حسادت میکنم خب ؛ به بالشت زیر سرت حسادت میکنم که هر شب سرتو بغل میکنه و باهم میخوابین ؛ به تختت حسادت میکنم که هر شب از پشت بغلت میکنه و باهم بخواب میرین و صبح تو اغوش هم بیدار میشین ؛ حتی به پتویی که میپیچی بخودت هم حسادت میکنم هرشب قفل میشین تو اغوش هم و‌ باهم صبح قفل شده بیدار میشین من هرگز نیاسودم من همون حسودی ام که هیچ وقت نیاسود و نمیآساید تا یک شب تو را میان اغوشش قفل کند و صبح با بوسه صبح گاهی این قفل را باز کنی ؛ من تو عشق زیاده خواه هستم اما حسود بیشتر ؛ تو که از وسعت دیوانگی هایم خبر داری بگو کی بی تو چشم خسته ام را خواب میگیرد ؟ پس کی این شب هایی که بزور میخوابم تمام میشود ؟ شب هایی که دراز میکشم به سقف نگاه میکنم صبر میکنم صبر صبر صبر تا خواب چشم هایم را در بر بگیرد ؛ صد در صذ خوابیدن راه دیگری هم جز اینکه دراز بکشی و منتظر باشی بخوتب میروی هم دارد ؛ مثلا یک راهش این باشد که تنم تختت باشد و سینه ام بالشتت و دست هایم پتویت روی من بخوابی و سرت را روی سینه ام بگذاری و دست هایم را دور کمرت قفل کنی ؛ مطمئنا زودتر ؛ عمیق تر ؛ ارام تر ؛ امن تر ...