همیشه ترس از دست دادن داشتم و حتی دارم ؛ توی روابطم با دوستانم یا حتی معشوقه ام ؛ ترس از دست دادن داشتم ترس از اینکه یک روزی به هر دلیلی نباشه ؛ به هر دلیلی دل بکنه به هر دلیلی جدا شه ؛ و تنها باشم ؛ تنها بودن رو دوست داشتم اما تنها شدن رو نه ؛ چون تنها بودن رو خودم انتخاب کردم و تنها شدن رو دیگری تصمیم میگرفت که نباشه و تنها باشم ؛ اما چند سالی گذشت و کم کم یک ترس جدید به ترس هام اضافه شد ؛ حالا هر چقدر فکر میکنم از خودم بیشتر میترسم اینکه خودم رو از دست بدم خیلی وحشتناک تر از اینه که دیگران رو از دست بدم ؛ من آدم روابط بی اساس و بدون هیچ چارچوب و قاعده ای نبودم ؛ لذا تا میتوانستم خودم رو از دست دادم برای رفیق برای فامیل برای ... خودم رو از دست دادم و محبت هام بیش از حد شد ؛ خودم رو از دست دادم و اهمیت دادن و توجه ها بیشتر از حد معمول و معقول شد ؛ خودم رو از دست دادم و دوسشون داشتم ؛ بهشون عشق ورزیدم اما این من بودم که اول خودم ؛ خودم رو از دست دادم و با هر مشکلی یا به هر دلیلی استخوان بندی رابطه به تزلزل درمیآمد ؛ نصف استخوان ها برای من بود که از دست رفته بود و حریف نیم دیگر نبود و زودتر فرو میریخت اگر من هم مثل دیگری خودم رو از دست نداده بودم شاید خیلی محکم تر روابطم رو نگه میداشتم ؛ استخوان بندیم قوی تر بود و هیچوقت دیگری برایم تصمیم نمیگرفت که تنها باشم ؛ اینکه دیگری تصمیم بگیرد برایت ؛ ضعف ست ؛ ضعف! از دست دادن خودت تو رابطه خیلی وحشتناک‌تر از، از دست دادن طرف مقابله!!