مردی که رهایش کردی
قسمت پنجم

ثانیه شمار ساعت به شدت روی اعصابم در حال رژه رفتنه . روزای بد نشونه دارن . روزای بد از اولین مکالمه های اول روز من و مامان مشخصه ؛ روزای بد از حرفایی که مامان موقع کار کردن زیر لب مدام تکرار میکنه مشخصه ؛ از غذای روز ؛ از زنگ نزدن بابا برای مامان ؛ از شام حاضری شب ؛ از تلوزیون خاموش ؛ از .... روزای بد از حال و هوای خونه مشخصه ؛ امروز روز خوبی نبود
ثبت نام دانشگاه مهلت داره اما دل من طاقت نه . نمیتونم نگم و بزارم این فکر که آخرش چی میشه تمام روح و جسمم رو کم کم بخوره ؛ توی وضع بد خونه هم قرارمون بر سکوت بود ! مرگ یک بار شیون یک بار . صدای موتور ماشین بابا وقتی از سر بن بست وارد کوچه میشه مشخصه ؛ یک موتور پیکان فکستنی که روی پژو آردی فکستنی تر در حال قرقر کردنه ! پیراهن زرشکی با شلوار لی مشکی ای که هر بار میپوشم بابا صدبار قربون صدقه ام میره رو میپوشم ؛ بعد از نماز ناخون هام رو با لاک قرمز لاک میزنم ؛ موهام رو دم اسبی میبندم و سرمو تکونی میدم تا گره ها از هم باز شه ؛ از آخرین باری که موهامو کوتاه کردم سالها میگذره ؛ هنوز موخره به جونم نیوفتاده ؛ رژ لب کالباسی هم روی لب هام میزنم تا تموم چاله چوله های لبمو پر کنه ؛ ادکلن مورد علاقه بابا هم برمیدارم و یک دوش کامل باهاش میگیرم همیشه برام همین ادکلن رو میخره ؛ شاید یکی از شانس هام همین باشه که ورساچی که عاشقانه دوستش دارم رو باباهم دوست داره . صندلی میز ارایش رو جا میزنم داخل میز ؛ رو به روی آیینه میایستم ؛ از زیباییم لذت میبرم ؛ شاید این زیبایی تنها دلخوشی فعلیم توی زندگیم باشه ؛ بند سوتین ام رو زیر یقه لباسم پنهون میکنم . میدونم بابا خوشش نمیاد بند سوتین روی شونه هام مشخص باشه ؛ من زهرا ؛ با پیراهن زرشکی و شلوار مشکی و موهای پر کلاغی ای که تا روی باسن ام ازادانه در حال پرواز اند و ارایش های مورد علاقه بابا ؛ صدای قفل در ضربانم رو بیشتر میکنه ماشین رو وارد حیاط میکنه و از پنجره در حال دید زدنش مدام با خودم حرف هام رو تکرار میکنم ؛ شرمنده ام ... من قبول ‌‌‌‌.... از ماشین پیاده میشه و در حیاط رو میبنده باز به ماشین برمیگرده ؛ از پشت پنجره میام کنار و وارد اتاق حال میشم ؛ از نصیحت های مامان خبری نیست . اما چپ چپ نگاهم میکنه ؛ میفهمم که مامان هم داره لذت میبره ؛ باز زیر لب غر میزنه :
- دختره ی لوس ؛ فقط وقتی کار داره با ادم به خودش میرسه ؛ خنده ام میگیره ؛ اما خودم رو کنترل میکنم ؛ دمپایی رو فرشیم رو پا میکنم و از چشمی در ورودی منتظر ورود بابا بیقرارم‌ .
چراغ راه پله طبقه مون روشن میشه سرم رو میکشم عقب بینیم رو فشاری میدم که کوچکتر جلوه کنه و در رو باز میکنم
+ سلام دورت بگردم
- به به سلام خانوم دانشجو !
یکه میخورم ؛ چشمم به جعبه شیرینی توی دستش خشک میشه ؛ بیچاره حتما با خودش فکر کرده من قبول شدم ؛ سلام و احوالپرسی میکنم و شیرینی رو از دستش میگیرم
- سلام بابا جون ام خسته نباشی
تشکری همراه با لبخند میکنه و وارد میشه . از استقبال های عاشقانه مامان خبری نیست ؛ نکنه با همه این شرایط این دوتا دعواشونم شده باشه !!! از راه دور سلامی به مادر هم میکنه و لباس هاش رو دم چوب لباسی عوض میکنه ؛ توی دلم ول وله ست ؛ دست و صورتش رو که میشوره با حوله از دستشویی خارج میشه و با دلبری های پدرانه رو بهم میگه :
- این دختر دانشجوی ما نمیخواد یه چایی تازه دم بما بده خستگیمون در بره ؟
+ ای به روی چشم
به آشپزخونه میرم ؛ مامان هنوز توی خودشه چایی ای میریزم و زیر چشمی نگاهش میکنم اصلا نگاهی بمن نمیکنه ؛ بی تفاوتیش آزارم میده اما فعلا مسائل مهم تری هست تا اینکه بفهمم چرا ناراحته و چرا حالش گرفته ست
چایی رو میزارم رو میز و روی مبل میشینم . حالا موقع حرف زدنه ؛ پاهاش رو روی هم انداخته و در حال دیدن اخباره . لعنت به این اخبار ؛ میام حرف بزنم که دستش رو روی بینیش میزاره و میگه هیس بزار ببینم چی میگه ؛ حرصم میگیره . عصبی میشه
- ای تف تو ذات دروغگوی همتون ؛ تلوزیون و خاموش میکنه و رو بمن تغییر حالت میده ؛ دوتا قند از توی قندون بر میداره توی چاییش میزنه و چاییش رو با همونبی صدایی همیشه که یکعمر در حال اموزش دادنش بما بود که بی صدا بخورین قلوپ قلوپ میخوره
شروع میکنم ؛
- امروز جواب کنکور اومد
+ میدونم بابا ‌. واسه دختر اقا عباسی ام اومده بود بنده خدا چقدر دپرس بود دخترش دولتی قبول نشده !
استرسم بیشتر میشه ! یعنی منم دپرس میشم تو دولتی قبول نشده باشی
ادامه میدم
- من ....
+ تو ؟؟؟؟
- منم قبول نشدم
.......
مهدی_اقتدارپرور