چیه چرا اینجا نشستی ؟ هوم ؟ آهان حوصلت سر رفته ؛ همیشه حوصلت سر میره میای میشینی تو پارک رو همون نیمکتی که اولین بار همو‌دیدیم ؟ اعصابم از دستت خورده ؛ پاشو اون لعنتی رو نکش ؛ آرومت میکنه ؟ حتما باید با این زهرماری آروم شی ؟! نمیشد با من آروم شی ؟ آره ما جفتمون مشکل داشتیم ؛ هم تو هم من ؛ من مشکلم این بود که بیشتر از هر بنی بشری دوستت داشتم تو مشکلت این بود این دوست داشتن و نمیفهمیدی من مشکلم این بود که روز و شب بهت محبت میکردم تو مشکلت این بود که این محبت کردن و کمبود محبت میدیدی ؛ چرا تو این سن درکی از عشق نداری ؟  درک کردن عشق کار سختی نبود من عاشقت بودم و‌ این تمام ماجرا بود ؛ از همون اول معلوم بود کی عاشقه و کی ادای عشق و در میاره ؛ الان آرومتری ؟ خوبه میشه باهات حرف زد ؛ میدونی ؟ عشق لازمه اش فهم عشقه باید عشق و بفهمی ؛ تو نمیفهمیدی نمیفهمی عشق پیدا شدنی نیست ساختنیه ؛ هیچ دو نفری مثل هم نیستن ؛ هیچ دونفری حتی پدر و فرزند ؛ چه برسه به من با تو ؛ آره عزیزم عشق ساختینه ؛ دو نفر آدم باید کنار هم باشن تا هم از هم رنگ بگیرن و شبیه هم شن ؛ تو اینو نمیفهمی ؛ تو فکر میکنی باید یکنفر از آسمون بیوفته وسط زندگیت که دقیقا شبیه تو باشه ؛ اینجوری نیست دختر عشق ساختنیه نه یافتنی ؛ نکش دیگه اون زهرماری رو بلند شو بریم ؛ درسته تو از عشق چیزی نمیفهمی اما من میفهمم من هنوز عاشقتم ؛ پاشو بریم دست و صورتت و‌بشور پاشو عشق سخت تر این حرفاست که تو از پسش بر بیای دختر 
می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.به سلامتی چشمانت!چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.به سلامتی چشمانت!نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!به سلامتی چشمانت!من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان  فتح چشمانت من بودم.به سلامتی چشمانت!می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت