خیس اومدی بیرون ؟ خب کف پات خیسه فرش میپوسه
+جون محیا اذیت نکن حال ندارم
-عه حال ندارم چیه ؟ خجالت نمیکشی لخت لخت راه میری ؟
+من در هیچ مورد از تو خجالت نمیکشم
-زهر مار پاشو خشک کن ببینم خودتو ماتحت خیس اومده بیرون نشسته رو مبل واسه من سرما میخوری الاغ ! پاشو
+خیل خب بابا
اقدام کرد برای بلند شدن ، نشیمنگاهش رو که از روی مبل بلند کرد زنگ خونه به صدا دراومد ، نگاهشون به نگاه هم گره خورد ، یسنا جوری که انگار از هیچی خبر نداره گفت ؛
-کسی رو دعوت کردی ؟
+نه ! تو چی ؟ تو کسی رو دعوت کردی ؟
-نه باور کن
+پس کیه ؟!
-نکنه سعیده باز ؟!
+ای بابا اینم ول کن نیست
-ولش کن جواب ندیم
+اگه کسی دیگه بود چی ؟
-نمیدونم! بزار من برم لباسمو بپوشم بیام
+منم میرم ببینم کیه
یسنا رفت توی اتاقش حوله شو باز کرد ، لخت مادرزاد شد ، چند باری پرید بالا پایین ، لخت دراز کشید روی تخت ، با صدای درزدن محیا بلند شد حوله شو کشید دورش گفت بیا تو محیا اومد تو و با حالت عصبانی گفت ؛
-چرا بمن نگفتی محمد و امین قراره بیان ؟
+باور کن نمیدونستم
-شر نگو محمد داره میگه باتو هماهنگ بوده
+عه ؟ لوداد ؟ خب تو جواب ندادی گفتم سکوت نشونه رضاست دیگه
-خیلی پر رویی یسنا !
+میدانم ، میییییییییییییییدانم
-پاشو سریع لباستو بکش تنت من تنها خجالت میکشم
+مگه اومدن بالا ؟
-پ ن پ همون پشت در گفتن واسن تا ببینم چی پیش میاد
+ای قربان بروم من
-بسه لوس بازی بزرگ شدی من رفتم چایی بزارم توام بیا سریع
همه چیز طبق خاسته و میل یسنا پیش میرفت ، محیا بالباس پوشیده نشست روی مبل منتظر یسنا شد ، سکوت خونه رو گرفته بود ، باخودش فکر میکرد محمد چقدر یسنا رو دوست داره که براش بلند شده تا اراک اومده ! تو افکار خودش غرق بود که یسنا با تاپ نخی و شلوارک تنگ اومد تو جمع و راست رفت نشست تو بغل محمد ، محمد هم شروع کرد بازی کردن با یسنا که محیا یهو خونش به جوش اومد بلند شد داد زد یسنا گمشو بیا اینور ببینم خجالت نمیکشی تو ؟!
-تند نرو محیا من و محمد محرمیم مونده تو و امین محرم شین
محیا با شنیدن واژه محرمیت لبش رو گاز گرفت نشست رو مبل سرشو انداخت پایین گفت من با هیچکس محرم نمیکنم ؛ توی دلش از امین نفرت داشت ، اما برای امنیتش مجبور بود که با امین زندگی کنه بعد از تموم شدن حرفش بلند شد رفت توی اتاق و بدون شام درازکشید روی تخت ، یسنا با خیال راحت شام درست کرد ، شام خوردند و شب نشینی کردند ، یسنا و محمد باهم رفتند داخل اتاق خواب ، محیاهم همچنان با افکار مشغول روی تخت دراز کشیده و امین هم تنها توی پذیرایی دراز کشیده بود ، محیا داشت با خودش کلنجار میرفت ، اعصابش بهم ریخته بود ، سر درد ، پتو رو کشیده بود رو سرش که با صدای پیامک بخودش اومد ، پیامک اول رو ندید گفت حتما تبلیغاتیه دوم سوم چهارم ، گوشیشو برداشت زیر پتو روشن کرد ، چهار پیامک با یک کلمه مشترک از یک شماره :

+ آنشو تو تلگرام
شماره بود ، کی بود که شمارش رو داشت ؟!
تو صفحه چت ؛ عکس رو باز کرد . . .

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

167

- چرا کشتیش ؟!
+ سیگار میکشید
- سیگار کشیدن جرم نیست
+ حتی اگه از سیگار محکم تر از من کام بگیره ؟

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

156

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت دهــم
••••••••••••••
فصل دوم زندگی محیا از روز قطعی شدن رشته و دانشگاهش شروع شد ؛ از همون روزی که متوجه شد بخاطر رتبه پایین کنکور ؛ رشته و دانشگاهی که انتخاب کردبا دانشگاهی که یسنا قبول شده و انتخاب کرده مشترک و داخل شهرستانی دور از تهران خواهد بود
اون روز بعد از بالاپایین کردن رشته ها و محل های تحصیل و مشخص شدن ؛ محیا یه پیام به یسنا داد که :
+ داری راحت میشی از دستم خوشبحالت
-چیشده ؟ مریض شدی ؟
+نه بخاطر رتبه پایینم شهرستان قبول شدم
-خب بابا ترسیدم ! چیه مگه منم شهرستان قبول شدم
+نمیدونم دست تقدیر چرا جدامون کرد
-من که کلا بیخیال تقدیر مقدیر شدم بزار هرکار دلش میخاد بکنه
+حالا چه رشته ای زدی تو ؟!
-ادبیات
+منم ادبیات زدم
-کدوم شهرستان ؟
+اراک
-چی ؟! جدی میگی ؟!
+وا!چیه مگه ! اراکم شهرستانه دیگه
-نه احمق جان ؛ منم اراکم اخه
+جدی ؟
-اوهوم ! ببین محیا یه نظر !
+چی ؟!
-من از خابگاه بدم میاد با اون دخترای خر خون سیبیل دار ؛ میگم میای به خانوادمون بگیم خونه بگیرن واسمون ؟!
+خونه مجردی ؟! یسنا امنیتش چی!؟ ما مجردیم !
-باز شروع کرد ! بابا بیایون که نیست شهریه واس خودش !
+نمیدونم بزار فکرامو بکنم
-شر نگو بابا ! من امشب به ننم میگم توام به بابات بگو خبرشو بهم بده
+باشه
یسنا و محیا اون شب با خانوادشون صحبت کردند ؛ هم مادر یسنا هم پدر محیا با این قضیه مخالف بودند تصمیم گرفتند جلسه بزارن برای همفکری ، بعد از چند جلسه رفت و آمد بلاخره راضی شدن برای این دوتا دختر خونه مجردی بگیرن ، ترم اول و دوم باهم میرفتند باهم میومدن ، باهم غذا درست میکردند میگفتند میخندین زندگی میکردند ، حالا با وجود امین ، یسنا هم بیشتر از همیشه به محیا نزدیک بود و باعث خوب شدن روابطشون شد ، تا ترم سوم که دوتا پسر از این دوتا دختر خوششون اومد و شروع دادن گیر دادن به محیا و یسنا ، ماجرا جوری پیش رفت که یسنا دوست داشت ، ترس و اضطراب محیا از تنها بودن تو شهر غریب از همیشه بیشتر بود تمرکز نداشت ، بودن های دم به دقیقه اون پسر ها توی دانشکاه و دم خونه شون باعث شد یسنا افکار خودش رو بتونه عملی کنه .امتحانات ترم اول شروع شد ، شب اولین امتحان هر دو درحال درس خوندن بودند که یسنا گفت ؛
-محیا ؛ میگم خدایی مجردی هم ترس داره ها
+والا من که بهت گفتم از اولش تو هی گفتی نه و فلان
-خب من الانم یه پیشنهاد دارم
+چه پیشنهادی ؟!
-نه بیخیال ولش کن
+بگو ! عه !
-میگم که واسه اینکه نه تو تنها باشی نه من تنها باشم بنظرت .... اومممم ولش کن
+اه گندت بزنن بنال دیگه
-واسه اینکه نه تو تنها باشی نه من تنها باشم بنظرت بگم محمد و امین بیان اینجا باهم زندگی کنیم ؟!!!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

