مردی که رهایش کردی
قسمت ششم

- امروز جواب کنکور اومد
+ میدونم بابا ‌. واسه دختر اقا عباسی ام اومده بود بنده خدا چقدر دپرس بود دخترش دولتی قبول نشده !
استرسم بیشتر میشه ! یعنی منم دپرس میشم تو دولتی قبول نشده باشی
ادامه میدم
- من ....
+ تو ؟؟؟؟
- منم قبول نشدم
+ میدونم
تاحالا انگار داشتن تو وجودم آب جوش میاوردن ا بس داغ بودم گرم بودم استرس داشتم ‌. میدونم رو که گفت انگار یکی یه لگن آب یخ خالی کرد روم . ماتم برد خیره شدم بهش
- از کجا ؟!
تکیه داد به پشتی مبل و پای چپش رو انداخت روی پای راستش ؛ دستاش رو بهم قفل کرد و گذاشت روی زانوش ؛ با اشاره چشم به سمت مامان گفت :
+ یعنی تو توقع داری بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک با این مامان خانومت ؛ امکان داره اتفاق به این مهمی بیوفته و مادرت بمن نگه ؟
خیالم راحت شد که دعوایی در کار نیست چون لبخند روی لبش بود ؛ اما حرص میخوردم ؛ تک فرزند که باشی محرم راز تو خانوادت جز مادر پدرت نیست ؛ من هم محرم رازم مامان بود ؛ بار اولش نبود ؛ یه حرفی رونمیتونه پیش خودش نگه داره ؛ حس امنیت ندارم ؛ اگر حرفی رو بخوام بزنم باید در نظر بگیرم که الان به مامان میگم در اصل دارم به مامان و بابا میگم ! عادته زشت و زننده ای بود ؛ دوست داشتم خودم بگم کلی مقدمه چیده بودم ؛ اما مامان ... اما اینبار راضی بودم به اینکه گفته بود واین بار رو از روی شونم برداشت ؛ شاید اولین گام دوری از مامان همین امشب برداشته شد ؛ با خودم عهد کردم دیگه هیچ حرف مهمی رو بهش نگم
بابا جا خوردنم رو دید ؛ برای عادی سازی فضا ادامه داد :
- زهرا جان بابا ؛ من دیدم که همه تلاشت و کردی دیدم چقدر از تفریحاتت زدی ؛ شاهد بودم ؛ اما نشد این نشدن هم تقصیر تو نیست ؛ ماشاالله انقدر باند بازی و پارتی بازی هست که جا برای تو و امثال تو که واقعا زحمت کشیدین توی دانشگاه دولتی نیست
+ ولی من نمیتونم باز یکسال بشینم پشت کنکور بابا
سرمو انداختم پایین ؛ نه برای فیلم بازی کردن ؛ شرمنده بودم ؛ شرمنده از این که نتونستم قبول بشم و لااقل بار مالی تحصیلم رواز رو دوش بابا بردارم .
از جاش بلند شد و کنارم نشست ؛ مطابق عادت همیشگیش شروع کرد با موهام ور رفتن ؛ هی گره میزد ؛ میدونست حرص میخورم در عین حال دوست دارم ؛ یه دختر همیشه بازیچه شدن موهاش رو دوست داره اما نه دیگه اینجوری که گره بزنه که ! سرمو تکون دادم تا موهام از دستش خارج شه ؛ سماجت کرد ؛ خنده ام گرفت
- نکن دیگه بابا ( همراه با خنده )
خودش هم خندید دستش رو زیر چونه ام گذاشت سرمو اورد بالا
+ یادت باشه هیچ پدری طاقت پایین بودن سر بچه اش رو نداره ؛ توی چشماش خیره شدم از ته دل حس میکنم دوستش دارم ؛ توی روزی که از صبح غرغر های مامان رو داشتم این رفتار بابا ارومم میکرد ؛ ادامه داد :
- اینکه دانشگاه دولتی جای از ما بهترونه چیز جدیدی نیست ؛ من هم میدونستم ؛ بخاطر همین از همون موقع که هنرستانت تموم شد و شروع کردی به درس خوندن پس انداز کردم برای دانشگاه ازادت ؛ بله ؛ اگر تلاش نمیکردی و به امید ازاد نشسته بودی شاید برات قدمی بر نمیداشتم اما حالا که تلاش کردی و نشده دیگه نوبت منه وظیفمه که خرج تحصیلت رو بدم .
