قرار نبود بنویسم. یک دیدار محرمانه باید بماند توی دل آدم. اما نشد. از هر زاویه‌ای نگاهش کردم برایم ارزشمند بود، و من آدم قاب گرفتن خاطرات ارزشمند زندگی‌ام هستم؛ که آن‌ها را به دیوار کلبه‌ی مجازی‌ام بزنم و با هربار مرورش لبخند شوم، که با هر بار مرور چهره‌ی تو لبخند شوم. دیدنت ناگهانی بود. در هیچ گوشه‌ای از ذهنم احتمال دیدنت بعنوان معشوق پرسه نمی‌زد، اما من چندساعت از پنج‌شنبه‌ام را با تو گذراندم و آنقدر از کنارت بودن، خوب بودم که عطر ملایمش هنوز در دلم می‌پیچد. تداعی آن روز بهار را در وجودم می‌دمد رَفیق، و من همه‌اش را یادم هست؛ از لحظه‌ای که رو به روی تئاتر شهر هم را پیدا کردیم و تا لحظه‌ای که طول خیابان انقلاب را دست در دستت قدم زدم بدون آنکه بترسم نکند کسی ببیند ؛ افتخار میکردم کسی ببیند  تو در تمام آن لحظات، دوست‌داشتنی بودی؛ مثل همیشه‌. و چشمانم کور شود اگر اغراق و تعارفی در این جمله کرده‌باشم. 
تو آنقدر خوبی که من نتوانستم مقاومت کنم و این ارزشمندترین دارایی‌ام را برایت خرج نکنم. نتوانستم ننویسم. و من اکنون احساس می‌کنم برای نوشتن از تو ، کلمات نه از مغزم که از اعماق قلبم بر صفحه می‌ریزد. نمی‌خواهم فکر کنم، نمی‌خواهم قواعد نوشتن را رعایت کنم. فقط می‌خواهم از تو بنویسم؛ از تو که یقین دارم با دخترکِ ساکنِ درونِ من، قوم و خویشی. تعجب نکن رَفیق! من آنقدر تو را در خودم احساس می‌کنم که وقتی از مدل حرف زدنت برایم می‌گویی، و یا از آن خجالت کشیدن‌ها و عیسی مسیح بودن‌ها و دلهره‌هایت، خودم را در تو یا تو را در خودم می‌بینم. آنچه تصویرش بر آینه‌ی چشمانت افتاده من نیستم، یک توی دیگر است که در من نهفته. و شاید به همین دلیل است که برایم آشنایی. می‌دانم که گفتن "می‌شناسمت" ادعای مضحکیست. آنچه من از آن دم می‌زنم یک حس آشنایی دور و نزدیک است. و تمام من آرزو می‌کند این جمله‌ی بی سر و ته و ناقصم را بفهمی و بدانی از چه می‌گویم. مثل آن چندساعتی که تمام من آرزو می‌کرد بدانی چقدر لحظه‌ها با تو عالی می‌گذرد و چقدر می‌شود با تو فارغ از چهارچوب‌های مسخره‌ی دنیا خندید و کتاب‌ها را، به دنبال یافتن نشانی از عشق روی جلدشان، از قفسه‌ها بیرون کشید. 
لحظات قشنگی بود نه؟ آب خریدن هایمان و نخوردن هایت و یک نفس خوردن هایم ؛ زل زدن هایم و خجالت کشیدن هایت ؛ گرفتن دستهایت ... من ثانیه به ثانیه‌اش را دوست دارم. از قدم‌زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و عبور از خیابان بگیر تا پاساژگردی و انتخاب کفش و پیچ و تاب خوردن در کتاب‌فروشی. از حرص خوردنت سر قیمت کفش و ایستادن پشت ویترین مانتوفروشی بگیر تا رفتن به کتاب‌فروشی و نگاه کردن به اسم کتاب‌ها و خندیدن و پیدا کردن کتابی که از جلد معلوم بود برای افراد زیر پنج سال بود. و چقدر عجیب که در آن لحظات رها بودن و فارغ بودن از دنیا را با تمام وجود حس می‌کردم. حواسم پرت لحظه‌های خودمان بود؛ که ازدحام آدم‌های توی کتابفروشی یا مترو را نه می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. این برای من که همیشه فشار اطراف، نفس کشیدنم را کند می‌کند، اتفاق قابل توجهی بود. ممنون که رها بودی و باعث شدی دقایقی از دنیا خارج باشم و در سیاره‌ی دیگری سر کنم رفیق. من قدم‌زدن و گفتن از روزهای کودکی را، نشستن روی صندلی‌های ایستگاه مترو و کیک و آبمیوه خوردن را، تلاش برای پیدا کردن متن مناسب و نوشتن آن روی کتاب را، با تو، دوست داشتم. خوشحالم که فرصتی دست داد تا دوباره ببینمت. تو یکی از آدم‌هایی هستی که بودنت برای دنیا لازم است. و اگر این را نمی‌دانی یا قصد انکارش را داری، بدان و قبولش کن. وجود تو و آدم‌های مثل تو زندگی را زیبا می‌کند. آنچه در چشمان و لبخند تو جاریست، بوی بهشت می‌دهد رَفیق. و من خوشحالم که تو را دیدم؛ تویی که دیدنت بهار را در وجودم می‌دمد‌.وجودت کنارم جاودان رفیق و معشوقِ جان