یادت هست ؟! قول و قرار هایمان هم با بقیه فرق داشت ؛ جلوتر بودیم ؛ گفتم به هیچ چیز کاری نداشتی جز چیدمان خانه ؛ بیرون نرو جز برای خوش گذرانی و ورزش ؛ تو خانومی کن من آقایی : آنقدر برایم مهم بود که حتی کمی دیرتر به سرکار بروم ولی همه چیز درست بر اساس اوصول چیده شده باشد و در کارها کمکت کنم که خسته نشوی ؛ میدانم میدانم از پسش بر میایی اما توقع نداشتی بدون کمک رهایت کنم همه کار ها را خودت کنی و خسته شوی که ؟ تو ضعیفه نیستی ظریفه ای ؛ ظرافتت دا قدر دان بودم نباید ظرافتت خدشه دار میشد پس وظیفه ام بود کمک کردن در کار خانه از متر کردن خیابان ها برای خرید بیزار بودی و معتقد بودی وقتی میشود همان اول کار خرید چرا باید کشش بدهی! اما من میخواستم طول بکشد قدم زدنمان دوست داشتم همه را ببینی و بهترین را انتخاب کنی و بهترین باشیاما همین توی دور از بازار، چندین روز پیاپی هم قدم من شدی تا راحت ترین مبل ممکن را برای قرار دادن رو به رو تلویزیون بگیریحتی چندین ساعت تو سایت های دیجیتال وقت تلف کردی تا تلویزیونی بخری که فوتبال را برایت بهتر نمایش دهدتا روی مبل مورد علاقه ات بشینی و فوتبال ببینی! تو که میدانستی من اهل فوتبال نبودم و نیستم و چند بازی مثل رئال و بارسا و تیم ملی را فقط میدیدم اما چون تو دوست داشتی من هم دوست دارم من تو را دوست دارم و هر چیزی که تو دوست داشته باشی حول و هوش جام جهانی شده که بود غرق در دنیا فوتبال سراسیمه در پی فراهم کردن امکانات لازم بودی اما غافل از من بودی و خودت. غافل از تویی که یک تنه مثلث bbc بودی و خط دفاع مرا رو به انحطاط کشاندی!تویی که نوک حمله بودی و با یک ضربه ی کات دار دلم را فتح کرده بودی.تو غرق در جام جهانی شدی و یادت رفت جام جهانی ای که در چشمان من به پا کرده بودی....هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی‌توانم؛ نمی‌توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه‌ی فاصله‌ها گذشتی و حالا در مرکزی‌ترین نقطه‌ی آغوشم به خواب رفته‌ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه‌ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می‌پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب‌ترین دعای من؛ که از دورترین‌ فاصله‌ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"های من باشی، که شناسنامه‌هایمان مزین به ناممان باشد، که تو زن من باشی و من مرد تو... . راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم‌زدن‌های تنهایی در هوای عاشقانه‌ی بهار دارد مرا از پا در می‌آورد؟ که چای‌نبات‌های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می‌افتد؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چگونه ضرب‌آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی‌ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه‌ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته‌ای و با هر نفس‌کشیدنت بودنت را در من "باور" می‌کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود ؛ شاید یکروز که آمدی این را با صدای خودم در گوشت برایت زمزمه کنم ... کاش بیایی ...