توی پوست خودم نمیگنجیدم !!! بدون هیچ بحث و دعوایی منم مثل شیما و مرضیه و ... میرم ازاد از خود بیخود شدم پریدم تو بغلش شروع کردم به بوسیدنش
- خب عوووووو بسه بابا تف مال کردی ما رو پاشو یه چایی دیگه بیار که بد خسته ام .
+ شما جون بخواه بابا جونم
رفتم توی اشپز خونه ؛ مامان هنوز سگرمه هاش تو هم بود ؛ چایی رو ریختم گذاشتم رو میز از پشت بغلش کردم ؛ دم گوشش گفتم
- هنوز از نفوذ من در دل بابا بیخبری مادر جان
سعی کرد ادامو در بیاره با لب و لوچه اویزون حرفمو تکرار کرد
هنوز از نفوذ من در دل بابا بیخبری
خندم گرفت ؛ بوسیدمش ؛ بهتر شد اخماش باز شد ؛ ادامه داد :
- خودت خوب میدونی منو بابات به یه اندازه دوستت داریم ؛ اگر چیزی میگم واسه رعایت حال باباته وگرنه کی از دانشگاه رفتن بچه اش بدش میاد ؟
+ عه مامان غر نزن دیگه خودش گفت از قبل پس انداز کرده
- خداکنه راست بگه
خواستم جوابش و بدم که بابا رو دست به سینه تو چارچوب در اشپز خونه دیدم
- خب خب میبینم که مادر و دختر خوب خلوت کردین عشق و حال میکنین.
فرصت و مناسب دیدم واسه دلجویی کوچیک از مامان ؛ جواب دادم :
+ نه پدر جان مادر میگن زیرلفظی میخوان واسه اجازه دانشگاه رفتن
مامان چپ چپ نگاهم کرد
- عه دختر چرا حرف میزاری تو دهن ادم
بابا نذاشت حرف مامان تموم شه گفت :
- ای به روی چشم بانو صبر کن !
رفت ؛ من و مامان مونده بودیم کجا رفت تا اومدم از در خارج شم برم دنبالش با یه شاخه گل رز برگشت و رو به مامان گفت :
- سالگرد ازدواج مون مبارک حاچ خانوم
مامان گل از گلش شکفت ؛ نگاه محبت امیزی به بابا کرد گفت

+ خدا بگم چیکارت کنه مرد ؛ از صبح فکر کردم فراموش کردی اعصابم بهم ریخته بود چی میشد یه زنگ میزدی تبریک میگفتی
- د ن د دیگه ؛ مزه اش به همینه
گفتم :
- خب خب فک کنم من برم بهتره دیگه بحث داره به جاهای خاک بر سری میکشه من نباشم بهتره ( با خنده )
بابا دستشو بلند کرد موهامو گرفت
- نه دیگه الان واجبه یه گره بزنم به اون گیسوانت !
از دستش فرار کردم تو پذیرایی با صدای بلند گفت
- زهرا اماده شو شام میریم بیرون امشب سالگرد بدبخت شدنمه
مامان حالت عصبی و شوخی گفت :
+ داشتیم حسن اقا ؟؟
- دروغ میگم مگه ؟ ( با قهقهه )
+ خب شام درست کردم من
- خب شامتو بزار فردا ناهار میخوریم
باز مامان اومد مخالفت کنه بابا فرصت نداد و با حالت استکباری
- همین که گفتم امشب همه مهمون من
+ از دست تو ... خیل خب
اماده شدم شام بریم بیرون ؛ چی فکر میکردم راجع به امشب چی شد .