دستمو زده بودم زیر چونه ام و داشتم نگاه میکردم یهو گفتم ببینم انگشترتو .. گفت اینو ؟  گفتم آره ؛ یک انگشتر اسپرت با عقیق مشکی که توی انگشت حلقه اش جا خوش کرده بود از دستش درآورد داد بهم ؛ کردم تو انگشت کوچیکم و گفتم میاد بهم ؟ گفت خیلی ؛ خانومی شدی واسه خودت ؛ چیزی نگفتم سرگرم قدم زدن شدیم ؛ یادم رفت انگشترش رو بهش پس بدم موند دستم ؛ تموم شد ؛ قرار شد بار بعد کافه پیانو همو ببینیم رفتم دنبالش نشست کنارم ؛ راه افتادم ؛ با دست چپ فرمون رو گرفته بودم و با دست راست روی صندلی عقب دنبال چیزی میگشتم گفت مراقب باش! خب چیزی میخوای بگو من بیارم گفتم رو صندلی عقب یه پاکته بدش بمن بی زحمت برگشت سمتِ صندلیِ عقب ... تو چشمام زل زد ماشین رو از دنده دراورد گفت بزن بغل ؛ گفت به چه مناسبت ؟ گفتم مناسبتش اینجاست ! دست چپم رو نشون دادم حلقه بود! مثل یخ آب شد نمیدونست چی بگه ؛ اشک تو چشماش جمع شد ؛گفت مبارکه ! تشکر کردم ؛ رابطه ما تموم شده بود بهش گفتم تو هم این روز برات میاد زیاد فکرشو نکن اشکش روونه شد گفت باشه مرسی من خودم از اینجا میرم ؛ در رو باز کرد ؛ گفتم : فقط ...
جمله ام رو ناقص گذاشتم که بپرسه ؛ گفت فقط چی ؟ گفتم پاکتو باز کن  نگاش نکردم تو پاکت ی جعبه بود گفت حتما اینم کارت عروسیته ؟ بازش کرد! گفت نــــــــه !گفتم بـــــله ، چرا که نه ! کی بهتر از تو! البته بماند با انگشتر برنجیِ شما من خانوم میشم ولی خب باید میدونستم حلقه رو چه سایزی بخرم که به دستت بخوره ! حالا دوسش داری دخترکِ انگشت کوچیک ؟ 
هنوز داشت بارون میومد و مثل نقل میپاشید روی شیشه ی ماشین و زیر برف پاک کن خورد میشد !
با اشک خندید ...