مثل شاخه درختی که از تنه درخت جدا باشه ؛ کم کم برگ هاش پژمرده میشه و پوستش ترک برمیداره و خشک میشه و میمیره تنها بودن تنها موندن هم با آدم همین کار رو میکنه ؛ گاهی زود در طول چند روز ؛ برای افراد ضعیف تر یا شاخه های ظریف تر و گاهی چند سال برای آدم های قوی تر یا شاخه های ضخیم تر ؛ فرقی نداره تنها بودن و تنها موندن انتخاب تو بوده یا جبر دنیای تو ؛ بلاخره زودتر از شاخه های متصل از پا خواهی افتاد ؛ تنها تفاوتش توی سرعت فرسوده شدن ست و بس ؛ کسی که خودش انتخاب کرده تنها باشه چند صباحی از سر اعتماد بنفس انتخابش سبز خواهد بود اما کافیه چند شب بغض های نیمه شبی ؛ حس هایی که باید منتقل بشه ؛ و ... رو حس کنه ؛ اونوقت اون هم فرسوده خواهد شد ؛ تنها بودن و تنها موندن آدم رو پژمرده میکنه ؛ فرق انسان و گیاه در اینه که گیاه پژمردگی رو در ظاهرش هم نشون میده ؛ اما یک انسان میتونه ظاهری شاداب و خندان داشته باشه با روحی پژمرده ؛ امان از دل آدم هایی که اتصال به درخت رو انتخاب کردند و متصل بودن اما جبر اونها رو وادار به تجربه ی جدا شدن و تک بودن کرد ؛ گاهی تنها بودن انتخاب نیست جبره !