منو تو ضربه کمی نخوردیم بایداین ضربات خودشو یکجایی نشون بده ؛ اگر نشون نده طبیعی نیست ؛ رفتارت طبیعی بود ؛ درکت میکنم چون خودم چشیدم ؛ خودم کشیدم ؛ خودم لمس کردم ؛ طبیعی شده برام اینکه یوقتایی خودت دیگه بازی نمیکنی ؛ دسته زندگی دستت هست اما اونکه داره بازی میکنه تو نیستی یکی دیگه ست ؛ میدونی کاری بده زشته ؛ اما دقیقا همون کار و انجام میدی ؛ میدونی کاری قشنگ و پسندیده دقیقا جلوی چشمات یک نیرویی نمیزاره اون کار رو انجام بدی ؛ بعد از اینکه اون کار اشتباه رو انجام داد ؛ اونوقت واقعا دسته زندگیت رو میده دستت و تو میمونی با پشیمونی از کاری که به دست تو انجام شده اما تو انجامش ندادی ؛ تو‌ بر اساس قواعد فکری و ذهنی و دلیت هیچ وقت اون کار روانجام نمیدادی ؛ این نشونه همون ضربه ست ؛ همون ضربه ای که شخصیت آدم رو هدف میگیره و بعد از برخورد ضربه ؛ شخصیتت از وسط میشِکَنه ؛ این میشه که میشی دوشخصیته ؛ هر چی اون ضربه محکم تر و کاری تر باشه تیکه های شخصیتت بیشتر میشه ؛ این حال تو روفقط کسی میفهمه که دچارش باشه ؛ برای مردم عادی که توضیح بدی میخندن میگن داره اخلاقای گندشو توجیه میکنه ؛ داره فلسفه بافی میکنه ؛ میخواد بگه خیلی حالیمه و .... ولی هیچکدوم نمیفهمن که تو فقط داری خودت رو توضیح میدی ؛ و چون حسش نکردن لمسش نکردن ؛ چون سنگینه ؛ براشون غیرقابل باور و مسخره ست 
اما من میفهممت ...