تموم شد ؛ در یک چشم بهم زدن تموم شد ؛ دل توی دلم نیست ؛ از دل آشوبه کلافه ام ؛ هر سال هر قدر به عاشورا نزدیک تر میشیم آشوب تر میشم ؛ انگار که دوباره کربلا اتفاق میافته جلوی چشم من ؛ و من مات و مبهوتم هیچ چیز نمیفهمم انگار توی کما به سر میبرم ؛ مقتل رو باز میکنم شروع میکنم ؛

و شمر با چکمه پیکر حسین را برگرداند ؛ دست هایش را میان گیسوان حسین نمود و سر را بالا آورد ؛ سپس از پشت گردن شروع کرد به خنجر کشیدن ؛ نه یکبار نه دوبار ؛ خنجر کند انتخاب کرد که زجر کش کند با دوازه ضربه خنجر سر حسین را جدا کرد ... و اما ؛ و اما زینب از روی تل داشت تماشا میکرد ...

مقتل رو میبندم ؛ نمیتونم بخونم که بعد از جداکردن سر با پیکر آقا چه کردند ؛ مبهوت ام ؛ من الان باید جان داده باشم پای این غم باید غالب تهی کرده باشم سینه ی حسین ؟ چکمه های شمر ؟ خنجر کند ؟ مشت لای گیسوان حسین ؟ ... چرا زنده ام نمیدانم بقول نریمان پناهی کار ؛ کار سیدالشهدا(ع)ست ؛ دل ها رو تسخیر کرده ؛ وگرنه پای این غم باید جان داد ... باید جان داد...

این رو من میگم هیچ کجا هم ننوشته ؛ فرض کن شمر با چکمه روی سینه نشسته گیسوان در مشت در حال خنجر زدن ؛ از گوشه ای یک دختر بچه سه ساله نگاه میکند ... تو خرابه وقتی سر رو آوردن جلو حضرت رقیه (س) با چشم گریون گفت : بابایی ... بیدار شو ... دیدم موهاتو کشیدن ؛ ببین موهای منم سوزوندن ؛موهای منم کشیدن ؛ بزار بریم خونه خودم برات شونه میکنم .......

خدایا اگر قراره بمیرم مرگ منو تو عزای سیدالشهدا(ع) روز عاشورا قرار بده من طاقت ندارم خدا