تا شروع میکنم به فکر کردن انگار یک رگ مستقیما از مغزم به قلبم وصل است و میزند  خون را به سرعت به دیواره قلبم میکوبد و برای همین است بد بودن من فکر ها حبس شده اند درون قلبم و مغزم مضر شده ام .. خطرناک شده ام .

این روزها کمی حسود شده ام  ! حسوده شده ام و این دلیل همه این تنهایی هاست دلیل تمام این بی حوصلگی ها .. مصیبت ها من به تو حسودی میکنم .. به زمینی که رویش قدم میگذاری حسادت میکنم به دستی که تو را نوازش میکند حسادت میکنم .. من به لاک روی ناخن هایت حسادت میکنم

به کتاب های فلسفه ای که میخوانی حسادت میکنم به لوازم آرایش ات که بی مصرف ترین و بی ربط ترین چیز ها در دنیایت هستند حسادت میکنم چرا که تو بدون آنها هم زیباترین زیبای دنیایی من به تو حسادت میکنم .. چون تو یک توی خوب داری .. اما من ... من نه .. برای همین است بد بودن من .. من برای اینکه بد بودم تنها نشده ام .. برای اینکه اینقدر تنها بوده ام بد شده ام .. آخرین باری که گفتی دوستت دارم کی بود ؟ تو گفتی .. من هم خوشحال شدم .. از آن خوشحال بودن های مردانه که به همه چیز قانع میشود .. حتی به کم بودن تو ولی پررنگ بودنت به زور بازویش قانع میشود .. همانقدر که بتواند برای تو در یک مربا را باز کند کافیست به فنی بودنش قانع میشود .. همانقدر که بتواند ماشین لباسشویی را تعمیر کند کافیست به همه چیز قانع میشود .. شاد میشود .. میخندد .. زندگی را نفس میکشد ..

میدانی من همیشه چنین چیزی در دنیایم کم داشتم

این من نفرت انگیز .. این من چرک آلود .. یک غده سرطان .. یک منزوی تاریک .. یک شیطان همیشه منتظر عکس العملت بودم .. اما تو بیشتر اوقات ساکت بودی .. سر کار خودت .. ساکت هستی .. یکی از دلایل خوب پشت کنکور بودن من تو بودی .. خواستم به تو نزدیک شوم .. خواستم بیشتر داشته باشمت این من نفرت انگیز دنبال یک بهانه برای خوب کردن خودش بود .. شاید بگویی چقدر به فکر خودم هستم اما نه ... من همیشه به فکر خودم نیستم .. من همیشه به فکر تو ام .. مثل همین الان که دارم از تو مینویسم .. کاش کسی بود از تو خبر می آورد .. کاش میشد ببینمت .. کاش می آمدم سر کوچه تان .. اهان نه .. کوچه ندارید .. کاش میشد بیایم به آدرس نصف و نیمه ایی که گفتی و در سه ثانیه حفظ شدم و یک سنگ ریزه کوچک پرتاب کنم سمت پنجره اتاقت

تا شاید بیایی .. تا شاید ببینمت .. اما صبر کن .. اتاق تو که پنجره ندارد ..گوش هایم نمیشنود .. چشم هایم نمیبینند .. دهانم تکان نمیخورد .. صدایی از من بلند نمیشود 

من ظرفیت پایینی دارم .. وقتی به تو فکر میکنم تمام اعضای بدنم فکر میکند .. چون ظرفیت فکر تو بالاست 

خواستم آنطور که تو میبینی ببینم .. فهمیدنش سخت بود .. 

ساکت بمانم.بی عکس العمل .. هوشمند .. اما هیچوقت نتوانستم .. قلبم را گرفتم گفتم خفه شو .. اما هیچوقت خفه نشد .. هیچوقت خفه نشد .. حرف هایم زیاد شده .. نیستی .. شاید به خاطر همین است که خط هایم را طولانی تر مینویسماین من نفرت انگیز .. آنقدر نفرت انگیز بوده که تو صلاح نمیدانی جواب سلامش را بدهی ! من به قلبم قبل تو قول داده بودم هیچکس را درونش راه ندهم اما حالا که قولم را شکستم و قلبم راضیست .. قول داده ام به قلبم تا قیامت در قلبم بمانی.شده نصفه نیمه .. شده یک تصویر .. یک صدا .. یک حرف .. یک اسم..