بوبکش لعنتی ؛ بو بکش ؛ نفس عمیق بکش ؛ حالت بهم خورد ؟! بوی لجن حال آدم را بهم میزند ؛ هیچ سالی سبزه ای را گره نزدم اصلا هیچ سالی سبزه ای نداشتم ؛ سبزه ام احساسم بود و گره سبزه ام یاد تو بود که هر سیزده فروردین نه ؛ هر روز شاخه های احساسم را بیاد تو سبز نگهداشتم ؛ هر روز یک شاخه جدید ؛ حالا دیگر تمام شد ؛ قید همه اش را زدم ؛ آنقدر نیامدی و نبودی که نبودنت حالم را بهم زد و تمام دلخوشی هایی که بر دلم صابون زده بودم را پای درخت احساسم بالاآوردم ؛ کم کم خشکید و حالا آنقدر حسِ مانده و گندیده از شاخه های این درخت آویزان ست که حال هرکس از دیدن و بوییدن و نزدیک شدن به آن میترسد ؛ هااااان ؛ بوبکش ؛ بوی لجن حال آدم را بهم میزند ؛ نه ؟! حالا میتوانی بروی و سبزه ات را گره بزنی ؛ میتوانی عقب عقب بروی و بخوانی تو همان سیزده ای کز همه عالم بدری ؛ میتوانی بروی کاری ندارم اما بوی لجن همیشه بر دلت خواهد ماند خواهی نخواهی