بیا گریه کنیم ؛ اونجوری نگاهم نکن بیا بغل ات کنم گریه کنیم ؛ آره منم گریه کرده ام من امتحان کرده ام وقتی گونه هایت زیر قطره های اشک می سوزند درد هایت دیگر درد ندارند من گریه کرده ام خیلی شب ها آنقدر گریه کرده ام که خوابم برده از گریه کردن خجالت نکش من از آن روز که در چشمانت زل زدم و  زدم زیر گریه دیگر خجالت نمی کشم گریه کنم حالا همه جا و جلوی هر کسی می توانم گریه کنم

چندبار جلوی مشاور ام‌و‌چند باری هم نزد دیگران من شعیف نیستم ضعیف کسی ست که نمیتواند گریه کند من نمیدانم

درد های تو بزرگ تر از درد های من بود؟ تو که من را داشتی من چه ؟ تو که رفتی چشم هایم را روی هم فشار می دادم

دعا میکردم به خدا میگفتم یک کاری کن من وقتی چشم هایم را باز میکنم اینجا نباشم یک جای خوب تر یک خانواده بهتر

یک زندگی که بشود دوستش داشت من هر روز همین کار را می کردم و خدا به نظرم خیلی بی رحم بود که التماس هایم را نادیده می گرفت باور کن من بیشتر قلبم فشرده شد وقتی تو خودت را در قلبم کشتی وقتی با خودم فکر کردم مگر می شود چاه تنهایی دنیا اینقدر عمیق باشد احساس نمیکنی که واقعا ناعادلانه است؟قهرمان های داستان می میرند بقیه پای فیلم اشک می ریزند و هیچ کس فکر نمی کند ما که با یک بغض عمیق باقی می مانیم پس از این را باید چگونه زندگی کنیم آن چاه بزرگ تنهایی ات برای شوری درد های من جا دارد؟ چشم هایت برای بار دیگر زل زدن من جا دارند ؟ نا عادلانه نیست که تو انقدر دوری و من پوچم ؟ خالی ام ؛ هیچ ام ؟ اگر بگویی نه ...