قبل ها قبل ها قبل ها ... قبلاًتر‌ها که دلت زود به زود برایم تنگ میشد همه چیز بهتر بود، دوست داشتنت پُر رنگ بود، دیده میشد. همین که سر می‌چرخاندم لبخندت گیرم می‌انداخت. آخ که هی ساعت‌ها جفت می‌شدند و من مدام تو را به رخ دنیا می‌کشیدم. اصلاً همه جا بودی، در بودن و نبودنت هم بودی، داشتمت! حالا اما مدت‌هاست که نیستی، که ندارمت، گم شدی یا گمت کردم؟ شاید دوست داشتن نسبی باشد. باید طوری که طرفت دوست داشتن را می‌بیند، دوست داشتن را ببینی و آنگونه که می‌خواهد دوستش داشته باشی. بیخود که اینهمه آدم بعد از اولین جرقه‌های دوست داشته شدن تغییر ذائقه ندادند. می‌بینی طرف از شدت تیسان فیسان بودن پلو خورشت هم با چاقو و چنگال می‌خورده حالا اما غذای مورد علاقه‌اش کلپچ است با یه پرس سیرابی اضافه! یا مثلاً طرف در عمرش سمت کتاب خواندن نرفته بعد یکباره برای دوست داشتن و متقابلاً دوست داشته شدن بین آل‌احمد و شاملو و حافظ و مولانا و فروغ می‌لولد! همین است دیگر، آدم‌ها بلد ِ راهی می‌شوند که رفته‌اند، بعد از این همه وقت تو بلد ِ راهِ دوست داشتنم نشدی بی‌انصاف ؟زن راهش نبودی لابد...تو همیشه دیر رسیدی، اونقدر دیر که‌ حرفام از دهن افتاده، اونقدر دیر که همه چی سپری شده و ازش یه ماضی بعید به درد نخور به جا مونده، اونقدر دیر که حالا حرف زدنِ منو گوش دادن تو مضحکانه‌ترین کار دنیا شده، تو انقدر دیر کردی که همه چی تموم شده،منم تموم شدم... بعد تو هی پرسیدی چرا ساکتم؟ چرا حرف نمی‌زنم؟ خودت بهم بگو، شخم زدن اون حجم اتفاقاتی که نبودی و افتاد، نبودی که برات بگم حالا چه فایده‌ای داره؟ همیشه فکر کردی از سر غرورمه‌ که بهت چیزی نمیگم، هی فکر کردی باهات رو راست نیستم و دلخور شدی ولی هیچ حواست نبود که حرفها هم تاریخ انقضا دارن، که اگه به وقتش گفته نشن کپک می‌زنن، بو می‌گیرن، می‌گندن. خودت بهم بگو قراره با این همه حرف منقضی شده چیکار کنی؟ چیکار کنم؟ خواستم بگم دوستت دارم خواستم بگم ...

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا میرساندم ... کاش قبل تر ها من رو باور کرده بودی ...