155

تنها نشسته بودم ؛ تنها نشسته بودم روی همان صندلی تکی اتوبوس ترمینال جنوب ؛ هرچه سعی کردم که در موردش بنویسم چیزی نبود چیزی نداشتم ؛ قسمت عقب اتوبوس زنونه خالی بود ، هیچکس نبود که بخواهم در موردش بنویسم ، پیچ شدم ، پیچ شدم داخل خودم و هندزفری هایم را چپاندم داخل گوشم و فکر کردم که امشب هم دارد فرا میرسد ، حوالی ساعت ده و یازده باز داستان خواهم داشت .
نمیدانم ! نمیدانم برای من اینطور است یا همه همینند؟ تاریک که می شود چیزها را به یاد می آورم چراغ ها را خاموش می کنم که بخوابم و چیزها را به یاد می آورم و زل می زنم به تاریکی ساعت ها، گوش میدهم به صدای اشیا و دست آخر می فهمم که اصلن نخوابیده ام پس کجا بوده ام ؟ بیدار بوده ام این همه وقت را  ؟ دست می برم به تاریکی و چیزهای به یاد آمده را دانه دانه بر می دارم و نزدیکتر به خودم می گذارم بعد می فهمم کمتر چیزی را فراموش کرده ام توی زندگیم گاهی می توانی چراغ ها را روشن بگذاری حتی اما در تاریکی باشی و فرو بروی و برای ابد بمانی تا فقط فقط یادت بیاید طرز خندیدن کسی را .ساعت متولد شدن آن خنده ی آخرش را .و درک کنی تمام آخرین بارها را و حتی اولین ها را ... و برای ابد بمانی آن جا .  خاصیت تاریکی است .. که حتی خنده ها هم غمگینت کنند !که نشسته ام توی تاریکی اتاق . بیرون پنجره برف نمی بارد و در اتاق صدایی هست شبیه صدای گذشتن گاز از لوله ها و تا بخاری و گرمای چسبیده به بخاری و سقف راستش چیز دیگری به ذهنم نمی رسد جز اینکه دلتنگم . شاید دلتنگ موهای تاکمرش موهای دم اسبی اش ! داشتم فکر می‌کردم که دختر‌هایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند. حتمن کسی هست که بلد باشد خوب ببافد برایشان. تنها نیستند. نمیشود که این جاذبه را داشته باشند و تنها باشند !تنهایی نمی‌شود همچین شاهکاری کرد. مسترپیس است برای خودش. البته که تصویر زن‌هایی هم توی ذهنم هست که دسته‌ای مو را از روی شانه چپ یا راست گرفته‌اند و تند تند با حرکات فرز انگشت‌ها می‌بافند، بیشتر هم دارند غمگینانه فکر می‌کنند یا عصبی حرف می‌زنند. بعد سراغ شانه بعدی می‌روند. حاصل کار دو رشته بافت است و معمولن فرقی میان سر که -نه خیلی خوب ولی- در حد معقولی تر و تمیز مو‌ها را نصف کرده است. این یکی خیلی چیزی را تکان نمی‌دهد. قرار نیست نشانه‌ای برای تنها بودن باشد. ولی آن رشته محکم در پشت سر می‌تواند برهانی برای تنها نبودن باشد.تنها برهان برای تنها نبودن بیشتر آدم‌های این روزها رشته رشته برهان تنها بودن ازشان آویزان است. تنها بود. زنی که کنار پنجره کافه‌ای به خیابان خیره بود و هیچ‌کدام از ته‌سیگار‌های جلویش ماتیکی نبود. تنها بود. . زنی که توی کافه داشت با گوشی موبایل وبلاگی که همیشه مزخرف می‌نوشت را به دنبال یک نوشته تازه چک می‌کرد، نگاهش به پریدگی لاک نوک انگشتانش افتاد. لابد بعد از شستن ظرف‌های دیشب. یک نوشته جدید: داشتم فکر می‌کردم که دختر‌هایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند. دستی به بافت محکم پشت موهایش کشید. سر جایش بود. اما تنها بود. برهان ام را بهم ریخته بیشرف!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

