بعد صبحانه نشستم پشت موتور منتظر شدم بیاد و برسونمش دانشگاه ؛ اون روز بهم گفت: نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟ و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. بهش گفتم: دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله دومیشو نپرسید، منم نگفتم ؛ از قصد گفتم دلیل اول که دلیل دوم رو بپرسه ؛ مشتاق باشه برای شنیدنش ؛ اما نفهمید ؛ نخواست که بفهمه ؛ دلیل دومش خودش بود . دلیلش دستاش بود که از ترس اینکه نیفته ، هربار قفل میکرد دور شکمم. بعد مجبور بود سرش رو بذاره روی شونه هام که باد به صورتش نخوره. در گوشم هی حرف بزنه و حرف بزنه که حوصله ش سر نره. منکه نمیشنوم چی میگه راستش. من ولی فقط صداشو گوش میدم. قبل از اون از همه ی دست اندازهای شهر بدم میومد دل از حلقم میزد بیرون ولی حالا هر دست اندازی یه فرصته برام. فرصت اینکه من محکم موتورو بندازم توی دست انداز و اون محکمتر بغلم کنه. هر دفعه هم که میرسونمش دانشگاه بهم میگه: من همین مسیر از خونه تا دانشگاه رو با بابام ده دیقه ای میام ولی با تو بیست دیقه طول میکشه بعدم کوله شو میندازه روی دوشش و با عصبانیت میره. اون فکر میکنه چون موتورم لگنه بیشتر طول میکشه. ولی من هربار از یه مسیر طولانی تر میبرمش که بیشتر برام حرف بزنه بیشتر بغلم کنه. اون که نمیفهمه،  آخه همیشه سرش رو شونه هامه که باد تو صورتش نخوره من موتور قدیمی و خرابی نداشتم ؛ فقط اغراق میکردم که خرابه که بیشتر بترسه و بیشتر بغلم کنه ؛ اما اون این رو نفهمید و زیر لب تکرار میکرد ؛ همه شوهر دارن منم شوهر دارم ...