مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پولدار بشن، باز هم مثل بچه‌ها هستند زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع میکنن به بغض کردن به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمیبینه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند، حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند میدانی!
‎غمگین ترین نوع دوست داشتن این است‎که بگویی سلام؛‎خوبی؟
من هم خوبم اما نگویی دوستت دارم.نتوانی که بگویی!نباید که بگویی این بغض مرد را کسی نمیفهمد جز خود همان مرد ؛گفت تمام می‌شود این روزهای تلخ رفت و روزهای تلخ، دائمی شدند...
دوسش دارم امافهمیدم که فقط دوس داشتنِ من چیزی رو عوض نمیکنه،عشق باید دو طرفه باشه نمیشه همیشه عقلانى فکر کرد، یا همیشه احساسى تصمیم گرفت. شرایط همه چیز رو تغییر میده. یه موقع حاضر نیستی کوچیک ترین اشتباهى ازت سر بزنه؛ یه وقت هایى هم هست که حاضری بیوفتی تو چاه کسى که همیشه در حقت اشتباه کرده. میدونى؟ علاقه خیلى مهمه. من بهت حق میدم اگه آخرش، برگردى به آغوش کسى که لیاقتت رو نداره ‎مردها که میروند ‎واقعا میروند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست دیر میروند اما چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند‎حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، محض دلخوشی.‎اما..اما هیچ زنی، قسم میخورم هیچ زنی واقعا نمیرود ‎اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند.‎هیچ زنی واقعا نمیرود ‎فقط ترکت میکند تا دنبالش بروی اما تو چگونه هستی که رفتی و نمیخواهی کسی دنبالت باشد ؟! چگونه بگویم دوستت دارم ؟ امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم سیگار کشیدن مردانه تر است ، ازهای هایِ گریه ی شما دخترها از صدتا قدم زدناشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار  بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟
! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!