154

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت هشتم
••••••••••••••
[ محیا کم کم لوازم رو جمع کرد ، از اتاق خارج شد تا جعبه رو بزاره سرجاش که صدای زنگ تلفن یسنا اومد ، تلفنش رو سریع از تو جیبش دراورد دید رو صفحه گوشیش عکسِ محمد افتاد رد تماس زد باز زنگ زدرد زد تو پیام نوشت براش : زنگم نزن نمیخام صداتو بشنوم . باز زنگ زد گوشیش رو گذاشت رو حالت پرواز محیا برگشت نشست کنارش دستش رو انداخت دور گردن یسنا شروع کرد نصیحت کردن یسنا سرش پایین بود با انگشتاش بازی میکرد تو دلش میگفت : خفه شو دیگه توام فاز نصیحت بر میداری .... صبر کن درستت میکنم ... مام بزرگه ..... محیا دستشو برداشت رفت پشت میز تحریرش نشست ، یسنا سکوتش رو شکست گفت :
-نمیدونم تو چه طوری انقدر محکمی انقدر میتونی تنها بمونی ؟!
+ینی چی ؟!
-خب تو این سن توام مث من تک فرزندی حس تنهایی نمیکنی ؟!
+وا! نه خب من مادر پدرمو دارم
-پدرتو به رخم میکشی ؟
+نه بخدا یسنا ناراحت نشو ینی میگم خانوادم هستن توام خانوادت رو داری دیگه !
-هه! خانواده ؟ کدوم خانواده ؟!
+مادرت
-اونکه همیشه سر کاره
+بلاخره که هست
-ینی جدی جدی میبینی هم سن و سالات با پسر در ارتباطن دلت نمیخاد ؟!
+دلم که میخاد ولی خب میدونی من تورو دیدم امثال تورم دیدم این پسرای امروزی قابل اعتماد نیستن
-ولی امین پسر خوبیه
+کاری به امین ندارم کلی میگم
-نمیدونم والـا ، ولی این ارتباطات لِم داره راه و چاه داره اگر بخای ارتباط خوبی داشته باشی باید تجربه داشته باشی
-تجربه به چه قیمتی ؟ بودن با صد نفر ؟
+هر تجربه ای قیمتی داره
-[محیا جوابی نمیده - فکر میکنه ]
+[یسنا زیر لب با خودش تکرار میکنه : دیدی توام داری شل میشی]
هیچکدوم حرفی نمیزنند ، سکوت حاکم میشه ، یسنا گوشیش رو از حالت پرواز درمیاره ، اسمس محمد رو صفحه ش نمایان میشه :
+ برا چی از دسترس خارج میکنی تو نمیدونی من هرکاری میکنم که حالت خوب باشه ؟!
-هر کاری ؟!
محمد جواب نداد ؛
رو به محیا کرد گفت :
+محیا ؟ نمیخای با امین آشنا شی ؟!
محیا خیره به یسنا داشت فکر میکرد بعد از چند لحظه گفت :
-نه یسنا بیخیال من جنبه رابطه ندارم بجون خودم
+مطمئن ؟!
محیا چشمش رو بست سرشو به طرف پایین خم کرد که آره مطمئنم
یسنا هم گفت :
+باشه هر جور که دلت میخاد
گوشیشو باز برداشت محمد جواب داده یود :
+ آره هر کاری!
قبل اینکه جواب محمد رو بده توی ذهن خودش با خودش فکر کرد ، دختر بیین محیا هم از اون قاطعیتش کوتاه اومد معلومه دلش میخاد
جواب محمد رو داد :
-من پشیمونم ؛ نمیخام اذیتش کنم محیا رو ؛ اما الان دارم میبینم که واقعاامین رو میخاد ؛ میخوام بهم برسونمشون
+نمیشه با من که حرف میزنی حرف امین و محیا رو نزنی ؟!
-خواهرمه ؛ آبجیمه نمیتونم که !
+الان من چیکار کنم تموم کنی این بچه بازیاتو ؟!
-یه گروه بزن تو تلگرام ، من تو امین محیا !
+که چی بشه ؟!
-ایندو نفر و باهم اشنا کنیم
+درسته بنظرت اینکار ؟!
-مگه نگفتی هر کاری ؟
+شماره محیا رو بده
محیا که پشت میزش درس میخوند با صدای ویبره گوشیش روی میز بخودش اومد ، گوشیش رو آورد جلو روش ، اسکرینش رو روشن کرد
تلگرامش رو باز کرد ، شما توسط MOHMD به این گروه دعوت شدید !
. . .
#مهدی_اقتدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

153

چند پست پیش برای دختر آینده ام نوشته بودم که پسر آینده ام حسودی اش تصمیم گرفتم برای پسر آینده ام بنویسم . پسرجانم
سلام پسرجان مرد بودن سخته . تمام طول روز سر خودت رو گرم میکنی. در جمع حاضر میشی. حرف میزنی. حتی با زور میخندی. میخوای نشون بدی که هنوز قوی هستی. که این ضربه تو رو از پای در نیاورده. به کارهای روزانه ات میرسی. با خودت عهد میبندی که بخاطر عزیزانم نباید بشکنم اما شب همینکه به تنهایی خودت میخزی، شروع میشه: اول دلشوره ای رو که از صبح سعی کردی تو خودت بکشی، حس میکنی که از لونش میاد بیرون و مثل یک مار سمی نیشت میزنه بعد سوزش ناگهانی چشم و بعد هم فوران اشکی که قطع شدنی نیست. غم عالم رو شونه هات سنگینی میکنه، یعنی قشنگ وزنش رو حس میکنی افتادگی شونه هات رو میبینی سرتو میکنی زیر پتو و گوشه بالشت رو فرو میکنی تو دهنت تا کسی صدای گریه ات رو که نه، صدای ضجه زدنت رو نشنوه فقط خودت میدونی که قوی نیستی، که چقدر شکننده تر از قبل شدی، که با کوچکترین تلنگری خرد میشی تنها تو میدونی که دیگه هیچ چیز مثل سابق نیست و نمیشه همه چیز خراب شده داغونی مغزت از کار افتاده میدونی نگاه همه بهت عوض شده. میدونی خدشه ای به اعتمادها وارد شده بعد دست از گریه میکشی و شروع میکنی به فکر کردن هجوم فکر و فکر و فکر تو رو راحت نمیذاره هزار تا سوال از خودت میپرسی و هزار تا جواب به خودت میدی تمام تقصیرها رو گردن خودت میندازی و بعد میگی من که کوتاهی نکردم، من که صبوری کردم، یعنی ته دلت میدونی که مظلوم واقع شدی و دوباره هق هق ساعت رو نگاه میکنی حتی این عقربه های لعنتی هم انگار سرجاشون خشک شدند و قصد ندارند زمان رو به جلو ببرند... انگار قراره این شب و شبها تا ابد طول بکشه و تو هی ضجر بکشی و عذاب... جایی خوندم‪ ‬که غم نیمه های شب به شکار میرود... بله بی انصاف اینگونه است. پسرم وقتی پا توی این دنیا بزاری و روزی برسه که احساس مردانگی کنی اون روز حتماً عاشق دخترکی می شوی، دخترکی ظریف اما قوی . میدونی پسرم امروز می خوام از این جنس ظریف برات بگم تا بهتر بشناسیش تا بتونی باهاش یه رابطه خاص داشته باشی حالا که بزرگ شدی باید یه حرفایی بهت بگم شاید حرف هایی که کمتر پدری به پسرش میزنه .این جنس ظریفی که امروز عاشقش شدی بنام زن جدا از ظریف بودنش یه انسان، با احساس اما قوی ، میدونی تنها زمانی که تو دلشو میشکنی فقط پناه میبره به اشکاش ، اشکهایی که شاید تو به نام مرد اونو صلاح زن بدونیاما پسرم در این زمان که او بی پناه و در مانده از زندگیه و احساس میکنه به آخر خط رسیده فقط به وجود تو نیاز داره و چه زیباست که تورو کنارش احساس کنه دستانه مردانه ات را به رویش باز کن اونو تو آغوشت بگیر و هیچ نگوبزار ساعت ها در آغوش تو اشک بریزه تا آروم بشه تا قدرت قبلشو به دست بیاره تا بفهمه که تو همیشه پشت و پناهشی تا بفهمه چه تکیه گاهی داره و اون روز مطمئن باش همسرت تنها همبسترت تنها همدمت هیچگاه تورو تنها نمیزاره هیچ وقت یادش نمیره که تو تنها مرد زندگیشی . پسرم ، دوست داشتن بالا ترین لذت زندگیه یه انسانه شاید هر کسی فقط یک بار دوست داشتنو حس کنه اگه تو این احساسو پیدا کردی و به انتخابت مطمئن بودی برای به دست آوردنش بجنگ تا از دستش ندی که اگه بره تنها حسرتی بیشتر در دل پسرک من نمیمونه . امروز که این حرف هارو برات میگم یه پسرم پسری که فرداهای دیگر تنها، پدر توست.

