دور نیست شاید دور نیست زمانی که شیفته ی مردی شوی که زیر لب می خواند « وَ مِن آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِن أَنْفُسِکُم أَزواجاً لِتَسکُنوا اِلیها وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً » و زیر چشمی از آینه ی رو به رو تو را می پاید و آرام و نرم "بله" می گویی به شریک تو شدن ، به هم سر و هم بستر و هم راه و هم راز ِ تو شدن، به تمام "هم" و غم ِ تو شدن ؛ دور نیست شاید که دست هایش را می گیری و خیابان های انقلاب را با چشمهایش می دوی و برایش روپیراهن آبی چهارخانه یقه سه سانتی می خری؛ دور نیست شاید که مساحت تنت مأمن ترس های شبانه اش می شود، که عمیق ِ دست هایت قاب لبخند های روزانه اش می شود؛ دور نیست شاید روزی که کفش هایتان روی یک پله جا می ماند و کلید هایتان قفل ِ یک در را باز می کند؛ دور نیست شاید که خانه یتان بوی شاتوت و بابونه خواهد داد و هر دو آرامش ِ یاسی یک خانه را عاشق می شوید ؛ دور نیست شاید مادرشدنت برای دختری که رنگ چشم های مادرش را به ارث برده و تو او را دقیقه ای هزار بار می میری... اما یک چیز را می دانی؟ دور است حتماً به اندازه ی قرن ها دور است دست نیافتنی ست روزی که مردی تو را به اندازه من دوستت داشته باشد ...