گفت چرا ؟! گفتم ببین دست ما نیست ! گفت چرا دست ماست فلان کسک خودش انتخاب کرده که تنهایی ادامه بده ؛ گفتم نه اینکه آدمها تنها ادامه میدن دو مدل هست ؛ مدل اول و خوب اونه که خودش انتخاب میکنه که تنها باشه که تنها بره ؛ مدل دوم و بدش اونه که خودش نمیخواد تنها بره و تنها باشه اما جبر دنیا مجبورش میکنه تنها باشه ؛ گفت چطور ؟! گفتم با یکسری از اخلاق های خاص ؛ با یکسری از اعتقادات خاص ؛ اون فرد رو مجبور میکنه که تنها باشه ؛ گفت میشه از همه چیش بگذره تغییر کنه و تنها نباشه ! گفتم آره ؛ اما اونها که جبر گریبان گیرشون شده خیلی آدم های شجاعی هستند ؛ گفت چرا ؟! گفتم چون دو راه دارن ؛ یا باید پا بزارن روی همه چیزشون روی وجودشون دنیاشون اعتقاداتشون و ... و تک نباشند یا زیر بار جبر مقاومت کنند و تنها باشن ؛ سکوت کرد ؛ گفتم تو چرا حالا کل این حیاط و کردی شمعدونی ؟ گفت ؛ من همون آدمی ام که زیر بار جبر مقاومت میکنم و پا روی خودم نمیزارم اما گردنم بالاست و چشمام رو به رو رو میبینه ؛ منتظرش میمونم ؛ هنوز امید دارم ؛ هر وقت سنگینی جبر زیاد میشه ؛ میام توی حیاط شمعدونی هام رو آب میدم ؛ بغل میکنم ؛ برگاشون رو تمیز میکنم ؛ گفتم چه تاثیری داره ؟! گفت ؛ میخوام وقتی از در حیاط میاد تو گل ها تازه باشن ؛ صفا باشه ؛ وقتی میاد بدونه که خیلی وقته منتظرشم ؛ با امید واری حرف میزد ؛ امیدشو دوست داشتم ...