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

152

میخواهم عاشق شوم ؛ می‌خواهم عاشق دختری بشوم که پشت پنجره‌های سرتاسری خانه‌اش ایستاده. سیگار نمی‌کشد، بعضی اوقات کشیده ست اما انقدر کرد ست که ترک کرده است دست‌هایش را به شیشه تکیه داده و منتظر آمدن من است. آیفون را بر نمی‌دارد. قربان صدقه‌ام نمی‌رود. سرد و ساکت می‌ایستد که من پله‌های حیاط بزرگ مجتمع را بیایم بالا و به آسانسور برسم. به‌طور ذاتی عادت کرده زمان رسیدنم به آسانسور و زدن دکمه‌اش را حدس بزند و درست در خانه را با باز شدن در آسانسور باز کند.
می‌خواهم عاشق دختری بشوم که وقتی به خانه‌اش می‌رسم برایم چای دارچین دم کرده، در یک ظرف بلور دراژه‌ی شکلاتی ریخته میداند کهعاشق شکلاتم و در ظرف دیگر شکلات‌های مغزدار. می خواهم عاشق خودِ خودش بشوم که لباس راه‌راه آستین بلند پوشیده با یک جین تیره و موهای رنگ‌شده‌اش، از پشت محکم بسته
می‌خواهم عاشق بشوم اما نه عاشق یک دختر تکراری. دختری که همیشه هست، طبق معمول دانشگاه آزاد درس خوانده و نسکافه را از قهوه بیشتر دوست دارد. دختری که او را روبه‌روی آژانس ول نمیکنم به امان خدا، برایم مهم ست لباسِ کافی همراهش دارد یا نه
می خواهم عاشق دختری بشوم که نگران سرمای هفت عصر تهران است. می‌ترسد سرما بخورم، زیر باران بمانم، دست‌هایم یخ بزند. نگران ام راننده‌ی آژانس در آینه نگاهش بکند، ابروهای رنگ‌کرده‌اش سنش را بیشتر از اونی که هست نشان بدهد وپایش در کفش پاشنه بلندم پیچ بخورد. عاشق دختری می‌خواهم بشوم که پرده‌های خانه‌اش هنوز حاضر نیست، قرص‌های سفیدش روی مبل ها پخش‌وپلاست، کیفش روی زمین ولوست و در بعدازظهرهای پاییزی که روز زود جا  را برای آمدن شب خالی می‌کند از پنجره‌های بی‌پرده‌ی طبقه‌ی پنجم زل می‌زند به روند فرسوده شدن تهران. نگاه می‌کند به ابرهایی که قرار است برف به زمین بگذارند. نگاه می‌کند به عکس من در شیشه‌ها که پشت سرش ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم.
دلم می خواهد بغلش کند؛ سفت، طوری که هیچ‌کس نتواند او را از چنگم در بیاورد. طوری که هیچ‌کس نتواند چترش را برای او باز کند، پسته‌های لب‌بسته‌اش را بشکند و دعوتش کند برای صرف چای در کافه‌ای معمولی. دلم می‌خواهد سفت بغلش کنم همان‌طوری که دخترم را بغل می‌کنم، به همان اندازه واقعی و سفت.
دلم می‌خواهد روی مبل‌های سه نفره بنشینیم. تکیه بدهد به سینه‌اش و آلبوم‌های عکس‌هایش را نگاه کنم. نمی‌خواهم به فاصله‌ها فکر کنم. نمی‌خواهم به این فکر کنم که چه‌قدر از من کوچکتر است.
دلم می‌خواهد عینکش را از چشمش در بیاورم. چشم‌هایش را ببندم و از ظرف آجیل برایش مغز بردارم و او با چشمِ بسته حدسش بزند. دلم می خواهد دست‌هایم را بگیرد. از ورزش‌هایی که کرده‌ام و چیزهایی که نوشته‌ام از من سوال بپرسد. برایش بگویم دلم شور چه را می‌زند ونگران چیست. دلم می خواهد بزنم به پایش.
صورت روشنش را دوست دارم که پشت پنجره‌های سرتاسری ایستاده. برایم دست تکان نمی‌دهد. سرد است و تلخ، خیلی تلخ، و شیرینی دوستی‌مان به همین است که می‌دانم این موجود تلخ، دوستم دارد. در خانه‌اش را که باز می‌کند گرما را به راهرو می‌آورد. دمپایی ها را می‌گذارد جلوی پایم و بعد ازچند سال طوری با من احوال‌پرسی می‌کند که انگار همین امروز از پیاده‌روی صبح‌گاهی با هم برگشته‌ایم. می‌خواهم عاشق همین دختری بشوم که رو‌به رویم ایستاده و برایم از افسردگی‌ها و ترس‌هایش می‌گوید.
من او را می‌خواهم. او را که بو‌های خوب می‌دهد. لباس‌های خوب می‌پوشد، عینک خوب به چشمش می‌زند. لیوان‌های چای خوری‌اش را دوست دارم. خودش را که بیشتر! روسری و مانتویش را برایش آویزان می‌کنم. بی‌خیال است. بی خیالی‌ای که فقط مختص خودش است و بس. صدایش نمی‌لرزد. دستش نمی‌لرزد. دلش گاهی شاید، اما اکثرا نمی‌لرزد و تنها نگرانی‌اش حرف مردم است.
باید به او بگویم او را می‌خواهم! باید به او بگویم؛ باید به او بگویم: حرف مردم؟ تو را به خدا کنار بگذار این ترس‌ها را...
#مهدی_اقتدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

