از یک جا به بعد زندگی کردن با خانوادت سخت میشه ؛ از سال هایی از دهه دوم زندگی انسان همان سال هایی که خودت برای خودت شیوه زندگی داری ، خودت برای خودت دلخوشی هایی داری خودت برای خودت موارد مورد علاقه داری ؛ خودت بهونه هایی برای دلخوشی برای گذروندن اوقات فراغت داری دوست داری افسار زندگیت دست خودت باشه خودت اسب زندگیت رو راه ببری خودت رئیس زندگیت باشی خودت فقط خودت ؛ اما من ؛ شاید هم همه این مشکل رو داشته باشند ؛ مشکلی و مانع بزرگی بنام خانواده ؛ بنام سرپرست خانواده که اون هم توی دهه چهل و پنجاه زندگیش زندگی میکنه و دوست داره زندگیش رو جوری جلو ببره که دوست داره ؛ دوست داره افسار زندگیش دست خودش باشه ؛ خودش رئیس باشه ؛ البته بدیهی ست که رئیس خانواده من بیش از حد باهام راه اومد و گذاشت بعضی دلخوشی هام رو داشته باشم اما شتر سواری دولا دولا نمیشه یا باید افسار زندگیت دست خودت باشه یا اونقدر لوس و بی عرضه باشی که لازم باشه افسارت دست یک نفر دیگه بنام سرپرست خانواده باشه ؛ این احساس استقلال باعث وجود ناراحتی بین تیم یک خانواده میشه که باعث میشه نه اونکه سرپرست خانوادست از خانوادش و تو یک دل خوش داره نه تویی که دنبال استقلالی ؛ شاید این زمان که رسید بشه گفت ؛ اون جوون باید تشکیل خانواده بده و خودش زندگیش رو مدیریت کنه هرچند کم تجربه اما باید شروع کنه ... از یه جا به بعد باید خودت باشی مثل درختی که برای صاف بودن کنارش یک تیکه چوب میبندن بهش ؛ ولی از یه روزی اون تکه چوب که مامور بود درخت رو صاف نگه داره و صاف رشد بده ؛ دیگه از یه روزی اونقدر تنه درخت کلفت میشه و پا میگیره که دیگه نیازی به اون تکه چوب نداره و خودش با همون چارچوبی که مامور صاف بودنش تعیین کرده رشد کنه و بره بالا و بالا و بالاتر ؛ شاید این زمان که رسید بشه گفت ؛ اون جوون باید تشکیل خانواده بده و خودش زندگیش رو مدیریت کنه هرچند کم تجربه اما باید شروع کنه ...