اخرین نامه سال نود و شش 
سلام  دکتر گفت بهتری ؛ کم کم داری به نبودنش عادت میکنی ؛ میگفت لازم نیست چندتا از اون قرصای سبز و سفید و بخورم چی بود اسمش ؟! هان پوکساید و ستالوپرام ؛ گفت کم کم ترکش کن نمیخواد بخوری ؛ میگفت خنثی شدی ؛ دیگه از  اون دیوونه بازیات و احساسات مردونه ات خبری نیست ؛ کم کم میتونی برگردی به جامعه ؛ راست میگفت ؛ دیگه دلم هوای پیاده روی نمیکنه ؛ حوصله شو ندارم ؛ دیگه معمولا شبا از خواب نمیپرم به زور دکتر عکساتم پاک کردم ؛ شبا بیدار نمیشم ؛ اشک تو چشمام جمع نمیشه به عکست زل نمیزنم ؛ بعد از تموم شدن اون دفتر دویست برگه دیگه حس نامه نوشتن ام ندارم ؛ از همون نامه ها که اولش مینوشتم نمیرسد به دست دلبر ... نامه نمینویسم ؛ جایی میشینم به یه نقطه خیره نمیشم بهت فکر نمیکنم ؛ لرزیدنات تموم شده ؛ کم کم با پس لرزه هات کنار اومدم ؛ پس لرزه همون وقتا که یهو میای تو یادم ؛ موهات نیست بو بکشم اما شب خوابم نمیبره یه مشت خاک از پای گدون برمیدارم بو میکشم بوی خاک هم آروم کننده ست میدونی ؟! تو نیستی که بغلت کنم اما پتوی اضافی هست مچاله کنم بغل کنم یه عطر زنونه ای که تا بحال نشنیدم و بهش بزنم و اروم شم ؛ میبینی ؟! دکترم باهام کاری کرده کم توقع بشم ؛ تو اتاق من حموم نمیری موهاتو سشوار کنم اما از حموم که میام همون عطر زنونه رو اسپری میکنم ته سشوار چشمامو میبندم موهامو سشوار میکشم درسته عطر تن تو نمیشه اما بلاخره زنونه ست ؛ گفت بهت بگم بی خطر شدم ؛ دیگه دم خونتون نمیام ؛ به پرده اتاقت چشم نمیدوزم دنبال سایه ات رو دیوار اتاقت نمیگردم ؛ گفت بهت بگم خطت هم عوض نکردی نکردی ؛ من دیگه بهت زنگ نمیزنم اسمس نمیدم اصرارت نمیکنم برگردی ؛ گفت نباید اگر جایی میبینمت بهت خیره شم ؛ با خانوادم صحبت کرده خونمون هم عوض کردیم ؛ گفت احساسمو کشته ؛ گفت خیالت راحت باشه شماره خودشو داده دلتنگت شدم اگر ؛ بخودش پیام بدم ارومم کنه ؛ میگفت سرسخت ترین بیمارش بودم ؛ میگفت نمیدونه تو تونستی منو عاشق کنی یا من خودم عاشق شدم ؛ راست میگفت منطقی شدم ؛ اون ادمی که نود در صد وجودش احساس بود و ده درصد عقل حالا بلعکس شده ؛ برام ممنوع کرده ورود هرگونه مونثی به دنیامو‌؛ میگفت جنبه عاشق شدن ندارم ؛ زیادی عاشق میشم ؛ زیادی احساس بخرج میدم بیشتر از اون چیزی که باید ؛
اما هنوز یه رگه هایی ازت تو قلبم هست ؛ رگه هایی که قرمزتر از رگه های قلب خودمه ؛ اما خطری نیست کم کم اونم خشک میشه ؛ فقط باید مراقب باشم خون ازش رد نشه جون نگیره باز میگفت لحظات دردناکی هست که باید طاقت بیارم 
 
 
وقت‌هایی که آشفته از خواب می‌پرم و بی‌اختیار شروع می‌کنم به گشتنِ تمامِ سوراخ‌سنبه‌های اتاقم اما پیداش نمی‌کنم. نیست. مدت‌هاست که رفته اما من تازه نبودش رو حس می‌کنم. حتماً یک گوشه‌ی دنیا، تک و تنها، زانوهاشو بینِ دستاش گرفته و مدام این دیالوگِ شازده کوچولو و روباه و تو ذهنش مرور می‌کنه در حالی که سعی می‌کنه بغضشو تو وجودش هضم کنه شازده کوچولو: غمگین‌تر از این که بیایی و کسی از آمدنت خوشحال نشود چیست؟!روباه: این که بروی و کسی متوجهِ رفتنت نشود.

حق داشت. من هم اگر جاش بودم می‌رفتم.  رفتن احترام به بودنه وقتی حس نشی. رفته اما صدای سکوتش هنوز تو گوشم زمزمه می‌شه. همه چیز از اون ‌جایی شروع شد که یاد گرفتم دیر ببینیم؛ به بودن بها ندم و بر مزارِ نبودن گریه کنم. ساده اگر بخوام بگم می‌شه یک‌ «من» وسطِ زندگی‌ام گم شده است. میگفت اون رفته اما توام باهاش رفتی ؛ تویی دیگه توی وجود تو نیست ؛ قلبم دوباره درد گرفت ؛ سر تار موت از زیر قاب گوشیم زده بیرون ؛ یادته اخرین باری که دیدمت یه تار موتو کندم گذاشتم پشت قاب گوشیم ؟! این یکی رو‌نمیتونم نابود کنم ؛ فکر نکنم این اثر عاشقی باشه که ! هوم ؟!