میشود بمانی ؟ میشود بیایی و نروی ؟ کمی بمان بگذار دمی نفس بکشم در تو ترس نداشته باش .. جنون و دیوانگی من با نفس منتقل نخواهد شد حرمت نگه دار...گلمحرمت روزهایی که مرا عزیزم خطاب میکردی حرکت دوستت دارم هایی که گفتی را لااقل ...خاطره ها را با لحن تندت نخراش..

روزی تو هم مثل من دلتنگ میشوی .. شاید لحظه ای.. شاید هفته ای .. اما دلتنگ میشوی مطمئن باش آنقدر طول خواهد کشید تا اسمم را به یاد بیاوری .. و در یک چشم بر هم زدن .. مثل یک صاعقه .. تمام روزهای با من را مرور خواهی کرد لحظه ای با من باش کنار داستان زندگی من بنشین میخواهم بگویم چگونه رفت عمر من چشمان من قلب من کمی سکوت کن .. در چشمانم خیره شو .. آنقدر که مثل قدیم ها یک آن هر دو بزنیم زیر خنده حالا نخند و کی بخندبخند .. به دیوانگی هایم .. به دیوان نوشتن هایم برای چشمانت 

بخند که خنده بر صورتت می آید .. مثل قطره باران روی برگ عبور کن در خاطره ها .. به یادت بیاور که چقدر خوب بودی که چقدر خوب بودم که چقدر خوب بودیمکه چقدر خدا خوشحال بود .. آسمان میرقصید و میچرخید تو میخندیدی و من زندگی میکردم چشمانت را ببندحس کن مردی به قامت من را  که از پشت به تو نزدیک میشود

دست در جیب و در جیب کادویی ناقابل به اندازه یک گردنبندآبی فیروزه ایی یک نشان آبی .. به نشانه دوستی آبیمان !زمزمه کن زیر لبت همان شعر را زمزمه میکردی درِ گوشم دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت بهم ...یک آدم پوچ شده ام بی مصرف بی انگیزه دور آینده را خط کشیدم مانده ام تا بیایی اما نمیایی بیهوده نشسته ام .. 

شده ام یک آدم بیهوده بعضی وقت ها حوصله ام سر میرود 

تو را کنارم تجسم میکنم که آمده ای  دستانم را گرفته ای

با همان لحن همیشگی میگویی دیوانه ! من که جایی نرفتم !راست میگویی خب  تو که نرفتی .. تو فقط غیب شدی 

ناگهانی همانطور که ناگهانی خودت مرا عاشق خودت کردی بعد تو من دیوانه شدم بعد تو بودنم بیهوده بود نبودنم چیز عجیبی نبود بعد تو همه از من ترسیدند من هم از همه ترسیدم دور شدم از خودم همانطور که تو دور شدی از من

بی دلیل و ناگهانی بعضی وقت ها دلم به شدت یک قتل میخواهد قصه قتل خودم یک شب هر چه قرص دارم را حل کنم درون یک لیوان و سر بکشم وصیت نامه ام را با سرگیجه های احتمالی و حال بدم بنویسم وصیت نامه ایی که شاید روزی تو خواندی .. که اگر نخوانی هیچوقت کسی آن را نمیخواند ساعت را کوک کنم و بعد آرام و ساده بخوابم

اما حیف .. حیف که تو  هستی .. حیف که میگویی خودخواه بود .. ضعیف بود .. بعد تو من از دنیا بیدار شدم .. اما لبخند زدم تا تو نفهمیبعد تو من هر شب راس ساعت یازده و نیم ، تو را آرزو کردم و هر صبح در جای خالی تو ، مرده بودم بعد تو هیچ چیز سر جایش نبود هیچ چیز ..لعنت به زندگی بی تو