قدرنمیدانید دیگر قدر نمیدانید ؛ نه تنها شما زن ها که بلکه ماهم همینطور ؛ ذات انسان قدر نشناس است ؛ تا زمانی که کسی راندارید ؛ یا کسی را دارید و آنکه میخواهید نیست به عالم و آدم بد و بیراه میگویید که ای وای و ای داد که آنکس که میخواهم را ندارم ؛ مدتی که میگذرد و آدم هایی که نباید وارد زندگیتان میکردید را کردید و باورهایتان را خراب کردند و جان عاشقی را ازتان گرفتند میروند و آمدنشان را میاندازید گردن خدا و رفتنشان را گردن خودشان ؛ آنوقت یکنفر میآید که همانی که میخواهید ؛ خودش چهره اش اخلاقش اعتقاداتش سلایقش علایقش همه چیزش ؛ خودش میاید لازم نیست شما بروید دنبالش ؛ خودش میاید اما این شمائید که اینبار میگویید نه ! حوصله اش را ندارم! تردید دارم ! شک دارم ! نیاز به زمان دارم ! نمیتوانم بپذیرم ! دلم با دیگری ست ! همینطور دلیل میچینید و طرف هم برایتان بال بال میزند و خودتان هم میدانید این است آنکه وجودتان را کامل میکند اما باز میگویید نه ! همین که خسته شد و رفت یک درد روی درد هایتان اضافه میکنید که آنکسی که دوستم داشت هم دروغ میگفت و رفت ! چکار میکنید با خودتان ؟! معلوم است ؟! جای گریه و شیون و ناله یکمقدار واقع بین بود؟