151

بعضی ها فکر میکنند مرد هایی که مینویسند ، عکاسی میکنند ، یا اهل هنر و مسائل پیرامون هنر اند از بقیه مرد ها جدان ، مردونگـی
لازم رو ندارند ، اما واقعیت این نیست ، ببینید اکثرا مونث جماعـــت
توان درک احساسات مرد رو نداره ، این طبیعی نیست ، یک ذهنیـــت
اشتباه از گذشته ست که میگفتند مرد اهل مطربی و ... نیست مــرد
باید خروس خون صبح بزنه بیرون و همزمان با زوزه سگ آخرشـــب
برگرده خونه و صرفا احساس وعواطف مخصوص مونث ها بود
اگر مردی سمت هنر نوشتن یا .... میرفت همه زیر سوال میبردندطرف رو که خیر سرت مردی همیشه هم زنـ ـها مدعی بودند که چرا حواس شوهرم به من نیست ؟! چرا دقت نکرد ناخون هام رو لاک زدم و هزار بهانه دیگر که هنوز هم همین بهانه ها و مسائل عامل برهم خوردن خیلی از روابط بین ادم هاست . متاسفانه این ذهنیت هنوز هم از مادران به دختران امروزی سرایت کرد . جانم به شما بگوید که مردهایی که مینویسند عکاسی میکنند یا اهل هنر هستند هیچ تفاوتی با مابقی مرد ها ندارند ، تنها فرق ادم های هنری ریزبینی و اهمیت دادن به مسائلی هست که مابقی مردها توجهی نمیکنند . اگر
نویسنده ای از خال بالای ابروی سمت چپ زنی تعریف کند یانقاشی
نقشِ موهای بلند زنی را بکشد یا شاعری از چشم های معشوق مورد نظر خودش بگوید برای مونث ها غیرقابل هضم و مبهم ست ، چرا ؟!!
چون از نظر این زنـهـ ـا مرد فقط نقش نان آور خانه را دارد و بس !!
از نظر این دست از زنها مردی که به هنر بپردازد مردانگی لازم را ندارد بعد هم تا با یک زن دیگرهمراه میشوند از بی توجهی مردشان میگن و میشوند . بانــــو جان ؛کسی که به زیبایی های ریز و ناچیز مثل خال ابرویت و موهایت و ........توجه میکند و ابراز میکند مطمئن باش مسائل بزرگ و حیاتی رو از یاد نبرده ، مثل کار ، درامد ، آینده و ..... این مردها در کنار مردونگی خودشون یک صفت اضافه دارند به اسم احساس !! زن و مرد هم ندارد البته ، هرکس چه زن چه مرد مینویسد عکس میگیرد مینوازد یعنی ریزبین ست یعنی هنوز احساسش را دارد ، غالبا هم کسی نمیتواند در ارتباط بماند به هرکسی اجازه نزدیک شدن به خودشان را نمیدهند با این افراد ، یکجور خاصی اند ، باید با هم کفو خودشان باشند . میدانید ؟! زیبایی های زندگی ریز ست ، باید ریز بین بود تا بتوان دید ، برای مثال عکس همین پست سرشار از زیبایی هاییست که میشود درجا چندین مورد را نام برد ! این را یک هنری میفهمد از نگاه یک ادم ساده فقط یک هدفون و دست ست و بس ! قطع به یقین روزی بخواهم با کسی باشم با یک هنری خواهم بود حالا هنرش فرق ندارد ، اما هنری باشد ، چشم دیدن زیبایی را داشته باشد !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

150

‎بدی رابطه های این مدلی این است که همیشه حس تعلیق داری، نمی دانی طرف تو را برای خودت و دوستی ات می خواهد و یا برای یک روزهای خاصی که کارش پیشت گیر کرد. کسی که با یک غوره سردیش می کند و با یک کشمش گرمی اش می کند را حواست بهش باشد. نه اینکه بخواهد به تو آسیب بزند و بعد برودها، نه! اما یکهو به خودت می آیی می بینی، کارش را کرده، استفاده اش را برده و تو بیشتر از چیزی که باید روی رابطه ات با آن آدم حساب کرده ای و برای ادامه ی رابطه یتان آینده ساخته ای و او دیگر نیست ! شاید فکر کنی که
‎این طور نیست
‎آدم فقط با کسانی آینده اش را می سازد که دوستشان دارد و آدمی که آدم دوستش دارد یکهو نمی گذارد برود، می ماند. برای همیشه همیشه."
‎اما منظورم رابطه های عاشقانه و عاطفی که مُد جامعه یمان شده نیست. منظورم دوستی هاییست که به سادگی شکل می گیرد. حضور کسی را به سادگی در زندگیت می پذیری، برای حضورش بها می دهی و بعد آینده ای را تصور می کنی که اگر فلان اتفاق برای من بیفتد او هست! با آغوش بازی شبیه به من! منظورم  از آینده ساختن این است که پنج سال دیگر را هم با او شاید تصور کنی که هنوز هست، به همان سادگی روز اول توی زندگیت است و گاهی حتی توی دلت بابتش خوشحالی می کنی. به تمام رابطه ها، به تمام دوستی ها، به تمام آدم ها شک کن. حتی به راننده تاکسی هایی که تو را تا دم در خانه می رسانند و کرایه اضافه نمی گیرند."
‎و میدانی نتیجه ی این همه شک،  این همه دودلی نسبت به آدم ها چیست؟
‎ضربه های کمتری خواهی خورد، کمتر شگفت زده خواهی شد و از آدم ها و رابطه هایشان متنفر می شوی. یاد می گیری چه طور بیشتر به خودت اعتماد داشته باشی و کمتر از آدم های دیگر توقع داشته باشی. بهترین خوبی این حجم از شک زیاد این است روی هیچ کس و هیچ چیز جز خودت حساب باز نخواهی کرد
باید بخودت اهمیت بدی ،  دروغ چرا ؟! حالـا فلانی و فلانی بیان بگن که آدم های از خود راضی و خودخواه را دوست ندارند این چه ربطی به مادارد ؟
‎ اتفاقا برعکس همه من عاشق ادم های لجباز و یک دنده و از خود راضی ام ، آدم هایی که به خودشون اهمیت میدن براشون
‎ مهم نیست که فلان کس الان چه حالی داره کمک کنن بهش یا نه ! همون آدم هایی که از حزن آدم های اطرافشون بی غم
‎ اند ، من اما با اینکه همیشه عاشق این نوع شخصیت ها بودم خودم هیچوقت نتونستم همچین شخصیت جذاب و دلنشین ای
‎ باشم ، ژستش رو خیلی گرفتم اما نتونستم ، گاهی دست فروشی کودک پنج ساله سر چهار راه تا یکهفته حالم رو میگیره
‎ گاهی توی دعوا های با معشوقه ام با اینکه مقصر اون میشد اما نمیخواستم شرمندگیش رو ببینم من کوتاه میومدم گاهــی
‎ با تموم خستگی های ناشی از فعالیت روزانه وقتی حال معشوقه ام رو بد میدیدم حالم بد میشد هرکار میکردم که فقط خوب
‎ باشه ! میبینید ؟ ذهن من پر شده از دیگران ، چی میپوشند ؟ چی میخورند ؟ مشکلی دارند ؟ ندارند ؟ یا .  .  . شاید بــا
‎ خودت بگی یعنی چی ؟ مگه به فکر دیگران بودن بده ؟ نه عزیز بد نیست اما توهم چند باری به فکر دیگران باشی تشکر که
‎ لازم نیست اما بهت بگن با قصد خاصی همراهیمون کردی همینطوری میشی توهم وقتی مرام بزاری جواب بی مرامی ببینی
‎ همینطوری میشی ، پشیمون میشی از اینکه بخوای به فکر کسی باشی بعد هی میخوای بخودت فکر کنی باز فکرت پیــــش
‎ دیگرانه ، بعد اخر سر بجایی میرسی که با خودت فکر میکنی پس خودم چی ؟ حرفام ، دلگیری هام و . . . خودم چی پس؟

