من لم داده بودم روی تخت و به سقف نگاه میکردم. بهش گفتم:«اون دستبندتو همیشه دستت میکنی؟» لبخند زد و با هیجان گفت:«این قرمزه؟ آره» گفتم:«حتی وقتایی که خوابی؟» گفت:«آره. قفلشو عمدا گم کردم. یه سره شده، دیگه در نمیاد» بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:«همه چیزایی که دوست داری رو قفلشونو عمدا گم میکنی؟» گفت:«آره خوب. اینطوری همیشه پیش من میمونن».بارون میومد. ما بحثمون شد. بعد با هم جنگیدیم. نزدیک هم بودیم ولی از هم دور و دورتر میشدیم. انقدر دور که مجبور شدیم برای شنیده شدن حرفامون داد بکشیم. بعد خسته شد. دستگیره در رو چرخوند که خستگیارو با من توی خونه تنها بذاره و بره، اما نتونست. رو کرد به من و با عصبانیت گفت:«چرا باز نمیشه؟» گفتم:«قفلش کردم» با کلافگی گفت:«اونو میدونم. کلیدا کو؟» گفتم:«نمیدونم. گمشون کردم. منم لنگه ی خودتم، چیزایی رو که دوست دارم برای همیشه پیش خودم نگه میدارم. حتی اگه مجبور بشم درو روشون قفل کنم و دیگه حتی یادمم نیاد کلیدارو کجا گذاشتم»