یک سال دیگر به عمرم اضافه شد و یک سال از عمرم کم ؛ تمام این بیست و اندی سال را زندگی نکرده ام  ؛ فقط زنده بودم ؛ فهمیدم زندگی با کسی شوخی ندارد ؛ فهمیدم زندگی یعنی جنگیدن ؛ و این جنگ تا پایان زندگی ام در دنیا وجود دارد ؛ وقتی هجده ساله بودم گمان میکردم اگر این یک سختی را رد کنم حل کنم تحمل کنم تموم خواهد شد و میتونم راحت و بدون دغدغه زندگی کنم ؛ یک ضرب المثلی هست که اذعان میدارد

دیو چو بیرون رود دیو بزرگتر و چقر و بد بدن جانشینش میشه فهمیدم سختی در دنیا مثل نفس کشیدن بود ؛ تا زمانی که زنده ام مثل سایه با من هم قدم میآید ؛ لایمکن الفرار من العسر ( از سختی ها نمیشود فرار کرد ) در این سالها فهمیدم رفیق وجود نداره ؛ دور خودم یک حصار کشیدم و قید همه دوستانم رو زدم و حالا افتخار میکنم که هیچ رفیق شفیقی ندارم رفاقت بین مرد ها ؛ مثل زنها نیست ؛ در این سالها فهمیدم عشق وجود دارد اما معشوق نه ؛ از همین جهت ترجیح دادم عاشق عشق باشم تا معشوق ! فهمیدم توی چاله اگر رفتم هیچکس جز خودم نمیتواند کمکی کند ؛ رفاقت های امروزی همین است و بس ؛ تا زمانی رفیقت هستند که براشون منفعت داشته باشی ؛ ذره ای درد بکشی سخت شه همون رفیقت که پایه شادیات هست پا پس میکشه و غیبش میزنه ؛ حصار دور خودم رو بیشتر کردم ؛ نه خانواده نه دوست نه معشوق ؛ حصار کشیدم تا اگر کسی خواست این حصار را بشکند و دنیای من شود زحمت بکشد غرورش را زیر پایش بگذارد ؛ باید قید خیلی چیز ها را بزند تا با یک مرد دیوانه زندکی کند ؛ یکسال دیگر بزرگ شدم اما هنوز من همان مرد تنهای شب ام ؛ و اما گمان میکنم باید تنها بمانم تمام زندگی ام را ؛ آدم های امروزی آدم های ماندن نیستند فهمیده ام بیش از حد و ظرفیت فردی به او محبت و توجه شود خودش را گم میکند و فکر میکند خداست ؛ قضاوتت میکند حکم میدهد و اجرا میکند ! برای همین تا بحال تنهایم ؛ چون بیاد ندارم بلد نیستم اگر کسی را دوست میدارم حد و مرز برای محبت و توجه نمیتوانم داشته باشم ؛ بقول خودم من هیچوقت عقل عشق نداشته ام ؛ سیاست نداشته ام ؛ فهمیدم زن ها مرد خوب و نجیب و تک پر را دوست دارند اما در آخر با کسی که خوب نیست ؛ نجیب نیست ؛ گرم نیست با محبت نیست میمانند و بی توجهی های آن مرد برایش خیلی شیرین تر از محبت است  ؛ من منتظر میمانم ؛ منتظر کسی که مثل بقیه نباشد ؛ میدانم نیست ؛ اما انتظار شیرین است ؛ تا به این سن که رسیدم فهمیدم دنیا جای من و امثال من نیست فهمیدم و فهمیدم و فهمیدم دنیا خوب نیست ؛ فی الحال هم  آنقدر سرد و گرم روزگار را چشیدم که دیگر هیچ جذابیتی برایم ندارد نه خوشحال میشوم نه ناراحت ؛ فهمیدم یک جمله را باید باا آب طلا قاب گرفت که این نیز بگذرد ؛ اگر او را دیدید بگویید مهدی تمام احساسات و عواطف و عشقش را دپو کرده و خرج هیچکس نکرد تا زمانی که بیایی و بمانی که خرج خودت شود بگویید این مرد آغوشش بوی هیچ زنی نمیدهد بگویید صبر میکند  تا بیایی اما زودتر بیا ؛ مردانگی مهدی به تکیه کردن توست ؛ نگذار در مردانگی اش شک کند 

به وقت شب تولد ...