یه وقت هایی میشد دست مون تو دست پدرمون بود عشق مون این بود دست مون رو ول کنه مثل آدم بزرگ ها راه بریم دستمون و ول میکرد یکم راه میرفتیم تا صدای موتور و ماشین نزدیک میشد میترسیدیم سریع میدوییدیم پای بابامون و بغل میکردیم اون هم نمیگفت نه ؛ باز دست مون و میگرفت یه مدت هوا برم داشت ادم شدم بزرگ شدم خودم میتونم راه خودمو برم بدون نیاز به آغوشش به دستاش ؛ بخودش ؛ دست شو ول کردم چند سال گذشت تا فهمیدم بابا نفهم تو هنوز آدم نشدی ؛ آدم بشو نیستی ؛ تو دستت تو دستش نباشه کسی تو رو آدم حساب نمیکنه دستت تو دستش نباشه راه و غلط که هیچ غلط اندر غلط داری میری ؛ باشرمندگی برکشتم دستشو گرفتم گفتم غلط کردم گفتم قبولم نمیکنه ؛ برگشتم دوباره دستمو نگرفت که هیچ ؛ برام آغوش باز کرده بود ؛ شرمنده بودم روی نگاه کردن بهش رو نداشتم سرمو انداختم پایین گفتم غلط کردم آقا ؛ مقتل میخوندم ؛ خوندم وقتی حُر برگشت سمتش سرشو پایین گرفته بود آقا بهش گفت ؛ ارفع راسک یا حُر ؛ خودم یادم اومد ؛ اما باز سرمو بالا نکردم ؛ رو نداشتم ؛ اول سال دعوت ام کرد پیش خودش سالم رو نو کنم از غلط کردم گفتنم چیزی نگذشته بود که گفت اربعین پاشو بیا پیشم دلت اروم شه ؛ طلبیده شدم اربعین انشاالله پیاده کربلا ؛ آقا بمن نگفت ارفع راسک ؛ اما اربعین که طلبید فهمیدم دستم رو نگرفته ؛ در اغوشش کشیده ؛ برای این آقا چه باید کرد که سزاوار باشه ؟ حقش ادا شه ؟ شکر این واقعه رو چطور میشه ادا کرد ؟! معجزه بالاتر از اینکه آقا دستش رو بکنه تو لجنزار دنیا بکشتت بیرون ؟! الحمدلله ؛ شکر لله ؛ شکر یا حسین ؛ آقا تنها خواهشم اینه میام دیگه نزاری برگردم من لایق نیستم اما معرفت تو میطلبه سگ پشیمون خودت رو پیش خودت تو راه خودت قبض روح کنی ؛ رفاقت و آقایی رو در حقم تموم کردی ؛ اللهم الزقنا الشهادة فی حرم الله ؛ حرم حسین بن علی (ع) آمین ... آمدم دنیا برای کَلب تو شدن ؛ ورنه با مردم دنیا چه کاری داشتم •

کلب الحسین (ع