عمه زینب ؟ 

عمو عباس کجاست ؟! تا وقتی عمو عباس بود کسی بهمون نمیخندید ؛ عمو عباس اینجایی ؟ من چشمام تار میبینه عمو میدونی چیشد ؟ اومدن ما رو زدن ؛ معجر از سرمون کشیدن عمو تا وقتی بودی کسی جرأت نمیکرد بما نگاه کنه ؛ چیشد که رفتی ؟ عمو عمه میگفت عمو عباس رفته براتون آب بیاره عمو عباس ما آب نمیخوایم بیا ؛ بیا اینجا پیرزن پیرمرد ها و مردم دختربچه پسربچه هاشون و میارن دم خرابه به ما میخندن ؛ عمو بیا بگو من دختر حسین (ع) ام ؛ عمو خیلی بدن اینها ؛ هر موقع خواستن ما رو اذیت کنن عمه زینب رفت جلو ؛ عمو عمه رو خیلی زدن ؛ زورشون به عمه زینب رسیده  عمو من میترسم ؛ دیگه نیستی منو بزاری رو شونه هات ؟عمو همه مون و که زدن جمع مون کردن سوار اسب ها بشیم ؛ عمه زینب به هر طرف نگاه کرد مرد مَحرم ندید ؛ نه خودش به تنهایی میتونست سوار شه نه محرمی داشت که کمکش کنه به چه کنم چه کنم افتاده بود ؛ همه شون به عمه زینب میخندیدن ؛ مسخره میکردن ؛ شیری افتاد ز پا و همگی شیر شدند گذر گرگ به آهوی حرم‌ها افتاد عمو نبودی ببینی پیر مرد ها عصاهاشون رو برعکس کردن ته عصاشون و گرفتند با سر عصا محکم میزدن تو دهان بابام ؛ عمو نبودی ببینی همون پیرمرده بود که سر راهمون تشنه بود بابا بهش آب داد یادته ؟ همون اومد نیزه رو فرو کرد توی حلق بابام ؛ عمو نبودی ببینی شیری افتاد ز پا و همگی شیر شدند همه با نیزه اومدند هر کس تونست نیزه رو از پهلوی بابام فرو کرد تو بدنش ؛ عمو میبینی اشکامو ؟ بازم نمیای ؟ بزار بگم پس نبودی ببینی همه شون جمع شدند تو دامن شون سنگ جمع کردن از توان که رفت پدرم شروع کردن سنگ زدن به سر بابا همه صورتش پر خون شد ؛ ولی عمو ... عمو یدونه از سنگها خیلی بزرگ بود ... خیلی محکم زد .... خیلی دقیق زد ... زد وسط پیشونی بابام ؛ پیشونی بابام شکست ؛ .... جزع و گریه رقیه و بهانه گیری پدر شدت گرفت ؛ یزید از خواب بیدار شد گفت چه کسی ست ؟ گفتند دختر حسین بن علی (ع) ست پدرش را میخواهد ؛ دستور داد سر پدرش را برایش ببرید .... سر را در طشت قرار دادند و آورند ؛ حضرت زینب(ع) فهمید خواست جلو گیری کند کنارش زدند سر سیدالشهدا را گذاشتند در دامان رقیه خاتون ؛ رقیه ساکت شد ... مات و مبهوت سر پدر را نگاه کرد .... چند لحظه بعد رقیه غالب تهی کرد و شهید شد ...

بر منکربی بی رقیه (س) لعنت