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

149

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت ششم
••••••••••••••
+ به به ، خواهر خانوممو آوردی ؟! محمد و یسنا برگشتن سمت امین محمد یسنا رو ول کرد با داد رفت سمت امین و گفت : دِ بس کن دیگه حروم زاده ، داد زنان رفت سمت امین ، امین باشلوار کردی وزیرپوش
رکابی و سیگار وینیستون مخصوصش توی بالکن وایساده بود داشت کام میگرفت که محمد دو تا لبه زیرپوششو گرفت از روی نرده ی بالکن کشیدپایین امین که دیگه مطمئن بود شوخی نیست سیگارشوانداخت دستاشو گذاشت رو شونه محمد گفت خیل خب خیل خب چرا عصبانی میشی ؟ یسنا که هنوز گرم آغوش محمد بود و هنوز دقیقا نفهمید که چیشده ، یک آن بخودش اومد و رفت سمت محمد شونه اش و کشید عقب امین برگشت بالا لباسشو صاف کرد ، یسنا که موقعیت رو مناسب دید گفت چرا میزنیش بدبختو ؟! چرا نمیگی محیاهم ازش خوشش اومده ؟! محمد خونش به جوش اومد نگاه چپ چپی به یسنا کرد حرفی نزد ، امین که با زیرپوش گشاد شده از کشش زیاد داشت از چارچوب آهنی در اتاق وارد اتاق میشد با شنیدن حرف یسنا برگشت سمت یسنا و گفت چی گفتی ؟! یسنا نگاهشو از نگاه محمد دزدید رو کرد به امین گفت : آره برادر من ؛ محیاهم ازت خوشش اومد
محمد پشتش رو به امین سیگارشو روشن کرد اولین دودشو گرفت گفت
شر میگه برو تو اتاق یسنا ادامه نداد به جون امین راست میگم محمد اینبار برگشت رو به یسنا و ادامه داد :
+میگم شر میگی بگو چشم
-شر نمیگم
+یسناحوصلتو ندارم خفه میشی یا نه ؟
-نه نمیشم میخوام بدونه دوسش داره محیاهم
+خفه شو
-نمیشم
+خفه شو آشغال
-نمیشم
[سیگارش رو انداخت زیر پاش قدم به قدم رفت سمت محیا چشم تو چشم دندوناشو بهم فشار میداد یه قدم جلو میرفت یسنا یه قدم عقب تا اینکه پشت یسنا رسید به دیوار ]
+خفه نمیشی نه ؟!
-نه
دستشو برد بالا زد توی صورت یسنا ، سکوت کل خونه رو گرفت
یسنا چند لحظه سرش گیج رفت نشست روی زمین امین خاست از پله های بالکن بیاد پایین محمد برگشت سمت امین انگشت اشاره رو گرفت رو به روش گفت به قرآن قدم از قدم برداری یه جوری میزنمت نفهمی از کجا خوردی بدون اینکه صبرکنه جوابش رو از امین بگیره برگشت سمت یسنا و با صدای بالا گفت :
+ دختره ی آشغال این نمیدونه تو چه کثافتی هستی ، این حروم زادگی رو از کی یاد گرفتی ؟! هان ؟!
یسنا بلند شد دستش رو از روی صورتش برداشت وسط لبش پاره شده بود کف دستش پر خون بود زل زد تو چشمای محمد با بغضی که سعی میکرد اشک نشه گفت :
-مردونگیت همین بود ؟! رو دختر دست بلند کنی ؟ اونم دختر یتیم ؟! منم که سه سال باهاتم واسه محیا غیرتی میشی ؟ تف به غیرتت نامرد فکر کردی منم مث همون فاحشه هایی ام که باهاشون بودی
[ محمد نذاشت حرف یسنا تموم شه که باز یه ضربه زد تو صورتش]
اینبار بغض یسنا ترکید دراز کشید رو زمین محمد گفت :
+ زدم که حد و حدودتو بفهمی بچه جون ، امین ماتش برده بود ایناکه الان تو بغل هم بودن چیشد یهو ؟! محمد بعد از چند ثانیه راه افتاد سمت پله های بالکن کنار امین که رسید گفت ؛ نگاش نکن ، جمش کن بیارش تو ، بدون اینکه بهش نگاه کنه رفت تو اتاق ، جوری در و بست که شیشه های در لرزید . امین اومد پایین زیر بغل یسنا رو گرفت دستش خورد به سینه های یسنا ، یسنا بخودش اومد بلند شد زیر تو صورت امین گفت مرتیکه کثافت ، غلط کردی بمن دست زدی ولم کن اون رفیقِ نامردت که گفت من کثافتم من آشغالم من یه هرزه ام تا اسم هرزه رو آورد محمد که انگار پشت در گوش وایساده باشه و بهش فحش داده باشن دویید سمت یسنا ، هم امین هم یسنا ترسیدند از عصبانیتش یسنا ساکت شد خودشو جمع کرد کشید عقب تر امین اومد جلو وایساد جلوی یسنا محمد که رسید بهشون اول امین رو زد کنار ، چونه ی یسنا رو گرفت محکم فشار داد به حدی که صدای جیغ یسنا بلند شد بعد با عصبانیت صورتشو نزدیک صورت یسنا کرد گفت : چه گفتی یسنا ؟ چی گفتی لامصب ؟ چونه شو ول کرد زد تو صورت خودش خودشو زد امین گرفتش امین و هل داد گفت مگه نمیبینی ؟ ناموسم جلو چشمم داره میگه هرزه ام ، ناموسم که گفت یسنا بلند شد گفت ادم رو ناموسش دست بلند میکنه آشغال ؟!!
محمد چیزی نگفت ، یه دستشو گذاشت زیر کمر یسنا یه دستش هم پشت زانو هاش بغلش کرد برد توی اتاق ، بعد از وارد شدن با پا در و بست ، امین هنوز مات و مبهوت بود در عرض چند دقیقه چند نوع برخورد دید معاشقه ، دعوا ، فحش و ... رفت جلوی آیینه ، دو مشت آب پاشید تو صورتش نشست لب حوض تو حال خودش بود که از داخل صدا شنید ، صدا ، صدای .......
#مهدی_اقتدار

