ببین اصلا رقیه نه ؛ تو بیا فرض کن یک دختری هست سه ساله ؛ تازه داره زبون ریزی یاد میگیره تازه داره ناز کردن واسه پدرش رو یاد میگیره این دختر سه ساله رو تصور کن دو تا سوراخ کوچیک رو گوشش هست با دوتا گوشواره کوچولو و نمکی ؛ این دختر سه ساله رو تصور کن تا بحال کوچکترین خاری به پاش نرفته ؛ تموم این سه سال کمتر از گل بهش نگفتن ؛ سه سالش که شد گوشواره ها رو آویزون گوش های کوچوش کرد لباس هاشو مرتب پوشید و به فرمان پدر با خانواده اش راهی سفر شد سفری که جای لذت بردن به جنگ کشیده شد ؛ مرد های دور و برش تک تک رفتند میدون و جنگیدند و شهید شدند ؛ دشمن به محض اینکه مرد ها رو به شهادت رسوند رفت سمت خیمه زن ها ؛ دست های زن ها رو بست ؛ خودت فرض کن دور مچ یه دختر سه ساله چقدر هست که بخوان با ریسمان دستش رو ببندن ؟! دست هاش رو که بست نگاهش به گوشواره های کوچولوی دخترک افتاد ؛ خیلی راحت میشد گوشواره هاش رو آروم از گوشاش در بیاره و از اسیر بعنوان غنیمت جنگی برداره ؛ نگاهی کرد ... لبخندی زد ... دخترک که چشم هاش پر از اشک بود و صورتش از اشک خیس شده بود لبخند مرد رو دید دلش کمی خوش شد ؛ که مردی که دستش رو بسته اذیتش نکرده و بهش لبخند زده ؛ نامرد حرام زاده گوشواره های سه ساله رو گرفت میون دستش ... نه آرام ... با تمام قوا ... کشید ... لاله های گوش پاره شد ؛ خون راه افتاد ؛ گریه دختر شروع شد ؛ همه دست ها رو بستند ؛ کاروان اسیرها به راه افتاد ؛ شب شد ؛ دخترک بازیگوش کمی از قافله عقب افتاد گم شد ؛ کاروان دار فهمید داد زد یکنفر نیست ! دخترک ترسیده بود تنها توی بیابان شب ... مدام در حال دویدن بود ... یکی از مرد ها با اسب دخترک رو دید و با شتاب به سمتش حرکت کرد به دخترک رسید دخترک خوشحال شد گفت عمو شما میدونی بابام کجاست ؟! نامرد بیشرف دستش رو بلند کرد با تمام قدرت به صورت دخترک کوبید صورتی که خیلی از دست مرد کوچکتر بود پای دخترک پر از خار مغیلان بود ؟ خار مغیلان دیده ای ؟ توی گوگل سرچ کنید خار مغیلان ؛ فکر کنید این خار به پای یک دختر سه ساله باشد و با آن راه برود خار داریم تا خار... باپاهای پر از خار مغیلان دست بسته دنبال کاروان راه افتاد ... دختری که تنها سه سال داشت دختری که پدری نداشت و یتیم بود ؛ از من نپرس چرا دیوونه ی رقیه ای از من نپرس چرا شب سوم از حالت عادی خارج میشی نپرس چرا خودتو میزنی؟ تو مادرت بمیره خودتو نمیزنی ؟ تو صورتت نمیزنی؟ سر قبرش لباسات خاکی نمیشه ؟ آره میشه ولی همون روز که دفنش کردن ؛ اما رقیه فرق داره ؛ رقیه هر سال عاشورا برای من میمیرد ... داغش کهنه نمیشود ؛ هر چقدر هم بد باشم باز دیوانه ی رقیه ام زدن که هیچ خودم رو برای این خاتون  بکشم هم حقش ادا نشده ... 

رقیه خاتون ... شرمنده ام ... شرمنده ام که از غم تان من نَمُرده ام بی بی ...