صبح جمعه به ضربه پاش تو صورتم بیدار شدم ؛ طبق معمول صبح خودش با خودش بیدار شده بود و داشت واسه خودش دست و پا میزد ؛ دستم رو تکیه گاه کردم لم دادم روش ؛ هنوز  دلبر بیدار نشده بود ؛ شنبه تا پنج شنبه توی خونه ست بیرون میره اما دوست دارم جمعه ها رو استراحت کنه ؛ زیر کتری رو بعد از نماز صبح روشن کرده بودم چایی رو دم کردم ؛ قند عسل و برداشتم رفتم حموم ؛ هنوز عادت های مجردیم رو دارم ؛ آهنگ زندگی هایده رو گذاشتم ؛ لگنش رو پر آب گرم کردم خوابوندمش توی لگنش ؛ سرش هم روی جای سرش ؛ تموم تنش رو توی آب گرم با شامپو بچه حسابی ماساژ دادم ؛ شستمش ؛ آب گرفتم و لای حوله سفید رنگ پیچیدمش ؛ همون حوله ای که کلاهش خرگوشه ؛کلاه تا روی بینیش اومد : سرشو از در کردم بیرون با صدای نسبتا بلند گفتم ؛ مامانی ؟!  خانوم ؟! دلبر با چشم های خواب الود به زور از تخت بلند شد ؛ بچه رو کشیدم تو ؛ اومد در حموم و باز کرد ؛ گفت چیه ؟ چیزی میخای ؟ شامپو یا صابون ؟ با چشم بسته حرف میزد ؛ بچه رو گرفتم رو به ر‌و صورتش ؛ گفتم اینو بگیر بابا چیزی نخواستم بدی چشماشو باز کرد 
نگاه دلبر
نگاه بچه 
خنده و شوق دلبر
خنده از ته دل بچه با صدای مخصوص 
هم اغوشی بچه ودلبر ... 
در و میبندم ؛ سرمو میبرم زیر دوش اب و سرد میکنم چشمامو میبندم اهنگ عوض شده با مهستی میخونم ؛ بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا ... گوشه چشمم گرم میشه 
زندگی جز این لحظات چی میتونه باشه ؟!