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

148

‎آن دخترک احمقی که فکر می کرد امروزش به دیروزش هیچ ربطی ندارد و می تواند بد بیاری های دیروز را فراموش کند و هر روز صبح در آینه به خودش لبخند می زد و سلام می کرد تو بودی. آن دخترک احمقی که نمی توانست مسواک زدنش را ۵ دقیقه طول بدهد و صبحانه بخورد و همیشه خدا، صبح ها دیرش شده بود تو بودی . آن دخترک احمقی که صبح ها سفید کننده روی پوستش نمی خوابید و پول خُردهای مامانش را می گرفت که از راننده ها غُرغُر نشنود تو بودیآن دخترک احمقی که هنذفریری خرابش را می چپاند توی گوش هایش و می ایستاد در ایستگاه اتوبوس و سعی می کرد تِکه پرانی های مردهای شهر را نشنود تو بودی. آن دخترک احمقی که دلیل بوق زدن ماشین ها را برای دخترک احمقی که در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود نمی فهمید، آن دخترک تو بودیآن دخترک احمقی که کارت مترویش را بیشتر از ۲ تومن شارژ نمی کرد که اگر گم شد زیاد دلش نسوزد، تو بودی. آن دخترک احمقی که از فروشنده های مترویی خرید می کرد و بهشان لبخند می زد و دوستشان داشت که تلاششان را می کنند که "زندگی" کنند تو بودی. آن دخترک احمقی که کتاب می گذاشت روی پایش، کتاب می خواند؛ حتی در شلوغی های مترو تو بودی آن دخترک احمقی که جایش را می داد به پیرزن ها و کوله ی خودش روی دوشش سنگینی می کرد تو بودی آن دخترک احمقی که راه رفتن یادش رفته بود و همه ی خیابان ها و کوچه ها را می دوید تو بودی.آن دخترک احمقی که سعی می کرد منطقی باشد، سعی کند " نه " شنیدن ها اذیتش نکند تو بودی. آن دخترک احمقی که  آرزوهای بزرگ داشت، فکر می کرد دست هایش می تواند معجزه های بزرگ کند تو بودی. آن دخترک احمقی که فکر می کرد یک گوشه، یک گوشه ی لعنتی از این شهر را می تواند با لبخندهایش عوض کند تو بودی آن دخترک احمقی که آدم ها را دوست داشت، به آدم ها اعتماد می کرد و برایشان احترام قائل بود تو بودی آن دخترک احمقی که نادیده گرفته شد و به آرزوهایش خندیدند تو بودی.آن دخترک احمق که خسته شد اما حتی خستگی خودش را باور نکرد تو بودی. آن دخترک احمقی که به یک کاکتوس و دو فنچ و خُرد و ریزهایش دل بسته بود که به خودش ثابت کند هنوز دلیل برای زندگی دارد تو بودی.آن دخترک احمق که دستمال فال دار از پسرک آفتاب سوخته ی روی پل می خرید تو بودی. آن دخترکی که با نیت من همه ی فال ها را باز می کرد، آن دخترک احمق، آن دخترک احمقی که دوستم نداشت...تو بودی. آن پسر احمقی که با همه احمقی هایت تو را احمق خودش میدانست من بودم ، آن پسر احمق ای که همه احمقی هایت را دوست داشت من بودم آن پسر احمقی که با همه ی بدی ها و خوبی هایت دوستت داشت من بودم ، آن پسر احمقی که قید خانواده و رفیق هاش رو بخاطرت زد من بودم آن پسر احمقی که سه سال منتظر یک بله از طرف یه احمق که اصلا بهش فکر نمیکنه من بودم ، آن پسر احمق که هر صبح ، صبحش رو با دیدن عکس پروفایلت شروع میکرد من بودم آن پسر احمقی که سه سال برجکش رو نشونه گرفتی و لحظه به بیخیال شدنت فکر نکرد ! شاید سالها بعد کسی ماجرایمان را رمان کرد ، احمقی که میتوانست با احمقی دنیا را احمقانه زیبا کند اما با حماقتش اینکار را نکرد ! میدانی ؟!

