اولین باری که دیدمت یادت هست ؟ توی باغ نگارستان بود که برای عکاسی رفته بودیم نگاه گیرات دلمو لرزوند ؛ دلی که با هیچ نگاهی نمیلرزسد با نگاهت لرزید ؛ باهات آشنا شدم قرار گذاشتیم رو به روی تئاتر شهر ؛ با چادر رو به روی تئاتر ایستاده بودی و داشتی با تلفن با من حرف میزدی که پیدام کنی دیدمت از پشت بهت نزدیک شدم سرمو انداختم پایین گفتم سلام باز چشمم تو چشمت افتاد هری دلم ریخت ؛ روی نیمکت نشستیم و گفتم خیلی ام هوا خوبه و ما ام که نشستیم زیر افتاب خندیدی ؛ خندیدی و دلم رفت ؛ قدم زدیم کل پارک کنار تئاتر رو ؛ بعد از نیم ساعت چرخیدن دور چهار راه ولیعصر تو همون کافه خلوت اول صبح نشستیم و بستنی خوردیم ؛ یادته بغض کردی ؟! خاستم دستتو بگیرم دستتو کشیدی بزور دستتو گرفتم میون دوتا دستم گفتم من هستم بغض نکن ؛ اشکاتو کنترل کردی ؛ تمام مدت تا رسیدن به مترو دستت تو دستم بود و دنیا تو اغوشم بود ؛ همون لحظه فهمیدم عاشق شدم ؛ عاشق شدم هی محبت کردم هی محبت کردم هی محبت کردم نمیدونم شاید بقول اون دکتر محبت زیادی و بیش از حد دختر ها رو میترسونه ؛ شاید مشکل از من بود ؛ نمیدونم چیشد که پشت پا زدی به رابطه ای که اون همه حسود داشت و رفتی ؛ نمیفهمم چرا پشت پا زدی ؛اصلاً مگه می‌شه نباشی؟!یادت یک جورِ عنکبوت‌واری بر تمام وجودیتم تار بسته و خودت نمی‌دونی این چسبنده‌ترین جاذبه‌ی دنیا چقدر دوست داشتنیه وقتی صیاد تو باشی من هر دام و تله‌ای را عاشقم. اصلاً مگه می‌شه نباشی؟!حالا مونده‌ام لبخند 4×3 ـت را کجا قاب بگیرم؟! وقتی عکس 4×3 ت با احترام در جیب سمت چپ پیراهن چهارخانه‌ی مردانه‌ام ، یعنی درست نزدیک قلبت نگه می‌داری و تو یواشکی زنانه‌ترین حسادت‌هایت را نثار آن عکس می‌کنی! جیب های کیف پولم بی‌انصافی‌ست ، بی‌انصافی‌ست لبخند 4×3 ـت را میان پول‌ های مچاله شده و کارت‌های خسته بچپونم. اصلاً می‌دونی؟!حتی جیب ِ قلبی شکل ِ قرمز رنگی درست روی قلبم برای قاب گرفتن لبخند 4×3 ـت کـــم است. این لبخند را باید آویزِ زنجیری کرد که تو با دستان خودت به گردنم ببندی، یک جوری که هیچ وقت باز نشود ، نیفتد ، گم نشود ، من اسارت به دستان تو را عاشقم . اصلاً مگر می‌شود نباشی؟!به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: "کسی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" به چشمام خیره شد و گفت: "نه." گفتم: "چشمای خیلی قشنگی داری :) امیدوارم چشمای دخترمون شبیه چشمای تو بشه!" خندید. می دونست بچه ها رو دوست ندارم و دلم نمی خواد هیچوقت بچه دار بشم؛ اما نمی دونست که به خاطرش حاضرم از خیلی چیزایی که می خوام بگذرم. گفتم: "ولی براش خیلی نگران میشم." اخم کرد و پرسید: "چطور؟" گفتم: "از کجا معلوم اونقدر مثل مادرش خوش شانس باشه تا یکی مثل تو رو پیدا کنه که بتونه بهت اعتماد کنه؟!" دوباره خندید. گفت: "پیدا میکنه. همونطور که من تو رو پیدا کردم" و من مثل دختر بچه ها قند توی دلم آب میشد و زندگی آینده امون رو با تمام سختی ها و شیرینی هاش تصور می کردم.از اون به بعد. هر بار نگاهمون تو نگاه هم گره می خورد؛ ازش میپرسیدم: "کسی تا حالا بهت گفته چشمای قشنگی داری؟" میخندید و میگفت: "آره. تو بهم گفتی" چشماش؛ جام جهان نمای من بود. آرامش دنیا رو تو چشماش میدیدم و تمام هیجانِ مستطیلِ سبزِ جام جهانی فوتبال تو دلم به پا میشد، از ذوقِ دونستنِ این که اون چشمها مالِ منن! درست مثل تمام روزایی که بعد از چندین سال دوری از نتایج مسابقه ها به خاطر شرط هایی که بینمون بود؛ برای بردن تیم محبوبمون ثانیه شماری میکردم. هر گلی که می زدن به نفع من بود و هر گلی که می خوردن به ضرر اون!!! نه که اعتراضی نکنه اما خودش هم می دونست که گلای خورده رو نادیده میگیرم به خاطرش!چند ماه بعد... تو چشمام خیره شد و بی بهونه گفت: "چشمات چقدر قشنگه!" با تعجب و شاید یه کم دلخوری گفتم:"تازه دیدیشون؟" گفت: "نه! اما تا حالا با این دقت به چشمات نگاه نکرده بودم" لبخند زدم و باز مثل دختر بچه ای که تو آرزوهاش غرق میشه فقط به دختری فکر کردم که چشماش شبیه پدرش میشه.

گاهی وقتها فکر میکنم؛ باید ماه ها میگذشت تا بفهمم شاید اونقدری که من دوستش داشتم؛ دوستم نداشت یا... شاید فقط دو تا مربی خوب بودیم که آخرِ بازیِ دوستانه، بدون برنده و بازنده به مسابقه های بعدی زندگیمون فکر کردیم! هر چی که بود... جام جهان نمای چشماش؛ سهم من نبود