وقت وقت اعتراف ست ؛ وقت آن است که بگویم که اگر این همه وقت نگاهت نمی‌کردم به خاطر ادب یا تقوا نبود. راستش نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم. میترسیدم بیشتر از این دلم بلرزد ؛ 
من هیچ‌وقت توقعی نداشتم؛ نگاهت نمی‌کردم چون می‌ترسیدم ببازم دینم را ؛ دنیایم را ؛ آخرتم را ، نگاهت نمی‌کردم چون نمی‌شد آن حد از دوست‌داشتنی بودن را تحمل کرد به جایش این روز ها حسابی نگاهت میکنم حالا که رفته ای دیگر چه فرقی مبکند خودم را باخته باشم یا نه ؛ من یک باخته ام : کسی که کل دنیایش را پای چشمانت باخته است باهم خوشحال بودیم زیر باران سیگار کشیده بودیم ولیعصر تا تجریش را پیاده گَز کرده بودیم در میدان تجریش آش رشته خورده بودیم و خندیده بودیم
در خیابان غیرتی شده بودم موهای پریشانش را بافته بود و غیرت ام غلغلک کرده بود من خواسته بودم که همه جوره باهم باشیم من در عرض شانه هایش زندگی کرده بودم رگ نازک زیر گردنش را بوسیده بودم و به صدای آرام نفس هایش آرام گرفته بودم...صبح باهم از خواب بیدار شده بودیمباهم برای صبحانه خیار و گوجه خُرد کرده بودیممن طعم چای را تووی چشم های قهوه ای اش متفاوت مزه کرده بودم من به امنیت دستان ظریفش در کافه، در سینما، در مهمانی عادت کرده بودم
من به همین سادگی ، به همین شوریدگی عاشق شده بودم...
روزهای منطقی تری رسیده بود...یک روز به سرامیک های کف کافه ویونا زل زده بود و با صدایی که از ته چاه بیرون میامد گفته بود که علاقه روز به روز بیشتر شده برای رابطه ای که آینده ندارد مثل بمب ساعتی ست من سردم شده بودده ها انفجار در ده ها نقطه بدنم رخ داده بود و بدترینش به قلبم زده بود اسپرسو اش را لب نزده بود برایم آرزوی خوشبختی کرده بود و جمله ای شبیه به اینکه من لیاقت بهتر از او را دارم این مسخره ترین جمله ست که تو خوبی من لیاقت تو را ندارم ؛ اصلا به تو چه لیاقت داری یا نه من تو را میخواهم دیگر چرا فلسفه میبافی که لیاقتت را ندارم و فلان ؟ تصویر درِ کافه در قاب چشم های من مواج شده بود...
نفهمیده بودم چرا اما چیزی به میل او شروع و به میل او تمام شده بود...و سهم من در این رابطه؟ بیخیال...! مهم نبود هیچوقت سهم من مهم نبوده چون همیشه دیگران مهم بودند نه من چون همیشه من دوست داشته ام نه دوست داشته شده !