یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشته‌باشم که فردا دستش را بگیرم ببرمش پارک جنگلی و هی جنگل را متر کنیم و هی جاهای جدید و زیبا کشف کنیم و خوش بگذرانیم؟ یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشته‌باشم که بین‌مان تعارف‌های مسخره و حال‌به‌هم‌زن نباشد و بشود به دور از "کلاس‌گذاشتن‌ها" و "وای لباسم کثیف میشه‌ها" بنشینیم روی کنده‌ی درخت و چای داغ بخوریم با قند؟ یعنی من نباید یک رفیق داشته باشم که بدون اینکه نگران ناراحت شدنش باشم با فحش های مخصوص خودم فحش کشش کنم پ ابراز علاقه ام را با فحش به او برسانم ؟! یعنی من نباید یک رفیق داشته باشم کخ دستش را بگیرم و بزنم به دل این چالوس لعنتی جاده را من و رفیق و حمیرا باهم متر کنیم ؟ یعنی نیست رفیقی که بنشینم و‌نگاهش کنم و نگاهم کند هی بزنیم زیر خنده  لذت ببریم ؟! یک رفیق که انگشت هایم رامیان انگشت هایش قفل کنم و دستانش را بو کنم و جان بگیرم ؟ یک رفیق که بتوانم از نوک انگشت شصت پایش تا پشت گردنش را بوسه باران کنم که هم من ارام شوم هم او ؟ یعنی باید را تنها در خانه بگذرانم و سرم گرم از سر تکلیف باشد؟ و هی به همه بگویم که چرا گرافیک و عکاسی را انتخاب کردم؟ روزی از همین روزهای بارانی شال و کلاه می‌کنم، کاغذ و دفتر برمی‌دارم، کوله‌ام را به دوش می‌کشم، در خانه را می‌بندم و با قدم‌هایی بلند می‌روم. گاهی برای اینکه خودت را گم نکنی، باید بروی؛ باید بروی که انسان‌ها بفهمند جاودانگی وجود ندارد و همه روزی رفتنی هستند؛ باید بروی و نباشی تا بودنت ارزش و اهمیت پیدا کند؛ باید بروی تا گرفتار چرخه‌ی تکرار نشوی چرا که آدم‌ها از تکرر متنفر هستند، آدم‌ها تنوع‌طلب هستند و چیزهای کهنه را دور می‌ریزند، گاهی باید بروی تا کهنه نشوی. روزی از همین روزهای بارانی، بوی نمِ باران را نفس می‌کشم، ابرها آسمان را می‌گیرند، قطرات ردپاهایم را می‌شویند و زمان فراموشم می‌کند و افقِ دور من را می‌بلعد. گاهی برای به‌خاطر ماندن، باید فراموش شد؛ گاهی برای ماندن، باید رفت؛ گاهی باید رفت، بی‌توجه به مبدا، بی‌توجه به مسیر، بی‌توجه به مقصد.اگر با رفیق بود چه بهتر اگر نبود هم تنها ! شاید هم با معشوق

خدایا لطفا یکی از این رفیق‌هایی که گفتم را صاف بینداز وسط زندگی‌ام که بشود باهم بزنیم به دل طبیعت و عمرمان میان این دیوارهای سرد هدر نرود.