هیچ‌وقت با فلان خرس فلان اندازه محض نشاندن یک لبخند روی لبانش ولنتاین به خانه نیامد! و من به یاد ندارم زن یک بار خم به ابرو آورده باشد یا تعداد قلب های ارسالی تلگرامش کم شده باشد و قهر کرده باشد. عوضش یک شب... یک شب بسیار سرد که زن بارها برایم تعریف کرده است. بیست سال پیش، نیمه‌های شب وسط زمستان بعد از کار افتادن آن بخاری کنار خانه، مرد می‌زند بیرون پیاده می‌رود فلان خیابان فلان محل. خیلی دورتر از خانه‌ی خودمان. می‌رود در خانه‌ی فلان دوستش برای گرفتن یک بخاری از مغازه‌اش. می‌دانید؟ زن این قضیه را خیلی خوب در ذهنش ثبت کرده است. که مردصبر نکرده است تا صبح، که دلش نیامده و همان ساعت راه افتاده است. یا آن شب دیگر یا فلان روز که مرد آن کار را کرد  زیاد هستند اینطور مواردی که زن با تعریف کردنش با گفتن هر کلمه عشق در تمام اجزای صورتش پیدا می‌شود. اصلا عشق مگر غیر از این‌هاست؟ که یکی نتواند اذیت بودن و ناراحتی دیگری را تحمل کند! که نیمه شب برود گرما بخرد؟ مرد اما گاهی با وجود کلید بی‌خاصیت در جیب کتش‌، باز هم با سرانگشتانش ریتم خاص خودش را روی در می‌نوازد تا که خود خود زن هر چه زودتر خودش را برای استقبال به در برساند و نمی‌داند زن خیلی وقت‌ها برای حفظ آبرو، برای اذیت کردنش و شاید هم برای شنیدن همان ملودی جذاب از چشمی در نگاهش می‌کند و در را باز نمی‌کند و گاها که جو مهیا باشد نگاهشان در هم گره می‌خورد و نمی‌دانید چقدر لذت‌بخش است وقتی که چشمان مشکی زن در آبی چشمان مرد غرق می‌شوند و حرف‌ها بین این دو چشم رد و بدل می‌شود. و من نمی‌دانم هنوز زن در آن رگه‌های نقش بسته‌ی چشمان روشن او چه می‌بیند. من هنوز خط آن رگه‌ها را نیاموخته‌ام .می‌دانید از چه می‌گویم؟از این که لازم نیست مثل رابطه‌های امروزی بعد از دادن فلان کادوی چشم درآور نیم ساعت بعدش سر فلان قضیه‌ی بی‌اعتمادی از هم اسکرین‌شات درخواست کنند که لازم نیست اعتماد به زور بخرند از هم. از این که چه‌قدر راحت‌تر‌، چه قدر ساده‌تر و چه قدر قشنگ‌تر همه چیز را می‌شود دید. از این که زندگی یک روز را خوش بودن و روز بعد گیر دادن به ساعت آخرین بازدید نیست. این چیزها را که همه بلدند گیر بدهند .زن اما یک سری چیزها را به ذهنش سنجاق کرده و مرد را عاشق‌ترین مرد می‌داند . حال مهم نیست که مثلا فلان تاریخ فلان ماه فلان فصل یکی با یک خرس به اندازه قد و قواره خودش سورپرایزش کند، نه! همین که مردی را دارد که شب‌ها را برایش صبر کند تا شام را با او بخورد، همین که ظهرها یکی را دارد که برایش صبر می‌کند تا ناهار را با او بخورد؛ یعنی عشق ...من زیاد چیزی از عشق و عاشقی نمی‌دانم! فقط می‌دانم، همین که کسی که دوستش داری دوستت داشته باشد یعنی خوشبختی .یعنی هنوز شوق دارد که ببیندش و باز هم در دریای چشمانش غرق شود... نکند روزی یکی از راه برسد که زنجیره‌ی عشق ما را بر هم بزند‌،زن‌های عاشق، مردی با شانه‌های پهن نمی‌خواهند، مردی می‌خواهند که توی کلافگی ظهرها لبخندهای پهن بزند و شانه‌ای هم اگر هست انگشت‌های مردانه‌اش باشد بر روی موهایشان. و زن هنوز بعد از این سال‌ها‌، به حرمت کرور کرور عشقی که از چشمانش می‌چکد هنوز هم دوستش دارد و هر روزش ولنتاین است و مرد ... همین که زن می‌خندد، دوباره دلش ضعف می‌رود، دوباره واژه‌ها صف می‌کشند، برای سرودنش‌، برای بوسیدنش‌، دوباره بیچاره‌اش می‌شود‌، دوباره عاشقش......