آخرش یک روز میآیی ؛ میآیی اشک هایت را کنار میزنم پاک میکنم ؛ مینشینم روبه رویت ؛ فضای بین مان را مجمعه میکنیم ؛ غصه هایت را میریزی وسط ؛ نصف نصف ؛ نه اصلا همه اش برای من ؛ بعد برمیگردی ؛ شروع میکنیم به بافتن ؛ من موهایت تو قصه عاشقی مان را ؛ موهایت را که بافتم ؛ برمیگردی ؛ رو به من ؛ باهم به پنجره ای که قطرات باران رویش از هم در سر خوردن سیقت میگیرند ؛ شروع میکنیم به هم اغوشی ؛ من لبخندت را تو شانه هایم را ؛ خسته که شدیم ؛ میخوابیم ؛ من روی بالشت سر میگذارم تو روی سینه ی من ؛ آرام شروع میکنیم باهم خواندن ؛ من چاوشی ؛ تو هم صدایی با من با صداهای گلویت ؛ خوابمان میبرد در زیباترین خواب تاریخ بشریت ؛ بیدار که شدیم اما ؛ قول بده ؛ قول بده همان آش نباشد و همان کاسه ؛ جفت مان گوشه تنهایی مان دوباره کز نکنیم ؛ نقل مکان نکنیم گوشه تنهایی مان دوباره ؛ تو در یک گوشه زانوی تنهایی بغل نگیر که آسمانم بگیرد و بنشینم از ماهی که دلت باشد که گرفته بنویسم در تنهایی ام ؛ قول بده صبح که شد زودتر از من بیدار نشوی ؛ بگذار من زودتر بیدار شوم و موهایت که از عرق حاصل از ماندن صورتت روی بالشت مانده را کنار بزنم و چشم هایت را ببوسم تا بیدار شوی تا صبح مان هم بشود زیبا ترین صبح تاریخ بشریت ؛ تا عشق مان بشود زیباترین عشق تاریخ بشریت ....