هوای تاریک و سیگارِ روشن و خلوت دو نفره؛ باد خنکی می وزید و توی این هوا هیچ چیز به جز گرفتن چند پوک سیگار حالمو بهتر نمی کرد؛ مثل همیشه از بالای پشت بوم به خیابون پر از ماشین خیره شده بودی و به طرز مسخره ای مثل موش توی خودت پیچیده بودی؛ بهت گفته بودم‌ لباس گرم تر تنت کنی اما اینقدر غد بودی که همیشه کاری رو انجام بدی که خودت دوست داری، مثل تمام اشتباهاتی که توی این مدت کردی و هیچ وقت نتونستی ازشون درس بگیری. از موهای نه چندان بلندت آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدی .. میلرزیدی .. میلرزیدی ..های هایِ گریه ی تو از صدتا قدم زدن و سیگار کشیدن مردانه تر است ، اشک هام با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار .. من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .
امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من . این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نمیمونم ، فقط میرم !چمدانِ بزرگم رو برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را توش میذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میرم تو بمون ، تو بمون و سایه ی سردی که روی خوشبختیت دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .
تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مونده بودم  با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟ نمیفهمی هیچوقت دوست داشتن یک طرفه یعنی چی ! دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به تو وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین .. اما بازم اونقدر خرم که حتی وقتی نیستی دوستت دارم ؛ میفهمی ؟ نه ! 
پ ن ) 
کاش هیچوقت پیش من سناتور نمیکشیدی ...