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

147

| مـــــحــــــیـــــــــا
| پارت پنجم
••••••••••••••
بعد از قرار گذاشتن با محمد دستش رو زیر سرش قلاب کرد چشماشو بست ، مدام ادامسش رو باد میکرد میترکوند توی حال خودش بود محیاهم تو حال خودش بود قبل از این هربار یسنا ادامسش رو میترکوند محیا بدش میومد نصیحتش میکرد نکن زشته عیبه و .... اما اینبار حتی سرش رو هم بلند نکرد که یسنا رو نگاه کنه نیم ساعت به همین منوال گذشت ، یسنا منتظر زنگ محمد بود و محیت هنوز توی حال خودش که صدای چرخش کلید از قفل درب ورودی باعث شد محیاسرش رو بلند کنه ، سریع با دستاش صورتشو پاک کرد ، یسنا هم بلند شد لباسشو صاف کرد مقنعه اش رو سرش کرد ، مادر محیا بود وارد خونه شد ، بلند بلند محیا رو صدا میزد محیا هنوز داشت چشماش رو میمالید بعد از چند باری که صدا زد بلند بلند گفت محیا این کوله بغل در برای کیه ؟! اومد پشت در اتاق دو سه بار در زد اومد تو ، تا محیا رو دید اصلا حواسش به یسنا نبود نشست رو زمین گفت :
+ محیا مامانجون چیشده ؟!
-هیچی
+ واسه هیچی چشمات قرمزه ؟!
محیا جوابی نداد ، برگشت رو به یسنا بدون سلام و علیک گفت یسنا خاله چیشده ؟ دعوا کردین باز ؟!
+ نه خاله بخدا دعوا چبه حالش واسه چیز دیگه گرفته ست
-برای چی ؟! دارم نگران میشم بگو دیگه
یسنا تو چشمای محیا خیره شد ، صورت محیا قرمز شد داغ شد میترسید نکنه یسنا بگه چیکار کرده تو همین شک و تردید بود که یکهو یسنا بلند شد گفت :
+ خاله جون این دختر شاخ شمشاد شما امتحانشو خراب کرده الانم واسه همون حالش گرفته ست منم باهاش اومدم خونه تنها نباشه !
محیا با خیال راحت که یسنا چیزی نگفت خودشو جمع کرد تو اغوش مادرش ، یسنا نبم نگاهی به محیا انداخت و صداش رو بلند کرد که :
+ خب خاله جون من رفتم محیا امتحان فردا یادت نره بخونی
مادر محیا بلند شد تا دم در همراهیش کرد و یسنا هم با خوشحالی خداحافظی کرد اما از وقتی یسنا رفت محیا مجبور بود رازش رو تنهایی تو دلش نگه داره و براش سخت بود
یسنا بعد از خارج شدن از ساختمون محیا با قدم های تند خودشو رسوند سرقرار ، محمد هم از قبل رسیده بود نشست توی ماشین محمـد ، بدون سلام علیک گفت :
+ امین و فرستادی بره ؟!
-نه ؛ تو چیکار به امین داری ؟! ادب نداری سلام کنی ؟
+ بهتر ؛ بزار باشه کارش دارم ؛ نه ادب ندارم ! بریم
-یسنا چه غلطی میخوای بکنی ؟!
+ میخوام بفهمه من لجن نیستم من کثافت نیستم اونم تو راهش بیوفته همینجوری میشه .
-چرا شما دخترا اینطوری این ؟! اون چه بدی ای به تو کرده تا حالا ؟!رفاقت حالیتون نیست ؟!
+ خیلی بدی کرده خیلی ! بیشترین بدی ای که بمن کرد این بود که زیادی خوبه !رفاقت حالیمه که باتوام ولی کسی که بمن به چشم هرزه نگاه میکنه باید بفهمه خودشم جا من بود ممکن بود خیلی غلطا بکنه !!
یسنا بعد از گفتن این جملات سرشو به شیشه تکیه داد ، وجودش پر از تناقض بود ، حسادت ، ترحم ، محبت ، تنفر ، رفاقت ، دشمنی و .... سکوت کرد بعد با صدای بغض آلود گفت محمد میخوام همه بفهمن من هرزه نیستم میخام بمنم توجه کنن ! تو یکی بفهم دیگه اشکاش کم کم شروع شد به ریختن ، محمد به ظاهر ادم سردی بود ،
شیشو داد پایین سیگار دستشو انداخت بیرون شیشه رو داد بالا دستشو انداخت دور گردن یسنا گردنشو کشید سمت خودش سر یسنا رو گذاشت رو پاش تک تک اشکهاشو با دستش پاک کرد در گوشش گفت : من قبولت دارم من میفهممت ول کن بقیه رو یسنا
یسنا و محمد چند سالی بود که باهم بودند ، در واقع دروغی که به محیا گفت برای جلب اعتمادش بود ، بعد از اروم شدنش بلند شد نشست گفت نه محمد ، من باید به همه از جمله خودش ثابت کنم راه بیوفت بریم توی راه هیچ حرفی رد و بدل نشد بعد از رسیدن زودتر از محمد رفت توی خونه ، یسنا انقدری با محمد قاطی بود که کلید خونه ش روهم داشت ، وارد خونه شد خونه ی محمد تک طبقه بود یه حیاط بزرگ ، یه حوض وسط حیاط ، پشت حوض باغچه مستطیل شکلی بود که پدر محمد خودش درستش کرد و خودش بهش میرسید اما بعد از فوت پدرش کسی بهش رسیدگی نکرد و حالا فقط سه تا درخت بدون برگ با شاخه های چوبی ازش مونده بود یه دالون از وسط حیاط تا در ورودی داشت که جلوه خاصی به حیاط داده بود . یسنا از در اومد تو بعد از تموم شدن دالون رسید توی حیات ، کنار دالون یه آیینه قدیمی روی آجرهای دیوار نصب بود زیرش هم یه کاسه روشویی آبی کمرنگ بود ، خونه ی محمد خونه پدریش بود بعد از فوت پدرش رسیده بود به محمد ، مادرش هم چند سال قبل از پدرش فوت شد محمد هم تک فرزند بود بخاطر همین کل خونه رسیده بود به محمد ، از دالون که خارج شد وایساد جلو آیینه کوله ش رو کذاشت رو زمین مقنعه و مانتوش رو دراورد انداخت روشاخه های درخت تو باغچه وایساد جلو آیینه چند مشت آب زد توصورتش محمد از در اومد تو تو چارچوب دالون وایساد زل زد به یسنا ، یسنا زل زد تو آینه در حالی که آب صورتش قطره قطره از چونه اش چکه میکرد پلک هم نمیزد با صدای جوهر دار جوری که محمدم بشنوه گفت ؛

دختری که زل زده و داره توی آینه به من نگاه میکنه من نیستم با من غریبست انگار اصلا" با من نسبتی نداره چشمای سردش هیچ شباهتی به چشمای مشکی و پر از نشاط من نداره لبخند یخ زدش شبیه به لبخندهای واقعی و همیشگی من نیست موهاش کوتاهه و کدر و مرده در صورتیکه موهای من بلند ابریشمی بود و براق براق شونه هاش افتاده کمرش خم شده حتی ذره ای احساس شادی و امید توی صورتش نمیبینم غریبه ای که با بی تفاوتی به من نگاه میکنه شبیه مرده متحرکیه که من دوستش ندارم ، محمد داخل حیاط
یسنارو بغل کرد سرشو گذاشت رو سینه اش گفت : آروم باش عزیزم آروم باش درست میشه همه چی درست میشه ، یسنا حالا تو بغل محمد آروم گرفته بود که امین از اتاق اومد بیرون و گفت :
+ به به ، خواهر خانوممو آوردی ؟! محمد و یسنا برگشتن سمت امین محمد یسنا رو ول کرد با داد رفت سمت امین و گفت : . . . . . . . . .
[مهدی اقتدار]

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور